۱۶ شهریور ۱۴۰۵

روز ۹۶ _ سفر سبز

 آقای شجریان عزیزم داره می‌خونه:

نگارینا دل‌ و‌ جانُم ته داری____همه پیدا و پنهانُم ته داری

نمی‌دونُم که این درد از که دیرُم _____ همی‌دونُم که درمانُم ته داری

بهش می‌گم این آهنگ رو قبلنا گذاشته بودم واسه رینگینگ تون تو، اما من رو دل‌و‌جانت و نگارت ندونستی منم برش داشتم! پشت فرمون و از گوشه‌ی چشم نگاهم می‌کنه و می‌فهمونه که دل‌خور شده از حرفم. دستم رو می‌گیرم زیر چونش. بعد هم دستش رو می‌گیرم و می‌گم حالا باشه من دل‌و‌ جانتم مثلاً. اوکی!

راهی شدیم به‌سمت شمال برای یه مسافرت دو، سه روزه. تو ماشین نشستیم و من وصل می‌شم به بلوتوث. هر‌دو می‌خندن و می‌گن خدا به داد ما و گوش‌هامون برسه که الان اول یه اسپانیش خوشگل پلی می‌شه و بعدش یه دو‌تار خراسان و اولد‌سانگ و آخر‌سر هم افغانی :)

اما براشون فولدر شجریان می‌ذارم و می‌گم الان مودم اینه. داریم می‌ریم زیرآب. از جنگ دوازده روزه این‌جا رو پیدا‌کردیم.با نون و خونوادش می‌ریم هر‌ چند‌ماه یه بار. یه سوییت نقلی و ساده با یه ویوی قشنگ و وسیع. سبز و خنک. یه حیاط دنج هم داره که پسرهای نون فوتبال بازی می‌کنن و ما هم رو تخت می‌شینیم و رو میز بساطمون رو می‌چینیم و اندکی ز سوادی جهان فارغ می‌شیم معمولاً.  

خیلی احتیاج داشتم برم سفر. به‌خصوص با اوضاع مدرسه‌ی تابستونی اجباری دخترک که حسابی دست‌و‌پا بسته شده‌بودیم. بعد فوت دایی  اوضاع مامان و خونه‌ی مامان هم غم‌زده شده :(( دوست‌داشتم اونا رو هم با خودم بیارم. مامان و بابا و خواهرکم. عزیز‌ترین داراییم. خونوادم. ولی نشد :(

دخترک فردا امتحان ریاضی داره و با این‌حال، ما راهی شدیم. گفتم اشکال نداره بخون اما امتحان نده. بیا بریم. خواهرم به شوخی می‌گه تو خیلی ننه‌ی شُلی‌ای هستی :)) اما خب به‌نظرم نوجوانی تو ایران خودش پر از بحران و داستانه دیگه منم بخوام اضاف‌کنم بهش که واویلاست. دوست‌دارم درسش رو بخونه اما روانش هم سالم باشه.

 داشتم می‌گفتم‌ خیلی دوست داشتم‌ مسافرت بریم‌. حتی‌تُسکنَهُ دوست‌داشتم تنها برم یه روز یه گوشه‌ای فقط برای خودم باشم. اما نشد. یعنی نمی‌شه. باید روش کار‌کنم. هر‌بار حرفش می‌شه می‌زنه به صحرای کربلا و ال و بل که چرا و چگونه بری و با هم می‌ریم و اینا. 

من دوست‌دارم با خونوادم هم برم اما تجربه‌‌ی سفر تنهایی هم برام خوب و لازمه. تو این یکی دو‌سال، روزها و لحظه‌های عجیبی رو گذروندم. اما دوام آوردم. هممون داریم دوام میاریم. هر‌کس به یه‌ چیزی چنگ می‌ندازه دارم می‌بینم آدم‌های دور‌و‌برم رو هم. چه تلاشی می‌کنن یرای یه لحظه‌ی خوش. مثل خودمون که این سفر رو جور‌کردیم.

 نمی‌دونیم فردا چی می‌شه ولی هر‌روز به امید فرداییم. امید به یه فردای بهتر که نمی‌دونیم کی قراره بیاد!

پ.ن: آیدا جونم تازه یاد‌گرفتم فونت رو تاهوما کنم و چه‌جوری بنویسم. بعد از سه ماه!

بی‌دندان‌ِشیر

قشنگ‌ترین چیزی که امروز تو اینستا دیدم مال یکی از بچه‌های کن‌دو بود. یه پست چند عکسه گذاشته بود، زیرش نوشته بود چطور در این فصل از زیرکارهای مهم در بریم. 
عکس اول: ساقه‌های قاصدک باز نشده رو تخته چوبی آشپزخونه،‌ چند تاشون ساقه رو از خیلی نزدیک کاسبرگ بریده بود
عکس دوم:‌ سوزن نخ شده که از کاسبرگ‌ها دارن رد می‌شن
عکس سوم: نمای نزدیک از ریسه‌ای از غنچه‌های باز نشده قاصدک
عکس چهارم:‌ نمای نزدیک از ریسه‌‌ای از قاصدک‌های سفید توپی 

دلم خواست پا شم راه بیفتم لای چمن جلوی خونه‌ها دنبال قاصدک بگردم و یکی از این ریسه‌ها درست کنم. بذارمش جلوی چشمم که یادم باشه بیشترِ کارایی که می‌کنم و حرف‌هایی که می‌زنم، همین‌قدر قشنگ ولی بی‌فایده و کم‌دوومن.

بعد افتادم به یه مشت کار بی‌فایده‌ی دیگه که حتی قشنگ هم نبودن. شاید فردا.


پ.ن. از برکات نوشتن به فارسی اینه که یهو کلمه‌های فارسی یادم می‌آد. کلمه‌ترکیب امروز دندانِ‌شیر و کاسبرگ بود. از هدف‌های بی‌فایده‌م اینه که یه روز دوباره بتونم فارسی فکر کنم و فارسی بنویسم.

خانه وقتی خانه شد

 یک قیچی برمی‌دارم که شاخه‌های حسن یوسف را هرس کنم. شاخه‌هاش بلند شده، برگ‌هاش هم توی آفتاب تابستان بزرگ و خوش‌رنگ شده‌اند، اما برگ‌های پایین ساقه‌ها پشت هم زرد می‌شوند و یکی یکی می‌افتند. چند روز پیش از مامان پرسیدم چه‌کار کنم؟ گفت «خواهرم گیاه‌پزشکه، نه من.» بهانه‌ای شد که جمعه زنگ بزنم به خاله‌ و بعد مدت‌ها باهاش صحبت کنم. دلم تنگ شده بود. از همه‌چیز حرف زدیم. گلدان را هم نشانش دادم، گفتم گلدانش کوچک شده، نمی‌دانم گلدانش را عوض کنم، یا حالا که این ساقه‌ها از پایین لخت شده‌اند و هیچ برگی ندارند، بزنمشان و بگذارم گیاه اصلی همین‌طور بماند. گفت گلدانش بزرگ نیست. همین ساقه‌ها را بزن بگذار تو آب. حتی گفت بعد اینکه ریشه دادند بکارمشان تو همین گلدان، اما به نظرم جاشان تنگ می‌شود. چهارتا ساقه را چیدم، یکی‌شان گل داده. ساقه‌های بلند را گذاشتم تو گلدان شیشه‌ای، مرتبشان کردم و گلدان را گذاشتم روی میز چای‌خوری. قشنگ شد.

فکر کردم حالا که دست به کار شده‌م، به بقیه گلدان‌ها هم برسم. چندتاشان خاکشان کم است، یا گلدانشان باید عوض بشود. یک روزنامه پهن کردم، کیسه خاک و گلدان‌ها را گذاشتم روش. یک گلدان قاشقی دارم که کنارش یک سنسوریای پاکوتاه هم هست. یکی از گلدان‌هایی است که از خانه بِک آوردم. مستأجر قبلی همراه وسایل یک عالمه هم گلدان گذاشته بود براش، اما حالا که داشت می‌رفت یه کشور دیگر نمی‌توانست آنها را ببرد. می‌خواستم سنسوریا را جدا کنم، اما سنگ‌ریزه یا جایگزینی نداشتم بریزم کف گلدان برای زه‌کشی. خاکشان را اندازه کردم تا فردا از حیاط سنگ بیاورم.

در مواجهه با شهر جدید برای کم کردن بار ناآشنایی، یک آیین شخصی‌ ساخته‌ام. برای اخت شدن با شهر، در اولین فرصت، کفش‌های دُوَم را می‌پوشم و می‌روم می‌دوم و شهر را کشف می‌کنم. خانه هم هروقت آن‌قدر مرتب شد که شبیه میدان جنگ نباشد، یک گلدان طبیعی براش می‌گیرم. گلدان طبیعی برای من یعنی آنقدر از بهت و سراسیمگی جابه‌جایی و تغییر درآمده‌ام و آنقدر اینجا خواهم ماند که بتوانم مسئولیت مراقبت از یک موجود زنده را به عهده بگیرم. البته از بین همه گیاهان، پتوس یک جور دیگری خانه را برایم خانه می‌کند. اولین گلدانی که اینجا گرفتم، اسپاتی‌فیلوم بود. بعدتر از پتوس‌های دانشگاه هم یک قلمه گرفتم، اما ساقه مناسبی را جدا نکرده بودم و طول کشید تا ریشه کند. هنوز هم فقط دو سه برگ کوچک دارد. این شد که آن روزی که بک گفت بروم و ببینم از وسایلش چیزی می‌خواهم یا نه، پتوسش را که دیدم چشم‌هام برق زد. امشب به پتوس هم خاک اضافه کردم، آرام و با احتیاط برگرداندمش روی شوفاژ و با حوصله ساقه‌های کمندش را از هم باز کردم و دور گلدان پخششان کردم. یکی از ساقه‌هاش تا انتهای شوفاژ می‌رسد و دارد از گوشه پنجره بالا می‌رود. کیف می‌کنم.

باید فکری برای یکی دو ماه بعد که شوفاژ را روشن می‌کنیم بکنم.

۱۵ شهریور ۱۴۰۵

۹۳

با دختره داریم سریال off campusرو میبینیم. 
 فارغ از همه چیز، مثل همه وقت هایی که سریال تین ایجری میبینم حسرت میخورم برای زندگی های نکرده امون. نوجوونی و جوونی و همه چیزهایی که از دست دادیم. حالا حسرت خودم کم بود این روزهای نزدیک شدن به تولد بیست سالگی دختره حسرت چیزهایی که برای اون میخواستم و نشد هم به فکروخیالم اضافه شده

جنگ و اشک

دیگه تحملم تموم شد. من بطور عادی اضطراب شدیدی در طول روز تجربه میکنم و چندین روزه به لطف مادرم این اضطراب چند برابر شده.  دارم با شمشیر و کلاه خود و زره با مادرم می جنگم. میخواد منو از پا در بیاره خوردم کنه اصرار کنه که من بی عقل و احمقم. دفعه پیش یه پست نوشتم که پاکش کردم. تا بحال هی با شوخی و خنده رد کردم. ولی کوتاه بیا نیست. امروز خودش ویدیو کال کرد و در انتقال انرژی منفی سنگ تمام گذاشت هم  خواهرم رو مامور کرد که شب زنگ بزنه که حتما وظیفه ی تخریب و تحقیر من تکمیل و تثبیت بشه. من از این حجم حمله ای که بهم میشه و اینهمه دخالت از راه دور اینهمه تحقیر و سرزنش خسته ام. با هر ترفندی از راه دوستی و صمیمیت سعی میکنن از زندگی من خبردار بشن و علیه خودم از اون اطلاعات استفاده کنن. متد جدیدی نیست همیشه اینطور بوده. بعد پیام هاشون رو بارها به طرق مختلف طوری که من شیر فهم بشم که احمقم بهم میرسونن. مادرم بعد از شانزده سال زندگی مستقل دختر چهل و پنج ساله اش در دیار غربت٫ هنوز هم  از هیچ تلاشی برای پایین کشیدن اش دریغ نمیکنه. امشب بیست و یک مسیج براش فرستادم و هر چی تو دلم بود گفتم. 

جنگ من در یک جبهه نیست در چندین جبهه ی مختلفه. حنگ من با اشک همراهه. 


تتمه ی بابونه ی ایران

 آب جوش میارم، تتمه ی بابونه ای که از ایران آورده بودیم را میریزم توی گیره ی دمنوش. لیوان ممه ای ام رو بر میدارم. ( این لیوان را از وقتی شیردادن را شروع کردم خریدم تا یادم بمونه ممه هام علاوه برنقش های ارزنده ای که داشتن، یک نقش پر افتخار دیگر رو هم برعهده گرفتن و من تا عمر دارم ازشون قدردانم) توی این لیوان بی شمار چایی شیردهی، رازیانه، بابونه و هزار و یک جور دم نوش نوشیدم. الان هم که دیگه داره پاییز میشه و عصای دستم است. 

چایی بابونه ام را میذارم دم بکشه. کف پام را شروع میکنم کرم مالیدن. (اینجوری خیلی احساس میکنم یه کار مفیدی دارم برای خودم انجام میدم ) و کانال تلگرام نویسنده ی مورد علاقه ام را باز میکنم. هاجر رزم پای نازنینم. دختری که چند سالی هم از من کوچکتر است، چند کتاب نوشته و من تک تک کتاب هاشو با ذوق قورت دادم. توی کانال تلگرامش گاهی تک نوشته ، گاهی موزیک یا فقط عکس میگذارد. من عاشق تک نوشته هاشم. چند وقت پیش یک استوری گذاشته بود از یک کرم ضد آفتاب که چلانده بودش و چیزی ازش نمانده بود، کپشن؟ پایان یک دوران باشکوه. آن زمان حدس زدم منظورش این باشد که این ضد آفتاب دیگر در ایران پیدا نمیشود یا همچین چیزی. نوشته اش دقیقا درباره همین بود. اینکه داروخانه پیشنهاد داده بیا نمونه ی مشابهش راببر. و خسته است از کپی های بی کیفیت و اورجینال های دور از دسترس. از معاشرت و دوست بگیر تا کار و تفریح، خسته از کوتاه آمدن و جایگزین کردن است. 



پریروز با دخترخاله ام در ایران حرف میزدم. همسن من است. با هم دوران های طلایی زیادی داشتیم. نزدیک دانشگاه شریف کار میکند. میگفت گاهی که لازم میشود اسنپ بگیرد، قصه هایی از این اسنپ ها در میاید که باید کتابشان کند. تعریف میکرد یکبار راننده پسر بسیار جوانی بود، ازش پرسیده: « خانم اشکال نداره من چندتا تلفن بزنم؟» و پریسا هم گفته نه چه اشکالی داره. به کلی از دوستانش در اقصی نقاط دنیا زنگ زده بوده و داشته گیر و گورهای جدید پذیرش گرفتن را با آنها حل میکرده. کاشف به عمل آمده شاگرد اول شیمی شریف هستش. میگفته برای چند گرم از مواد آزمایشگاهیشون که قیمتش ۲۰۰ میلیون میشه داره قبل و بعد و بین کلاس هاش روی اسنپ کار میکنه، وگرنه پروژه هاشون ارزش پابلیک شدن و مقاله شدن نخواهد داشت. 


دیشب با مامانم ویدئوکال میکردم ، میگفت چند روز پیش یه پسر نوجوانی اومده جلو گفته میشه برای من ساندویچ ماکارونی بخری؟ مامان منم که معلم بوده ، بچه ها رو عمرا همینجور به حال خودشون رها کنه. میپرسه شما اینجا چکار میکنی پسرم؟ مامان بابات کجان؟ پسر میگه، ما از افغانستان اومدیم، خودم و چنتا دیگه از دوستامیم اینجا هرجا ضایعات گیرمون بیاد جمع میکنیم. توی آشغالا رو میگردیم، شبا هم همگی توی یه سوله میخوابیم و فردا باز به کارمون ادامه میدیم. یه ساندویچ برام بخر. مامانم هم که اصلا مخالف غذای ناسالم بیرون است، میگه بیا الان بهت غذا میدم. برو بگو دوستاتم بیان. میره خونه و یه چیزایی مثل اینکه از مهمانی دیشبش مانده بوده. درست میکنه میکشه توی بشقاب ، یه چندتایی هم نون از توی فریزر درمیاره و گرم میکنه و میبره براشون. جلوی خونه ی ما یه پارک بزرگ هست، مامان و بابام همیشه میرن اونجا پیاده روی و کلی هم دوست و آشنا و همسایه هستن که همه همدیگرو میشناسن اونجا. این بچه ها میشینن توی پارک مشغول خوردن میشن و میگن بازم نان داری بیاری؟ مامانم میره براشون از توی فریزر یه چیزایی درست میکنه و سریع هرچندتا تخم مرغ داشتیم میشکنه توش و بقیه نان ها رو هم هرچی مونده بود از توی فریزر گرم میکنه ‌و میبره براشون. میگه دیگه این همش بود دیگه هیچی نداریم. خوردید ظرفشو بذارید پشت در. 

به خانم های توی پارک هم میسپارد که اینهمه رستوران و اینور اونور میرید هرچی غذا اضافه میمونه بذارید توی فریزرتون توی این پارک همیشه لازم میشه. 

