۱۵ شهریور ۱۴۰۵

از شجاعت

 چشمام از خستگی می‌سوزه چون  دیشب خونه‌ی مرد نتونستم خوب بخوابم. نگران خرخر کردنم بودم. دیروز عصر که اومد دنبالم پیشنهاد دادم آخر شب بیام خونه ولی گفت این‌قدر زیاد نگران نباش، من هم شبها دستگاه آپنه دارم و انهم بی صدا نیست. ما قراره با هم سفر بریم و بالاخره باید عادت کنیم کنار هم بخوابیم. بعد هم رفتیم سونای مفصل همراه با درینک‌های خوشمزه. سونای خونه‌ش خیلی دلنشین بود و این‌قدر از زمین و زمان حرف زدیم تا رسیدیم به اینکه چقدر گلشیفته رو دوست داره و چقدر عاشق صدا و کاریزمای شهره آغداشلوئه.

با همین چشم‌های خواب‌آلود تا تونستم پست‌ها رو خوندم. به شجاعت فکر کردم. اینکه شجاعت اون چیزیه که برای سعادتمندی لازم داریم. اینکه از یه سنی به بعد افتخاراتمون دیگه دستاوردها و موفقیت‌های کلیشه‌ای نیستن. چیزهایی هستن که وقتی سالمند شدیم حسرتشون تو دلمون نمونه. چیزهایی که باعث میشن کامیاب باشیم و بگیم « پشیمون نیستم. جهان خوردم و کارها راندم »

اون‌ها گره‌هایی هستن که از خودمون باز کردیم، زنجیرهایی که پاره کردیم، ترس‌هایی که بهشون غلبه کردیم و رها شدن‌ها و بال زدن‌ها. قربانی نبودن‌ها. اینکه چقدر برای دل خودمون زندگی کردیم و افسارمون دست خودمون بوده. اینکه چقدر تونستیم از درون خوشحال باشیم.

قسمت بزرگی از کامیابی و شجاعت الانم مدیون خوندن نوشته‌های آیدا در روزگاران قدیمه. روزگاری که در زنجیر بودم و زن قوی و مستقل اطرافم نبود که ازش چیزی یاد بگیرم.  با اون اینترنت فکس‌تنی، با سختی بسیار، از لابه‌لای مطالب رنگارنگش رسم زن بودن و خودم بودن رو یاد می‌گرفتم. یادمه خیلی وقت‌ها انگشت به دهان می‌موندم که وای، اگه واقعاً کسی از آشناهاش اینو بخونه چی!

مرسی آیدا برای جسارتت و برای همه‌ی رهایی هایی که بهم یاد دادی.


۲ نظر:

  1. نیلی قشنگ و مهربونم چه قشنگ گفتی. خوشحالم برای این حس رهایی که داری. و خوشحالم برای حال الانت :**
    دم آیدا گرم ❤️

    پاسخ دادنحذف
  2. عادت میکنین به خرخر و چیزهای دیگه‌ی هم موقع خواب. نگران نباش

    پاسخ دادنحذف