نوشتن؛ همین و تمام
تمرین روزمرهنویسی
۱۴ خرداد ۱۴۰۵
شیشههای پر ریشه
سالهاست که از هر بوته و گلی خوشم میآد، یه شاخه ازش میچینم و میذارم تو آب. اگه فصل خوب باشه، میذارم تو خاکِ بیرون. بگیر نگیر داره، ولی وقتی میگیره، یه کیفِ دایمه؛ مثل اون قلمه گلی که از تو «هالیدی هاس» آوردیم. میدونستیم قراره اثاثکشی کنیم، تو گلدون گذاشتیمش. بعد که اومدیم «چرچ ستریت»، کاشتیمش. چه غوغایی میکرد اون گلهای سفیدِ بزرگش! بماند.
نُه ماه پیش اومدیم این خونه. مثل شازده کوچولو که فکر میکرد فقط یه گلِ سرخ هست که مال اونه، قبل از اثاثکشی دو تا از کاملیاها و محبوبه شبی که ساره اینا بهمون قلمه داده بودن رو از ریشه درآوردیم و گذاشتیم تو گلدون
داشتم میگفتم، عادت
چند هفته پیش شاید هم ماه پیش که پرچینها رو میزدیم —ثابت شد چیزی به اسم این که «حیاط مالِ ما نیست» وجود نداره— خرزهرهی صاحبخونه رو هم کلی کوتاه کردیم. نمیدونم واقعاً اون رنگ سرخابیِ عمیق خاصِ این گیاهه، یا فقط چون چشمم زیاد دیدتش، دلم رفته. خلاصه یه عالمه از سرشاخههای اون رو کوتاه کردیم. نمیدونم طی چه فرایندی تصمیم گرفتیم همون وسط، آلو رو هم تکثیر کنیم! احتمالا انقدر توی اینستا ریلزِ تکثیر دیدیم که یهو به نظرمون رسید کی بهتر از حالا. اره برقی که دمِ دسته؛ فقط کافیه یه ساقه رو برش بدیم و دورش کیسه بپیچیم با خاک.چند ماه صبر کنیم که ریشه بده همون جا رو درخت و بعد شاخه رو با ریشه ها جدا کنیم. مسلماً پنج دقیقه نبود مثل ویدیوها، ولی انجام
بگذریم، داشتم میگفتم پروسه خیلی تکراریه، فوقش چند تا برگِ جدید میده تا ریشهها پر شن. تمام خرزهرهها ریشه دادن. خیلی عجیب بود که همه قلمهها ریشه بدن. شاید واقعا فصل داره این کارا! هفته پیش بود، از خونه کار میکردم. اومدم پایین قهوه درست کنم، نور مایل پاییزی از پنجره ولو بود روی میز. همینجور که داشتم قهوه درست میکردم، در «پریفرال ویژنم» یه چیزی مثل همیشه نبود. سرم رو چرخوندم؛ یکی از سه تا ساقه توی شیشهی تکثیر شکوفه داده بود.. وسط پاییز، کنج آشپزخونه تنهایی یه «اوهانامی»* کوچولو گرفتم. دو تا عکس هم گرفتم که یادم بمونه پروسه همیشه تکراری نیست و برگشتم سرِ کار.
«اوهانامی» در فرهنگ ژاپنی، به رسمِ تماشای شکوفهها گفته میشود؛ سنتی که در آن، مردم لحظهای درنگ میکنند تا گذرایِ زیبایِ شکوفهها را در اوجِ شکفتنشان به تماشا بنشینند و به پیوندِ میانِ طبیعت و زندگی فکر کنند.
من الان دارم میمیرم که چرا نمیتونم طول خط ها یکی کنم،فاصله بین خطها چرا متغیره؟! کمک!
اضافه وزن
صد و هشتاد و سه پوند و نیم
پیاده می شوم و با پای راست ترازو را هل می دهم تا پایه هایش دقیقا وسط کاشیها قرار بگیرد. با شست همان پای راست آزمایش می کنم که لق نخورد. نمی خورد. دوباره سوار می شوم
صدو هشتاد و سه پوند و دو دهم.
بوریتوی استیک و کوفت زهرمار. مادرسگ. این همه بدختی و وزنه و رژیم و روزه و آخرش هم این.
همینطور که ریشم را می تراشم روی تلفن تیتر خبرهای گوگل را می خوانم. خبر خاصی نیست - مزخرفات روزمره. خمیردندان را روی مسواک فشار می دهم. پوست اضافه شکمم را هم بین انگشتهای دست چپم فشار می دهم. اینستاگرام را باز می کنم. سه دایرهٔ اولی که کنار دایرهء خودم هستند را نگاه می کنم. هر سه زن. هر سه در زمانی و جایی مختلف با من خوابیده اند.هر کسی هم نداند اینستا همیشه می داند. دهانم را می شورم و مسواک راروی پایه اش می گذارم. ترازوی لعنتی را هل می دهم که بچسبد به دیوار.
دستم را روی پایش می گذارم و سلام می کنم. هنوز نیمه خواب است. یک پایش بیرون از پتو و یکی هنوز زیر ملافه. شبها که گرم می شود با زیرلباسی می خوابد. در اتاق بچه ها محکم بسته می شود. به سمت کمد لباسها که می روم پای آزادش را لمس می کنم. خودش را جمع می کند. انگشتم سرد است. روزهایی که چاق هستم شلوارهای گشادترم را می پوشم. تصمیم می گیرم امروز یک ساعت بیشر ورزش کنم.
تصمیم می گیرم بعداز اینکه بچه ها را رساندم برگردم تا با هم برویم پیاده روی. شاید برای قهوهٔ دوم. شاید هم بعد از قهوه با هم بخوابیم. چند روز است اول صبح هر روز همین تصمیمها را می گیرم. چند وقت است هر روز صبح اضافه وزن دارم.
پسرم تی شرت مورد علاقه اش را پیدا نمی کند. می خواهد کمکش کنم. به طرف اتاقش می روم. دخترم دستم را می گیرد و به داخل اتاق خودش می کشد. از آشپزخانه صدای قهوه جوش می آید.
روزمرگی مرا می بلعد.
گفت میخوام سه روز مدیتیشن کنم و روزه آب بگیرم باید همه سویچ ها را خاموش کنم تا صدای قلبم را بشنوم نه میتونم تماس بگیرم نه مسیج رد و بدل کنم و ... پرسیدم من هم یکی از سویچ هام ؟ خندید و گفت از دست تو!
امروز مسیج داد که میخوام شروع کنم خودم بهت خبر میدم
خوب کاری نمیشه کرد وقتی کسی بخواد سه روز ناپدید بشه اما میشه از فرمت سویچ بیرون آمد و به صدای قلب خود گوش کرد
کنعان
:
من هروقت میرم سمت پل کسی بهم لبخند نمیزنه ولی یه چیزای عجیب مجیبی پیش میاد که میگم وا پروردگارم اگه باهام حال میکنی و فکر میکنی دنیا با من جای بهتریه یه نشونهی پولیای دختر خوشگلیای چیزی بذا جلو پام اینا چیه چرا روحیاتمو تاچی میکنی. یه بار چندسال پیش یادمه تنها واسه خودم تو کافه چای نشسته بودم سرم پر بود از این فکرای تیغو بردار دستاتو خطخطی کن تلافیههه. گفتم قهوه رو بزنم و دیگه کنسل کنسل کنسل. قهوهم جلو میزم بود یهو دیدم تق. یه توت از رو درخت افتاد تو فنجون قهوه. بغلشم نه، توش. صاف از روی درخت. عباس نمیتونست همچین قابی ببنده. خندهم گرفت. انقدر خندهم گرفت که اصلا کانسپت تیغ به هجو تبدیل شد و دیگه اون شکوه عرفانی مرفانیش از بین رفت (ساده متولد شو، اپیک بمیر).
یه مدت پیش باز از این فکرا تو مغزم بود گفتم ببین تو کافه نشین پاشو خودتو جمع کن. سمت پل بخوای بری باید راه بری نه اینکه بشینی منتظر. پاشدم ولیعصرو پیاده تنها کز کردم به سمت کریمخان گفتم ایول بالاخره پل. کریمخانم خودش مرد خوبی بود نمیگن تو رسالتی جایی مرد به هرحال اسمم باید نکو بمونه این چیزا خیلی مهمه برای بعد از مرگم شایدم سعدی راستی گفته بود و نمیرد مرد نکونام. قبل اینکه برسم به پل تو میرزا یه برگر جدیدی وا شده که همه دیدم عکس ازش میذارن دکور قرمزی امریکن وایبی. دوتا اینفلوئنسرا گفته بودن اینو نخورده نمیرید. گفتم چشم. از این برگریاس که نمیدونم شکلات و با انبه قاطی میکنه تو بادومزمینی و چیزایی که مختص محدوده منطقه شیشه. گفتم عجیبهشو بده. وایسادم بیرون تا آماده بشه دیدم سه نفر وایسادن منتظر سفارش یهو یه دختره بینشون غش کرد افتاد. جلوی پای من. خیلی ساده افتاد. به هوش نمیومد. آمبولانس، برانکارد، آژیر. عین سکانس آخر کنعان.
دیروز تو مطب روانپزشک نشسته بودم تا دکتر دیوونهها بیاد برای معاینه. دیدم یه خانم شصت ساله با دخترش اومده. دختره گفت مامانم بخاطر بیماری سختش چندبار اقدام به خودکشی کرده. یه لحظه لال شدم. به دوستم گفتم پاشو پاشو وقت دکتر محترم مملکتو برا من نگیریم.
روز یکم
از پیادهروی طولانی برگشتم خونه و خزیدم زیر پتوی اخراییرنگم. موقع رفتن، پنجرههای خونه رو باز گذاشته بودم. هوا ابری بود و خونه حسابی خنک شده بود. خزیدم زیر پتو و فکر کردم چه دلم گریپفروت میخواد.
دلم برای روزمرهنویسی تنگ شده. نه که ننویسمها، ولی نوشتنم شده در حد کپشن اینستاگرام. اونجا جلوی چشم هزار نفره و دست و بال آدم تا حدی بستهست. اینجا اما انگار دارم با خودم پای تلفن حرف میزنم و خواننده هم پشت دره و داره حرفامو میشنوه. هیچکدوم هم به روی هم نمیاریم.
دو تا ددلاین دارم، فردا و پسفردا، و هنوز جفتشون نصفهن. من سردمه و خزیدهم زیر پتو و دلم گریپفروت میخواد. تو یخچال داریما، ولی دلم میخواد یکی برام قاچ کنه از وسط، تو شکم هر دو قسمت رو با قاشق آبلمبو کنه، رو یکیش شکر بریزه و رو یکیش نمک، بذاره تو اون بشقاب مورد علاقهم، از کشوی قاشقچنگالا اون قاشق صدفی Muji رو انتخاب کنه، بذاره تو یه سینی بیاره بذار بغل دستم رو تخت. پیشونیمو ماچ کنه و بگه پاشو برات گریپفروت آوردهم.
چیزی که این سالها خیلی میس میکنم همینه. همین که یکی بلد باشه گریپفروتت رو چه جوری قاچ کنه، بدونه چاییتو دوست داری با چی بخوری، اینکه صبحونهی روزای جمعه باید چی باشه. فلان کفش رو که میبینه بدون اینکه ازم بپرسه میخره و بدیهیه براش که اگه آیدا الان خودش اینجا بود بیشک همینو میخرید. راستشو بخوای، یه پله در میون از این آدما داشتهم تو زندگیم. آخریشون همون اکس اسمشو-نبر م بود که چهار سال با هم زندگی کردیم. دقیقاً همچین آدمی بود. میدونست کی بیاد یه گیلاس شراب بده دستت کی یه لیوان ویسکی. میدونست سس سالاد رو چهجوری دوست داری و میدونست اون آیفون قرمزه رو حتماً آیدا دلش میخواد.
حالا؟ حالا اینجا برعکس! هر چی اونجا آدمای زندگیم لوسم میکردن و لیلی به لالام میذاشتن، اینجا برعکس. هموطن یه جور، غیر هموطن که دیگه ناجور. آخر مهموننانوازیان. ممکنه بری خونهشون و ساعتها اونجا باشی اما یه لیوان آب بهت تعارف نکنن. معمولاً رو میزشون هیچ خوراکیای نیست. و به ذهنشون هم نمیرسه که چیزی بهت تعارف کنن. اصلاً چیزی به نام «تعارف» براشون تعریف نشده. بعد فکر کن منی که مامانم رهبر تعارفیهای جهانه و اگه سر شام کمتر از ۲۵بار به من که دخترشم غذا تعارف کنه آروم نمیگیره، ببین اینجا چی میکشم. اون اولها که شروع کردم به معاشرت کردن با خارجیها، میدیدم وقتایی که میان خونهی من از میزی که چیدهم چه ذوقی میکنن، و هر بار نمیفهمیدم چرا. خب طبیعیه که روی میز، چند مدل مزه و خوراکی باشه و چند جور درینک بهشون تعارف کنی، وا! تا اینکه منم متقابلاً رفتم خونههاشون و تازه دریافتم اوه، آها. و تا اینکه دریافتمتر، که مدل اونها رو هرگز برنمیتابم.
اولهاش فکر میکردم خب فرهنگشونه و عادت میکنم. بعد اما کمکم دیدم از یه جنس دیگهست. یهجور بیمبالاتیه، نه فرهنگ. من فکر میکنم اگه یکی برات مهم باشه و دلت بخواد بهش توجه نشون بدی، این چیزا برات طبیعی میشه. حدس میزنم بیشتر از فرهنگ، به خصلت شخصی آدمها برمیگرده. و راستش، هیچی ترنآفتر از آدم بیتوجه و بیمبالات نیست.
حالا؟ حالا اینکه یکی گریپفروتت رو دو قاچ کنه و یکیشو نمک بزنه و یکیشو شکر که پیشکش، این که یکی برات یه هدیهی کوچیک بخره که فلان روز به یادت بودم که پیشکش، اینکه دست خالی نیان خونهت که پیشکش، همین که بعد از یک ساعت ازت بپرسن آب یا چایی میل داری (ویسکی و شراب و اینا هم نهها، آب یا چای)، همین باعث میشه از شادی اشک تو چشمام جمع شه.
سلام مامان، کاش هیچوقت گذارت به کانادا و کانادایی نیفته، بای.
پ.ن. آخیش! اینکه وبلاگ به آدم نمیگه سهمیهی حرفزدنت تموم شد و برو ده تا جملهتو پاک کن تا بذارم پابلیش کنی، همین یکی از مهمترین مزایای وبلاگنویسیه. سلام وبلاگ.
۱۳ خرداد ۱۴۰۵
بچهها، وقتی دعوتنامه رو اکسپت کردین، وارد داشبورد بلاگر میشین. در ستون سمت چپ، در قسمت Setting، برید توی General، سپس Edit Profile، اونجا Display nameتون رو به انگلیسی تایپ کنید. (دیفالتش Aydaست.)
اسمتون رو به انگلیسی تایپ کنید و حتما حرف اولش بزرگ باشه و سایر حروف کوچیک. اینجوری: Ayda
متنتون رو داخل همین داشبورد بلاگر بنویسین. از فایل دیگه کپی پیست نکنین چون فونتش به هم میریزه. فونت: تاهوما، سایز: نرمال (سلام معین)
بچهها من برای تمام کسانی که برام ایمیل فرستادن، دعوتنامه فرستادم. قدم بعدی اینه که ایمیلهاتون رو چک کنید. از طرف بلاگر یه دعوتنامه اومده براتون که باید اکسپتش کنید. اگه چیزی دریافت نکردید، اسپمهاتون رو چک کنید.
پینوشت. ۱. تمام نوشتههاتون رو در واقع همینجا تو همین وبلاگ مینویسید، نه توی وبلاگهای خودتون.
پینوشت.۲. اگه خواستین میتونید تو وبلاگهای خودتون هم بهش لینک بدید.
۱۲ خرداد ۱۴۰۵
اینجا قراره چیکار کنیم؟
سلام
(وبلاگیهای قدیمی، این بخش رو نخونید.)
به دنیای نوشتن خوش اومدی. برای نوشتن، اصلاً لازم نیست نویسنده باشی. همین که الان اینجایی، یعنی به روزمرهنویسی علاقه داشتی و در جواب استوریم دستتو بردی بالا. یعنی دلت میخواد بنویسی و دلت میخواد با استفاده از واژهها خودت رو در معرض دید قرار بدی. دلت میخواد امتحان کنی ببینی چه جوریه.
خوشحالم که اینجا میبینمت. کار سخته همین بود که یه قدم جلو گذاشتی برای نوشتن. از حالا به بعدش دیگه زیاد سخت نیست. نه تنها سخت نیست که مثل یه بازیِ بامزهست.
اینجا یه تعداد آدمیم که دور هم جمع شدیم برای یه چالش ۳۰ روزه. ببینیم آیا میتونیم سی روز بدون وقفه و پشت سر هم بنویسیم؟ چی نوشتن و با چه کیفیتی نوشتن مهم نیست. قدم اول اینه که هر روز خودمون رو ملزم کنیم به نوشتن. اولش ممکنه محال به نظر برسه، اما شروعش که کنی میبینی اون قدرها هم محال نیست.
۱. توی این چالش، ما قرار نیست نویسنده بشیم. صرفاً قراره ۳۰ روز تمرین کنیم که از روزمرهمون، احساساتمون و از شخصیترین چیزهامون بنویسیم. شخصیترینها از قضا عمومیترینها هستند. از شخصینویسی نترس.
۲. از «خود» نوشتن، اولین قدم برای رها نوشتنه. فکر کن یه ستون داری تو یه روزنامه، که تعدادی آدم هر روز قراره بخوننش. قراره هر روز یه چیزی از تو و زندگیت بدونن. امتحان کن ببین چهقدر حاضری خودت رو رها کنی و قصهها یا احساساتت رو بدون سانسور تعریف کنی.
