۰۱ مرداد ۱۴۰۵

روز چهل و هفتم _ آخ جون درست شد

 تازگی‌ها تا چشمم رو باز می‌کنم به‌جای اینستا اول وبلاگ رو باز می‌کنم یه نیم نگاه سریع و بعد میام سر فرصت میشینم. 

امروزم اول آیدا رو خوندم و جواب تمام پاراگراف‌هاش رو تو دلم دادم و باهاش حرف زدم.

تو این دوهفته که جنگ دوباره شروع شده و جنوب خیلی درگیره کتاب سخت می‌خونم. نمی‌دونم چرا ولی تمرکزم کم شده. هی میخونم می‌بینم چیزی نفهمیدم دوباره میرم سر سطر. انگار کند میخونم و میرم جلو. اما تونوشتن اینطوری نیستم. انقدر سریع میاد همه چی تو ذهنم که نگو. ولی اونم خوب نیست چون از بین اونهمه حرفی که تو سرمه و رژه میره، باید انتخاب کنم از چی بنویسم و از چی نگم. 

این روزا شهودی‌تر شدم. تو یه چیزهایی حسم واقعا جلوتره تو یه چیزهایی هم نه ! مثلا  اون عزیز  راه دور چغر بد بدنم به همون رویه‌ش داره ادامه میده اما نمی‌دونه من شکست ناپذیرم مگر اینکه خودم بخوام و بگم اوکی از الان به بعد نمیخوام برای فلان چیز یا فلان آدم سعی کنم یا کاری کنم. یا حس کنم دیگه فایده نداره.

 من برای ارتباطم با آدم‌ها همه کاری می‌کنم تا تهش نگم آخ کاش اینطوری گفته بودم یا اینکار رو کرده بودم. هرچند که تهش،  دل تنگم کاری به این چیزها نداره. من سخت آدم‌ها رو از دست می‌دم. سخت دل می‌کَنم درواقع من نمی‌کنم اونا می‌کَنن. تو همه‌ی رفاقت‌هام گندش رو درمیارم از بس طرف رو درک می‌کنم. نه که غرور نداشته باشم نمی‌دونم چه جوری بگم حالا ولش کنین. 

 منم اون چراغه تو دلم روشنه علی ایهالحال خاموشم نمیشه اگر هم بشه آتیش قلبم جاش رو میگیره همیشه واسه همینم کم پیش میاد کوه یخ شم که خدا کنه نشم چون دوست ندا رم.

حالا فعلا برم یه صبحانه‌ی دبش جاتون سبز رو به راه کنم که دیره حسابی. 

به امید اینکه بلاگر دیگه خودشو لوس نکنه و ببینم همتونو 

ماچ 

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر