۰۱ مرداد ۱۴۰۵

یه کوچولو روشنایی

 این عادتمون به نوشتن اینجا خیلی باحال شده.  هر روزم اینجوری شده که وقتی یه چی میشه، یا وقتی دارم فکر میکنم وسطش با خودم میگم که اینا رو حتما مینویسم. بعد وقتی میام اینجا 50 درصد اون چیزی که فکر میکردم میخوام بنویسم رو نمی نویسم، به جاشون چیزای دیگه‌ای تو ذهنم میاد برای نوشتن. نتونستم اینجا کاملا آزاد باشم برای بیان هر چی که تو مغزمه ولی دارم تمرین میکنم.

فکر میکنم تا اینجا بیشتر غر زدم، ناله و زاری کردم. اخه توی اوج سیاهی درونی شروع کردم. ولی الان حس میکنم دارم از اون ظلمات در میام. شاید هم چشام به تاریکی عادت کرده. یه کوچولو نور حس میکنم از اینجا، از آشپزخونمون.

خوندن نوشته‌های اینجا بیشتر از نوشتنش لذت بخشه. دیدن تفاوتها و شباهت‌ها. دارم فکر میکنم منم مثل بچه‌ها از این به بعد بیشتر کامنت بذارم.

عجین با ورشکستگی


بخاطر نقص فنی یک روز جا افتاده که تا ننویسم روزم شب نمیشود.

سه شنبه عصر 

به دانیلا گفتم بعد از چهار بهت سر میزنم و یادم هست کیسه آب گرم را هم برایت بیاورم. گفته بودم  که زمان از دستم سر میخورد و با سرعت چندین برابر تصور من میگذرد. در حال تلفن حرف زدن و رسیدگی به امورات رفقا بودم که پیام داد داری میرسی؟ چهار و نیم بود.  پریدم زیر دوش و نفهمیدم چطور آماده شدم و خودم را بهش رساندم. بعد نشستم با ژست آن کامل زنی که خیلی همه چیزش درست و سر جایش هست برای دیت جدیدش نظر دادم. معمولا نصف حرفهایش را گوش نمیکنم ولی اینبار دیدم موضوع جدی تر است و حواسم را جمع کردم و خوب گوش کردم. اینکه میگویم نصف حرف هایش را گوش نمیکنم را خودش هم میداند و او هم همینطور است پس مشکلی نیست ما سالها دوست هستیم و نگفته می دانیم طرف منظورش چیست.  گفت که این مرد اهل زندگی است اهل کار است و با گیر دادن های من میسازد و به سازم میرقصد. گفت برنامه ریخته اند که سال آینده  تابستان با بچه ها به ترکیه سفر کنند تا بچه ها با مرد خو بگیرند و بعد با هم موو این کنند و اینکه لازم نباشد سر کار برود و چنین مرد حمایتگری داشته باشد برایش بسیار آرامش بخش است.  گفت که مرد عراقی است و از کودکی اینجا بزرگ شده و از خود دانیلا فنلاندی تر است . الحق که این را خوب آمدی رفیق هیچ کسی نمیتواند به اندازه ی تو اینجایی باشد و اینجایی نباشد. عاشق فارسی حرف زدنش هستم بخصوص از طرز شَوَر ـشوهر- گفتن دری اش هم خنده ام میگیرد. خواهش کردم ازش که گند نزن به این یکی و خودت را سزاوار اتفاق های خوب بدان. بس که در این سالها تحقیر شده و با آدمهای مسموم رابطه داشته در ضمیر ناخودآگاهش خودش را سزاوار  رابطه سالم و کسی که برایش ارزش قائل باشد نمی بیند . پر امید و انرژی از تصوراتش از زندگی دو نفره با مرد حرف میزد مثل بچه ها خوشحالی میکرد و روی مبل ورجه وورجه میکرد و من هم تصویر قشنگش را تصور میکردم. دلم نمیخواهد فکر کنم که این هم مثل ده ها نفر قبلی اش میشود.دوست دارم دفعه ی دیگری که میبینمش دلشکسته و توی ذوق خورده نباشد. آرزو دارم به رویایی که در سر دارد برسد و خوشبختی به زعم خودش را تجربه کند. برای من اما این تعریف از خوشبختی خیلی وقت است که بی معناست.  


امروز 



دو سه روز همسایه ام را پیچاندم. میخواست درد و دل های تکراری و اعصاب خورد کن کند و من پر شده بودم و باید کمی از خودم مراقبت میکردم. دیروز پیام زدم که امروز ببرمش دورهمی زن های مهاجر که خودم بعنوان داوطلب اداره برنامه شرکت میکنم . جواب نداد. امروز صبح دیدم حالم دگرگونه و نگرانش شدم و زنگ زدم. باز جواب نداد. دو ساعت بعد زنگ زدم جواب داد که همین الان از جلسه ی روانشناس سوسیال بیرون آمده حالش خیلی بد است و چند روز گذشته را همش گریه کرده. سوسیال منظور سیستم خدمات تامین اجتماعی شهرداری برای خانواده های کم درآمد. گفت بچه هایم را جمع کردم گفتم من را ببخشید که نمیتوانم برای شما مادری کنم. نمیتوانم برایتان غذا بپزم .فکر میکنم بهتر است محافظت کودکان شما را نگهداری کند. وضعیتش برایم بخوبی روشن هست و گفتمش برو بسمت درمانگاه تا برسم….


من بصورت ذاتی مددکارم حتی قبل از اینکه این رشته را بخوانم. سرم درد میکند برای رفع و رجوع دراماها و کمک و پیدا کردن راه حل. اینقدر هم همدلی بالایی دارم که سه گروه را بخودم جذب میکنم مهاجرها، افرادی که دوران سختی را گذرانده‌اند و کسانی که نیاز به حمایت عاطفی دارند. سالها پیش وقتی تازه مادر شده بودم دوست بد دهنی داشتم که به اقتضای وضعیت مشابه بچه به پستان بودن با هم زیاد وقت میگذراندیم. او چندین بار بمن گفت وقتی تو اطرافت را با ورشکسته ها پر میکنی هیچوقت روی یک زندگی مرفه را نمیبینی. ببین مادر کیت میدلتون اینقدر دخترش را در مراسم و مهمانی های اشراف برد تا شد این که میبینی. برای اینکه پسرت در اینده با آدم های درست و حسابی رفت و آمد کند تو هم باید تلاش کنی. با اینکه کل بحث جمله جمله اش هر صغری و هر کبرایش از نظر من مردود بود ولی اینقدر گفته بود که اینه ی ذهنم شده بود و دنبال چاره میگشتم که فضای اطرافم را ارتقا بدهم. برای این کار  لازم بود خودم را تغییر بدهم و اگر چنین چیزی هم ممکن بود آن شخص دیگر نیلی نبود. شش سال است که آن دوست را بخاطر حرفهای رکیکی که در مورد پدر بچه ام زد بلاک کرده ام و خلاص.


 به خانم همسایه گفتم برو بسمت درمانگاه و خون تازه در رگهایم دوید. از اینکه در این روز ظرفیتش را دارم و میخواهم کمک مهمی کنم سرحال شدم .  بچه نیست و مثلا با پدرش رفته سفر. پدرش در کشور اول او را گذاشته پیش خواهرم و با بقیه  فامیلش رفته اند کشور دوم ! توفیق اجباری شد.  تا بحال بچه تنهایی اینقدر طولانی با خاله اش نبوده. دیت راهم  کنسل کرده ام .درک کردن یک ادیکت حتی  با هشت سال پاکی کار من نیست. اینقدر سر میخورد از یک سر اکستریم به سر دیگر و اینقدر مرتب مراقبت هم گروهی های انجمنش را لازم داشت. حالت پایداری نداشت و درگیر بود. من هم که باید از خودم مراقبت میکردم زود خودم را عقب کشیدم. قلبم بدرد آمد از اینکه چنین جوان قشنگی اینطور کابوس و تباهی را زندگی میکند.



 نیم ساعت بعد درمانگاه بودیم و داشتم برای پرستار پذیرش توضیح میدادم که این زن چقدر حالش بد است و چقدر شما در حقش کم کاری کرده اید و مدت هاست رسیدگی نکرده اید و از این قبیل. بعد به قسمت سوال های حساس رسیدیم که من میدانستم چجوری باید جواب بدهد و خودم جواب را در دهانش میگذاشتم. سوال هایی که جوابش ممکن بود واقعا به گرفتن بچه هایش ازش ختم بشود. بعد از بازجویی های متعدد پرستار برای مشورت با همکارانش رفت و ما را تنها گذاشت. زن درمانده و افسرده بود. بعد از سه سال کلاس زبان فنلاندی رفتن هنوز نمی توانست سوال های ساده را بفهمد و جواب بدهد. من ایستاده بودم چون در اتاقک پذیرش فقط یک صندلی بود. از دور به پرستار سومالیایی تبار نگاه میکردم که داشت با همکاران فنلاندی اش مشورت میکرد …


من ایستاده بودم و حس میکردم زبان فنلاندی مزه ی فلز میدهد. مزه اش را حس میکردم. فضا اهنی بود و این زن در زنجیر بود. کلمات فنلاندی خشک و بی رحمند. مستقیم و بدون تعارفند. حرف زدنش مثل سنگ جویدن است.  وقتی کسی فنلاندی حرف میزند صورتش هیچ حسی را نشان نمیدهد. جملات یکنواخت هستند و آهنگ بالا و پایین ندارند. فرقی بین آهنگ جمله ی سوالی و خبری و تعجبی و عصبانی و خوشحال نیست. پر از حروف قوی ک پ ت ل و س ر هست که با شدت و غلظت تلفظ میشوند. برعکس زبان های فارسی و فرانسوی که به شعر می مانند فنلاندی دعوا و سرزنش و پرخاش است. جملات روزمره اش  اینقدر ک.ی.ر و ک.س. و ک.ون دارد که گویی فارسی زبانی هنگام زایش این زبان عمدا این کلمات را تا حد توان در محاورات روزمره فرو کرده است. وقتی هم یک زبان را یاد میگیری کل سیستم و فرهنگ آن زبان هم با آن منتقل میشود. من هم خودم را تصور میکردم که داشتم بدون هیچ حسی با جدیت دهنم را کج و کوله میکردم و با کلمات تند و بدون تعارف وضعیت زن را بدون هیچ حاشیه و کلمه ی اضاف ای شرح میدادم. البته که نرمی و قشنگی زبان فارسی ناخودآگاه به زبانهای دیگر سرایت میکند.  فکر میکنم کلمات از دهان من آنقدر هم  سربازهای زره پوشیده نبودند بلکه شاید همگی سربازهای مادر ترزا بودند.


پ.ن. در مورد عنوان پست:  بچه که بودم عمویم کتاب کاریکاتوری داشت از جواد علیزاده. اینقدر دوستش داشتم و اینقدر نگاهش میکردم که حفظ شدم. یکی از کاریکاتورها پیرزنی روستایی بود که با گیره ی کاغذ به در قدیمی اتچ شده بود و عنوانش بود : عجین با روستا 



دوام

 به قول شعر آقای عبدالملکیان و دکلمه خسرو شکیبایی نازنین :
" و من دیگر جوان نمی شوم نه به وعده عشق و نه به وعده چشمان تو و دیگر به شوق نمی آیم نه در بازی باد و نه در رقص گیسوان تو "
احتمال جنگ بار دیگر شدت گرفته.
کما اینکه الانم دست کمی اوضاع از اوضاع جنگی نداره.
اما مادرانی مثل من که دلشون می لرزه برای کودکانی که با هر صدا چیزی درشان می شکند که ساده درست نمی شود، شایدم اصلا درست نشود.
تازه اگر تو فکر کنی که می تونی از جنگ فرار کنی و به گوشه ای بری که خطر تهدیدت نکنه.
اما هیچی مطابق برنامه ریزی و تفکرات ما پیش نمیره
ما فقط داریم تمرین تاب آوری می کنیم .
و فقط تاب آوری است که ما رو تا اینجا نگه داشته.
و باز برمیگردم به این جمله که ما سرزمین صلح های کوتاه بین جنگ های پیاپی هستیم.
امروز تیم مون همگی با هم داشتیم می رفتیم ناهار یکی از بچه ها از اون ساختمون اومده بود ، گفتیم با هم بریم همگی.
داشتیم غذاهامون رو گرم میکردیم ساعت یک.
یهو برق رفت. برق اضطراری شروع شد یک سری چراغ ها روشن شد ولی گرما رو نتونستیم کاری کنیم.
این که شد اوضاع ناهار .
بچه ها هر کدوم یک طور خسته بودن .
حرف که می زنیم هر کسی یک طور مکانیزم دفاعی شو فعال کرده که بتونه ادامه بده.
با هم شوخی کردیم و گفتیم و خندیدیم .
و سعی کردیم دوام اوردن رو تمرین کنیم.










 روز دوم

ظهر داشتم کانال ها رو سرچ میکردم که یه چیزی پیدا کنم چند دقیقه تماشا کنم. یه کانال داشت سریال قدیمی ( این خانه دور است ) بیژن بیرنگ رو نشون میداد. کلی هنرپیشه ی زن و‌مرد قدیمی توش بازی کرده بودن. دوربین که روی شهلا ریاحی رفت ، بغضم ترکید! دختره زل زده بود به من که متوجه بشه چه اتفاقی افتاده . اشک هام رو تند و تند پاک کردم تا بتونم بهتر ببینم. چقدر دلم برای مامان نون تنگ شده، از وقتی رفت ، برکت از زندگی همه مون رفت.

