۰۹ تیر ۱۴۰۵

سی ژوئن

 پیرمرد نود و چهارسالشه. دیگه کم کم هوش و حواسش رو داره از دست می‌ده. مشکل اینه که کمک هم قبول نمی‌کنه. صبح که بچه‌ها رو می‌خواستم برسونم مدرسه دیدم در گاراژش بازه و ماشینش هم نیست. عصر دخترها رو آوردم خونه همچنان همونطور بود. شب نگران شدیم. تو گروه همسایه‌ها نوشتم از ژرارد کسی خبر داره؟ جولیا گفت ظهر مشکل آلارم خونه داشته و نمی‌تونسته خاموشش کنه.. جولیا از همه بهش نزدیکتره. هفته‌ای دو سه بار براش غذا درست می‌کنه ولی این هفته سفره. شارلوت نوشته دم خونه ما اومد. دو تا شومیز روی هم پوشیده بود. در ادامه نوشت دیروز هم نزدیک بود بزنه به من با ماشینش…

اگه بخوام بهش فکر کنم، خیلی درگیر می‌شم… دلم می‌خواد بهش کمک کنم. اما کمک رو هم پس می‌زنه. نمی‌دونم سپتامبر نود و پنج ساله میشه؟


 امروز قرار داشتم با خودم که برم کافه سه ساعت کار کنم ولی نرسیدم برم کلاسای بچه و ترافیک نذاشت. ولی باید فردا حتما انجام بدم قولمو. هفته اینده تقریبا مملکت همچنان کلا تعطیله ،امروز یکی میگفت میخوان ورودیهای شهرو ببندن، چجوری میخوان ببندن ورودیهای تهرانو؟ عهد شاه وزوزکه لابد ،در دروازه قزوین ودروازه قران سرباز وایمیسته .

خیلی گرم شده ،قبلانا ما چجوری با مانتو مقنعه میرفتیم بیرون؟ واای چه عذابی .امروز داشتم فکر میکردم ایشالا بعد از تشییع جنازه با شلوارک میرم بیرون، این هفته حوصله ندارم ریسک کنم . تو این یه هفته ترجیح میدم از این وحشیا دوری کنم.

بی اعصابی و دیگر هیچ

طبق آخرین تحقیقاتِ محققین و متخصصین علوم اجتماعیِ معتبرترین دانشگاه جهان، انسانها برای مهار خشم و عصبانیت ناشی از بی شعوری اطرافیان روشهای متفاوت و مبتکرانهء زیادی دارند. برخی از پرطرفدارترین این روشها که در ژورنال ماه گذشتهء علوم خشم آزمایی به چاپ رسید به شرح زیر است:

۱ - همه چیزباهم خواری

خوردن انواع شیرینی و شورینی و حمله به قسمتهای مین گذاری شدهء‌ یخچال و فریزر از جمله کشوی مخصوص بستنی از معمول ترین واکنشهای اولیه در سوژه های این تحقیق گزارش شده است. پیتزا هم. در موارد حاد این واکنش تا هفته ها یا ماهها بعد از لحظهء‌ اعصاب خوردی ادامه پیدا کرده و مضرات همه چیز خواری تا آخر عمر و سالهای سال پس از مرگ عامل اعصاب خوردی بلای جان قربانیان یوده است.

۲ - رژیم شدید و خود سوپرمن یا سوپرزن پنداری

در گروه کوچکتری از سوژه های این تحقیق روزه و رژیمهای شدید و خودکشنده ای مشاهده شده که به مراتب از همه چیز با هم خواری  مضرات بیشتری را در پی داشته و کلا تمام سیستم زندگی را کن فیکون کرده است. این واکنش که عمدتاً همراه با کمپ زدن در باشگاه بدنسازی و دویدن و شنا و یوگا در حد مرگ همراه است به قربانی احساس خود سوپرمن یا سوپرزن بینی مطلق می دهد و به علت ضیق وقت برای معاشرت بقیهء‌ اطرافیان ایشان هم دیگر حوصلهء رفت و آمد و گپ زدن با چنین آدم بدن پرستی را به مرور زمان از دست می دهند.

 ۳ - پخش اکاذیب لابلای اخبار موثق

قربانیان اعصاب خوردی با ایمان به حقانیت داستان خودشان اصرار دارند تمام اطرافیان باقیمانده را در شدت این مکافاتی که به بار آمده شریک کرده و عامل اعصاب خوردی را روزی هزار بار در هر مکالمه و معاشره به اشد مجازات محکوم کنند. در این واکنش استفادهء ابزاری از شبکه های اجتماعی و به فحش کشیدن انسانهای هم جنس یا همکار یا همشهر یا هم ماشین عامل اصلی اعصاب خوردی به شدت رایج و راست کارٍ قربانیان گزارش شده است. یکی از کارآمد ترین تکینیکهای این روش مواجهه  گیج کردن طرف مخالف می باشد با روش مبتکرانهء‌ مخلوط کردن برداشتهای شخصی و و بی اساس وسط اتفافات قطعی و مستند که غیر از گوینده هیچ کس واقعا نمی داند چی به چیست و کی به کی.

۴ - نوشتن این متن

یکی از قربانیان این تحقیق پس از امتحان کردن تمام روشهای فوق و عدم موفقیت در مهار عصبانیتش مدادش را برداشت و این خطوط را نوشت. تصحیح می کنم: کیبورد را برداشت و همهء این خطوط را تایپ کرد،‌ ولی چون معتقد است کلمات دست نوشته خوش آهنگ تر از کلمات تایپ شده خوانده می شوند دوست دارد فکر کند اینها را هم با دست نوشته است. این قربانی که اعصاب درست و حسابی ندارد ته دلش خوب می داند که این اعصاب خوردی از اطرافیان هم فقط یک بهانهء دیگر است برای فرار از واقعیت محضی که قبول کردنش سخت است و اصلاً حوصله اش را ندارد:

«تمام گقتار و رفتار و کردار اطرافیان،‌ انعکاس مستقیم انتخابهای این قربانی است و بس.»

رزتا/ روز ببست و ششم

 قرار بود سر کلاس فیلم رزتای برادران داردن رو نقد و تحلیل کنیم. فیلم از جشنواره کن جایزه برده بود، هم خودش هم نقش اول زن. یک هفته جون کندم تا بتونم فیلم رو ببینم. نه اینکه فیلم بدی باشه، نه. ولی فیلم این روزهای من نبود. من یکساله در برابر دیدن رها و زن و بچه هم مقاومت کردم. حالا نه اینکه بخوام اینا رو با هم مقایسه کنم. حتا فیلم پیر پسر رو هم دست و پامو گرفتند پرت کردند تو سینما. قشنگ چهل دقیقه اخر فیلم هیچ جور نیتونستم بنشینم. این فیلم هم جون منو گرفت. یعنی شما پونزده سالگی سنایش رو دیدید ، ببریدش فرانسه ده پله بدبخت تر. همه اش در حال بدو بدو دنبال کار با یه مادر الکلی داغون. خودشم که اخر شانس.دیگه بقیه اش چون اسپویل میشه نمیگم. بدبختی کم بود دوروبرتون خودتون برید ببینید. یه جا اون وسطا دلم میخواست زنگ بزنم به استاد بگم جون جدت بیا سیندرلا ببینیم یا دیو ودلبر یا هرچیزی که هپی لی اور افتر بشه. ولی خب استاد خیلی جدیه و اصلن از این شوخیا نداریم باهم. حالا اگه کلاس اشکان بود میشد بهش پیشنهاد داد. اونم که پایه است. از سیندرلا هم برات کلاس درمیاره بینظیر.

خلاصه که این هفته هم با کلاسهاش تموم شد که مهمترینشون ساخت یه اپیزود پادکست بود و خیلی باحال بود.

 چهارشنبه هم  بی کلاس و علاف که خیلی قشنگتره.

نانوشتن ۷

امشب بعد از ۱۴ سال خانوم [اس] را دیدم. سوپروایزرام بودم زمان دانشجویی. هم ریاست می‌کرد، هم معلمی و هم رفاقت. هم دعوام می‌کرد وقتی گند می‌زدم هم دست‌ام رو می‌گرفت وقتی بلد نبودم چی کار کنم هم با هم میرفتیم کنسرت و هم وقتی کنسرت می‌رفتیم میذاشت پکی به وید‌اش بزنم. 

مدت‌ها بود از هم خبر نداشتیم. 

سر جنگ بهم ایمیل زد که حالت چطوره. امشب گذراش خورده بود به پایتخت و برای شام و شراب در خدمت هم بودیم. 

عیش و کیف! 

چقدر حرف زدیم! انگار همین پریروز بود من اسباب کشیده بودم به پایتخت. 

