۰۸ تیر ۱۴۰۵

La botanique

 امروز یک خط در میون - بین دو تا جلسه، بین دو تا ایستگاه مترو، بین طبقه بیست و چهار و همکف تا برسم به حیاط و سیگار- به تموم شدن این قصه با [اس] فکر کردم. با اینکه وقتی واقعا به نقطه پایان رسیدم مثل آدم و بدون درنگ زیادی گفتم خدافظ، ته ذهن‌ام هی سناریوهای موازی رو مرور می‌کنم. فکر کنم مربوط به مکانیزم دفاعی‌ام هست که انقدر بالاپایین می‌کنم جوانب مختلف رو تا بالاخره داستان از سیستم‌ام خارج بشه. سرِ تموم شدن قصه با [سین] هم همین بود. چقدر هم غصه خوردم. ولی بالاخره از سیستم رفت بیرون. تنها تسبیح برهمن‌ای که برام از هند سوغاتی آورده بود جلوی چشم‌ام گذاشتم که یادم بمونه رفرنس‌ام برای عاشقی کردن چیه و کیه. 

داشتم برای تموم شدن قصه با [اس] غصه می‌خوردم که یه هو دوزاری‌ام افتاد که برای نبودنِ شخصِ [اس] در زندگی‌ام دارم دو تا غصه می‌خورم، ولی برای تمام شدن دسترسی‌ام به مکان‌های قابل تجربه اکسکلوسیولی با [اس]-مکان فیزیکی، مکان ذهنی، مکان احساسی و مکان اروتیک- بیست تا غصه می‌خورم. انگار که [اس] دستم بگرفت و پا به پا برد به جاهایی که هیچ انتظارش رو نداشتم و چه مکاشفه جالبی. 

این بُعد مکاشفه اما کافی نبود برای نگه داشت‌اش. آدم اینسکیورِ گس‌لایت کن که نگه داشتن نداره، حالا هرچقدر کرینگ هرچقدر باهوش هرچقدر خوش‌فکر و هر چقدر جذاب. 

بعد بین دو تا ایستگاه متروی دیگه به تمام جاهایی دیگه‌ای که کشف کردم در زندگی، تنهایی یا با دوست یا با معشوق گذری یا با پارتنر سابق. جاهایی که فکرش رو هم نمیکردم و حالا هرکدوم قسمتی هستند از قصه من. 

اینجا بود که ته دلم قرص شد راستش. تمایل به کشف، تمایل به قصه جدید، جرات وارد شدن به وادی ناشناخته و اعتماد داشتن به اینکه اگر خوب پیش نرفت میتونم بکشم بیرون و از پس‌لرزه‌هاش نمی‌پاشم از هم، تا تمام اینها در وجودم هنوز هست، باکی نیست. 

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر