بالاخره ماشین قشنگم از سرویس برگشت و از شر آن مرسدس بیخود خلاص شدم. دلتنگ ماشینه شده بودم. سریع رفتم دنبالش. همیشه جایی پارک میکنم که بتوانم آن چند قدمی را که به طرف ماشین میآید، از توی آینه نگاهش کنم. فقط من و او میدانیم که هیچ لباس زیری ندارد. هیجانانگیز نیست؟
تا برسد دکمههای میمیهایش را از توی آینه پیدا میکنم. میدانم من یک پسر بچهی نوبالغ هستم که دنبال اسباببازیهایی که در بچگی نداشتم میگردم . حالا هم یک عروسک نازنازی و نرم دارم. باور میکنید که در تمام بدنش یک موی زائد ندارد؟ کلن ندارد یعنی اصلا نمیروید! اوووف، به بردن لاتاری میماند. پوستش سفید و بینقص است؛ از خود من هم سفیدتر. من نمیدانستم در ایران همچین رنگ پوستهایی هم هست.
سالهاست که معاشرت اینقدر نزدیک نداشتهام و آدابش را هم بلد نیستم. خیلی دستوپاچلفتیام. مغزم هم مهآلود و خالی است. باید یاد بگیرم. کمکم یاد میگیرم.
عروسک قشنگم وقتی کنارم مینشیند، خودش را در صندلی طوری جا میدهد که دست من به بدنش برسد. همان لحظه برانگیخته میشوم. حرف هم نمیتوانم بزنم. میگویم: «من ذهنم خالیه، تو بگو کجا بریم.» و همانطور که توی صندلی فرو میرود، دست راستم ران لخت پای چپش را لمس میکند. میگوید: «هر جا تو دوست داری، رئیس. بریم خونهی تو؟» آخ، باورم نمیشود. این حالش فوقالعاده است. لطافت زنانهای دارد؛ چیزی که بین زنهای اینجایی نایاب است. چند سال گذشته فکر میکردم دیگر نمیتوانم با یک زن بخوابم. فکر میکردم سنم دیگر اقتضا نمیکند پیر شده ام و بدنم نمیکشد، میترسیدم که نشود که بشود. بس که نشده بود. بس که نخواسته بودم و خواسته نشده بودم. ولی شد. بالاخره، بعد از چندین روز تردید و ترس و لرز، بدنم بدون نقص جواب داد.
چکار میکنی تو با من، کفشدوزک؟
اینقدر داغ و بیتاب است، اینقدر زیبا به اوج میرسد و اینقدر عمیق خواستن را در تمام سلولهایش حس میکند که با تمام وجود در شور و لذت غرق میشود و آن را به تمامی میبلعد. خیالپردازیاش هم آدم را تمام روز روشن و داغ نگه میدارد.
رسیدیم به اوتلت تا لباسی را که آنلاین سفارش داده و اندازهاش نیست پس بدهد. هوا هنوز آفتابی است. عینک طبیام را با قابش به او میدهم و میگویم: «میشه اینو توی کیفت بذاری؟»
کیف که نه؛ همین کیسهی پارچهای بیتکلف مومینی که با خودش میآورد.
معلوم است که میشود.
آه، به نظر میرسد رسماً دوستدختر من شدهای.
چشمهایش میدرخشد.
پیاده میشویم. خودش را به من میچسباند. دستش را میگیرم. باورم نمیشود که دارم این کار را میکنم. عجب حرکات جدیدی ازم سر میزند.
زندگی نمیبایست اینقدر جدی باشد. جایی هم برای لوسبازی و شوخی و فِلیرت باید باشد. اکس من سالهای سال بود که مثل یک ربات آهنی شده بود. فراموشکاری و حواس پرتی و بیخیالی من از حد تحملش خارج شده بود. از من عصبانی بود و در سکوت، مرا با چکش نگاهش میکوبید. اصلا زندگی مشترک و داشتن مسئولیت زیاد و بچه ها گند میزنند به همه چیز.