آخرین بار موقع خاکسپاری [ر] هم را دیدم سال ۲۰۱۴. خیلی داغون‌تر از اون بودیم که حرف بزنیم. فقط آهسته کنار هم گریه کرده بودیم. 

امشب ولی خیلی شب خوبی بود. 

یه سری آدم هستن هیچ وقت تموم نمی‌شن. 

اپیزود بیست و هفت

 بندبند وجودم درد میکنه از ظهر بعد کلاس یوگا. بهش میگم زن زیر گردن، بالای سینه‌م چرا آخه باید درد بکنه؟ عضله‌س؟ چربیه؟ چه کوفتیه؟

ترافیک شهر هم دیوانه‌‌کننده شده. راه یک ربعه رو ظهر رفتم چهل و پنج دقیقه. راه چهل دقیقه‌ای رو شب اومدیم دو ساعت.

لعنت بر مرده‌ش که حتی تو خاک کردنش هم مصیبته. همه هم دارن میگن بعد این چند روز، دوباره جنگ میشه. این چه بلاییه آخه؟

جغرافیای خامه

 من همیشه میدونستم آدم عاقل تو غذاش خامه نمیزنه، این خوراک استراگانوف‌ها بودن که منو به شک می‌انداختن. هر رسپی انگلیسی، فارسی ترکی یا ایتالیایی از هر گونه خوراک استراگانوفی که میدیدم، کلی خامه، و کلی سیبزمینی سرخ‌کرده داشت. 

یه خانم روسی هست که هروقت میرفت سفر به من کلید میداد و من به گربش آبو دون میدادم و ناز میکردم. شیش سال، دو ماه از سال این کارو میکردم. وقتی شناختمش من نوزده ساله بودم، برای اون بعد از شیش سال هنوز نوزده ساله بودم تا اینکه بهش گفتم دیگه نمیتونم برم چون زندگی خودم سنگین شده و علاقم به گربه‌ها خیلی کمتر شده. این هفته همو دیدیم تا بعد از چند سال تجدید دیدار کنیم. بین صحبتا گفتم خیلی از اشپزی و خوراکی امتحان کردن خوشم میاد، و اخیرا چند بار غذاهای روسی درست کردم مثل استراگانوف ولی خیلی سنگینه به خاطر خامه و سیبزمینیش. اون بهم گفت تا به حاااللللل یکبااااررررر همممممم با خامه هیچ خوراک استراگانوفی نخورده اسسست. اینقدر اعتمادم به خودم افزوده شد. قرار شد یه رسپی واقعی ترجمه کنه و بهم بده، هنوز نداده.

در حقیقت این خامه رو فک کنم آمریکاییا وارد رسپیا میکنن. یا فرانسویا؟ اونا خیلی به غذا درست کردنشون میبالن. باید بگم بعضی تکنیکاشون خیلی هیجان انگیزن و تکسچرهای غافلگیرکننده درمیارن. ولی، ولی، ولی، با خامه آشپزی میکنن. میدونی خودم در ایام دانشجویی و ناتوانی در آشپزی، هروقت گرسنه‌ام میشد و سلف دانشگاه بسته بود خامه و تن ماهی به دست میشدم. ولی چرا تو رستوران باید غذای خامه‌دار بدین دست مردم؟ آیا توانایی‌هاتون ته کشیده و یا به بچه‌ی سه ساله غذا میدهیییید؟

یه بار سه تا مهمون از بردو داشتم رو یکیشون یکم کراش زده بودم، ولی به‌ خیر گذشت، اونا گفتن ممنون مارو هاست میکنی، ما آشپزی میکنیم برات. اومدن کدو (که تحملش نمیکنم) رو خورد کردن با خامه ریختن رو پاستا گفتن این غذای محبوب کودکی ماست.

میدونم کوچ سرفینگ اصلا واسه همیناست که شما یه مکالمه داشته باشی و تعامل فرهنگی کنی و اینا. واقعا ناامیدکننده. اگه از دانکرک و استراسبورگ بودن میتونستم بگم نهایت تلاششونو کردن. ولی از بوردو خیلی انتظار داشتم، حداقل انتظار خامه نداشتم.



پ.ن. این حکم استراگانوف قطعی نیست، باید یکم مطالعه کنم.


دیدار

 امروز قرار بود مدیرم رو ببینم.

مدیرم که نیست یه ذره پیچیده است توضیحش .
مدیرم بوده الان مستقیم کار نمی کنیم ولی معاونت کل واحدمون است .
خیلی آدم تاثیر گذاری است برام .
آدم مهمیه برام.
من میگم آدمیه که توی دایره ارزشم است.
ساختمان هامون یکی نیست .امروز قرار بود بیاد ساختمان ما .
اما بنا به موضوعی جلسه اش کنسل شد و نیومد .
از ۹ صبح که رسیدم شرکت  تا ساعت ۱۲ توی جلسه بودم
قهوه ساعت ۱۰ هم نتونستم بخورم .
سردردم یکم شروع شد.
مجبور بودم روی یک گزارشی کار کنم که تموم بشه .
بین کلی عدد دو ساعت چرخیدم و خستگی ام چند برابر شد .
با یک سردرد شدید شده ای راه افتادم سمت خونه.
وقتی رسیدم خونه واقعا تهی بودم.
روز یوگا قدرتی ام بود انجام دادم.
با اینکه حال اون یوگاهای دیگه ام رو نمیده ولی شاواسانا آخرش چسبید.
اما اونی که میخواستم نبود .حال امروز یوگای دیگه ای رو جستجو میکرد که شاید بهتر بود به حرف بدنم گوش میکردم.
بعد از شام و دوش گفتم امروز رو بنویسم.
فکر کردم اتفاق مهم امروز که بخوام به کلمه درش بیارم چی بوده
دیدم فقط مهمش این بود که دوست داشتم اون آدم رو ببینم و نشد.
واقعا دیدن آدمها یه وقتایی چقدر نیاز است .
عین باطری گوشی که داره تموم میشه و یک شارژر ۵ دقیقه ای باعث میشه یکساعت دووم بیاره.
یک وقتایی اون دیداره شارژر آدم میشه.
انرژی ادامه دادن آدم میشه.
کلا آدمهایی که دوستشون داری حضورشون رنگ داره و حس میشه.
حالا امروز که گذشت بریم ببینیم کی دوباره جور میشه.


(بیست‌وهفت)

 واقعن نمی‌فهمم روزها چطوری می‌گذره. چشم هم می‌زنی یه روز دیگه هست و یه آخر هفته‌ی دیگه. عمر گذشتا… حسابی درگیرم، بیشتر از همه درگیر کار. از این‌مه روز به روز خلاق‌تر می‌شم و پیشرفت می‌کنم و آدم‌های بیشتری توی حیطه‌ی کاریم می‌شناسنم خوش‌حالم.

روز بیست و هشتم _ قطعیت

 دوستم داره کارهای جداییش رو انجام میده و قراره به‌زودی از شوهرش جدا بشه. علت جداییشون هم خیانت همسرشه با همکارش! یاد این میفتم که دو سال پیش که بهم گفت چه بیخودی باهاش حرف زدم که تا مطمئن نشدی جدا نشو . بهش گفتم اول واسه خودت ثابت و قطعی کن قضیه رو بعد پیگیری کن. امروز فهمیدم تا بخواد برای خودش ثابت کنه و ته و توی ماجرا رو در بیاره، مجددا این اتفاق افتاده و آرردی ثابت شده قضیه! 

نمی‌دونم براش ناراحت‌ترم یا خوشحال‌تر. دوباره بین عقل و قلبم گیر کردم. 

به خودم فکر می‌کنم. به اینکه من تو پیگیری یه موضوع یا چیزی یا کسی خیلی مصرّم. تا به خودم چیزی ثابت نشه بیخیال اون موضوع نمیشم. باید همه‌ی تلاشم رو بکنم و به جواب قطعی برسم. که خب این هم بخاطر دلمه. هم دلم هم یه چیزی تو مایه‌های طرح‌واره‌ی رها شدگی و فلان و بیسار! از بس برام سخته از دست دادن . 

خانم نزکت تیموراف داره آهنگ آذری قشنگی میخونه که میگه :

گتمه کیم سسیزم، گال سن قوربان"

"عؤمؤرلؤک همدمیم، اُل سنه قوربان

داره میگه نرو من بی‌کسم قربونت برم همدم و همراه همیشگی من، فدای تو شوم!

به لطف عروس ترک‌ها بودن، یه چیزهایی یاد گرفتم تو این سالها. البته خودشون از این چیزها گوش نمیدن. اون دو نفری هم که گوش میدادن با من و موسیقی موقام آذری دوست داشتن، از بین ما رفتن...

امروز یه قورباغه‌ی هفت ساله رو قورت دادم. یه کاری کردم فقط سی دل خودم! ولی امیدوارم داستان نشه دوباره. شاید اگر تونستم یه روزی از اون روزها نوشتم.

.از اون روزهای خوب و وحشتناک


خورشت مثلاً کرفس

 سینی فر رو می‌کشم بیرون. کف قابلمه‌ی چدنی کم‌عمق رو که داره گرم می‌شه، یه کم روغن می‌ریزم. چهار تا رون کامل مرغ رو که نمک زدم، سریع می‌ذارم توش و در فر رو می‌بندم.

ایران اینترنشنال داره همون تیکه‌ای رو که وقتی از استخر برگشته بودم، دوباره پخش می‌کنه. کرفس‌های برگ‌دار رو با برگ‌هاشون خرد می‌کنم.

مامانِ «سین» می‌گه: خاک بر سرشون.

دو تا گوجه می‌شورم و چهار قاچ می‌کنم.

چی شده؟

زیرنویس نوشته کاخ سفید رو می‌خوان حسینیه کنن.

ادامه می‌ده: آخه حیف نیست؟ تا این مملکت رو ویرون نکنن ول نمی‌کنن.

در فر رو باز می‌کنم. پوست مرغ‌ها داره رنگ می‌گیره. می‌پرسم: کاخ سفید کجاست؟

کرفس و گوجه‌های خردشده رو می‌ریزم تو فضای خالی بین مرغ‌ها. در فر رو می‌بندم.

همون کاخ شاه دیگه. طرف‌های سعدآباد.

مکث می‌کنم. بین اینکه درستش کنم یا بذارم همون‌جوری بمونه. معمولاً گفتن و نگفتن من فرقی تو تصویر ذهنی‌اش نداره. لیموترش‌هایی رو که استفانی هفته پیش از مزرعه آورده بود، ورقه می‌کنم.

فکر کنم منظورشون اونیه که تو آمریکاست‌ها.

آخیش... خوب شد گفتی. اعصابم داشت خرد می‌شد. خیلی غصه خوردم.

دوباره در فر رو باز می‌کنم. لیموها رو می‌چینم بین مرغ‌ها و کرفس‌ها. روی مرغ‌ها سماق می‌پاشم. یه ذره آب هم می‌ریزم و در قابلمه رو می‌ذارم.

نمی‌خوای سریال ببینی؟

نه، بذار اخبار ببینم. بلکه بفهمم کی اوضاع روبه‌راه می‌شه. چند وقته من اینجام؟ یه سال شده؟

صدای تلویزیون می‌آد؛ یکی می‌گه از ایران کسی برای مذاکره نمی‌رسه، ولی از آمریکا فلانی و بهمانی دارن آماده می‌شن بیان.

تخته و کارد رو می‌شورم. آیلند رو دستمال می‌کشم. ای بابا، «سین». نعناع هم خریده بود؛ اون‌ها رو با قیچی، تو خود قابلمه، ریز می‌کنم.

برمی‌گردم بالا.

از موهبت نداشتن درد

 غيبت چند روزه ام را ببخشيد ناخواسته بود ! از پنجشنبه كمر درد و پادرد چنان عذابم ميدهد كه به سختي نفس ميكشم.روزهاي گذشته هوا آن قدر گرم و غير قابل تحمل بود كه تاب آوردن درد را برايم دشوارتر هم ميكرد . امروز كمي بهترم حداقل ميتوانم كمي بنشينم . اولين كاري كه كردم نوشتن اين سطرهاست نوشتن خوب است هر روز نوشتن عادتي ست كه ميتواند به ذهن آرامش و ديسپلين بدهد سال هاست ژورنال روزانه مينويسم اين چند هفته اخير به لطف آيدا اينجا هم نوشتم . بعد از ظهر وقت ماساژ و فيزيوتراپي دارم اميدوارم كه خيلي بهتر باشم راستي نقاشي به روش „ذن دودل" را هم شروع كرده ام خيلي بامزه ست ! تمركز روي خطوط باريك و منظم و تكرار طرح هاي يكسان باعث سبكي و آرامش ميشود و در نهايت درد نداشتن عجب موهبت بزرگي ست اين چند روز دوباره فهميدم امروز يا فردا دوباره اينجا منظم مينويسم 

وبلاگ درمانی

نمی دونم چند روزه اینجا نبودم و ننوشتم انگار خیلی

آیدا برام نوشت از وبلاگ عقبی بنویس❤️براش نوشتم خیلی❤️‍🩹 خوب نبودم اصلا و نوشت وبلاگ مال وقتیه که آدم خوب نیست… و من بازم نتونستم بنویسم تا الان، که تا شروع کردم به نوشتن اشکام سرازیر شد انگار از همین لحظه روزها و شب هاست که فرار می کنم:(((

مرسی که حواست بود آیدا:*

از دیشب که رفتم تو تخت همش به خودم گفتم صبحانه مربا آلبالوی مامان و می خورم با نون شیرمال و چای

صبح که شد به قولی که به خودم داده بودم عمل کردم، مزه بهشت می داد. مربا آلبالوهای مامان بی نظیره و من همیشه کم میارمش تو سال از بس زود می خورمش و تمومش می کنم، اما بقیه انگار ازش مراقبت می کنن از این تابستون تا تابستون بعد

هر روز به خودم قول می دم دیگه شیرینی نمی خورم و شده دروغ قرن چون نه تنها کمتر نمی خورم که بیشتر هم می خورم

انگار زندگی اون بیرون اینقدر تلخه که فقط باشیرینی خوردن درست می شه

الف رفته مأموریت و ایران نیست، شبی که می رفت فرودگاه تا صبح فرداش که برسه نخوابیدم از استرس از دلواپسی از ترس از پرواز و آسمون و هواپیما و جنگ و سقوط و کوفت و زهرمار

چیکار کردن با مغز ما که همه چی اینقدر بیمارگونه شده

بهش گفتم داری می ری من خیلی استرس دارم گفت اگه قراره اتفاقی هم بیفته من می میرم تو چرا استرس داری؟! سوالش احمقانه نبود؟:/

این هورمون تراپی لعنتی گا…  

من همش حواسم هست که از روز هشتم نهم ماه تا آخر آدم دیگه ای می شم نمی دونم خراب می شم یا درست اما ترسناک می شه زندگی و همه چی

انگار فشار و ابعاد همه اتفاق ها و تاثیرشون رو من می شه یه میلیون برابر واقعیتشون

اینقدر که همه چی زیادی دردناک و سخت می شه

همش به خودم یادآوری می کنم هورمونه هورمونه آروم باش 

اما خب خیلی وقتاش از دستم در می ره

یادم نمیاد چی شد که دیگه ننوشتم فقط یادمه دیگه نتونستم

از اینجا شروع شد که یه روز صبح بعد چند روز تنش و بالا پایین با الف از خواب پاشدم و دیدم نمی تونم تلفنی حرف بزنم، ویس بدم، ویدئو کال کنم و شاید فقط تکست بتونم

اونم با تأخیر و انتخاب که به کی و چه موقع

شاید طبیعی باشه ها اما برای من نه 

من آدم تلفنم یعنی برام راحت تره همون موقع حرف بزنم و تموم شه نه ویس و چت اما خب اینجوری شدم

 و معاشرت هام تقریبا حذف 

انگار دلم می خواست خودم و از همه جا نامرئی کنم

پریروز برق خونه قطع شد، اول فکر کردم برق رفت بعد از سه ساعت که دیگه داشتم خفه می شدم از گرما فهمیدم برق ساختمون نرفته و مشکل واحد منه، دیدم ترانس ورودی که برق از اون میاد تو ساختمون کامل مرده زنگ زدم شرکتش و خدمات پس از فروش، خلاصه آقاهه اول مکالمه کلی مودب و محترم گفت بالای ترانس و چک کن این کابل ها رو ببین و … من به زور با صندلی فقط تونستم از بالای ترانس و سیم ها عکس بگیرم و بفرستم براش که راهنماییم کنه بعد که عکسها رو دید گفت یه آقای قدبلند و یکم فنی دارین تو خونه تون که من راهنماییشون کنم چون کار شما نیست و … و من سکوت … 

گفتم نه

خلاصه یه راهنمایی هایی کرد و منم نتونستم و آخر تلفن هم گفت شما ماشالا از پس همه چی برمیاین و منظورم این نبود که خانوما نمی تونن و من دیگه فقط بهش نگفتم خفه شو

گوشی رو که قطع کردم فقط اشک نریختم، انگار وقت اونم نداشتم دوش نگرفته تنها پیراهنی که کمتر چروک بود و پوشیدم و از خونه زدم بیرون که برم قرار نهار با بچه ها، برای منی که تا دوش نگیرم تا همه لباسامو اتو نکنم از در خونه بیرون نمی رم این فقط یه بیرون. فتن نبود یه خرکت انقلابی بود، حس می کردم در و دیوارای خونه دارن من و می خورن

تو اسنپ زنگ زدم به الف گفتم آقاهه اینجوری گفت و من می تونستم بزنم زیر گریه گفت بزن خب گفتم نمی تونم گفت لوس نشو همون و می تونستم اونم جر بدم

بعد نهار برگشتم خونه و تمام این مدت یه چیزی در من خیلی شکننده و ترک خورده بود و مدام حواسم بود که بیشتر از این نشکنه

وقتی سال های سال تنها زندگی می کنی و از پس همه چی برمیای و هیچ شکایتی نمی کنی همه فراموش می کنن که تو هم خسته می شی و کم میاری چون فقط یه تصویر محکم و قوی از خودت ساختی تقصیر هیچ کسی نیستا اما من غمگین تر شدم، می دونی شاید خیلی چیزها دارم استقلال، آزادی، تجربه و … اما یه وقتایی که کم هم نیست واقعا دلم می خواد یکی باشه کنارم که من ازش بخوام برام این کار و بکنه و اون با صبوری و احترام و خوش اخلاقی انجامش بده بدون تیکه و متلک و بی حوصلگی و …

اتفاقا که دلم شریک زندگی و همراه و خانواده می خواد که اینا از ضعیف بودنم نیست…

خلاصه که پریشب با حضور برقکار و صاحبخونه بعد از ده دولزده ساعت برق وصل شد اما دوباره دیروز صبح قطع شد و انگار یه زخم و باز تو قلب من که دوباره انگولک شد

دیروز عصر که با الف حرف می زدم بهش گفتم شانس آوردی اینجا نیستی وگرنه دعوامون می شد اونم شروع کرد مسخره بازی و حالا به اسپایت قطع شده گرمت شده لوس می کنی خودت و … و شوخی شوخی دعوامون شد، دیرتر که با هم حرف زدیم گفتم نمی خوام نباشی، چرا نیستی ازت بدم میاد اصلا از همون حا برو کانادا و برنگرد و … انگار فقط بهانه پشت بهانه

فقط تو اون گیر و دار و بحث بهش گفتم کاش یکم با صبوری و خوش اخلاقی باهام حرف می زدی و اصلا نازنازیم می کردی که من اینقدر حس تنهایی زیاد نکنم

 اشکال نداره که تا ۴۸ سالگی یاد نگرفتی اما می تونی تمرینش کنی که با یه خانوم تو شرایطی که براش سخته چه رفتاری داشته باشی اما انگار توقع زیادی بود…

بهش گفتم کاش بدونی تو مرکز توجه جهان هستی نیستی، فقط خستگی و گرسنگی تو تو رابطه مهم نیست، فقط مشکلات شرکت و کار تو مهم نیست اینقدر همش فقط خودت و خودت، حتی اجازه نمی دی من بگم فلان اتفاق ناراحتم کرده و یا بهم فشار آورده یا هرچی

بعد گفت راست می گی اما خب دل من خیلی شکسته تر از این حرفها بود… اما واقعیت این بود که من تو مغزم داشتم به این فکر می کردم که احساس دلتنگی و جای خالی رو پذیرفتن و تنها زندگی کردن خیلی آسون تر از کل کل کردن موقع فشاره  

مولتی پارتنر بودن اصلا خوب نیست اصلا

این که تو هر برهه ای از زمان یکی بیاد و بره خیلی سختیش زیاده 

تنها زندگی کردن سختی های خودش و داره ها اما وقتی یه نفر از وسط زندگیت وارد می شه و هیچ درکی از تو و زندگیت نداره و خودش هم اینقدر خیته و بی حوصله اس که تلاشی هم نمی کنه خیلی سخته خیلی، برای بقای رابطه هر دو نفر باید تلاش کنن

اما من بعد از ۴۸ سال کی این و بتونم در واقعیت زندگی کنم، اصلا بتونم یا نه رو نمی دونم

خلاصه که این روزا من با یه سری طناب کج و کوله و نیمه پوسیده و چند تایی هم محکم‌ و درست خودم و وصل کردم به زندگی ای که هیچ تصویری هم ازش ندارم برای آینده

انگار وقتشه دوباره تصویرهای جدید بسازم فقط یکم خستگی در کنم بعد… 

ترس

 من از مرگ میترسم.  اما از زندگی کردن بیشتر از اون میترسم. اینو زمان کرونا خیلی عمیق‌تر فهمیدم. تا ابد هر ثانیه یاد حال احوالم اون روزا میوفتم بدنم از درون میلرزه. یه جوری ترس بهم مسلط شده بود که حتی نمیتونستم ساده ترین کارهارو بکنم. یعنی یه زندگی خشک و‌ ساکت و بی رنگ و بو داشتم . فقط زنده بودم. نمیتونستم به هیچ آهنگی گوش بدم. فیلم میدیدم کافی بود تو یه صحنه یه تصویر خشن در حد سیم‌خاردار باشه. انگاااار همون خار تمام وجودموووو میتراشید و‌از درد نمیتونستم نفس بکشم.

روزای خیلی سختی بود و زندگی من به شخصه به قبل و بعد از کرونا تقسیم شد.

اما تاریکترین نقطه‌ی درونیم، بزرگترین ترسم و چیزی‌که تا اسمش بیاد هرطور شده ذهنم میخواد پا به فرار بزاره، همین ارتباط مرگ و زندگی‌ه.

همین الان هی طفره میرم که ننویسم چیزی.

امروز تو‌صحبت با میم، به این جمله رسیدم که من واقعاا از زندگی میترسم، میترسم لذت و عشقی رو تجربه کنم که یه روزی مجبور به ترکش بشم. خاطراتی رو بسازم که زمان از دست دادن زجرم  بدن.

میترسم هرچی بیشتر خوش‌باشم، بخندم، کنار آدمایی باشم که عاشقشونم.. زمان جدایی که برسه، نتونم درد جای خالیشونو تحمل کنم. 

یه چای بیشتر، یه لبخند عمیق‌تر، یه بغل طولانی‌تر، یه دوستت دارم بیشتر، یه عکس اضافه، یه لباسی که تو یه روز خاص پوشیدمو اون تاییدش کرده…

من از زندگی کردن خیلی بیشتر از مرگ میترسم.

یک دوشنبه قبل از مرخصی

 یک دوشنبه معمولی دیگه. قهوه و اسموتی رو درست می‌کنم لپتاپ رو تو کوله جا می‌دم دفترچه‌های یادداشتمو جلو کوله. امروز روز لباس آفیسه نه حمالیِ کارگاه. 

صبح زود یکم سرده اما در عوض هیتر صندلی خیلی می‌چسبه. می‌زنم به جاده. قلپ اول قهوه مال شروع بزرگراهه. اولش خیلی داغه با بخار و بوش خواب از چشمم می‌پره و ریز ریز سلام به زندگی می‌شه. اول راه آفتابیه اما بعد ابر و نم بارون. می‌خوام فکرهامو جمع کنم و رو برنامه روزم تمرکز کنم. اما همه حواسم به مرخصی پیش روه. انگار منم مثل مامان از فکر برنامه آینده بیشتر لذت می‌برم تا خودش. میرسم به دانکَن الان دیگه وقت اسموتی آناناس و بلو بریمه. ۶ قلپ با فاصله تا برسم به اول مَلَحَت‌. یادم میاد که باید گزارشها و نقشه‌ها رو آماده کنم، اما  فکرم میره جلو، خوبه یه مهمونی بدم نمی‌دونم تو حیاط باشه یا تو خونه، نه حیاط سرده. یه قلپ از اسموتی، باز یادم میاد اوه اوه باید صورتحسابها رو کامل کنم آخر ماهه، اما باز فکرم می‌ره جلو، خوب می شد اگر یه سر هم به کومز بزنم بعضی خرت و پرتهاش بامزه‌است، جمعه برم یا دوشنبه؟ یه قلپ دیگه، دیگه دارم می‌رسم باید یادم باشه که لیست کارها رو با ه چک کنم من نیستم چیزی جا نمونه، اما فکرم باز پرواز می‌کنه، کاش هوا خوب باشه زیرانداز و کتاب و بردام پشت دوچرخه برم تا ساحل رو چمنها تو آفتاب ولو بشم و چند ساعت رو بدون زمان زندگی کنم. رسیدم آفیس . گرداب کار شروع میشه، میگم بقیه فکرها مال عصر تو راه. 

عصر فقط خسته‌ام. می‌خوام زودتر برسم خونه فکرم هیچ کجا نمیره.