در همان تماس تصویری بابام اضافه کرد پسرخاله ام اخیرا چهارتا لاستیک خریده ۷۰ میلیون و با خنده میگفت پیام میگه من خودِ این ماشین را چند سال پیش خریدم ۷۰ میلیون. 


 دیگه نه من اون ایران رو میشناسم. نه میتونم تصور کنم که آدم های معمولی چطوری دارن زندگی میکنند. که تعدادشون کم هم نیستند. خودمون و دوروبریامون همه معمولی اند. میترسم و به توی برف کردن سرِ خودم مثل کبک ادامه میدم. کاری از دستم بر نمیاد و طاقت دیدنش را هم ندارم. اینکه بگویم این زندگی حق این مردم نیست، بیش از حد برای این وضعیت نخ نما شده. تازه خودش هیچ حق مطلب را ادا نمیکند.

احساس میکنم در شُرُف یک اتفاق بزرگ هستیم. یا لاقل امیدوارم که باشیم.

شعله تایید طلبی

باید تحمل ناراحت شدن آدم‌ها از خودم رو تمرین کنم. 

باید نسبت به واکنشهای شدیدم در مواجهه با اتفاقات اوکی شم. 

باید نگران قضاوت آدم‌ها نباشم. 

باید گند بزنم، باید خیلی گند بزنم.


تراپیستم میگف با توجه به چیزهایی که برام تعریف کردی، تو اصلا وابسته نیستی، تو تایید طلبی. 


میدونم خاموش نمیشه ولی چجوری میشه شعله‌اش رو کشید پایین؟ 

معاشرت‌های کرده و ناکرده تا به انتظار آمدن‌اش

 عصر ام‌روز کلاس نداشتم. قرار بود یک نشست هنری و آیین افتتاح یک نمایشگاه هم با مشارکت «گالری اُ» در شهر برگزار شود. دودل بودم که بروم یا نروم. بالاخره خودم را راضی کردم وقتی قرار است در خانه به بی‌برقی بخوری، از خانه بزن بیرون و برو «پیرسوک». هم‌چه رفتم که به پایان افتتاحیه برسم و نخواهم با کسی معاشرت کنم. وقتی رسیدم، هنوز جمعیت نپراکنده بودند. عمدا رفتم به کوچه‌ی بالاتر و یک دور قمری زدن تا زمان بگذرد و بعد که برگردم به آن‌جا، جماعت رفته باشند.

از بین آثار به نمایش درآمده، تنها یکی از تابلوهای «افشان دانشور» را دوست داشتم. قیمت گذاشته بودندش یک میلیارد تومان. یعنی کسی در شیراز اهل خرج کردن هم چه پولی برای اثر هنری‌ست؟ راستی، وقتی در سالن نمایش‌گاه بودم، تنهای تنها از پای این تابلو به سراغ دیگری می‌رفتم، هر چند که چند نفری آشنا در گوشه و کنار آن‌جا مچ‌ام را گرفتند و سلام علیکی کردیم. موقع خروج در کتاب‌فروشی‌ی مجموعه چند جلد کتاب کودک به بهای قدیم دیدم و خریدم، و به طور اتفاقی، به مجموعه‌ی اشعار کم‌یابی از «محمدرضا اصلانی» برخوردم که می‌دانم دوست‌اش دارد. آن را هم برداشتم.

در راه که برمی‌گشتم از مقابل محل پیشین ساختمان نیروی انتظامی گذشتم که در جنگ چهل روزه بنایش دو نیمه شد و تنها اسکلتی از بقایایش به جا مانده بود. ام‌شب دیدم کلا همه چیز را آوار کرده‌اند و چشم‌انداز آن‌جا فقط یک فضای باز است. بعدتر، در گذر از مقابل تجمع جلو دانش‌کده‌ی پزشکی، ترجیع‌بندی که در آسمان فریاد زده می‌شد، می‌گفت: «حی علی القصاص».

آن‌قدر زود برگشته بودم که انتظار داشتم به نیمه‌ی پایانی‌ی بی‌برقی در خانه برسم، اما در نهایت تعجب، وقتی رسیدم دیدم که برق نرفته است. در خانه را که باز کردم، «فِرِدی» با فریادی به استقبال‌ام آمد: «کجا ول کردی رفتی، مردک؟ مگه حواس‌ات نبود که موقع غذا خوردن‌ام از کف دست‌هات‌ه؟» حالا منتظر هستم که او بیاید تا اگر خواست شعری از آن مجموعه که گفتم، برایم بخواند و بعد از آن بخش هفتم مجموعه‌ی «۱۹۲۳» را با هم ببینیم.

۹۵/۱۲۰

 موبایلم بی رحمه، به زور خودم و قانع کردم بیام اینجا دو خط بنویسم که یهو یه عکس و ویدئو از تیله (گربه اکسم) ‌ که من همچنان دلتنگشم و یادآوری کرد، بدون اینکه به هیچی فکر کنم بلافاصله فرستادم برای س و زیرش هم هیچی ننوشتم چون می فهمه من چی می گم…

به زور خودم و قانع کردم بیام اینجا دو خط بنویسم، وسط همه این خبرای عجیب غریب این روزا و حال عجیب غریب تر من، صبح رو واتس اپ دیدم مامانم یه عکس فرستاده از عضو جدید خانواده مادری، نوه خاله ام، پسر پسر خاله ام:))) پریشب به دنیا اومده. اومدم تو اینستاگرام برای الف (پسرخاله ام) بنویسم که دیدم اونم ۴ تا عکس از جوجه فرستاده تو دایرکتم:) خیلییی کوچک و نااااز خیلیییی. براش نوشتم برام بوش کن. بوش تا اینجا هم میاد، همینجوری عکسش و می بینم و قربون صدقه اش می رم، دنیا همین قدر بی رحمه چون من و پسرخاله ام ۱۵ ساله که همدیگرو ندیدیم و این و اگه بخوام ادامه اش بدم ممکنه این جوجه رو هم از نزدیک هیچ وقت نبینم… هنوز آخرین روزی که الف ایران بود و اومد دم شرکت تا با هم خداحافظی کنیم جلوی چشمم تازه اس ولی در واقعیت ازش ۱۵ سال گذشته…

دلم می خواد بوش کنم اون کوچک و 

همین


روز ۹۵ _ Nagory

 از صبح هر فرصتی گیرآوردم اومدم اینجا یه توک پا و رفتم. پست آیدا و رضا قلبم رو اکلیلی کرد و خیلی تو فکر‌ رفتم. تو فکر اون رهاییه، اون آرامشه، اون جسارت و شجاعته. به این فکر‌کردم که شاید هم خوبه آدم رازی واسه پنهان‌کردن نداشته باشه و شونه‌هاش سبک باشه. اما سخته. من هنوز شونه‌هام سنگینه زیر این بار. هنوز سبکش نکردم. 

امروز اولش از خودم یه کم نا‌امید شدم، بعد دیدم این راهی که من اومدم، وافعاً راحت نبوده. تو این سال‌ها خیلی سعی‌کردم در حد توانم برای حقم بجنگم. زندگیم رو از چنگ روزگار و آدم‌هایی ‌که نمی‌ذارن مال خودم باشم دربیارم. شاید جنگ کوچیکی باشه از بیرون اما فقط من می‌دونم همین هم چه‌جوری و با چه سختی به‌دست اومده.

این‌که این‌جا می‌نویسم، این‌که رهاتر شدم و از احساسم و مشکلاتم راحت‌تر حرف‌ می‌زنم؛ اینا کار کوچیکی نبوده برام. همین اندازه‌اش هم بهم حس آزادی می‌ده. هر‌چند که هنوز برای روح سرکش من و اون آتیش درونم برای زندگی مورد علاقه‌ام، کمه و کافی نیست. اما فعلاً نمی‌تونم بیش‌تر از این جلو برم. یعنی باید مراقب قدم‌هام باشم و زیادی احساسی عمل نکنم. چون لیترالی باعث آسیب واقعی می‌شه این قضیه! فعلاً از ابن راهی که  اومدم راضیم. حتی تو چند سال خیر، به‌خصوص این یک‌سال، کارهایی برای زندگیم کردم که به خودم افتخار هم می‌کنم :) 

یادمه همین کلاس "اتاق" رو چندین بار از دست دادم. به‌خاطر ترس از قضاوت و ترس از شناخته‌شدن توسط آدم‌ها! بسکه این دنیا کوچیکه. یک‌هو می‌بینی فلان آشنا و دوستت هم یه‌ جایی که فکرش رو نمی‌کنی دیدی و پیداش شد! 

اما همین یک دوره‌ی به‌ظاهر ساده چه چراغ‌ها که تو دلم روشن نکرد... امروز روز آخر کلاسه و من از الان دل‌تنگم. نمی‌دونم دوره‌ی بعدی کی هست؟ یا اصلاً آیا دوره‌ی بعدی وجود داره یا نه؟! 

یاد کلمه‌ی ژاپنی "ناگوری" افتادم. آخ که قربون این ژاپنی‌ها برم که واسه هر احساسی، یه کلمه‌ی خاص دارن :)

Nagory یعنی حس دل‌کندن از چیزی که دارد تمام می‌شود. یعنی مزه‌مزه‌ کردن آخرین لحظه‌های چیزی که می‌دونی رو به پایانه. نه غم پایانه کاملاً و نه نوستالژی. بیش‌تر شبیه اینه که ادم بدونه چیزی داره محو یا تموم می‌شه اما به‌جای ناراحتی و غصه، آخرین نورش رو هم با دقت نگاه کنه و لذت ببره. 

الان تو جلسه‌ی آخر همین حس رو دارم. ناراحت تموم‌ شدنشم اما می‌خوام امشب بی‌خیال همه چیز و همه کس، اگر بشه تا آخرش رو بمونم و لذت ببرم. و امیدوارم آیدا باز هم یه پروژه‌ی جدید دیگه بذاره و یه راه دیگه‌ای برای ما روشن کنه. 

دم‌ت گرم آیدای شجاع و دوست‌داشتنی :**

شما هم سنگینی تاریخ را روی دوشتان حس می‌کنید؟




آخرین قسمت فصل دوم سریال پیت Pitt، یه جایی بعد شیفت سنگین و طولانی روز، پرستارها و پزشکان و دانشجویان اورژانس خسته از ۱۵ ساعت کار بی‌وقفه می‌ایستند و به آتش بازی ۴ جولای نگاه می‌کنن و هرکس برای مشکلات خود و زندگی سختش اشک می‌ریزد. 
از اون طرف اتند اورژانس، نوزاد رها شده در توالت بیمارستان را بغل می‌کند و حس رها شدگی خودش را با نوزاد رها شده تقسیم می‌کند.
همه‌ی ما به نوعی خسته‌ایم و منتظر یک پایان.
هرکس به نوعی می‌خواهد از فشار این روزها رها شود. ولی همچنان کسی باشد که او را در آغوش بگیرد و بگوید می‌فهمم که رها شدی. من هم رها شده بودم و از پسش براومدم. 
و دنیا همچنان ادامه دارد.



من گرسنه نیستم

 روز چهل و‌ششم

وقتایی که بوی غذای خوشمزه توی خونه میپیچه ، یعنی یه روش عینی که حالم خوبه ، اصلا وقتی حالم خوب باشه دوست دارم که آشپزی کنم ، نقاشی کنم ، اون گلدوزی و گل سینه های خوشگل رو درست کنم ؛ و امان از وقتی که حالم خوب نباشه،  مثل هفته ی پیش ؛ یه بسته ی بزرگ گوشت چرخ کرده و  یه بسته ی بزرگ مرغ از فریزر بیرون میارم ، زرشک پلو و کباب تابه ای  از اون مدل غذاهاییه که درست کردنش برام راحته ، بدون دردسر. بچه ها یک هفته ،  یک  وعده درمیون زرشک پلو و کباب تابه ای  خوردن ، خودم اشتهای غذا خوردن نداشتم ، با قهوه ، نون تست ،  کره ی نارگیل  و‌کشک خشک مورد علاقه م بیشتر روزها رو گذروندم . چند وقت پیش داشتم برای یه دوستی تعریف میکردم که یه دوست دیگه م که اون نمیشناستش ، ابتدای هفته دو مدل غذا درست میکنه و تمام هفته همون غذا رو با بچه ش میخوردن، و هر دوتاتون متعجب گفتیم چه عجیب! و حالا به خودم نگاه میکنم که حال درست کردن همون دو تا مدل غذا رو هم ندارم.

.

الف توی استوری دیشب ش نوشته بود که باید به چیزی وصل بشم تا حالم رو خوب کنه ، بعد یه نارنگی رو پوست کند و گفت واقعا با بوی نارنگی حالم چند درجه بهتر میشه . با خودم فکر کردم چی حالم رو خوب میکنه ؟

.

امروز رفتم خرازی که همیشه ازش خرید میکنم ؛ رنگ ملیله و منجوق و نخ ها حالم رو خوب کرد ؛ با دست و دلبازی از هر بسته رنگ چند تا برداشتم ؛ هر چیزی که برمیداشتم صاحب مغازه بلند میگفت همه قیمت های قدیمیه ! کوچه مروی هم الان با این قیمت پیدا نمی کنید ؛ و من فقط به رنگ ها فکر میکردم .