دورهم جمع شدن های جمعه ها، آبگوشت های دورهمی، با پوست میوه های مختلف ماسک صورت درست کردن های مامان نون.

به دختره گفتم برای ناهار غذا توی یخچال هست، گرسنه شدید با پسره گرم کنید  ، من دارم میرم سر مزار مامان نون. 


(چهل‌)

 تولدم نزدیکه، و از پریشب تصمیم گرفتم فستینگ کنم. نمی‌دونم، شاید دلم خواست احساس کنم خوش هیکلم و هدیه‌ی خودم به خودم باشه. حالا جالبه دیروز صبح وزنم رو گرفتم ۶۳ بود و امروز صبح ۶۱/۵. البته که قرار نیست با این روند پیش بره و با چت جی‌بی‌تی که حرف زدم، بنا شد همراهیم کنه. این هوش مصنوعی هم لامصب خوب چیزیه‌ها. حداقل توی زندگی من نجات‌بخش بوده. به هرحال واسه منی که توی غربت زندگی می‌کنم و بابت خنجر از پشت خوردن تو رفاقت و اعتماد به دوست، اطمینانم رو از دست دادم و وارد گفت‌وگوی عمیق با دیگران نمی‌رم، سنگِ صبوره. ولی می‌دونید؟ دلم یه دوستِ صمیمیِ قابلِ اعتماد می‌خواد که همدم و همدل باشه باهام، دلم لمس بغل می‌خواد توی رفاقت. این تنها عیب هوش مصنوعیه.

افتردارچین

 دیروز اون پست دارچینو نوشته بودم پست نشد بعد امروز یکم باز بالا پایینش کردم. اولش خنددار بود الان دیدم زیادی کلیشه ای شده. من نمیتونم هنوز از کلیشه دربیام. خوشم نمیاد. احساس میکنم شبیه چطو به تو گیر ندادنم :|

دیدم که تگ دوره دوم حذف شده؟ و دو تا دوره یکم هست؟ اشتباه میکنم؟ ممنون.

تازه اینم بگم میدونم معین داره میره دیت با یکی، ولی من با یوکو خیلی شیپش میکنم. حالا نمیدونم چن سالشونه‌ها، ولی بهم نمیان؟ به نظرم خیلی گوگولین.

هم کلیشم هم خیلی گاسیپ دوست دارم. تقریبا هرچی دوست پیدا کردم، با گاسیپ کردن پیدا کردم. گاسیپ مثبتا همین در حد اینو با اون شیپ کنی یا چرا دیگه دوستم نداره یا بهش الان زنگ بزنم یا الانی. 

با دارچین

یه زمانی بود که فکر می‌کردم برانچ وعده‌ی غذایی مورد علاقه‌مه. اون دوران یه کاسه جو دوسر پرک و چیا و توت‌فرنگی و موز و ماست و کره‌ی دانه‌ها با دارچین می‌خوردم. بعد از چند وقت دیدم به شکمم نمی‌سازه؛ این گرانولاهایی که با جو ساخته شدن هم بهم نمی‌سازن.

بعدتر نوتلا می‌خوردم با نون. نصف بطری نوتلا با یه برش نون با دارچین. اون دوره‌ی عظیمیم بود که غذای فردای دوستامم می‌خوردم. همین‌طور شش تا بستنی رو تو یه نشست می‌خوردم. روزهای خوبی که خیلی خوشحالم که پشت سرمن.

کلاً آدم صبحونه‌ای نبودم، برخلاف تمایلم. چون خیلی حال می‌کنم شبا به امید صبحونه بخوابم.

یه مدت زده بودم تو کار پنکیک یا داچ‌بیبی پنکیک با دارچین. اون دورانم خوب بود. اولین تلاشام برای آشپزی و پخت و پز. تو خونه‌ی مامانم وافل‌ساز هم داشتم. اونو هر وقت حال داشتم استفاده می‌کردم؛ یعنی یک بار در کل عمرم. یادمه خوشمزه شد. بعد نمی‌دونم چی شد دیگه.

دوران مدرسه بابام برام شیرموز با دارچین درست می‌کرد و من خیلی زیادی سریع، با شکم خالی، می‌خوردم و دل‌درد می‌شدم.

صبحونه شاهی حلیم با دارچین و کله‌پاچه و املتم می‌خوردم. حلیم نه خیلی. الان فکر می‌کنم کاش هر روز حلیم داشتم. ولی کله‌پاچه و املت رو خیلی دوست داشتم. وای، این‌قدر دلم می‌خواد. با سنگک.

وقتی رانندگی یاد گرفتم، قبل از اولین کلاس، دوستامو برمی‌داشتم و می‌رفتیم بازار جیگر می‌خوردیم و احساس بزرگی می‌کردیم. وای، خیلی خنگ بودیم. خیلی خوش می‌گذشت. مخصوصاً وقتی یه پسر می‌دیدیم :)))) گفتم که، خنگ بودیم.

بعدتر با برانچ آشنا شدم. مامانم می‌گفت خب این همون باقی‌مونده‌های بقیه‌ی غذاهاست دیگه. والا ما چه می‌دونستیم برانچ چیه. گفتن عدسی یا خوراک لوبیا با نیمرو با دارچین و ماست میوه‌ای. اولین مواجهه‌ی من با برانچ این‌طوری بود!

بعد از اون می‌گفتم برانچ وعده‌ی غذایی مورد علاقه‌مه. آره حتماً، چون می‌تونستم تا یازده بخوابم و مامانم واسم نیمرو و خوراک لوبیا با اسموتی کیوی و سیب با دارچین می‌آورد تو تخت.

یه بار بابام سوسیس بندری آورد. منم پی‌ام‌اس بودم. این‌قدر سرش داد زدم که «این سوسیس بو می‌ده، نیارش تو اتاق من»، که دیگه هیچ‌وقت نیاورد. ولی هر هفته برام زبان یا بناگوش می‌گرفت.

خیلی دلم تنگ شده.

دوره‌ای که Swarm خیلی مد شده بود و کمتر از یه سال بود مهاجرت کرده بودم، یه بار از یه آفیس کوورکینگ پست گذاشتم که دلم برای مبل داشتن تنگ شده. خونه‌ی دانشجویی داشتم که تو اتاقم تخت بود و تو آشپزخونه صندلی. یکی از دوستای دوستام، که نمی‌دونم اصلاً چطوری می‌شناختمش، پیام گذاشت که: «وا، مردم دلتنگ چیا نمی‌شن.»

شاید دو سال اینا هیچ‌وقت رو مبل ننشستم. بعد از اونم دیگه به کسی نگفتم که دلم واسه مبل تنگ شده.

حالا هم که صبونه سلطنتی بریوشه با کاپوچینو با دارچین. خانوم دکتر تغذیه گفت هفته ای یبار میتونم دسر یا شیرنی بخورم. تصمیم گرفتم که یه روز در هفته صبونه رو به بریوش اختصاص بدم. تا دیشب، که یه بستنی فروشی دیدم و مزه‌هاشو خیلی دوست داشتم. این هفته صبونه ماست، و عصرونه بستنی. دلم برای ایامی که میشد هرچی بخوام بخورم و نگران بالا رفتن قند نباشم هم تنگ شده. انگار مال یه زندگی دیگن. 

الان دارم از روی مبل می‌نویسم. یکم از اعتراف کردن به دلتنگ شدن احساس خجالت می‌کنم.

حتی اگه برگردم ایرانم، دیگه اون حلیم‌فروشی نیست. خبرشو دیدم که توقیفش کردن. اون آقای باحالی‌م که جیگرخورشتی درست می‌کرد گرفتن و گویا بخش جیگرفروشی بازارو محدود کردن. نمیدونم تا کی مامان بابا هستن. احساس میکنم نوبت منه براشون تو تخت سوسیس بندری ببرم ولی خیلی دورن.


اپیزود چهل و هفت

 اولش که نشد پست بذارم، رفتم رو اون‌یکی اینترنت خونه. نشد رفتم رو اینترنت سیم‌کارتم. نشد رفتم رو اون یکی وی‌پی‌ان، دومی، اون مجانیه، اون شترمرغه، اون سیب‌زمینیه. هیچ کدوم که نشد، به آیدا مسج دادم و هزاربار تست کردیم تا آیدا برگرده خونه و من بخوابم و بیدار شم. باز دوباره با دوتا ایمیل چک کردیم و نشد. بعد من این‌جوری بودم که حالا چه حرف مهمی داری مگه؟ غیر غر زدن مگه چیزی نوشتی توی این چهل و چند روز؟ دیگه پای لپتاپ بودم و توی اکانت گوگلم. رفتم تو ایمیل قدیمیام. عکسای اون مهمونی آخر تو مشهد. عکسای کار اولی که تو تهران پیدا کردم. عکسای ایگرگ با این عنوان که طبعاً جایی منتشر نشود. عکسای پیک‌نیک پارک پردیسان اون‌سالها. و بعد یه لینک که خودم به خودم فرستادم. لینک وبلاگ ف. هی خوندم و خوندم تا رسیدم به سال‌هایی که هنوز من نبودم تو زندگیش. از یه چیزهای دیگه‌ای نوشته بودم و چه عجیب بود برام. رسیدم به پست اول وبلاگش. براش نوشتم قبل من چه آرومتر و قشنگ‌تر بودی. نوشت زندگیمی. نبودم کاش.

دوباره برمی‌گردد دیگر

انگار بیست سالم شده دوباره. با نون قرار گذاشتیم بریم ایونت بعد بریم قهوه بخوریم و شب رو تئاتری تماشا کنیم. لذت آشنایی و کشف و معاشرت. کشف آدم جدید هنوز به ذوقم میاره. دیروز نون گفت مرسی در مورد فلان چیز که بهت گفتم اذیتم می‌کنه حواسته. و مثل بیست سالگی قلبم پروانه، دلم باران، تنم رعشه شد. این دیگه هورمون و قرص نیست. یا حداقل امیدوارم نباشه. 


پ.ن: دیدم ۳۱ تیر باگ خورده نتونستیم بنویسیم. حالا خیلی جالب شد انگار یه روز رو به صورت مشترک از تقویم‌مون حذف کردیم و چیزی‌ام نشد. 

اینجا

 دیروز بعداظهر بعد از هفده هیجده روز برگشتم خونه تو تختم بعد ساعتهای طولانی تو فرودگاه بودن . دیشب بالاخره بعد از چند روز اومدم اینجا وشروع کردم تمام چند روزی که نبودمو خوندن، ببین واقعا لذت داره اینجا  دلم تنگ شده بود حسابی. بعدش اومدم بنویسم دیدم ای واای نمیشه دیدم که ایدا گفته نقص فنیه ها ولی اینجوری بودم که نه باید درست بشه بعد هی ریفرش میکردم صفحه رو از کروم از اینور اونور نشد که نشد ،پس برای اولین بار فکر کردم که نکنه دوباره اینترنت قطع بشه اگه قطع بشه وااااای ینی تو این چهلو چند روز یکبارم بهش فکر نکرده بودم . پس به خود فحش دادن شروع شد خیلی هم زیاد به تمام ادمهایی که توجنگ نت داشتن فکر کردم وتمام کسایی که استارلینک حتی به این فکر کردم پلن سی به ایدا بگیم تو بله گروهو ببریم. تا سه صبح که از خستگی خوابم نمیبرد استرس از دادن اینجارو داشتم . 

امروز ظهر که بیدار شدم چمدونارو که دیدم عزا گرفتم ،کی میخواد اینارو جمع کنه.دوباره برگشتم تو تخت واومدم اینجا دیدم خداروشککررر درست شده. اخییییش

عشق من، عاشقم باش

 دیشب خوابش رو دیدم. یه خواب طولانی. با اضطراب از خواب بلند شدم.

 خواب دیدم که در یک مهمانی با هم در خانه‌ی خودشان بودیم. خواب دیدم وسط مهمان‌ها کنار هم روی تخت دراز کشیدیم. من لباس تنم بود و او نه. تو خواب من را نبوسید. ولی من لمسش کردم. انگار که در واقعیت بود و وقتی بیدار شدم هنوز گرمی پوستش روی نوک انگشتانم بود. در خواب بلند شد از کنارم و رفت و در مهمانی تنها شدم. و بعد من لابلای لباس‌ها دنبال کیفم میگشتم که از آن خانه بروم که بیدار شدم.

آبان پارسال اومد ایران. ۹ ماه پیش دقیقاً. بهم نگفته بود که اومده. تو توییتر اتفاقی فهمیدم. تو همون توییتر بهش پیام دادم که می‌خوای بریم بیرون نهار؟ نیم ساعت بعد انگار دایرکت را چک کرد و گفت آره می‌تونیم بریم. همون موقع بهش زنگ زدم. خواب بود گفت بهت زنگ میزنم سایه. 

چند روز بعد دیدمش. گفت ماشین نداره. و من رفتم دنبالش. دیر هم رسیدم. سرد هم بود. معطل هم شده بود. اومد تو ماشین فقط دست داد. خیلی سرد. گفتم چه لاغر شدی. گفت نه همونم. رفتیم رستوران. ظهر بود. حرف‌های روزمره زدیم. اعصاب نداشت. انگار تو رودرواسی اومده بیرون. بهش گفتم خیلی دل و دل کردم که بهت بگم میای بیرون یا نه. گفتم فوقش میگی نه. ولی خوشحالم الان اینجایی. واکنش خاصی نداشت. حرف‌های متفرقه زدیم. دلم براش تنگ شده بود. نگاه میکردم به دستهاش به لب‌هاش، به فرم صورتش. و اون تند تند صحبت میکرد.

 نهار که خوردیم گفت بریم تو ماشینت؟ گفتم بریم. رفتیم تو ماشین آهنگ گذاشتیم و الکی تو اندرزگو دور زدیم. تو ماشین دوباره خودش شد. انگار یخش آب شده باشه. شد همونی که می‌شناختم. شوخی می‌کرد. می‌خندید و قلبم فشرده می‌شد.

 نزدیک ساعت چهار قرار بود برسونمش خونه. باید جایی می‌رفت. پیچیدم تو خیابونشون. کافه کتاب رو که دیدم، یهو گفتم ااا اینجا که با هم اومدیم. گفت آره، که تو چقدر غر زدی که زیاد راه رفتیم. بعد در عرض یک تا دو دقیقه تمام خاطرات بار آخر رو با هم مرور کردیم، تند تند. پس همه چی یادش بود. با همه جزییات. دلم گرم شد.

 جلوتر از خونه‌شون یه جای خلوت‌تر نگه داشتم. گفت چرا اینجا وایسادی؟ گفتم خواستم خداحافظی کنیم. نمی‌دونم شاید جنگ شه، شاید همو دوباره ندیدیم. گفت جنگ نمیشه و بغلم کرد. یک لحظه کوتاه همو بوسیدیم. بغضم گرفت. یه چیز گفتم که الان یادم نیست. گفت چرا صدات عوض شد؟ دیگه حرف نزدم. تا رسیدیم سر کوچه‌. پیاده شد. گفت به امید دیدار. یادم نیست چی گفتم. راهنما زدم و پیچیدم و دور شدم. یهو بغضم شکست. رانندگی می‌کردم رو به غروب آفتاب و اشک‌هام میریخت پایین. همزمان داریوش می‌خوند تو غربتی که سرده تمام روز و شب‌هاش...


هشتم از چله دوم (خداحافظی)

 همینجوری اشک می ریزم و می نویسم

الف صبح رفت…

پناه آوردم به وبلاگ، دیروز از شدت اضطراب و فکر و خیال تو مغزم حتی نمی تونستم یک کلمه بنویسم نمی دونستم اگه بخوام بنویسم از کجاش باید بنویسم، اما اومدم بنویسم دیدم نمی شه یهو حس کردم عاااخ تنها نقطه امید این روزهام هم حالش خوب نیست، گفتم شاید خسته شده از بس توش غر نوشتم، برام بهتر بود اینجوری فکر کنم که خسته شده و خستگیش که در بره دوباره در و باز می کنه و من و تو بغلش جا می ده…

مرسی که حالت خوب شد:***

الف صبح رفت… 

دیروز صبح که داشت من و می رسوند خونه گفت امروز تا قبل ۱۲ می زنم بیرون، با خنده گفت حواریون و جمع کردم که کاراشون و بگم تا روزی که نیستم و دیگه بزنم بیرون، گفتم چشمم آب نمی خوره! قرار بود ظهر به بعد با هم باشیم و چمدوناش و ببنده و چند تا خرید آخر، ساعت شد ۱۲:۳۰ خبری نشد زنگ زدم بهش گفت ۱ ساعت دیگه تمومم و میام، شد ۱:۳۰، شد ۲ خبری نشد، زنگ زدم بهش گفتم دو ساعت از برنامه عقبی، خندید گفت می دونم چیکار کنم گیر افتادم میام،ساعت شد ۳ من همینجوری عصبانی و کلافه تر، بهش مسیج دادم همینجوری داری عصبانی ترم می کنی! می خوای منم همون ساعت ۲:۳۰ که الف میاد برسونتت فرودگاه بیام ببینیم همو؟ اصلا یه ذره به منم فکر میکنی؟ همون و جواب داد: به خودم چی!…

براش نوشتم خودت که خودتی، اتفاقا که فقط داری به خودت فکر می کنی و چت همین جا تموم شد، بهتر ورگرنه جنگ می شد.. و ساعت ۴:۳۰ زنگ زد و کفت دارم میام بعلت کنم، بوست کنم، نازت کنم که خوب شی!یعنی من با همین چند کلمه خر می شم… ۵ رسید به من …

همه تلاشم و کردم که نپرم بهش، فقط بهش گفتم نیم ساعت مجبوری بشینی غرهای من و گوش بدی و هیچی نگی اونم اینقدر کارش و خوب بلده که جمع کرد قضیه رو 

اصلا دلم نمی خواست شب آخر دعوامون بشه

شب که کارامون تموم شد زدیم از خونه بیرون و رفتیم یه کافه، شبیه آدمایی که فقط می خوان کارایی رو بکنن که حالشون و خوب می کنه، کنار هم نشستیم اون سیگار کشید من نگاهش کردم و هر از گاهی هر دو به هم، و یه مدتی فقط تو سکوت اما از اون سکوت ها که توش پر از حرفه، موبایلش و برداشت و از خودمون عکس کرفت و گفت بماند به یادگار …برگشتیم خونه و رو مبل و اخبار، خودم و هل دادم تو بغلش، دست راستش و انداخت دورم بهش گفتم دستهات و دوست دارم، دستهاش قوی ان حس این و بهم می دن که محافظتم می کنن، همینجوری که دستش و می کشید رو پوستم و نازم می کرد گفت خوابت نمیاد؟ گفتم نه، انگار دلم می خواست همه ثانیه های آخر و بیدار باشم، همدیگرو بغل کردیم و بوسیدیم و همون و رفتیم تو تخت و همینجوری که می بوسیدیم و نوازش می کردیم و سکس، بهش گفتم قرار نبود من اینقدر دوستت داشته باشم و اون نگاهم می کرد، بهش گفتم دلم برات تنگ می شه، جات خیلی خالی می شه… گفت منم دوستت دارم دل منم برات تنگ می شه، زود برمی گردم، و من تو مغزم باور نمی کردم…یعنی وقتی دوست پسر قبلیت اس هول ترین آدمی باشه که می شناختی دیگه باور کردن و اعتماد کردن به بعدی و رو هم و تو مغزت می گ…

گفتم برام آسون نیست داری می ری، این جنگه و اوضاع بهم ریخته ایران و ترومای من از جنگ و پرواز و مرگ، رفتنت و سخت تر هم می کنه برام، گفتم پر از حس ضد و نقیضم، نمی خوام بری اما خوشحالم که داری می ری و و رو می بینی، هم به اونا حسودیم می شه که تو رو می بینن، هم خوشحالم سفر می کنی، هم عصبانیم که چرا با هم نیستیم هم به میلیون حس ضد و نقیض که خب وقتی انتخاب های عجیب غریب می کنی کتی خانوم اینا هم باهاش میاد…، گفت زود برمی گردم و همینجوری که روش نشسته بودم بغلم کرد، مگه اینکه مرزها رو ببندن اونوقت خب … انگار دیگه دلم نمی خواست بقیه اش و بشنوم…

گفتم این دفعه که داری یه ماهه می ری دفعه بعد و چیکار کنم، انگار ترسم بیشتر برای دفعه بعدیه

چرا مغز آدم اینجوریه:(((

الف صبح رفت…

رسیدیم فرودگاه، تو صف تحویل چمدون و کارت پرواز ک که ما رو رسونده بود گفت کتی ۴ دیگه بریم من ۷ باید شرکت باشم، من کفتم یکم بیشتر بمونیم و الف و نگاه کردم، ک گفت ۴ با ۴:۳۰ و ۵ فرقی نداره که اون داره می ره، من فقط اشک نمی ریختم و خودم و تکیه داده بودم به الف، همینجوری که گرمای تنش بهم می خورد حس می کردم زنده ام

 کارت پروازش و گرفت، ساعت ۴ شده بود… دلم می خواست بمونم تا لحظه آخر اما نمی شد، رسیدیم دم در خروج، بغلم کرد، خودم بالا کشیدم و همدیگرو بوسیدیم و دوباره من و محکم کشید تو بغلش بالا و بوسید و رفت… من هنوز نرمی و گرمی لبهاش و حس می کنم…

از در که اومدم بیرون ترکیدم، ک می گفت گریه نکن زود میاد اگه جنگ هم بشه زمینی برمی گرده، نشستیم تو ماشین و من زار می زدم ک گفت کتی اینجوری نکن عزیزم، زود میاد بهش گفتم غصه نخور من یکم اشک می ریزم خوب می شم، نصف راه با گریه من و بقیه راه با سکوت و صدای موزیک و بوی سیگار گذشت…

رسیدم خونه بهم زنگ زد،  پاسپورت چک و رد کرده بود، ۶:۱۱ برام زد من پریدم، یک ساعت خوابم برد و بعد همش اضطراب و گریه … ۱۰:۳۰ برام زد رسیده، استانبول و یک ساعت پیش که ویدئو کال کردیم و من اشک … گفت فکر کن رفتم مأموریت زود میام … اما مغز بیمار من مگه به این راحتی ها زیر بار می ره، بدترین سناریوهای ممکن و می سازه:/

از صبح هزار بار تصمیم گرفتم برم یه کافه بشینم اما نتونستم، انگار جون تو تنم نیست، بی خوابی و اضطراب قدرت تصمیم کیری رو گرفته ازم

تو خونه موندم، یه نون کربن سیااااه گرفته بودم تو فر گرمش کردم و این دفعه مربا به مامان و ریختم روش، جات خالی آیدا، بادوم ها رو پوست کندم و به او سی دیم توجه نکردم انگار دیگه فشار بیشتر نمی کشیدم و بادوم ها رو گذاشتم روی لقمه هام و آروم آروم خوردم

تصمیم گرفتم از امروز هر روز از بشقاب صبحانه ام عکس بگیرم، مثل قدیما، انگار همین قدم های کوچک من رو وصل نگه می داره به زندگی…

خسته ام خیلی

از اضطراب

از ترس

از جنگ

از جدایی

از تنهایی

از رفتن

از برنگشتن

از مهاجرت

از خستگی

از تکرارهای تموم نشدنی

از خیلی چیزا

الف صبح رفت …

  



 


روز هشتم از چ.د

 دختره گفت اخر هفته بریم سینما فیلم استخر سروش صحت. ته دلم یه چیزی چنگ زد. به روی خودم نیاوردم گفتم به بابا بگو.

باباش گفت بلیط انلاین نداره تو خونه ببینیم؟ گفت دلم سینما میخواد. باباش من من کرد: اخه الان یه مقدار اوضاع خوب نیست.

میدیدم‌کلافه است.برگشت گفت: اومدیم این جنگ ده سال طول کشید هیچ‌کاری نکنیم هیچ جا نریم که اوضاع خوب بشه؟ تا کی؟

هیچ کدوممون جوابی ندادیم. بچه تو نمیدونی ما چیا دیدیم و چیا از سرمون گذروندیم. اگه شماها یه پرواز اکراینی رو دیدید ما سی سال قبلش یه سینمای سوخته دیدیم با چهارصدنفر ادم زنده کباب شده تو آتیش. ما نسلی هستیم که تو شرایط درست هم میریم سینما ناخودآگاهمون فوبیا داره. خداروشکر که دردهامون رو ندیدید و حس نمیکنید. 

چطور جرآت کردیم تو این جغرافیا بچه دار شدیم:(

درست شد: روز هفتم از چ.د

 درست شد.دیروز تا حالا که در اینجا بسته شده بود روم‌بال بال زدم. آخرش رفتم تو کامنتای پست قبلم نوشتم که الان اونو اینجا کپی میکنم تا برم برای نوشته امروز و آخیش...

نقص فنی روز هفتم از چله دوم: یه امروز که میخواستم زود پست بگذارم خوردم به نقص فنی. رفتم و اومدم نشد. یهو ترسیدم. به ایدا پیام دادم گفتم قفلی،دری چیزی عوض نشده؟ من پشت در گیر کردم. گفت نه برای چندنفر اینجوری شده. از ظهر صدبار رفتم اومدم و نشده. الان تو مرحله استخوان دردم. نمیدونستم اینقدر معتاد شدم به اینجا. خدا کنه تا فردا درست بشه. یکی تو بلاگ اسپات به داد ما معتادای بیچاره برسه. مواد برسونه بهمون. خماریم😅



بریده‌ی دوم


روزهایی هستند که این مهمان همیشه‌گی ناخوانده از راه می‌رسد. خبر نمی‌دهد آمدن‌اش را که مهیا باشی برایش اگر بتوانی. اصلا برای او اهمیتی ندارد که آماده‌ ای یا نه. نمی‌دانی که چندشنبه می‌آید تا پیشاپیش کار و بارت را ردیف کنی، وقتی ناگزیر پذیرایش خواهی شد. همان دم‌دمای آمدن‌اش که متوجه می‌شوی از راه رسیده، ابتدا تلاش می‌کنی به روی خودت نیاوری که حال‌ات گرفته شده و می‌خواهی کج دار و مریز از کنار حضور ناخواسته‌اش که به هر جا بخواهد سرک می‌کشد، بگذری، اما او به این مقدار راضی نیست. او توجه تام و تمام تو را می‌خواهد، جوری که هیچ کاری نتوانی انجام بدهی، به هیچ چیز دیگری جز حضورش نتوانی فکر کنی، حتا چشمان‌ات هیچ چیزی را نبینند.


حالا، در همان وضعیت تحمیلی ام، چندان که اصلا به کلافه‌گی از گرما و بی‌برقی و نامعلومی‌یِ وضعیت کار توجهی ندارم و فقط لحظه‌شماری می‌کنم که چه وقت بالاخره به ضرب و زور ژلوفن اول یا دوم یا حتا سوم این سردرد همیشه‌گی از همان در که آمده می‌رود بیرون و چند روزی نفس‌کش به من می‌دهد ...


پی‌نوشت: این بریده از دی‌روز به جا مانده. مهمان ناخوانده تا بعد از نیمه‌شب که به زور قرص منگ شدم، هم‌چنان پیش‌ام بود.


روز چهل و هفتم _ آخ جون درست شد

 تازگی‌ها تا چشمم رو باز می‌کنم به‌جای اینستا اول وبلاگ رو باز می‌کنم یه نیم نگاه سریع و بعد میام سر فرصت میشینم. 

امروزم اول آیدا رو خوندم و جواب تمام پاراگراف‌هاش رو تو دلم دادم و باهاش حرف زدم.

تو این دوهفته که جنگ دوباره شروع شده و جنوب خیلی درگیره کتاب سخت می‌خونم. نمی‌دونم چرا ولی تمرکزم کم شده. هی میخونم می‌بینم چیزی نفهمیدم دوباره میرم سر سطر. انگار کند میخونم و میرم جلو. اما تونوشتن اینطوری نیستم. انقدر سریع میاد همه چی تو ذهنم که نگو. ولی اونم خوب نیست چون از بین اونهمه حرفی که تو سرمه و رژه میره، باید انتخاب کنم از چی بنویسم و از چی نگم. 

این روزا شهودی‌تر شدم. تو یه چیزهایی حسم واقعا جلوتره تو یه چیزهایی هم نه ! مثلا  اون عزیز  راه دور چغر بد بدنم به همون رویه‌ش داره ادامه میده اما نمی‌دونه من شکست ناپذیرم مگر اینکه خودم بخوام و بگم اوکی از الان به بعد نمیخوام برای فلان چیز یا فلان آدم سعی کنم یا کاری کنم. یا حس کنم دیگه فایده نداره.

 من برای ارتباطم با آدم‌ها همه کاری می‌کنم تا تهش نگم آخ کاش اینطوری گفته بودم یا اینکار رو کرده بودم. هرچند که تهش،  دل تنگم کاری به این چیزها نداره. من سخت آدم‌ها رو از دست می‌دم. سخت دل می‌کَنم درواقع من نمی‌کنم اونا می‌کَنن. تو همه‌ی رفاقت‌هام گندش رو درمیارم از بس طرف رو درک می‌کنم. نه که غرور نداشته باشم نمی‌دونم چه جوری بگم حالا ولش کنین. 

 منم اون چراغه تو دلم روشنه علی ایهالحال خاموشم نمیشه اگر هم بشه آتیش قلبم جاش رو میگیره همیشه واسه همینم کم پیش میاد کوه یخ شم که خدا کنه نشم چون دوست ندا رم.

حالا فعلا برم یه صبحانه‌ی دبش جاتون سبز رو به راه کنم که دیره حسابی. 

به امید اینکه بلاگر دیگه خودشو لوس نکنه و ببینم همتونو 

ماچ 

۴۸ از ۸۰

 چه حس عجیبیه این‌جا. عادت ندارم بیام یه عالمه پست نخونم. انگار خونه در حال خونه‌تکونی یا اسباب‌کشی باشه، هیچی سر و سامون نداره. الان یه فیدبک فرستادم به تیم پشتیبانی بلاگر، ببینم چی می‌گن. شماها هم اگه تونستین، از بالای داشبورد بلاگر، رو اون علامت سؤاله کلیک کنین، یه سِند فیدبک بفرستین براشون.

حالا بچه‌ها گفتن از اپ بلاگر تونستن پست بذارن. فعلا اپ رو امتحان کنین تا ببینیم چی می‌گه خود بلاگر.

واکنش شماها هم جالب بود. انگار که داره نمازهاتون قضا می‌شه، دنبال یه راهی واسه نوشتنید. این یعنی دیگه عادت روزانه شده که بیاین این‌جا دور هم بنویسین. بنویسیم. این باگ بلاگر این خوبی رو داشت که اینو نشونمون داد. -نیمه‌ی پر لیوان!ـ

.

سه پی چهارم از این ماه عقبم. یه استرس ملوی مدامی پس ذهنمه. به کمک احتیاج دارم ولی روم نمی‌شه کمک بگیرم. منتظرم ببینم معجزه‌هه اتفاق میفته یا نه. البته امروز یه نه‌ی خفیفی گرفتم. ولی هنوز کامل ناامیدم نکردن.

.

یه زن سنتی درون دارم که هم‌چنان مرد ایده‌آل‌ش مرد ماچوی ساپورتیوه. دست خودمم نیست. هر کاری می‌کنم، باز از یه جایی این رگ سنتی‌م می‌زنه بیرون.

.

منتظرم اینو پابلیش کنم بشینم سر کارم. دم ظهر از جلسه‌ی نسبتاً ناموفقم اومدم بیرون. شهر تب داشت. تب واقعی. انگار داری تو دوبی راه می‌ری، یه خرده خنک‌تر. من حداقلِ لباس لازم تنم بود و از لابه‌لای درخت‌ها راه می‌رفتم و زیاد گرمم نبود. تو خیابون اصلی اما دوبی رو احساس کردم. رفتم کافه‌ی مورد علاقه‌م، ماچای مَنگو سفارش دادم با کروسان بادوم. -سلام کتی- هر جای جدول کالری و سلامتی باشم، حتی اگه چلوکباب و ته‌دیگ و سوشی رو هم ریجکت کرده باشم، برای کروسان بادوم همیشه استثنا قائل می‌شم. آدم مگه چه‌قدر زنده‌ست که بخواد به نخوردن کروسان فکر کنه. مو استوری‌مو دید و تکست داد چینی‌ها به کروسان می‌گن نون شاخ گاوی. یه شوخی هم با زبان ژاپنی و اسم کافه‌هه کرد. منظورشو گرفتم. انتظار نداشت شوخی‌شو بفهمم. از این‌که شوخی‌های سخت بینازبانی رو می‌فهمم خوشم میاد. از هوش و سواد خوشم میاد کلاً. و از مردی که قائل به کلماته. و البته از مرد ماچوی ساپورتیو هم. این کافه رو خودِ مو معرفی کرده بود بهم، اون اولا که اومده بودم این محله. شیش-هفت سال این‌جا زندگی کرده بوده و محله رو مثل کف دستش بلده. امروز هم داشت می‌گفت یه کافه-رستوران کُردی باز شده که برانچ می‌ده. برانچ گوشت و کباب‌طور. مال اربیل عراقه. چرا آدم باید یه روز صبح از تخت پاشه بره بیرون کباب بخوره؟

.

امروز سه چهارم ناامیدم. ولی عزممو جزم کرده‌م که وا ندم. به طرز غریبی ته دلم روشنه. شایدم سیم‌هام اتصالی کرده و چراغه همین‌جوری یه‌سره روشن مونده. چون چراغ شواهد خاموشه. دارم می‌شم امامِ امیدهای بی‌‌محل. ولی اگه آدم به امید زنده نباشه به چی زنده باشه پس.

.

امروز مامانم برای اولین بار گفت شرایط زندگی تو ایران خیلی سخت شده. ببین اوضاع چیه که صدای مامان خونسرد منم در اومده. داشتم با مامانم ویدئوکال می‌کردم که دختره اومد پشت خط. اونم ادد کردم به کال. شدیم سه نسل. من و مامانم و دخترم. واسه‌ی چند دقیقه شدیم یه خانواده. اینترنت مامانم اما ضعیف بود. بنیان خانواده سریع پاشید و قطع شد.

.

دلم بنیان می‌خواد. دلم بنیان می‌خواد؟ كَأَنَّهُمْ بُنْيَانٌ مَرْصُوصٌ. این‌قدر که قرآن و حدیث و شعار هفته یادمه، سهراب و شاملو و نیما یادم نیست. خاک بر سرشون با این میخ‌های بیهوده‌ای که فرو کردن تو سر ما.

پ.ن. نیلی نوشته بود عمداً از جنگ نمی‌نویسم. می‌خوام عمداً از جنگ بنویسم. طبق مشاهداتم، اغلب کسانی که سری قبل جزو نه-به-جنگ‌ای‌های سفت و سخت نبودن، الان دیگه دلشون جنگ نمی‌خواد. چه‌قدر خسته شده‌ن. از این فرسایش. چه‌قدر خسته‌ن آدمام.

.

الان که رسیدم ته این پست بلاگر ایمیل زد که:

Your question has been posted to the Blogger Community.
Most questions receive a reply within 24 hours. We'll send you an email notification when this happens.

امتحان می‌کنیم، یک، دو، سه

این پست با استفاده از اپ بلاگر در آیفن ایجاد شده.​

در زمان خماری رفتم سراغ آرشیو وبلاگ آیدا و چه مزه ای داشت خوندن مطالب قدیمی.

من عمدا در مورد جنگ نمی نویسم.


در اسکله ی قایق های تفریحی پارک کردیم. هوا ابری بود و اسکله خالی و خلوت بود. لحظه ای که پیاده شدم صدای گریه بچه شنیدم. وسط فضای سیمانی که به سکوهای قایق ها منتهی میشد بچه ای روی زمین پخش شده بود و میگریست. صدایش را بالا و پایین میبرد و خودش را کمی از روی زمین جمع میکرد و به سمت دیگری می انداخت. لباس های پلاستیکی بارانی بزرگی تنش بود و انگار به زمین چسبیده بود و قدمی جلو نمیگذاشت. با تعجب گفتم ببین یک بچه تنها ! سرمان را اینطرف آن طرف چرخاندیم جایی نزدیکتر به قایق ها هیبت زنی را دیدیم که پشتش را بما کرده و خودش را با بچه ی دیگری سرگرم کرده. عمدا این طرف را نگاه نمیکند تا بچه خودش بفهمد که کسی نیست که نازش را بکشد بغلش کند و به حرفش گوش کند. بچه گریه و جیغش بلند تر شده بود و کف زمین ولو بود. مرد نگاهی کرد سرش را انداخت پایین و همانطور که از آن فضا دور میشد گفت این بچه من بودم -صدای گریه- مامااان مامااان کجاایی ؟ -صدای گریه- چرا منو اینجا ول کردی رفتی ؟ -صدای گریه - سرنگ من کجاست -صدای گریه -سوزن من کجاست ؟ فنتالین من کجاست؟ -صدای گریه- هرویین من کجاست؟ -صدای گریه -آمفتامین من کجاست ؟ صدای گریه .

نقص فنی: تست می‌کنم با اپ بلاگر

مشکل:
روی برازر کامپیوتر و گوشی نمی‌تونم پست کنم. 
Creating new post ... Unable to create new post

فرضیه
مشکل از برازر 

قدم ۱: 
آیا راه حلی برای پست کردن بدون برازر هست؟ اپ blogger (گوشی من اندرویده).

(کار کرد!!!)

راه حل پیشنهادی:
اگه این پست رو می‌بینید شاید شما هم بتونین اپ رو نصب کنین و امتحان کنین؟

--- 
صبح وقتی دیدم نمی‌تونم پست کنم ولی هنوز می‌تونم پست‌های قبلی رو آپدیت کنم برام مسجل شد، قضیه سطح دسترسی و تنظیمات نیست.

یکی دیگه هم تو نیوزلند دقیقا همین مشکل ما رو تو سایت  statusgator.com ریپورت کرده. نمی‌دونم کسی از نیوزلند اینجاست یا نه ⁦:⁠-⁠D⁩

فعلا من تونستم از اپ پست بذارم. لابد بچه‌ها یه آپدیت بیرون دادن که فقط کار برازر رو خراب کرده. 

امروز سرکار خیلی شلوغه. این به حساب پست امروز من فعلا داشته باشید. تمنا می‌کنم بیاین پست کنین که خوندن وبلاگ از قهوه صبح واجب‌تره‌.

۳۱ تیر ۱۴۰۵

نقص فنی

بچه‌ها،

ظاهراً از امروز Blogger برای بعضی از نویسنده‌های وبلاگ دچار اختلال شده.

تا این لحظه چند نفر از بچه‌ها خبر دادن که با وجود این‌که هنوز Author هستن و تا دیروز بدون هیچ مشکلی پست منتشر می‌کردن، امروز دیگه نمی‌تونن پست جدید بسازن و با پیام‌هایی مثل «ممکن نیست مقالهٔ جدید بنویسی» (Unable to create new post) یا خطاهای مشابه روبه‌رو می‌شن.

من تنظیمات وبلاگ رو دوباره بررسی کردم. دسترسی این افراد تغییری نکرده و همچنان Author هستن. از طرف دیگه، بقیهٔ نویسنده‌ها همچنان بدون مشکل در حال انتشار پست هستن. بنابراین فعلاً به نظر می‌رسه با یک اختلال محدود در خود Blogger طرف باشیم، نه مشکلی که از سمت تنظیمات وبلاگ ایجاد شده باشه.

در انجمن رسمی Blogger هم گزارش‌های مشابهی ثبت شده؛ کاربرانی که سال‌ها بدون مشکل از Blogger استفاده می‌کردن، ناگهان با همین خطا روبه‌رو شدن. در بعضی از این موارد، کارشناسان انجمن Blogger توصیه کردن قبل از انجام هر تغییری، حداقل ۲۴ ساعت صبر بشه، چون این نوع اختلال‌ها گاهی به‌صورت خودکار برطرف می‌شن.

اگر شما هم با این مشکل روبه‌رو شدید، لطفاً این موارد رو امتحان کنید:

  • مطمئن بشید فقط با همون حساب Gmailی وارد Blogger شدید که عضو این وبلاگه.

  • اگر با موبایل وارد Blogger می‌شید، لطفاً یک بار هم از روی کامپیوتر یا لپ‌تاپ امتحان کنید.

  • اگر معمولاً از Chrome استفاده می‌کنید، یک بار با Safari یا Firefox امتحان کنید. اگر معمولاً با Safari وارد می‌شید، این بار Chrome رو امتحان کنید.

  • اگر باز هم مشکل پابرجا بود، یک بار هم در حالت Incognito (در Chrome) یا Private Window (در Safari) وارد Blogger بشید و دوباره امتحان کنید.

  • اگر همچنان مشکل باقی بود، لطفاً از صفحهٔ خطا اسکرین‌شات بگیرید و برای من بفرستید.

من هم موضوع رو پیگیری می‌کنم و اگر خبر یا راه‌حل جدیدی پیدا کنم، همین‌جا اطلاع می‌دم.

راه رفتن کبکی

چشم‌های آیریس زل زده بود توی چشم‌هام. از پشت میله‌های کلاهخود می‌دیدم اون چشم‌های قهوه‌ای و گرد به خونم تشنه‌ان. من هم چشم‌هام رو مثل میخ توی چشم‌هاش فرو کردم. اون فریاد زد.[۱] من بلندتر فریاد زدم. آیریس با شمشیرش محکم زد روی شمشیرم. این‌قدر دسته‌ی شمشیر رو سفت گرفته بودم که شمشیرم مثل فنر برگشت. با پای راستم نیم‌قدم اومدم جلو و محکم کوبیدم زمین تا ازش عکس‌العمل بگیرم؛ بلکه دستش باز بشه یا یه طرف سرش رو خالی بذاره. فقط یه قدم رفت عقب و فاصله‌اش رو تنظیم کرد. دوباره شمشیرم رو فشار دادم روی شمشیرش و بلافاصله پریدم جلو که به سرش برسم. سریع بلاک کرد.

شمشیرهامون موازی بدن‌هامون، درست بین دوتامون گیر کرده بودن. دست‌ها و کُتِه‌هامون[۲] با هم تماس داشتن.[۳] فشار رو روی دست‌هاش نگه داشتم و حتی یه ذره هولش دادم که تعادلش به هم بخوره. ولی خیلی حواسش جمع بود. بدنش چرخید، شمشیرش رو برد طرف سرش و دفاع کرد. دوباره ریست کردیم و برگشتیم به همون نقطه‌ی اول. پنج‌شش دقیقه، با ترتیب‌های مختلف، همین وضعیت تکرار شد: من فشار می‌آوردم، آیریس فاصله‌اش رو تنظیم می‌کرد و دفاع می‌کرد.

بعد بهم گفت: «بالاتنه‌ات که کلاً خیلی قویه. امروز دیگه بالاتنه‌ات کاملاً غالب بود. این‌قدر فشار روم بود که تمام مدت توی لاک دفاعی بودم. این نه برای تو خوبه، نه برای من. تو حمله‌ات رو بی‌اثر می‌کنی و من هم بیهوده دفاع می‌کنم. هیچ‌کس امتیاز نمی‌گیره. همین‌جوری یه سر و گردن از همه‌ی دخترا بلندتری و همه ازت می‌ترسن. این‌طوری که فشار میاری فقط زندگی رو برای خودت سخت‌تر می‌کنی. باید به حریف فضا بدی که تکون بخوره و اشتباه کنه، بعد از اشتباهش به نفع خودت استفاده کنی.» مدت‌هاست، بسته به سطح حریف، فیدبک‌هایی شبیه همین می‌گیرم: درسته که باید انرژی‌ت بالا باشه، ولی لازم نیست نشونش بدی. بالاتنه‌ات رو ریلکس کن. به برد و باخت فکر نکن. یه ذره از تمرین لذت ببر. یه کم صبر داشته باش و بذار حریف هم یه کاری بکنه. به حریف و شرایط فکر کن، نه فقط به کاری که خودت می‌خوای بکنی. دیروز خیلی خوشحال بودم که خسته‌ام. کتف و شونه‌هام از شنای صبح و برنامه‌ی بالاتنه‌ی جیمِ شب قبل خسته بودن. با خودم گفته بودم امروز دیگه همون روزیه که می‌تونم با بالاتنه‌ی ریلکس تمرین کنم. ولی کور خونده بودم. آیریس باز هم دقیقاً همون فیدبک همیشگی رو بهم داد. مگه داریم؟!

حوصله نداشتم فرضیه‌ام رو براش توضیح بدم. فرضیه‌ام اینه که جلوی هرکی می‌ایستم، کم‌کم می‌شم خودِ اون. اگه تند حرکت کنه، من هم تند می‌شم. اگه شل باشه، من هم شل می‌شم. معمولاً تصمیم نمی‌گیرم خودم می‌خوام چی‌کار کنم؛ فقط به کاری که حریف می‌کنه ری‌اکت می‌کنم. شاید دلیل اینکه جلوی آیریس این‌همه اگرسیو می‌شم اینه که خودش هم خیلی اگرسیوه. سرم رو چرخوندم و دیدم کِلی تازه تمرینش رو با یکی دیگه تموم کرده و کسی هم توی صفش نیست. بدوبدو رفتم پیشش و گفتم: «می‌خوام تمرین کنم که بالاتنه‌ام ریلکس باشه، ولی نمی‌دونم باید چی‌کار کنم.» گفت: «به دست‌هات فکر نکن. اونا کار خودشون رو بلدن. فقط یه کار کن: اصلاً با دست‌هات عکس‌العمل نشون نده. مثلاً با شمشیرت شمشیر من رو دنبال نکن. به پاهات فکر کن. ضربه رو با پاهات شروع کن. بعد از ضربه هم بیشتر بدو و از من دور شو.» تئوری‌های همیشگی.

روبه‌روی کِلی ایستادم. کِلی روبه‌روش رو نگاه می‌کرد، ولی انگار من جلویش نبودم. انگار داشت ورای من رو می‌دید؛ انگار پنجاه متر اون‌طرف‌تر چیزی بود که می‌خواست ببینتش و چشم‌هاش رو ریز کرده بود تا بهتر ببینتش. من اصلاً وجود نداشتم، چه برسه به اینکه تهدیدش کنم. دست‌هاش خیلی نرم و ریلکس حرکت می‌کردن. یه فریاد کشید که اصلاً تحریکم نکرد. من هم ریلکس موندم. هیچ کاری نمی‌کرد که وادارم کنه عکس‌العمل نشون بدم. نرم روبه‌روی هم حرکت می‌کردیم. اصلاً نفهمیدم کِی این‌قدر بهم نزدیک شد. فقط پَممممم! شمشیرش خورد توی سرم. تمرین رو زود بست. کِلی تازه بیست‌ساله شده و از وقتی یادش می‌آد کندو کار کرده؛ ولی این‌قدر بی‌هیاهو و توداره که همیشه خیال می‌کنم اصلاً تبِ کندو نداره.

برگشتم پیش آیریس. فقط یه نفر دیگه توی صفش بود. وقتی کار اون یه نفر تموم شد، بهش گفتم: «می‌تونم بیام؟ یه فرصت دیگه بهم می‌دی؟» نُه قدم دورتر از هم ایستادیم و تعظیم کردیم. هر کدوم سه قدم به سمت هم اومدیم و شمشیرهامون رو کشیدیم. نوک شمشیرهامون به گلوی هم اشاره می‌کرد. وزنمون رو انداختیم روی پنجه‌هامون، مثل بالرین‌ها. با پشت صاف از زانو خم شدیم و به سونکیو[۴] نشستیم. بعد یهو زانوهامون مثل فنر باز شد و ایستادیم. آیریس با همون تیزیِ قبل نگاهم کرد. توی دلم به خودم گفتم: «من کِلی‌ام.» نرم نگاهش کردم، ولی توی دلم محشر بود.

محکم زد روی شمشیرم. چون دستم شل بود، مرکزم باز شد و نوک شمشیرم دیگه گلوش رو نشونه نمی‌رفت. آیریس جا خورد. همون لحظه پای راستم رو روی زمین سُر دادم جلو، پای چپم رو مثل فنر باز کردم و نوک شمشیرم رو نشوندم روی سرش. ضربه دقیق نشست. فک آیریس افتاد. پرسید: «عمداً این کار رو کردی یا از دستت در رفت؟ اصلاً شبیه خودِ همیشگی‌ت نبودی! امیدوارم عمدی بوده باشه و بتونی دوباره همین کار رو بکنی.» زبونم رو براش درآوردم و گفتم: «سعی کردم کِلی باشم، نه خودم.»

برای اولین بار یه راهی از توی این بن‌بست پیدا کرده بودم. هنوز نمی‌دونستم چطوری باید یادم بره که دست دارم و فقط روی پاهام تمرکز کنم، یا چطوری فشار رو از روی شونه‌هام بردارم. ولی اگه کِلی می‌شدم، حداقل یه کاری از دستم برمی‌اومد.

تازگی‌ها توی یه روز حداقل ده بار آدم‌های دیگه می‌شم. سر کار، مخصوصاً وقتی با بچه‌ها کار می‌کنم، «فیل» می‌شم: نکته‌ها رو یادداشت می‌کنم، یادم می‌مونه سایمون قراره با دوست‌دخترش ازدواج کنه و دنبال خونه‌ان، دفعه‌ی بعد هم ازش می‌پرسم خونه پیدا کردن یا نه. شب‌ها، وقتی برای دو دقیقه زودتر رسیدن به بالش دارم مسواک‌زدن رو می‌پیچونم، «سین» می‌شم؛ خوش‌اخلاق می‌رم جلوی آینه، آواز می‌خونم و مسواک می‌زنم، انگار نه انگار که دو دقیقه پیش آماده بودم با همون دندون‌های نشسته بخوابم.

این بازی وقت‌هایی که گیر می‌کنم و نمی‌دونم باید چی‌کار کنم، خیلی خوب جواب می‌ده. سریع یکی رو که به نظرم اون کار رو خوب بلده میارم جلوی چشمم و می‌شم اون. خیلی مسخره‌ست که خودم بلد نیستم، ولی وقتی ادای یکی دیگه رو درمی‌آرم یهو از پسش برمی‌آم. نمی‌دونم پشتش چیه؛ لجبازیه؟ خنگیه؟ یا مغزم فقط باید فکر کنه داره ادای یکی دیگه رو درمی‌آره تا راه بیفته؟ هرچی هست، فعلاً جواب می‌ده. فقط امیدوارم آخرش راه رفتن خودم یادم نره.



[۱] کیای (Kiai): فریاد بلند کن‌دوکار برای جمع‌کردن تمرکز و انرژی و نشون‌دادن قصد حمله.

[۲] کُتِه (Kote): دستکش‌های ضخیم کن‌دو که از دست و مچ محافظت می‌کنن.

[۳] تسوبازری‌آی (Tsubazeriai): موقعیتی که دو مبارز خیلی به هم نزدیکن و محافظ شمشیرهاشون به هم چسبیده.

[۴] سونکیو (Sonkyo): حالت نشستن روی پنجه‌ها که دو مبارز قبل از شروع مبارزه انجام می‌دن.

----

است: پست قبلی آپدیت نمی‌شه؟ می‌شه!

پایان تیر

 امروز اولین یاداشتم رو مینویسم. 

صبح آخرین روز تیرماه باید بهتر شروع می‌شد نه با خبر حمله به همه شهرهای ایران.

صبح دختره رو بردم مدرسه ، کلاس تابستونی داره، توی ماشین نشستیم و در مورد تیرامیسویی که دیشب درست کردیم و مزه ش حرف زدیم . به ماشین پلیسی که سر چهارراه هست و سربازی که تفنگ دستشه نگاه می‌کنیم. دختره میگه : اگر خامه اضافه میکردیم مزه ی پنیرش کمتر به نظر میومد!

دم مدرسه پیاده ش میکنم، توی راه به این فکر میکنم که چطوری میشه خودم رو برای یه غم بزرگ آماده کنم!

اولین کاری که وقتی به خونه رسیدم درست کردن قهوه ست . پناه میبرم به تیرامیسویی که مزه ی پنیر خامه ای و پود کاکائو میده. امیدوارم جواب بده.

او اخلاق هم ندارد.

  خوش اخلاق نیستم. و اینو دیگه بعد این همه سال راحت اعلام میکنم. اما خب واضحا ح هنوز قلقم دستش نیومده که این روزا کاری به کارم نداشته باشه . هی نپرسه دیگه چه خبر؟! تازه ای نبوده؟! و منتظر خنده های لوس من نمونه.

البته مه نمیتونم خودمو آدم خوش اخلاق و بشاشی حساب کنم. با توجه به خصلت سیاره های روز تولدم روزای خوشیم هم  یه لحظه میخندم یه لحظه عسل لازمم. ولی خب الان و این روزا حوصله ی خودمم ندارم. یعنی کاملا دل میدم به دل این قاضی و پا به پاش خودمو و همه رو میکوبم به در و دیوار.

در همین راستا باید بگم که نوشتن اینجا برام خیلی سخت شده. فکر میکنم از چله ی دوم به این ور. اولا با خودم عهد کرده بودم هرچی شده ادامه بده. یعنی به هیچ قبل و بعد و کی و کجا و چطوور اهمیت نده و فقط ادامه بده. و همینم بود. حتی متنمو همون موقع نمیخوندم میدونستم حتما خیلی غلط تایپی داره؛ اما فقط مینوشتم پست میکردم و الفرار. تازه چند ساعت یا روز بعدش که دیگه راه برگشتی نبود و میدونستم حداقل یه نفر خونده میومدم و مروررش میکردم.

اما از شروع چله ی دوم. یا شاید شروع دوره اتاق: ماجرا عوض شد. الان فکر میکنم که باید جور دیگه ای باشم. الان  مدام میخوام خودمو اصلاح کنم. مقایسه میکنم و انتظار پیشرفت دارم. یا تغییر حداقل.  مثلا چند رو زپیش دلم میخواد پست اون روز رو به یه سبک دیگه بنویسم. ساده. خلاصه. یعنی کم گوی و گزیده گوی طور. چون میدونم خیلی کش میدم. خیلی توضیح میدم و اصن یه جاهایی وسط جمله خودم گم میشم نمیدونم فعل کجاست فاعل کجا؟!چه برسه به خواننده که عمرا حوصله کنه ادامه بده. بعد دیگه تو همین کش مکش اصلا مغزم داغ کرد و اون روز وچند روز بعدش چارتا کلمه  نوشتمو رفتم.

فعلا نه خوش اخلاقم و نه اصلاح پذیز. فقط شاکی و طبکارم؛ بیشتر از خودم. همین.

Stress Fracture

 “دخترم، یه چیزی پای این بچه کن، چهاردست و پا راه میره زانوهاش اذیت نشه” “سارا جون اینو از اینور تا کن به اون یکی نگیره” “ عزیزم بخاطر اینکه پنیر زیاد بهش میدی و ماست، سردی میکنه خب” “این حوله جاش کجاست؟ دارم لباس میپوشم، باشه پس حالا اینو بگیر” “ دخترم اون ظرف رو اینوری بذار که خوب شسته بشه” “تو حرف گوش نمیکنی این بچه نمیتونه اینهمه غذا رو یکجا بخوره” “این جاش کجاست؟ خودم میذارم سرجاش”و…. هزاران جمله ی تاکیدی، توجیهی، انذاری، هشداری، تحبیبی دیگر که هرکدام منو یک قدم به جنون نزدیکتر میکنن. جنون کنترل شدن و نظارت شدن و قضاوت شدن. خوب که فکر میکنم میبینم من از نوجوانی از همین شرایط فراری بودم. همین است که از ۱۸ سالگی تا وقتی ایران بودم مستقل زندگی کردم. دوستشان دارم ولی جنبه هایی از دوست داشتنشان به من نمیسازد. فرسوده ام میکند. در علم پزشکی اصطلاحی داریم نام stress fracture یعنی شکستگی ای که در اثر فشارهای ریز با مدت طولانی باعث شکستن استخوان میشن! این حرفهای لایتناهی به ظاهر ساده و پیش پا افتاده برای من حکم همون ساییده شدن و نهایتا شکسته شدن میده. 

همزمان که نگران رفتنشونم ، ته دلم خوشحالم که این میکرو منجینگ های خیرخواهانه پایان پیدا میکنه و از این خوشحالی وجدانم معذب است. همزمان هم میدانم که مثل سگ دلتنگ یا لاقل دل شکسته خواهم شد. زندگی؟ همین است گویا. 

شادی از کجا میاد؟

روزایی که شرایط بیرونی زندگی سخت می‌شه و سخت می‌گذره، تصویر رقص و خنده و پایکوبی گروهی که از آفریقایی‌ها دیدم میاد جلوی چشمم و با خودم فکر می‌کنم اون فیلم‌ها هستن که تصویر غیرواقعی یا یه برش کوتاه از زندگی مردمان آفریقا رو نشون می‌دن یا واقعا اون‌ها راز شادی درونی رو کشف کردن و منم که رازش رو نمی‌دونم؟ چهار ماه از سال صفرپنج و هفت ماه از سال میلادی گذشته و من دلم می‌خواد یه جوری خوش بگذرونم. اگر هرروز نمی‌رم سفر و ساحل و صبح تا شب کارای باحال نمی‌کنم، حداقل یاد بگیرم بتونم با یه ساعت در روز انجام کاری که دوستش دارم، حال خوبی داشته باشم. همه اینا در حالیه که استرس بیکاری تو مهاجرت یه جوری داره خرخره یار رو می‌جوئه که اصلا به حال خوب فکر هم نمی‌کنه. یه جورایی براش بدیهیه که تا وقتی کار پیدا نکنیم که قرار نیست حالمون خوب باشه! من؟ نگران‌تر می‌شم.

۳۰ تیر ۱۴۰۵

روز چهل و پنجم _ شاید آدم شدم

 اوضاع خوابم دوباره بهم ریخته. از اونی که بود هم بدتر شده. دخترک رو باید ببرم مدرسه اونم تو تابستون و صبح زود. شبا هم که تابستونه و پای فیلم و سریاله.  خوشش نمیاد من برم زودتر بخوابم. میگه مامان تو توی همه چی باحالی و پایه تو این مورد هم پایه باش باهام :) 

 منم دلم به رحم میاد و میشینم. ولی دیگه وقت‌هایی که ساعت دو و نیم سه صبح میشه  قاطی می‌کنم یواش یواش. خونواده‌ی ما کلا جغد شبه ولی همونم یه حدی داره به خیالم. 

پی ام اس ایندفعه یه کم زودتر اومده سراغم شایدم از دفعه‌ی قبلی اصلا نرفته بوده جایی که بخواد برگرده. چون فردا میشه سی روز تمام ‌که اینطوری بودم. تو ابهام. بدون جواب. سردرگم. مستاصل . تک و تنها وسط یه برهوت بزرگ...

امروز ناخونام رو مرتب کردم و گفتم یه کم کوتاهش کنه چون دوست دارم دوباره ساز بزنم. شهریور میشه یکسال که من دست به سه تارم نزدم و این موضوع عمیقا ناراحتم می‌کنه. 

می‌دونین ساز با آدم قهر می‌کنه. مثل آدم‌ با آدم. ولی من آدم نیستم چون بلد نیستم قهر کنم. چون همش همه رو می‌بخشم. 

.حالا شاید ایندفعه آدم شدم 

اگه آدم شدم میام میگم. 

کات

نمیتونم باور کنم که این زندگی منه. نه اون مدل باور نکردنی که آخر فیلما میگه آی کنت بلیو وی مید ایت، نه. من نمیتونم باور کنم زندگیم اینه. نمیتونم یه لیوان دستم بگیرم و فکر نکنم این زندگی مال من نیست که دارم میکنمش. این مال یکی دیگه بود و انگار من دزدیدم. نه، دزدیدن درست نیستش. انگار نقش اول یه فیلم رو دارم، ولی این نقشو واسه یکی دیگه نوشتن. من فقط چون به موقع رسیدم و لوکیشنو پیدا کردم، دیالوگ میگم.

امروز بالاخره رفتم باشگاه. تو اپلیکشن تمرینا دیدم دفعه قبل که سری اول تمرینارو زدم هیوده روز پیش بوده. ولی امروز خیلی قوی بودم، بعضی وزنه‌هارو بالا بردم و تکرار بیشتر زدم. 

زرشک پلو با مرغ خوردیم. برنجمون خوب نیست، به همون دلایلی که قبلا هم گفته بودم.

سلف دیسیپلین

 بهش میگم به نظرت موفق میشم؟ میگه بستگی به خودت داره خب! اینکه چجوری بخوای کار کنی! از جوابش خوشم نمیاد، دلم میخواست بگه اره بابا میشی، میترکونی ولی اصلا سوالم غلطه. این یه راهه، یه راه که باید از مسیرش لذت برد. اینکه میرسم یا نمیرسم مهم نیس. خیلی سخته این رو تو مغز نتیجه گرام فرو کنم.

 از 10 صبح تا 10 شب تو آشپزخونه بودم. برای همین بدنم درد میکنه. الان دردش دل انگیزه بعدا رو نمیدونم. واقعا امیدوارم بدنم کم نیاره، چون خودمم میدونم از حالت نرمال خیلی ضعیف ترم. هر روز به خودم میگم ورزش کن، برو پیاده روی، برو باشگاه، بدنت رو قوی کن. یه جوری بایدیه. باید یه روتین درست کنم، هر جور شده.

به یه سلف دیسپلین سفت و سخت احتیاج دارم. من از اون دسته‌ ادمام که همیشه برای حرکت کردن به یه نیروی خارجی محتاجم. چجوری میشه اجراش کرد واقعا.

اینجوری تو خونه موندن رو بلد نیستم. یه رئالیتی شو بهم پیشنهاد میده به اسم Special Forces: World's Toughest Test میگه ببینیش تازه میفهمی دیسیپلین چیه.


بریده‌ی اول

 پیش از خواب دی‌شب به نوشتن در واکنش به حمله‌ی هوایی‌ی عصرهنگام به شرق و غرب شیراز فکر می‌کردم، که اصلا در زمان رخ‌داد متوجه‌اش نشدم و شب هم که خبردار شدم، در نهایت بی‌حسی با خود می‌گفتم: مگر قرار دیگری بوده که مثلاً به این‌جا حمله نشود؟ - کمی بعدتر، پس از نیمه‌شب، باز هم به شیراز حمله شد و این بار هم چون در خواب رفته بودم، صدایی نشنیدم و چیزی نفهمیدم.

صبح که شد، دیدم یکی از دوستان به خاطر زیر و رو شدن «دراک» احساساتی شده و فکر می‌کرد خاطرات‌اش هم‌راه با خاک کوه حین بمب باریدن‌ها زیر و رو شده. در فکر فرو رفتم که [...] مگر از دراک چیزی جز یک کوه اشغال‌شده باقی مانده که مدت‌هاست نمی‌شود بر دامنه و بلندایش خاطره‌ی تازه‌یی ساخت؟ این دراک زودتر از این قضایا در میانه‌ی تظاهر همه‌مان به زنده‌گی در شرایط عادی (!) زیر و رو شده است ...

مهندسی آدمها

 واقعا امروز ذهنم درگیر آدمهای اطرافم در محل کارم بود.
چقدر رفتارها در راستای منافع شخصی است.
به قول احسان عبدی پور : " من آدم مهندسی و تحلیل نیستم "
این همه پیچیدگی و زیر و رو کشیدن برای به دست آوردن چه ارزشی است!
وقتایی که اینطوری میشم فقط دوست دارم از آدمها فاصله بگیرم
تا با خودم ببینم چند چندم و دوباره بتونم برگردم.
آدمهایی که رفتارشون مهندسی شده است رو دوست ندارم.این روزها داره رنگ می بازه چیزهای باارزشی مثل اعتماد‌.

اینطور وقتها فقط دلم غار تنهایی خودمو میخواد بدون ادم های مهندسی شده .







روز ششم از چ.د

 ویروس دیروز بهتر نشده، یه نقطه پشت کتفم گرفته که نفس کشیدنو خیلی سخت کرده. از مریضی متنفرم و حس میکنم شبیه مردهای غرغروی مریض شدم. خداکنه فردا روز بهتری باشه

هفتمین روز از چهل روز دوم - سی تیر، بیست و یک جولای

دیشب توی آشپزخونه باد خنکی میومد. سردم شد. یه خنکی مطبوعی هست که تازه ات میکنه، سرد به اندازه. همون.
تنم یاد زمستون افتاد و مغزم یاد سکوت و حال زمستونی ، با نوشیدنی گرم و پتوی روی دوش. تابستون و گرمای این چند روز اخیر انگار از یادم برده بود که همیشه این جوری نیست. نبوده. یادم افتاد فصل ها هستن. مثل زندگی . که همیشه همین نمیمونه. نمونده. هرچند لامصب همیشه فراموش میکنم. همیشه وقتی توی یه شرایط سخت هستی ، انقدر چشمت روی این تیکه از تابلو خیره میمونه که فراموشت میشه همه اش یه تاش رنگه توی تابلوی کلی. هی فراموش میکنم اینو. ولی دیشب که سردم شد و به فصل ها فکر کردم و به زندگی ، دوباره حیرت کردم. از زندگی. عاشق این لحطه هایی از زندگی هستم که یه هو یه نوری میفته روی یه تجربه ی ساده. یه هو حس میکنی اون لحظه رو ، یه جوری که قبلا ندیده بودی. و حیرت میکنی. عاشق حیرت کردنم و همچنین عاشق این بخش خودم که میتونه حیرت کنه. 







پی نوشت :
بارها پیش اومده نشستم با خودم یه کلمه رو تکرار کردم تا معنیش از دست رفته. شده یه سری حروف. وقتی مثلا پشت هم مینویسی یا میگی میرا میرا میرا میرا میرا میرا میرا ... یه جایی میرسی که انگار دیگه معنی نداره. نمیدونم چطور باید توضیح بدم این حسمو . ولی با هر چی تکرارش کنم میتونه به همین وضعیت برسه. 

شاید به نظر مربوط نیاد ولی همین تیتر نوشته ها رو انتخاب کردن هم برام همین وضعیت رو پیدا کرده. با خودم فکر میکنم که یعنی چی اصرار بر - تا میشه - دقیق کردن یه نام برای یه پست. چه وسواسیه که تاریخ رو فلان و فلان . روز رو بهمان. ولی الان میخوام تمرین کنم استمرار داشته باشم و هی وسط مسیر ، ادیت نکنم راهم رو. همین رو برم تا آخر این چهل روز دوم. 



روز هفتم از چله دوم (کروسان بادوم)

، جلسه تراپی امروز خیلیییی سخت بود
به دکترم گفتم اگه قرار باشه از این جلسه ها چیزی در نیاد من دیگه نمیام:/

بعدش فقط خودم و رسوندم به لوگغنیه که کافه مورد علاقه مه، هر وقت می رسم به اونجا یه شادی خوشایند نرمی میاد زیر پوستم، کروسان بادومش منبع لایتناهیه خوشحالیه و من خودم و وصل می کنم بهش و به هیچی هیچی هیچی فکر نمی کنم اون لحظه خیلییی خوشبختم:)))

امروز یکم سعی کردم رزومه مو آپدیت کنم، هنوز کامل نشده اما انگار شاخ گاو و دارم می شکنم…

روز ششم از چله دوم ( سر تاول)

 این حال و وصف بیشتر ساعت های دیروز و دیشبه که امشب نوشته می شه

کوچک ترین محرکی کافیه تا اشک هام بیرون بریزه و بند هم نیاد.

مامان مامانم که ما بهش می گفتیم عزیز، همیشه اینجور موقع ها می گفت مادر دلت سر تاوله …

خیلییی راست می گفت

بستنی همیشه نجات بخشه و من دیروز خودم و با دو اسکوپ بزرگ وانیلی و تافی miiv نجات دادم:))) 


۴۷ از ۸۰

این را من ننوشته ام. دوستی نوشته در ستایش خودش، در ستایش یک «ابله». خواندنش را پیشنهاد می‌کنم: 

ماشینم خراب شده بود. تا راه می‌افتادیم می‌لرزید. گفتند گیربکسش خراب است، سرعت گردش چرخ‌ها با هم تنظیم‌ نیست. گفتم مطمئنید؟ گفتند بله. گیربکس را عوض کردند، ماشین را تحویل دادند. تمام. 

رابطه‌ی من با آن ماشین از بسیاری از روابط انسانی‌ام سالم‌تر بود. هیچ‌وقت از خودم نپرسیدم آیا «این لرزش، شکل سوماتیک یک تعارضِ حل‌نشده میان میل به حرکت و وحشت از رسیدن است» یا نه. نپرسیدم، چون صرفاً گیربکسش خراب بود. وقتی پای ماشین میان باشد دیگر ابله نیستم. 

ماشین‌ها خوبی‌شان این‌ است که وقتی می‌‌لرزند، می‌لرزند. نمی‌گویند مثلا از خاطره‌ی برف پارسال سردشان شده، یا چون دیروز باید می‌لرزیدم و نلرزیدم حالا الان می‌خواهم بلرزم. از لرزیدن‌شان فلسفه نمی‌سازند و اگر نمی‌توانند حرکت کنند، دست‌کم سعی نمی‌کنند متقاعدت ‌کنند که مشکل از دگم بودن و درک محدود تو از مفهوم حرکت است.

...

من می‌دیدم چیزی دارد از دست می‌رود و نمی‌توانستم دست از نگه‌داشتن‌اش بردارم. مثل آدمی که بر بالین بیماری در حال احتضار است، اما هنوز بالشش را مرتب می‌کند. نه چون فکر می‌کند مرتب کردن بالش نجاتش می‌دهد یا چیزی را عوض می‌کند، فقط چون نمی‌داند با دست‌های نوازشگرش چه کار دیگری بکند. 

تا درخت دوستی کی بَر دهد

 بیست سال پیش بود گمونم. «ب» بهم گفت میدونی «میم» وبلاگ داره؟ گفتم آدرسش رو بده بخونم. نشست پشت میز کامپیوتر و سرچ کرد. وبلاگ «میم» اومد بالا‌. یه وبلاگ ساده در پرشین بلاگ اون روزها بود. شروع کردم به خوندن. منِ مشتاق نوشتن و خواندن حالا با دنیای وبلاگ آشنا شدم. همون روز در همون پرشین بلاگ، وبلاگ خودم را باز کردم. حالا دیگه لازم نبود تو کاغذپاره‌ها یا دفتر خاطرات و انشا بنویسم. وبلاگ خودم را داشتم. جایی متعلق به خودم که می‌توانستم ناشناس بنویسم و چشم هایی ناشناس بر واژه‌های من که قسمتی از فکر و روحم بود بلغزد. بدون سانسور بدون ممیزی. بعدها پرشین بلاگ حذف شد. وبلاگ نویسی کمرنگ شد و من به توییتر پناه بردم. هرچند که هیچوقت جای وبلاگ خلوتم را برایم پر نکرد. آنجا به اسم سایه می‌نوشتم. در توییتر هم. به رسم آنجا و به یاد وبلاگ قدیمی اینجا هم به همون اسم می‌نویسم. باشد که دوباره نوشتن رو از سر بگیرم و زندگی و خاطرات و روزمره را دوباره به واژه تبدیل کنم.

برون ریزی یک ذهن شلوغ

 اول یک سوال : اگه با تاخیر برای پست های چند روز پیش کامنت بذارم نویسندگانش متوجه میشن؟ خودم که نمیشم مگر اینکه برم پست های قبلی را چک کنم. سیستم نوتیفیکیشن ندارد؟

خیلی حرف توی سرم قلمبه شده که برای نظم ذهنی ام خوبه بنویسمشون. صبح ساعت دوازده بیدار شدم. این سیستم رو دوست ندارم . یکماه دیگه مدرسه بچه شروع میشه و ما به نظم بیداری ساعت هفت و خواب ساعت نه و نیم شب برمیگردیم. ساعت دوازده یعنی نصف روزم رو از دست دادم و حجم مسیج و ایمیلی که اون لحظه در تلفنم میبینم کلافه ام میکند. پسرک دارد با پدرش برنامه سفر به ریگا میچیند و تا چشم باز میکنم خبر میدهد که دندانم افتاد. میگویم دور که ننداختی!؟ دندانهای شیری اش را نگهداری میکنم کنار دسته موی نوزادی اش. تا بخودم بجنبم و قهوه ای بخوردم ساعت یک شده و بچه غذا پاستای اووکادو و پستو میخواهد. بیرون هوا سرد است .چهار درجه! مردم کاپشن پوشیده اند. سریع اووکادو و خامه غذا و مرغ خورد شده میخرم و تند تند غذا میپزم. 

دیروز دوست قدیمی ای از ایران بعد از یکسال دیشب  پیام فرستاده که آیا میتواند بیاید اینجا با هم دور اروپا بچرخیم!.پرسیده که چون ششماه قبل رفته ژاپن و یک سال قبل هم دانمارک بوده ایا میتواند از سفارت فنلاند ویزا بگیرد؟ من هم معمولا برای پاسخ به پیام ها زمان لازم دارم تا حل و فصلشان کنم و اینقدر هم بی دقت هستم که باید دو بار گوش بدهم. من همیشه با تاخیر جواب میدهم و بقیه دوستانم هم همینطور هستند. این کار عمدی و برای این است که طرف مقید نشود پشت سر هم جواب بدهد و خودم هم جواب  هول هولکی ندهم. اختیار جواب دادن سر موقع و عدم فشار برای من جزو حقوق بشر  محسوب میشود. دوستم  باز سر صبح پیام داده که چرا جواب ندادی نگران شدم.

چقدر جالب که دیروز درباره بی خبری از اِمَّا نوشتم و امروز خبر آمد. خوشحال بود عکس فرستاد خودش و دخترانش با یک سگ کوچک و نوشت خبر جدید این نیکو است. تولد ما هر دو یکروز است و پرسیده برای تولد چه کنیم. انگار آفتاب درآمد با دیدن پیامش.

روز در میون باشگاه میروم و همش حس میکنم به گردن و کمرم فشار میاورم. تصمیم گرفتم چند روز بیشتر ورزشهای خانگی low impact  کنم.

امروز مطلب ایدا را میخواندم و برای هر قسمتش انگار نشسته باشیم روبروی هم حرف داشتم باهاش بزنم. یک جا نوشته بود تجربه جدیدی در راه است با خودم گفتم آخ دیدی تجربه جدیده مرا نطلبید . قرار بود آخر تابستان بروم رتریت مادر زمین که نشد. چون میبایست برای دیدن نتیجه ی مطلوب داروی ضد افسردگی ام را قطع میکردم و شروع کردم به پایین اوردن دوزش و اینقدر باز حالم بد شد که برگشتم به همان دوز قبلی سرترالین. متاسفم که این دارو را نمیشود ترک کرد و عوارضش از دلیلی که دارو را بخاطرش شروع کردم شدید تر است. من هیچ وقت در حالت عادی افکار خودکشی  نداشتم و با  تلاش برای ترک SSRIs  تجربه کردم.

امروز عصر به خانه دانیلا میروم. دانیلا جد اندر جدش فنلاندی اند ولی درونش یک افغانستانی اصلی زیست میکند. طوری قشنگ دری حرف میزند و طوری که میرقصد و آن طوری که فقط با مردان کورد و عراقی میپرد طوری که در هم برهم با قرض و قوله زندگی میکند و آنطوری که صدایش بلند است و سر بچه هایش داد و هوار میکند نشانه ی این است که اشتباهی اینجا بدنیا آمده. او همسایه ی چند خانه قبلی ام است. برخلاف تصور خیلی ها از این کشورهای سرد من از هر ساختمانی همسایه ای را بدوستی طولانی گرفته ام. 

میخواهم خانه را خوب تمیز و مرتب کنم. دوست دارم مرد را اولین بار در خانه ی خودم ببینم. اینطوری حس امنیت بیشتری دارم و راحت ترم. دو بار قبل که دیدمش  پروپرانول خوردم که آرامتر باشم. این اضطراب فراگیر هم بد چیزیست.

با اینکه اینقدر نوشتم هنوز هم زنبورها در سرم  وزوز میکنند  و تمرکز ندارم. دوست دارم شبها زود بخوابم که صبح سر موقع بیدار باشم ولی پسرکم الان دلش به همین خوش است که لازم نیس شب زودتر بخوابد و احساس بزرگی میکند. تابستان بزودی تمام میشود و ما به روزهای تاریک و سرد و یکنواخت میرسیم و دلم برای همین تا لنگ ظهر خوابیدن تنگ خواهد شد.

سری جدید، چله‌ی دوم

بچه‌های جدیدی که به جمع نویسنده‌های این وبلاگ پیوستید، سلام.

خوشحالم که این‌جایید. 
برای این‌که دستتون باید این‌جا چه خبره، اول این پست رو بخونید.
و بعد هم بقیه‌ی پست‌های این لینک رو از پایین صفحه به بالا بخونید. تقریبا باید بتونید جواب تمام سوالاتتون رو این‌جا پیدا کنید. اگه سؤالی بود که جوابش رو این‌جا پیدا نکردید، از من بپرسید.

چشم به راه بالشت

دیشب قبل خواب دیدم نه کوله کن‌دو رو بستم، نه ظرفشویی رو خالی کردم،ساعت. نه و نیم هم آفیس هم باید باشم. برا همین  یه ساعت زودتر بیدار شدم که هم به کارا برسم، هم سر فرصت شنا برم. همه چی خوب بود تا ظهر. میتینگ به جای دوازده یک تموم شد. ناهارم یه ساعت عقب افتاد. تو جلسه ۴ تا  پاستیل‌ ماری خوردم. خیلی شیرین و دل به هم‌زن بود. بعد ناهار هنوز گشنه‌ بودم‌. یه شیرینی کوچولو خوردم بعد از مدت‌ها. چه مزه‌ای داد ولی از اونجا به بعد چنان خسته بودم که وقتی فهمیدم تازه سه‌شنبه است، دلم خواست تا آخر هفته رو مرخصی بگیرم. شاید شوگر‌کرش که می‌گن همینه. شاید هم مال یه یه ساعت زود بیدار شدنه. لاگ غذاهامو چک کردم، دیدم دو روز گذشته کم غذا خوردم - تقریبا روزی ۴۰۰ کالری کم‌تر از چیزی که سوزوندم (به تقریب اَپ). رفتم، یه نصفه ساندویچ گرفتم بلکه یه ذره بهم جون بده ولی اون هم بیدارم نکرد.

الان تو راه کن‌دو هستم. بلکه اون بیدارم کنه.

پ.ن. به نظر می‌آد خستگی کم‌حرفم می‌کنه.

ما باهم خیلی فرق داریم.

 ما باهم خیلی فرق داریم.

مثلا من بلال رو گرد تا گرد میخورم میرم پایین، تو یه خط صاف رو تموم میکنی.

من سالاد رو در درشت‌ترین حال ممکن دوست دارم، تو‌ باید کاهو رو‌ هم‌ نگینی خورد کنی.

لیمو واسه من فقط شربت آب‌لیمو تگریه، اما تو‌ بتونی به خود لیمو هم‌ لیمو میزنی انقد که دوستش داری.