۲۷ از ۴۰

دارم با دوست پیغمبرم حرف می‌زنم. اون وسطا از یه چیزی عصبانی‌ام و ماجرا رو براش تعریف می‌کنم. در ادامه اما برای تطهیر مردی که عصبانی‌م کرده می‌گم «حواسم نبود ممکنه از این زاویه به قضیه نگاه کنه». دوست پیغمبرم پوزخند می‌زنه و می‌گه هانی، مسأله زاویه‌ی نگاه نیست. اگه مردی عاشق زنی باشه، براش احترام قائله؛ و مردی که برای زنی احترام قائله این رفتارش نیست. می‌گه مگه می‌شه مردی تو رو بپرسته و فلان خصیصه‌ت رو appriciate نکنه. (اپریشیت نقل به مضمونه. اگه می‌نوشتم قدردان، از بار پرستش کلمه کم می‌شد گمونم.)

همیشه این نگاه از بالا به پایین و جزمی‌ش می‌رفت رو اعصابم تمام این سال‌ها، اما الان ته دلم کیف می‌کنم که این‌جوری حرف می‌زنه. الان بعد از این‌همه سال، دیگه می‌دونم اگه کسی دیگری رو عمیقاً دوست داشته باشه براش احترام قائل خواهد بود، و کسی که برای کسی احترام قائله رفتارش از-سر-باز-کنی نیست، رفتارش فکرشده و محترمانه‌ست.

و فکرتر می‌کنم اگه یه دوره‌ای از زندگی‌ت مردی رو داشتی که آل-این عاشقت بوده، دیگه سختت می‌شه اسم هر «عشق»ای رو بذاری عاشقی‌. سطح انتظاراتت* بالا می‌ره و دیگه دلت با هر چیزی غنج نمی‌ره. الان که اینو می‌نویسم خنده‌م می‌گیره. انگار راستی‌راستی آه‌ش تمام مردهای بعد از خودش رو گرفت. و بالطبع من رو هم. هاها.


*یاد حرف ح میفتم. آخرای مهمونی‌ها، بقیه که می‌رفتن و خودهامون که می‌شستیم کف آشپزخونه به حرف زدن، شروع می‌کردیم به خرده‌اعتراف‌های شخصی. یادمه ح همیشه می‌گفت بابا این‌کارا رو نکنین واسه این دخترا. این‌قدر سطح مطالبات‌شون رو بالا نبرید. فکر ما بی‌‌وقت‌وحوصله‌ها رو هم بکنین.

اتک

 امروز برای دومین بار تو یه ماه اخیر حمله عصبی شدم. شب با دکتر دیوونه‌ها حرف زدم گفتم یه حرف نابه‌جا به فلانی زدم خیلی ناراحتم گفت خوب کردی عوضش راحت شدی مساله رو حل کردی گفتم عصبی هم شدم راکت تنیسو شکوندم گفت خوب کردی اگه اونو نمیزدی به خودت آسیب می‌زدی گفتم چارتا چیز دیگه رو اینجوری حل کنم دیگه چیزی ازم نمی‌مونه. خندید. گفت پس به جای هشت تا قرص هشتصدتا قرص برات می‌نویسم.

یک روز کاری

آقای ناتمام خیلی کار دارد. برای سفر آخر هفته هیچ خریدی نکرده است. قبضهای آخر هفتۀ قبل را هم هنوز پرداخت نکرده است. رییسش هم در ایمیلش نوشته است که این کار و آن پروژه هر دو از برنامه عقب است و همین هفته باید آن یکی کار و این یکی قرارداد هم به ثمر برسند. 

برای همین هم از صبح کلهء سحر که بیدار شده است حتی یک کار مفید هم انجام نداده است. بلافاصله بعد از اینکه بچه هایش را  سوار ماشین کرد و در را پشت سر همسرش بست چهارپایه را برداشت و از بالای گنجه صندوق خاک گرفته را پایین آورد. درِ زنگ  زدهء صندوق را  با مشت و لگد و التماس باز کرد و ارواح پرفسور بالتازار را دعا کرد تا تمام محتویاتِ صندوق با هم روی سرش نریزند - که ریختند. بالاخره چند هارد دیسک قدیمی را که دنبالشان می گشت  پیدا کرد. یورِکا. قهوهء دوم روزش را درست کرد و سیمها را به هم وصل کرد و نشست به تماشای پرونده های قدیمی.

آقای ناتمام که خیر سرش روزی روزگاری مهندس سخت افزار بوده است فکر می کرد مدتهاست که تمام عکسهای قدیمی و عصرحجری را از لابلای پوشه های قدیمی و جدید بیرون کشیده است و روی ابرهای شرکتهای معتبر و مطمئن بین المللی ذخیره کرده است. کلی هم پولش را می دهد هر ماه مثلاً؛ که یادآوری شود که پانزده سال پیش در چنین روزی چنان شد و بیست سال پیش در چنان روزی چنین. اما این آخر هفته ای که گذشت هر چقدر گشت نتوانست عکس خاصی را که می خواست از یک روز خاص خیلی سال قبل پیدا کند . همان جا تصمیم گرفت که اولین کاری که بعد از تمام شدن طوفانِ آخر هفته انجامی می دهد همین گشتن و جستن آن عکس خاص باشد. 

حالا نشسته است کنار جوب - یا رویروی مانیتور - با تخمه. هم فال است و هم تماشا. پوشهء نپستر. آهنگهایی که گاهی چند روز طول می کشید تا پیدایشان کند. عکسهایی از قرن قبل و هزاره ای که گذشت. عروسی آن پسر عمه و برق شادی در صورتهایی که پشت سر عروس و داماد به دوربین لبخند می زنند. آقای ناتمام مخصوصا دقت می کند به چند نگاهی که نمی دانند چند سال بعد که این زوج خوشبخت طلاق می گیرند دیگر بین ما نیستند.  جایشان خالی است؛ گاهی. عکس بعدی  تصویر نیمه لخت یک هنرپیشهء زن - همین که دیروز هفتاد سالش شد. 

فرم ویزا و پذیرش. یک عکس گذرنامه. فرم یک وام. صورت حساب. قبض واریز. یک معرفی نامه. آقای ناتمام بیشتر این مدارک را اصلا یادش نیست برای چه کسی و چه چیزی نگه داشته است. حیف این همه بیت و بایت - همهء یکها و بیشتر صفرهاهم. 

متن کامل آهنگهای یک آلبوم از سالهای خیلی دور - آن روزهایی که هنوز آهنگها به هم ربط داشتند و بی هم کم معنی. آقای ناتمام به بچه هایش فکر می کند. و به لذت یافتن یک قطعهء جدید با کیفیت خوب. یک نوارِ اصل. یک فیلم جدید از فقط شش ماه قبل.
یک اجرای قدیمی. چه لذتهای قشنگی که دیگر وجود ندارند با همگانی شدن و همه گیر شدنِ این همه دسترسی.

بیشتر از نصف روز گذشته است که بالاخره همان لحظه ای که می خواست را پیدا می کند. همان جایی که یادش بود. همان روز.  یک عکس معمولی است. یا کمتر. و یک دنیا اتفاقی که بعد از آنروز افتاده است. عکس را برعکس می کند. آنروزها دوربین را باید می چرخاندی؛ یا خودت را. روز قشنگی بود و بسیار دور از دسترس. آقای ناتمام خیره می شود به آن لحظه و لحظهء بعدش. و بعد. و بعد. تا امروز.

چندتایی از پوشه ها را به تلفنش منتقل می کند. آقای ناتمام با دسترسی بیش از حد مشکل دارد. بقیهء پرونده ها  و پوشه ها را می بندد، سیمها را قطع می کند و همه چیز را بر می گرداند توی صندوق. با تمام وزنش در صندوق را می بندد و بالای کمد آقایِ بالتازار می گذارد. صفحه کارهای عقب افتاده را باز می کند.

آقای ناتمام خیلی کار دارد.


شيريني مدلن من

 امروز صبح رفتيم با پدر بچه شناي صبحگاهي. توي رودخونه پايين خونه. پس…شكرگزاري توي دفترهامو ميارم اينجا. 

امروز صبح كه از بيخوابي داشتم ميمردم چون جگرگوشه خيلي زود پاشده بود و خوابشم نبرده بود، مستاصل دادمش به مامانم و رفتم خوابيدم. بعد بابام يه عكس نشونم داد كه مامانم جگر گوشه رو كنار خودش خوابونده بود و دوتايي خواب بودن. مامانم گفت انقدر نوازشش كردم كه چشماش سنگين شد و خوابيد. پس…. شكرگزاري توي دفترهامو ميارم اينجا. 

گردوهايي كه مامان اينا از ايران آوردن خيلي فرق ميكنه با گردوهاي اينجا. انگار تا الان كاه ميخورديم . چربي گردوهاي ايران و طعمش رو كلا يادم رفته بود. شهر ما هم در ايران يه جور پنير خاصي داره كه مزه اش با هندوانه و گردو و يه كم نان براي من ، حكم شيريني هاي مادلن رو داشت براي آقاي پروست. فرقي نميكنه كي و كجا اين تركيب رو ميخورم، ناگهان ميرم به زمان بچگي حياط خونه ي مادربزرگم كه حوض داشت و روي تراس بزرگ و كوتاهش شبها توي پشه بند ميخوابيديم. چه خوبه كه دنياهاي موازي هم وجود دارن وگرنه از دلتنگي كجا ميرفتيم؟! 

دو روایت از یک روز

امروز آدم‌های زیادی را دیده‌ام و با آن‌ها گفتگو کرده‌ام، اما هیچ‌کدام از آدم‌ها و هیچ‌کدام از اتفاق‌های امروز، انتخاب من نبودند؛ آن‌طور که خودم دوست داشته باشم با کسی گفتگو کنم یا روزم را بگذرانم. وسط این تعطیلات، دارم خودم و فضای دلخواه زندگی‌ام را گم می‌کنم.

امروز نه جمله‌ای عمیق شنیدم و نه حرفی زدم که ارزش به خاطر سپردن داشته باشد. لبخندهای زورکی زده‌ام و حالا سردرد گرفته‌ام. ناچار شده‌ام غذاهایی را بخورم که دوست ندارم و وقتم آن‌قدر از دستم رفته که نتوانستم حتی یکی از روتین‌های زیبای روزانه‌ام را انجام بدهم.

به خواهرم گفتم: «به نظرت امشب درباره‌ی چه بنویسم؟ امروز چه چیزی در زندگی ما پررنگ بود؟»

گفت: «اینکه توانستیم همه‌ی کارهای مهمی را که داشتیم انجام بدهیم، آدم‌های زیادی را ببینیم و با صبوری به حرف‌هایشان گوش بدهیم. روز پروداکتیوی بود.»

دوتا ممه

 دیروز نرسیدم بنویسم اینجا، خیلی حرصم گرفت. از صبح تو کوچه خیابون بودم تا ساعت یازده شب بعدم تراپی داشتم دیگه همونو رفتم خوابیدم،. با دوسری مامانهای دوستای بچه تایم گذروندم از صبح تا بعداظهر یسری ام از بعداظهر تا شب. خیلی بسیار زیاد انرژیمو میگیرن اصلا انگار شوت شوتن کلا تو این دنیا نیستن خیلیاشون. شایدم من تو این دنیا نیستم زیادی به حالو هوای خودمم.

یکیشون میخواست خط مبایل بخره برای بچه ده یازده ساله،با این شرایط مملکت بنظرن اوکیه حالا میگیم به لحاظ امنیت میشه قبول کرد که بچه در دسترس باشه. داشتیم حرف میزدیم که بابای بچهه ینی بابای دوست بچه زنگ زد به مامانه گفت این شماره های رند رو دارن مثلا ۱۲۳۴۵۰۰ و یکی دوتا شماره رند دیگه ، مامانه خیلی جدی جواب داد که نه اصلا همون شماره ایی که گفتم . باباهه هی میگفت نیست ندارن الان اون شماررو از بین این سه تا انتخاب کن دیگه ،مامانه قبول نکرد گفت همون و قطع کرد. 

ازش پرسیدم جریان چیه ؟خب این شماره ها که خوبن، چه شماره ایی رو تو میخوای؟  یه لبخند بسیار مزخرف زد با حالت چشمای مزخرفتر گفت باید شماره ۱۰۰۸۵۸۵ رو بگیره براش. اصلا نفهمیدم یخورده نگاش کردم گفتم اره خوبه ولی ۱۲۳۴۵ واین شمارهای دیگه ام که گفت باباش خوبه که چرا حالا این فقط؟ گفت اصلا همون شماره برای اینکه چندسال دیگه خواست بره فرشته واندرزگو شماره بده خیلی راحت میگه صد دوتا ممه.

من:| :| : | 

نمیدونم قیافم چه شکلی شد که ادامه نداد . فقط یادمه که وسط اتوبان بچه میزد به دستم میگفت مامان خوبی؟

۰۸ تیر ۱۴۰۵

بيست و نهم ژوئن

 زن بعد از فرستادن بچه‌ها به مدرسه، کتاب و موبایلش برداشت و رفت روی تخت بچه‌‌اش. تا بعداز‌ظهر که کلاسش شروع بشه کتاب خوند. بعد از خواب بچه‌ها هم به کتاب پناه برد و تمامش کرد. در کاغذی یادداشت کرد: «صلح با جهان بیدار کردن جز جز جهان است از طریق چیزی که هم جزئی از جهان است و هم نیست» در دلش آرزو کرد چند روز دیگر مثل امروز کاش در هفته داشت که می‌توانست هیچ‌کاری نکند بجز خواندن…



La botanique

 امروز یک خط در میون - بین دو تا جلسه، بین دو تا ایستگاه مترو، بین طبقه بیست و چهار و همکف تا برسم به حیاط و سیگار- به تموم شدن این قصه با [اس] فکر کردم. با اینکه وقتی واقعا به نقطه پایان رسیدم مثل آدم و بدون درنگ زیادی گفتم خدافظ، ته ذهن‌ام هی سناریوهای موازی رو مرور می‌کنم. فکر کنم مربوط به مکانیزم دفاعی‌ام هست که انقدر بالاپایین می‌کنم جوانب مختلف رو تا بالاخره داستان از سیستم‌ام خارج بشه. سرِ تموم شدن قصه با [سین] هم همین بود. چقدر هم غصه خوردم. ولی بالاخره از سیستم رفت بیرون. تنها تسبیح برهمن‌ای که برام از هند سوغاتی آورده بود جلوی چشم‌ام گذاشتم که یادم بمونه رفرنس‌ام برای عاشقی کردن چیه و کیه. 

داشتم برای تموم شدن قصه با [اس] غصه می‌خوردم که یه هو دوزاری‌ام افتاد که برای نبودنِ شخصِ [اس] در زندگی‌ام دارم دو تا غصه می‌خورم، ولی برای تمام شدن دسترسی‌ام به مکان‌های قابل تجربه اکسکلوسیولی با [اس]-مکان فیزیکی، مکان ذهنی، مکان احساسی و مکان اروتیک- بیست تا غصه می‌خورم. انگار که [اس] دستم بگرفت و پا به پا برد به جاهایی که هیچ انتظارش رو نداشتم و چه مکاشفه جالبی. 

این بُعد مکاشفه اما کافی نبود برای نگه داشت‌اش. آدم اینسکیورِ گس‌لایت کن که نگه داشتن نداره، حالا هرچقدر کرینگ هرچقدر باهوش هرچقدر خوش‌فکر و هر چقدر جذاب. 

بعد بین دو تا ایستگاه متروی دیگه به تمام جاهایی دیگه‌ای که کشف کردم در زندگی، تنهایی یا با دوست یا با معشوق گذری یا با پارتنر سابق. جاهایی که فکرش رو هم نمیکردم و حالا هرکدوم قسمتی هستند از قصه من. 

اینجا بود که ته دلم قرص شد راستش. تمایل به کشف، تمایل به قصه جدید، جرات وارد شدن به وادی ناشناخته و اعتماد داشتن به اینکه اگر خوب پیش نرفت میتونم بکشم بیرون و از پس‌لرزه‌هاش نمی‌پاشم از هم، تا تمام اینها در وجودم هنوز هست، باکی نیست. 

برای آیدا/ روز بیست و پنجم

 صبح با صوفی کلاس داشتیم. یه تمرین داشت درباره وسایل اضافی که نگه میداریم و بدون مصرفه. یاد تمرین آیدا افتادم تو دوره ویترین. اصلن اون دوره خیلی دوره خوبی بود. ایده های ایدا رو دوست دارم. اون دوره هم مثل همین روتین نوشتن خیلی کمکم کرد. شاید برای همینه جا انداختم تو پیج ایدا و بیست و چهارساعته اونجام. بماند که این روزها وقتی اون پیراهن لینن سبزم رو میپوشم تو این گرما چقدر یادش میکنم. از همینجا سلام ایدا.  روز بیست و پنجمه. منتظر ایده های جدیدتیم. با تشکر بوس و بغل

(بیست‌وشش)

 چیزی برای نوشتن ندارم امروز

باخت ژاپن گریه کردن داره؟

 

از باخت ژاپن گریه کردم. هنوزم که اینا رو مینویسم گریه دارم خیلیی، خیلی حالم رو گرفتست. هرچند تو این بازی خوب نبودن، ولی واقعا تیم خوبی بودن و حیف شدن. فکر میکنم یکم گریه کردن براشون زیادی باشه ولی خب چکار کنم این روزها خیلی سریع گریم میگیره و اصلا نمیتونم خودم رو کنترل کنم.