۳. از این که بد بنویسی یا حرف مهمی برای زدن نداشته باشی نترس. مهم حفظ روتینه. حتی اگه روزی هیچی نداشتی بنویسی، بیا بنویس «امروز هیچی به ذهنم نمیرسه بنویسم.» بعدش شاید دلت خواست بنویسی چرا.
۴. نوشتن رو سخت نگیر. از محیط دور و برت شروع کن. توصیف کن کجا داری تایپ میکنی یا موقع تایپ رنگ لاک ناخنت چیه یا عادت داری چهجوری بشینی پشت کامپیوتر. بنویس الان هوا خوبه یا بده، چه صدایی رو میشنوی، روزت رو چه جوری گذروندی یا امروز قراره چیکار کنی. شخصینویسی به همین سادگیه. اینکه شروع کنی به نوشتن مهمه. دربارهی چی بنویسی الان اصلاً مهم نیست.
۵. منم پابهپای شما مینویسم اینجا. اگه پیغامی هم داشتم اون وسطا، براتون کامنت میذارم. شما هم میتونید برای نوشتههای دیگران کامنت بذارید و به هم فیدبک بدید.
امروز ۱۲ خرداده. تا ۱۵ خرداد صبر میکنیم که هر کی دلش خواست به جمعمون اضافه شه. ۱۵ خرداد اولین پست رو مینویسم و بعدش شما هم شروع کنین به نوشتن.
الان که تا اینجا اومدی دیگه دو به شک نباش. جیمیلت رو تو اینستاگرام بفرست برام که دعوتنامه بفرستم برات.
مراحل فنی:
(وبلاگیهای قدیمی، این بخش رو هم لازم نیست بخونید.)
۱. آدرس جیمیلت رو تو اینستاگرام برام بفرست تابه نویسندگان این وبلاگ اضافهت کنم. یه دعوتنامه برات ایمیل میشه. اکسپتش کن. (اگه ایمیل برات نیومده، یحتمل رفته توی اسپم. اسپمهاتو چک کن.)
۲. بلاگر یحتمل تو ایران فیلتره. پس با فیلترشکن وارد شو.
۳. وقتی دعوتنامه رو اکسپت کردی، وارد داشبورد بلاگر میشی. در ستون سمت چپ، در قسمت Setting، برو توی General، سپس Edit Profile، اونجا Display name ت رو به انگلیسی تایپ کن. (دیفالتش Aydaست.) این اسم زیر نوشتههای خودت میاد و هر چیزی میتونه باشه، اسم واقعیت یا اسم مستعار. هر اسمی که باهاش بتونی هر چی دلت بخواد بنویسی. فقط یادت باشه اسمت رو به انگلیسی تایپ کنی که همهی اسمها یکدست باشه.
۴. بعد از ثبتنام، وارد داشبورد Blogger میشی. اینجا کافیه روی New Post کلیک کنی و شروع کنی به نوشتن.
۵. توی اون فضای سفید شروع کن به نوشتن. سخت نگیر و از هر چی دلت میخواد بنویس.
۶. اگه دلت خواست میتونی اون بالا در قسمت Title برای پستت یه عنوان بنویسی.
۷. حالا نوشتهت آمادهی پست شدنه. کافیه اون بالای صفحه سمت راست، دکمهی نارنجی Update رو بزنی تا پستت پابلیش شه. قبلش میتونی رو گزینهی کناریش، روی Preview بزنی تا ببینی نوشتهت چهجوری نمایش داده میشه. ولی هنوز آپدیت رو نزن. قبلش بیا شمارهی بعدی.
۸. قبل از زدن دکمهی آپدیت، همون پایینترش، یه گزینه وجود داره به اسم Labels. روش کلیک کن و کنار اسم من اسم خودت رو به انگلیسی اضافه کن. اسمت اینجا سیو میشه و از حالا به بعد هر پستی که نوشتی، قبل از پست کردنش لیبل اسم خودت رو انتخاب کن. اینجوری اگه کسی رو اسمت کلیک کنه میتونه تمام نوشتههات رو یکجا ببینه.
۹. اگه هر کدوم از این مراحل رو یادت رفت انجام بدی و دکمهی آپدیت رو زدی، اشکالی نداره. همونجا میتونی برگردی روی نوشتهت و لیبل رو بهش اضافه کنی. یا اگه غلط تایپی داشتی تصحیح کنی. کافیه بعد از هر تغییر دکمهی آپدیت رو بزنی.
۱۰. اصلاً پیچیده نیست. هر جا گیچ شدی ازم بپرس. بعد از دو سه روز قلقش میاد دستت.
به دنیای وبلاگنویسی خوش اومدی.