برعکس او، این زن ناز است. مرا میطلبد؛ وقتی مثلاً حواسش نیست و جای دیگری را نگاه میکند، یعنی: بیا، با یک لمس بیاختیار وسط فروشگاه، جلوی چشم دیگران شادم کن.
با کمال میل!
او موتور مرا به حرکت انداخته. من آدمِ تنها بودن نیستم؛ خاموش میشوم. او مرا به چالش میکشد، سؤالهای خوبی میپرسد، نظرهای خوبی میدهد و میتواند خوب و مصمم تصمیم بگیرد؛ برای کابینتهای آشپزخانه، برای روتختی و روتشکی، برای لباسهای من. خوب میداند چه میخواهد یا چه میپسندد؛ هم ذهنش، هم بدنش.
برایش شلوار جین فاقکوتاه سفارش دادهام. آن لباس زیر ارزشمند مرواریددار را هم. نمیتوانم صبر کنم تا برسند.روزی چند بار ازش میپرسم: «فکر میکنی تو بدون لباس زیر توی اون شلوار حس خوبی داشته باشی فکر میکنی خوشت بیاد؟ اون مرواریدیه چی؟ مطمئنی که حس خوبی میگیری؟»
میخواهم کلی برایش لباس بخرم. بدنش نسبتهای مناسبی دارد و گمانم آن مدلهایی که من دوست دارم بهش میآیند. امیدوارم خودش هم دوست داشته باشد. امیدوارم فقط به خاطر من خودش را مجبور نکند به پوشیدنشان. میدانم لباسهای بهدردنخوری هستند و عملاً به کار نمیآیند؛ ولی مگر قرار بوده همهچیز به درد بخور باشد؟دنبال جوراب بلند و گرم تا بالای ران میگردم که بتوانیم در هوای سرد هم از مینیدامنها و چشماندازش لذت ببریم. میبینم که خودش هم از دیدن خودش هیجانزده میشود.
کارم خیلی سخت است و مسئولیت زیادی دارم. با اینکه آنلاین است و از خانه کار میکنم، به خاطر فعالیت زیاد ذهنی در طول روز خیلی خسته میشوم. خیلی هم تنبلیم میآید. ولی این تلهای که تویش افتادهام راه خروج ندارد. اینقدر حقوقش خوب است که دهانم بسته شود.
به خودم برای این همه زوری که میزنم جایزه دادهام و ماشینی را که آرزو داشتم و خیلی بیمنطق گران است خریدهام. دارم مرتب برای عروسکم لباس و اسباببازیهای گرانقیمت سفارش میدهم.
دو تا هتل اسپا پیدا کردهام که یک شب برویم کمی تفریح کنیم و او کمپارچهترین بیکینیهای مشکی دنیا را بپوشد و جلوی من رژه برود و چشم بقیه را دربیاورد.خیلی بچهگانه است، نه؟
میدانم خیلی عجیبوغریبم. به چشم این زن عجیبوغریب نیستم و همهی اینها را با کلمات قلمبهسلمبه و از منظر علوم انسانی برایم توضیح میدهد؛ اینکه این خلبازیهای من اوکی است و دوستشان دارد.من عاشق این فاکینگ اینتلکچوال بودنش هستم. طوری مسائل را تبیین و تحلیل میکند که هیچوقت به کلهی من خطور نمیکند. البته من که کلاً فکر نمیکنم و در کلهام چیزی پیدا نمیشود جز می می ها و ماشینها. وقتی بهش میگویم، با مهربانی و پذیرش میخندد و همین را هم تحلیل میکند.
روز شنبه است و صبح زود ماشینم را آوردهام کارواش.چرا این کار را کردهام؟چون این پسرک کوچک دوست دارد شنبهها ماشین عزیزش را ببرد کارواش.چون در دنیای این پسرک چیزهای کمی به اندازهی می می ها و ماشین ها مهم هستند.چون دنیایش سبک است و کلکسیون اسباببازیهایش دارد کامل میشود.