تیمی بود که همشون رو خیلی دوسش داشتم و  باور داشتم میتونه برزیل رو شکست بده. میتونست اما... بگذریم. یک وقتا که یه چی میشه که واقعا ناراحتم میکنه با تمام وجود دلم میخواد زمان برگرده به عقب، اون اتفاق نشه، نیفته. 

لعنت! یه داد گنده دارم، قشنگ وسط قفسه سینمه، حسش میکنم. از یه طرفیم دلیل این کولی بازی ذهنی رو نمیفهمم. شاید اون تعصب تیم ملی نداشتمونو گذاشته بودم پای این تیم.

دوره کتابخونی

 امروز اولین جلسه ی دوره ای بود که ثبت نام کرده بودم ،

دوره ی کتابخوانی و تحلیل کتاب " سبک ها و مهارت‌های ارتباطی "
دوره آنلاین است .
تداخل داره با زمانی که پسرم رو می بریم کلاس والیبال.
حالا با یک سختی زمانش رو هماهنگ کردم که بتونم ۸ هفته کلاس رو برم چون کتابو قبلا خوندم خیلی ارزشمنده و گفتگو درباره اش به نظرم حتما به روابط بهتر کمک می کنه .
اما مثل همیشه برام دیدن آدمهایی جدید و برقراری ارتباط باهاشون برام سخته حتی آنلاین .
بزرگترین کار دنیا برای من شناختن آدمهای جدید است .
از سرکار یکسره رفتیم باشگاه . خسته هم بودم .روز شلوغ و پر محاسبه ای داشتم .کارم اینطوریه پر از عدد است.
رسیدیم باشگاه ، من مستقیم رفتم کافی شاپ نشستم و وارد کلاس شدم.
انرژی "ریحان" رو خیلی دوست دارم .
ریحان تسهیلگر دوره است و یکی از عمده دلایلم برای بودن توی اون دوره خود ریحان است.
دختر قوی و خوش انرژی و توانمند .
یک ساعت و نیم صحبت کردیم و گفتیم و شنیدیم .
یک نیم ساعتی هم همینطوری که گوش میکردم پیاده روی هم رفتم تا از اون هوای خوب باشگاه هم لذت ببرم .
کلاس من و پسرم همزمان تموم شد و برگشتیم خونه .
از هر روز له تر و خسته تر .
اما خوشحالم که  میخونم و می نویسم.
حتی توی روزهایی که برام جور کردن تایم سخته.
الان در پایان این روز اون ۱۵ دقیقه همیشگی رو تخصیص دادم به روزمره نویسی ام.
چه حال خوبیه

کلاس داستان نویسی

 یه زاغ فسقلی هست روز درخت روبروی خونمون، هر دو قدم میره یه گریه میکنه و داد میزنه، پایینو نگاه میکنه و دوباره دو قدم دیگه تکون میخوره. داشتم نگاهش میکردم که همسرم اومد خونه و گفت همسایمون سه ساعت از وقتشو تلف کرد آخرم هیچی به هیچی، هیچ پیشرفتی نکرد، انگار خیلی کند تصمیم میگیره.

بعد گفت وسط میتینگ که بودن یه دختری یه بچه زاغ پیدا کرد و برش داشت، مامانش محکم زد تو سرش دختره‌هم مستاصل شد. بعد شروع کرد گریه کردن.

این چه وضع توضیح دادنه؟

حالا بهش نگفتما.

من فکر کردم میگه:

"دختربچه‌ای هفت هشت ساله، زاغکی دید و به کمک او شتافت، اما مادر دختربچه چون دید آن زاغ زشت و سیاه و کثیف است، دختر بچه را وسط خیابان کتک زد و دختربچه گریه‌کنان به خانه رفت."

بعد از سه ساعت دیدم زاغ هنوز رو درخته، من که فکر میکنم این همون بچه زاغه، میگم آخی دنبال دختربچش میگرده.

بعد از سه چهارساعت با کلی کنکاش در داستان میفهمم داستان این بوده:

"دختری حدود ۳۰ ساله با دو سگ بزرگ که همراه خود داشته، زاغ واقعا بچه‌ای که هنوز پرهایش سیاه نشده و هنوز پرز است را از روز زمین برمیدارد، مشخصا زاغ از لانه‌اش افتاده بود. زاغ مادر این دخترا را میبیند و حسابی عصبانی می‌شود و مدام جیغ میزند و خیلی نزدیک سر دختر پرواز میکند و به سرش نوک میزند. دختر گاه‌به‌گاه زاغک را مثل بچه‌ی شیرشاه با دستانش بالا می‌گیرد ولی در نهایت به خانه می‌رود، احتمالا چون می‌تواند به این پرنده کمک کند. و حالا مامان زاغ دارد گریه می‌کند و از این شاخه به آن شاخه روی زمین دنبال جوجه‌زاغش می‌گردد."

باید بفرستمش کلاس داستان نویسی، به ازدواجمون داره لطمه می‌خوره.

پ.ن.و عکاسی، اما اون داستان دیگریست

دوشنبه، هشت تیر، بیست و نه ژوئن

 

این روزا هی باید بین بخش های مختلف خودم جابه جا بشم. راه بین شون زیاده. اینقدر که امروز نیاز داشتم دو ساعت دم غروب بخوابم،برخلاف عادت، تا بتونم برسم به یکیش.
بین اونی که اینجا زندگی میکنه ، اون که هنوز ایرانه، اون بخش روزمره ام، اون بخش حرفه ای ، اون بخش رویایی ام و اون بخشی که یه ساعت دیگه کلاس هیولاشناسی داره.

( از اینکه تو این اوضاع، بحث کردن راجع به هیولا و ارجاعاتش میتونه به چشمام برق بیاره، از خودم متعجب میشم.)

مغزم انگار هنوز وصل شده به اکنون. یه روزی میرسه بالاخره که من مجبور نیستم بدوم و آروم و با حوصله ، دل میدم به نوشتن ، قرار میگیرم تو کلمه.

اپیزود بیست و شش

 شما هم موافقید که دیدار رفع دلتنگی اگر با کباب برگ باشه خیلی لذتبخش‌تره دیگه؟ 

بابا امروز سیستوسکوپی داشت. خداروشکر توده‌ای درست نشده دیگه. تا سه ماه دیگه که باز چکش کنیم.

هوا انقدر گرمه که کله‌م کله‌ی سگه. (اینو تو اینستاگرام یاد گرفتم)

امروز اصن حرفم نمیاد.

روز بیست و هفتم _ نامه

 نشستم توی اتاق انتظار کلینیک. یه موزیک ملایمی داره پخش میشه و کولر درجه یک و خنکی روشنه. دکوراسیون اتاق سبز و قهوه‌ای و نارنجیه. رو کاناپه‌ی دو نفره‌ی سبز نرم میشینم. اتاقه خوش‌رنگ و دنجه. وبلاگ رو باز می‌کنم و یه کم می‌خونم. خیلی گرسنمه. دلم یه چیز شور می‌خواد ولی نمی‌تونم برم بیرون و خرید کنم. دخترک تو اتاق تراپیه و داره از ترس‌ها و اضطرابی که بعد از دی ماه دچارش شده حرف می‌زنه. 

خانم دکتر صدام میزنه و بهم آفرین میگه که تو فاصله‌های مشاوره خوب دخترک رو راهنمایی و کنترل کردم و سطح اضطرابش رو پایین آوردم! به خانم دکتر لبخند میزنم و نمیگم این روزها چه‌قدر احتیاج به تراپیست دارم. چه‌قدر تحت فشارم با خودم تنهایی و نمی‌دونم حتی اگر تراپیست هم برم می‌تونم براش حرف‌هام رو بزنم یا نه. باز هم سانسور می‌کنم خودم رو.

آقای دکتر بهم چای تعارف می‌کنه و من از خوشحالی بال درمیارم. به همین سادگی :) 

رضا یه متن قشنگ نوشته اینجا که دو بار می‌خونمش. دوسش دارم. یه حسی توش برام ملموسه که خوشم میاد. از نامه نوشتنش هم خوشم میاد. من نامه نوشتن رو خیلی دوست دارم. تو دفتر یواشکیم نامه زیاد می‌نویسم. به خودم به اون به بقیه. کاش این تکنولوژی لعنتی نمیومد. کاش هنوز نامه نوشتن بود بین آدم‌ها. گاهی وقت‌ها واقعا  دوست دارم تو یه ده‌کوره زندگی کنم . کتاب بخونم و نامه بنویسم یا یادداشت شخصی. 

من لیترالی یه روح قدیمی‌ام تو تن یه خانم جوان! خیلی دیر به دنیا اومدم. خیلی دیر. اینو کاملا حس می‌کنم. 