من هر میوه‌ای رو کال کال میخورم و خنک، تو‌ باید موز برات نرم و شیرین باشه.

من همیشه انتخابم بستنی نرم و ساده‌ی وانیلی‌ه، تو‌ همه‌چی رو امتحان میکنی مخصوصا شکلاتیشو.

من زندگی رو‌ سخت میگیرم، تو آرومی و زیبایی‌ها رو بیشتر میبینی.

با این‌همه تفاوت، ما میتونیم  پدر، مادر خوبی باشیم؟!


*البته که راجع به بلال و سالاد و لیمو و موز و بستنی؛ حرف نمیزنم.



 تاریخ تولد ۳۰ تیر 

صادره از تهران 

۴۴ سال پر شد! 

در این لحظه هیچ حسی ندارم. مطلقا هیچ حسی. اگر اولین پیغام تولدمبارکی نرسیده بود، حتی یادم نبود تولدمه! 

اپیزود چهل و شش

 گفتم میرم بیرون و میام، بعد پست وبلاگ رو می‌نویسم که دیر شد و دوازده گذشت و کالسکه‌م کدو شد‌. یه چیزی هم تو ذهنم بود که در موردش بنویسم که الان هرچی فکر می‌کنم یادم نمیاد.

دو، سه روزه بدنم خیلی بی‌جونه. باید یادم بمونه امشب قرص آهنم رو بخورم و از فردا صبح ویتامین‌هارو تا بتونم برگردم به زندگی و یه گوشه از هزاران کار ناتمامم رو بگیرم. اینکه ساعت‌ها دراز بکشم و به سقف خیره بمونم اصلاً خسته‌م نمی‌کنه ولی این‌که هی چیزای نصفه نیمه دورمو بگیره اعصابم رو بهم می‌ریزه.

یه کمی سریال ببینم و بخوابم تافردا ببینم چی میکنم.

بهمن اختلافات

سلینا هفته پیش پیام داد که به لیزا کات کرده. دوهفته قبل‌ترش لیزا اومده بود فارغ‌التحصیلی‌مون، بعد هم با هم رفته بودن جنوب فرانسه موج‌سواری و بعد هم برگشته بودن به خونه‌ای که شش ماه بود با هم موو-این کرده بودن بهش. اما خب همیشه این فکره ته ذهن سلینا بود که می‌خواست بره کشور دیگه‌ای زندگی کنه. لیزا ولی نمی‌خواست جایی جز آلمان زندگی کنه. درونگراتره و چندان علاقه‌ای نداره از محیط امنش خارج بشه. دو هفته قبل جشن و اومدن پارتنرها و خانواده‌ها سلینا باز تو sharing circleمون به این موضوع اشاره کرده بود. گفته بود نمی‌خواد یه جا بمونه و آزادی‌اش براش مهمه. از ذهنم گذشته بود ولی رابطه خوب پیدا کردن خیلی سخته، نکنه اشتباه می‌کنه؟ و به خودم جواب داده بودم که شاید چون جوونه.

ولی واقعیت اینه که اصلی‌ترین مسأله خودم تو رابطه هم همینه. هروقت به این فکر می‌کنم سر چی ممکنه نتونیم از پسش بربیایم و کار نکنه، ریسک‌پذیریه. مثلا کمپینگ و تو چادر خوابیدن برای یار ریسک بزرگیه و دلش نمی‌خواد تجربه‌اش کنه. می‌تونم بگم خودم با دوستام می‌رم و لازم نیست همه کارها رو با هم انجام بدیم. درسته، ولی خب ریسک‌پذیری مالی هم هست. یا تصویری که اینجور وقتا میاد تو ذهنم، اینه که این ریسک‌پذیری می‌شه اون موردی که تو جایگاه والد هیچ‌وقت با هم کنار نمیایم. تجربه کردن تا کجا امنه؟ چی خطرناکه؟ احتمالا من فکر می‌کنم حتی بعضی ترس‌های خودم رو هم باید مخفی کنم که فرزندم تجربه‌گراتر و ریسک‌پذیرتر از من باشه و 180درجه مخالف من، یار فکر می‌کنه باید یه سری ترس‌هاش رو بولدتر هم بکنه که تأثیر من رو خنثی کنه! حالا دعوامون سر این نبودها، اما همین‌جوری داره مسأله به مسأله شبیه بهمن داره بزرگ می‌شه. اونقدر که دارم می‌ترسم، داریم می‌ترسیم.

فردا که نیامده است فریاد مکن

خب جام جهانی تموم شد. ترامپ خط و نشونش رو کشیده. ( نکشیده هم شروع کرده بود) و باز رفتیم تو تعلیق بدتر از فاجعه. چهار روز دیگه هم مامان و بابای من برمیگردن ایران. اصرارم که آخه توی این اوضاع چه عجله ایی هست، به در بسته میخوره. مامانم معتقده حالا فرض کن ما دو هفته ام بیشتر موندیم، بالاخره باید بریم! و از اینکه باز همین پروازهای دو تیکه ای نصفه نیمه هم نباشه  واقعا وحشت دارن. از اینکه اینور گیر بیفتن بیمناک اند. قبل از اینکه بریم آلمان فامیلای مامان رو ببینیم، بابا پنیک کرده بود که کنسل کنید آلمان رو، بایط بگیرید ما میخوایم برگردیم. تو این اوضاع ما نمیتونیم بمونیم. انگار اینجا نا امن هست ، نه اونجا. کلی متقاعدش کردیم که از خر شیطون بیاد پایین. 

پروازهای ایرانی نمیدونم توی این بمبارون چجوری میرن و میان و همچنان برقرار اند. گاهی به کله ام میزنه اصلا آیا برگشتن در این اوضاع منطقی است؟ لااقل اوضاع آسمان و بمب ! اوضاع مملکت که جای خود. همه چیز خیلی تند داره میگذره. ۵ هفته ای که مامان اینا بودن، جام جهانی و روزها و شبهای دور هم بودن. 

امروز که مامانم از دختر عموش در ایستگاه قطار خداحافظی میکرد. نوک بینی و چشمهاش قرمز شد. دخترعموش هم به همچنین. هیچوقت ندیده بودم با ناراحتی جدا بشن. توی قطار ازش پرسیدم ، چرا گریه کردی؟ گفت خب مادر دیگه با این اوضاع معلوم نیست کی دوباره همدیگرو میبینیم و چی پیش میاد. راست میگه. از آخرین باری که همدیگرو دیدن که میشه بعد از دنیا اومدن جگر گوشه، مامانم خواهر بزرگش رو از دست داده. و تمام انفاقات از دی به اینطرف. دیگه سیب رو همینطور که تو دستت بگیری هم هزار تا چرخ میخوره، هسچ لازم نیست بندازی هوا. 

خسته ام… چقدر نامعلومی ، تعلیق و آویزونی آدم رو خسته میکنه. 


حسین پناهی

 امروز یه تیکه از بازی حسین پناهی (ارواحنا فداک) تو تئاتر مرغابی در مه دیدم که برای یک روز کاملم بس بود. می‌گفت:

«مشکل ما اینه که همه‌ی عمرمونو دربه‌در به دنبال مقدمات زندگی سپری می‌کنیم، نه خود زندگی. ذی‌المقدمه فدای مقدمه. اصل فدای فرع. کل فدای جزء، دریا فدای جوب، خورشید فدای لامپ.» 

۲۹ تیر ۱۴۰۵

بیست جولای

 فردا می‌ریم سفر و تا همین عصر نمی‌خواستم این حقیقت رو بپذیرم که باید تکونی به خودم بدم براش. تنها کاری که صبح کردم این بود که چمدون‌های بچه‌ها رو دادم بهشون و گفتم لباس‌هاشون رو جمع بکنند. نیازی به گفتن نیست که تمام روز باهاشون بازی کردند و همه چیزی جمع کردند بجز لباس‌هایی که قراره ببریم. چند روز اول سفر که می‌ریم خونه خواهرشوهر، گرمه. بعد می‌ریم کوهستان که هوا هم قراره خنک بشه. این یعنی هم لباسِ شهر-گرما و هم لباس هایک - سرما بعلاوه لباس ورزشی و کفش دو. همیشه چمدون بستن همین‌قدر سخته برام ولی مقصد گاهی بهم شوق می‌ده… امروز اما توان تکون خوردن نداشتم. بچه‌ها رو که گذاشتیم برای خواب، خسته روی کاناپه ولو شدم. مرد اومد با یادآوری این حقیقت که مجبوریم امشب لباسها رو جمع کنیم… و دیدم حتی خواب هم راه فرار نیست دیگه. چقدر خسته‌ام.


روز پنجم از چ.د

 تمام‌ روز به لطف ویروس جدید در مرز بین هشیاری و بیهوشی گذشت و دکتر و سرم گره زدش به عصر و شب. فعلن بد نیستم ولی زور بیماری زیاده . میخوابم

روز چهل و پنجم _ آدم‌های قدیم زندگیم

 این روزها نمی‌دونم چه‌جوریه که هی آدم‌های قدیم زندگیم رو میبینم یا ازشون می‌شنوم. هفته‌ی پیش دوست ایتالیاییم، دیروز دوست پرتغالیم که عزیز دلمه و ماهه. و امروز همکار بیست سال پیشم !

اون روزهایی که با ایشون همکار بودم عجیب‌ترین روزهای زندگیم بود. هم غمگین‌ترین و تنهاترین لحظه‌های زندگیم رو می‌گذروندم. هم بهترین و عاشقانه‌ترین روزها رو یه جورایی! اون روزها عاشق بودم البته نه عاشق ایشون عاشق یه همکار دیگه . خیلی همدیگرو می‌خواستیم. تو جایی که کار می‌کردیم یه کارخونه‌ی نیمه دولتی بود. شب‌هایی که توشیفت وایمیساد تا سه چهار صبح به هم ایمیل می‌زدیم. یا توی یاهومسنجر یه پیامی می‌‌دادیم. هنوز به خاطر اون آیکون و رنگ یاهو رو دوست دارم با اینکه خیلیا اومدن و رفتن.

 الان چندین ساله ایمیل یاهوم باز نمیشه یه سوالی میپرسه که یادم نمیاد! حاضرم بدم یه هکر خوب اگه میتونه هکم کنه که اون ایمیل‌هام رو بتونم ببینم و دوباره بخونم :) 

دوست دارم یادم بیاد وقتی بیست و پنج ساله بودم چه‌طوری عاشقی می‌کردم. چیا بهم می‌گفتیم. چه‌جوری قربون صدقه‌ی من میرفت آدم به اون آرومی و بداخلاقی البته از نظر همکارهای دیگه!...

یه چیزهایی یادمه اما دوست دارم بخونم اون ایمیل‌ها رو. مسخره‌است... به چه چیزهایی آدم فکر می‌کنه اونم بعد بیست و سه سال!

زندگی کارهای عجیبی با آدم‌ها می‌کنه یکیش اینه که همون روزهای قشنگ و عزیز میزنه و میشه تلخ‌ترین خاطره‌ی جوانیت. البته تقصیر اون نبودا. اتفاق بد دیگه‌ای برام افتاد که دست تنها مجبور شدم چه پول زیادی جور کنم و هیچ‌کس رو نداشتم که بهش بگم چه اتفاقی افتاده و کمکم کنه. 

حتما ازش می‌نویسم یه روزی.

دلم برای آیدا تنگ شده. کاش زودتر بیاد.

فردا میخوام یه کاری کنم که ازش می‌ترسیدم. خداکنه شهامتم زیاد شه و بتونم.

روزهای طولانی

 امروز قهوه ام رو ساعت ۱۰ خوردم .
یکی از بچه ها می خواست بره اداره مالیات ، دفعه پیش که رفته بود ۹ اسفند بود همون صبح کذایی .
بهش گفتیم نرو دیشب جام جهانی تموم شده امروز خطرناکه
و همگی زدیم زیر خنده.
خنده تلخی از شوخی با مصیبت هایی که اومده و بر سفره ی ما نشسته.
من جلسه داشتم ساعت ۱۰ و نیم.
جلسه با مدیران segment ما بودیک جلسه در سطح مدیران میانی و ارشد و مهم .
حوصله ی جلسه رو نداشتم.
حوصله هیچی رو ندارم جلسه دیگه اصلا .
ولی فعلا که نمیشه با زندگی کردن جنگید باید دل داد به روزمرگی ها
رفتم و چه جلسه سنگینی بود
۱۰ و نیم تا یک جلسه بودیم و بودیم و بودیم.
یک که اومدم‌پشت میزم سردرد خیلی بدی داشتم.
دیشب دیر خوابیدم البته فقط نیمه اول بازی فینال رو دیدم
ولی همونم برای من دیره.
توان بدنم خواب کمتر از ۷ ساعت رو نمی کشه.
ناهارم نتونستم بخورم
گرمم شده زیاد .اصلا توی گرما از هیچی نمیشه لذت برد .
ترکیب کسری خواب و گرما و اون جلسه کذایی شد حال خراب من.
با این سردرد عجیب و آزار دهنده عصرم کلاس آنلاین مهارتهای ارتباطی رو داشتم ۲ ساعت !
کلاس رو دوست دارم ولی سردرد نمی گذاره لذت ببری که‌
فقط منتظر اون ساعتی بودم که بخوابم .
فقط خواب می تونه نجاتم بده .
امروز چه طولانی بود به نظرم.
روزهای تابستون انگار کش میان.
روزها طولانی اند یا چون اوضاع این شکلیه کش میان !!!