نمی‌دونم چرا تو این اتاق تنها با این آهنگ‌ها داره گریم می‌گیره! دیشب هم گریه داشتم! باز احساساتی شدم. اوف... خیلی گرسنمه. الان میرم خونه چایی دم می‌کنم و با نون و پنیر یه عصرونه میخورم و میرم لب پنجره یه اسموک میزنم و بعدش یه فکری به حال خودم می‌کنم. 

من بلدم حال خودم رو خوب کنم. 

جاب دیسکریپشن

 اگه بخوام از آنچه در ذهنم میگذره بگم الان فقط میتونم  مثل یک ربات براتون این جملات رو ردیف کنم و‌ سعی کنم که خودم رو خووووب بفروشم :

Sell myself by:

Tell you about myself

Walk you through my day to day work

Why this role

Why us

Why now

Tell you about when …

How comfortable I am with these technologies 

…..

صد و پنجاه و‌ هشت بار امروز نوشتم : جاب دسکریپشن رو کاور کن در سناریوها


جادوگر شهر کلمات

 سه ماه است که ندیدمت؛ یا سه سال؟ یا سه روز؟ زمان هم با ذهن من بازی می کند تازگی‌ها. مثل یک آینۀ ترک خورده. ترتیب خاطراتم به هم ریخته است. اتفاقات بیست سال قبل نزدیکترند از دیروز، گاهی.

گفتی که مردی هست که بازی کلماتش از دور قشنگ است و از نزدیک خاکستری. گفتی که مردی هست که در تخت خواب هدفمند است ‌و عاشقانه نیست. یا عشقبازی بلد نیست. گفتی صحنه ای هست در یکی از فیلمهایت؛ وقتی که زن از شدت خواستن و نداشتن مردش ارضا می شود به جای داشتنش. گفتی این خواستن و‌نداشتن را دوست داری. نداری؟

گقتی مردی هست که قدیمی فکر می کند. هنوز درگیر تعهدات اخلاقی است و تمایلات متناقض. هنوز فکر می کند باید اجازه گرفت قبل از تماس گرفتن. و باید کتاب را خواند قبل از بحث زیبایی جلد. مردی هست که هنوز درگیر است با این باید و نباید. که هنوز می ترسد از شاید؛ از اگر پیش آید.

در دلم نامه ای گیر کرده است هزارخط و هزار صفحه. به نام تو و به یاد تو. دست نویس. روایت همان مردی است که می گفتی؛ از آن سر میز. همان داستانهایی که می دانی، آن رویش. همان یادداشتهایی که خوانده ای، زیر نویسش. همان حروف. همان کلمات. و امان از کلمات.

در نامه ام شاکی ام از کلمات. مجازاتِ ناچیزِ شبِ شراب بامداد خمار است و مکافاتِ مستیِ کلماتت یک عمرخماریِ نداشتنت. جادوگر کتابهای بچه ها به آسمان رفت و شهرِقصه آزاد شد. جادوی جمله های تو بیست سال است که پشت پلکهایم نشسته است - منتظر لحظه ای است که بخوابم تا تمام رویاهایم صورت و نگاه و بوی تو باشد و دیگر هیچ.

در نامه ام زنی هست برای خواستن و نداشتن. در تختخواب فقط عشقبازی می خواهد و فقط کتابهایی را می خواند که جلدش را دوست داشته باشد. زنی هست بدون باید و نباید. زنی هست برای هر چه که پیش آید - ولی فقط وقتی که خودش بخواهد. زنی هست که  بازی کلماتش از دور سحرانگیز است و از نزدیک داغ و بی پرده. خطرناک است نزدیکی. خطرناک است این بازی با حرفهای بی هدف؛ پراکنده. سوزاننده.

در دلم نامه ای گیر کرده است بی خط و بی صفحه. بی حرف، بی کلمه. در نامه ام مردی هست برهنه؛ نشسته در برابر یک آینهء ترک خورده. انعکاس واقعیتی که نمی داند دیروز است یا دو سال پیش یا بیست. خاطرۀ نداشتنی بودنِ تو بالای یک کوه. لب یک دریا. زمان هم با ذهن من بازی می کند تازگی‌ها. و مکانها. و کلمات. و امان از کلمات.

چشمهایم را می بندم تا بخوابم. تا دوباره تو بیایی و پوستت را ببویم و لبهایت را ببوسم. خسته نمی شوی از این همه عشقبازی؟ 

 

۲۶ از ۴۰

 کُلد فیت گرفتم. نمی‌دونم چرا احساس می‌کنم اگه این وبلاگ دائمی بشه، مثل هر چیز دائمی‌ای، کم‌کم دل آدمو می‌زنه. مزه‌ش از بین می‌ره. مثل سفر. سفر اگه دائمی بشه می‌شه مهاجرت، و خب مهاجرت هیچ‌چیزش مثل سفر نیست. 

آدم باید یه دلیل قرص‌تری داشته باشه واسه پای‌بند موندن. این‌که حالاحالاها زمان داری فقط شرط نیست. یه حبل‌المتین محکم‌تری لازمه که آدمو پای‌بند نگه داره. مشخصه که دارم از وبلاگ حرف نمی‌زنم دیگه؟

پناه می‌برم به آب

 

دیروز یک ساعت روی پدل برد بی‌حرکت وسط دریاچه موندم و به افق خیره شدم. می‌گن طرف تو افق محو شد منم یه چیزی تو این مایه‌ها بودم. اینقدر ابرها تو دل آسمون ناز بودن که نمی‌شد ازشون چشم برداری. اثر این خیره شدن به ابرها و تماشای آبیِ دریاچه، تو خلق و خوی امروزم بازتاب داشت. سرکار خیلی نایس و نرم بودم عین ابرای دیروز، و عصر هم تلفن کردم به آدمی که خیلی وقت پیش باید بهش تلفن می‌کردم، و یک ساعت تمام صبورانه و آروم به حرفای صد من یه غاز تکراری‌ش گوش کردم.

این هفته دوباره می‌خوام این حرکتو تکرار کنم و ببینم واقعا جواب می‌ده یا نه. اگه قراره طبیعت، فرار از تکنولوژی و مدیتیشن منو این طوری عوض کنه یه دین جدید مناسب با نیازهای این عصر جدید بنا کنیم که پرکتسیش همین چیزا باشه. 

از رام کردن هیولای صبحگاهی

صبح با زنگ ساعت بیدار شدم. بعد از چند ماه، دوباره شروع کردیم به ساعت گذاشتن بلکه ساعت خوابمون تنظیم بشه؛ اون هی از استرس خواب موندن بیدار نشه، منم بتونم یه نظمی به صبح‌ها بدم. از ژانویه صبح‌هام شده «هر چه پیش آید خوش آید». آن‌قدری که زنگ خطرهام از هفته‌ی پیش فعال شدن. از شما چه پنهون، این وبلاگ نوشتن هم خودش شده مزید بر علت.

قبل از اینکه «سین» بپرسه، تصمیم می‌گیرم نرم شنا. راستش دلیل درست و درمانی هم ندارم، جز اینکه حالا کی گفته قراره هر روز بری شنا؟ واقعا انگار خود صبحگاهیم از واقعیت جداست؛ فقط می‌خوام بازیگوشی و از زیر کار دررویی کنم. می‌رم طبقه پایین یه چرخ می‌زنم دوباره می‌آم بالا رو تخت دراز می‌کشم. گوشی رو روشن می‌کنم. پستایی که بچه‌ها از دیشب تا الان نوشتن رو می‌خونم. زود تمام می‌شن. دلم نمی‌خواد برم اینستاگرام، پس ایمیل‌هایم را چک می‌کنم؛ اسنورکل جدیدم ساعت پنج و نیم صبح دلیور شده.

جمعه‌ای به طرز احمقانه‌ای اسنورکلی که کلی پول بی‌زبون رو به پاش ریخته بودم، شکستم. درِ ماشین را روی کیف شنام بستم و صدای شکستن اومد؛ بعد که اومدم توی استخر، فهمیدم ماونت (Mount) اسنورکل بوده. دیشب خیلی مطمئن بودم که صبح می‌خوام برم استخر، برای همین وقتی از آمازون سفارش دادم، گزینه اورنایت دلیوری را زدم.

حالا که ایمیل را می‌بینم، یهویی یادم می‌افته چقدر دیشب دلم می‌خواست امروز صبح برم استخر. نه که فقط یادم بیفته، فیزیکی همون حس رو تجربه می‌کنم. بدون مقاومت مایوم رو که هنوز از شنای دیشب خشک نشده، می‌کشم بالا. مورمورم می‌شه. ساعت ۷:۱۴ سین می‌ذارتم جلوی استخر. 

در حین شنا به آن بیست و پنج دقیقه‌ی بین تخت‌خواب و استخر فکر می‌کنم. شاید یکی از دفترهایی که خریدم باید دفتر وِرد بشه؛ بلکه «هیولای صبحم» توی بندم باشه.