گزارش ناتمام‌ای ۲

صفر- من از تعطیلات برگشتم اما تعطیلات از من برنمی‌گرده. روی اتوپایلوت غذا میخورم سر کار میرم ورزش می‌کنم معاشرت می‌کنم سینما و دیت و یوگا و تراپی به راهه ولی من هیچ‌جا نیستم. لیترالی هیچ جا نیستم. حضور ندارم. حتی حس خاصی ندارم. چند بار عصبانی شدم که اون حساب نیست.

یک- چهل روز دومِ اینجا، نه تنها از اینجا غایب بودم که از کل زندگی‌ام غایب بودم. نخوندمتون. ننوشتم، نه اینجا و نه هیچ جای دیگه‌ای. فکر می‌کنم درگیر نشدم با اینکه اینجا رو بی‌صدا چهل روز بوسیدم و گذاشتم کنار. اما از شما چه پنهون که ته دلم قرص شدم اومدم دیدم اینجا سر جاشه.

دو- پریزام رو از برق کشیدم بیرون و دیگه نشد وصل نشدم که نشدم. 

سه- فکر می‌کردم امروز سالگرده. رفتم اون پاسپورت قدیمی، اون «گذرنامه جمهوری اسلامی» با تاریخ صدور هزار و سیصد و هشتاد و پنج که براش تا شهرآرا هم رفته بودم، رو باز کردم.

دیدم امروز نیست. هفته دیگه‌اس. سیزده سپتامبر دوهزار و شش، دومین مهر ورود به فرانسه، مهر دوم نه برای سفر که برای زندگی.

بیست سال گذشت. بیست فاکینگ سال. بیست فاکینگ سال و من چقدر راه اومدم ... 

باید با [اس آر] خانوم روانکاو مشورت کنم ببینم این وصل نشدنم ربطی به این سالگرد داره یا نه. شاید آره شاید نه. 

چهار- برمیگردم اینجا مینوسیم. شاید وصل شدم دوباره. همون معجزه وبلاگ که آیدا ازش حرف میزنه. 

اپیزود هشتاد و نه

هر سال هوا که شروع می‌کرد به سرد شدن، من هوس بافتنی می‌کردم. نه که بپوشم، بافتنش رو. چندسالی شال‌گردن بافتم. دستمم خیلی کنده و آخرای فصل سرما تازه شال‌گردن آماده میشد. یه چند سالی هم خرده‌ریزایی قلاب‌بافی کردم. یه سالی هوس کردم یه شال کوچولوی چهل‌تکه ببافم برای وقتای تلویزیون دیدن رو کاناپه. سفید و سبز و صورتی رنگای انتخابیم بود. خاله‌م نزدیک بازار کاموا رفت و آمد می‌کرد و ازش خواستم برام کاموا بخره. خرید و با مامان و خاله‌ آخر هفته‌ها مشغول قلاب‌بافی بودیم توی خونه‌ی مامان‌بزرگم. آخر کامواها بود و هنوز نرسیده بود به جایی که می‌خواستم. به خاله گفتم این دفعه رفتی، یه رنگای دیگه‌ای بگیر برام و ماراتون پتوی چهل‌تکه بافتنی شروع شد تازه. خیلی سال گذشت تا کم‌کم تکه‌ها بافته شد و بعد کنار هم سنجاقشون کردم و بعدتر دوختمشون بهم. سه سال پیش تموم شد و باید نخ‌های اضافه‌شو از اون زیرا رد می‌کردم و قایمشون می‌کردم و می‌بریدم. رفتم سفر طولانی. برگشتم و هوا گرم بود. دو سال زمستون بعد هم یا نبودم یا حوصله‌ نکردم درستش کنم.
این هفته از تو چمدون آوردمش بیرون ببینم تمومش می‌کنم بلاخره یا نه.

از شجاعت

 چشمام از خستگی می‌سوزه چون  دیشب خونه‌ی مرد نتونستم خوب بخوابم. نگران خرخر کردنم بودم. دیروز عصر که اومد دنبالم پیشنهاد دادم آخر شب بیام خونه ولی گفت این‌قدر زیاد نگران نباش، من هم شبها دستگاه آپنه دارم و انهم بی صدا نیست. ما قراره با هم سفر بریم و بالاخره باید عادت کنیم کنار هم بخوابیم. بعد هم رفتیم سونای مفصل همراه با درینک‌های خوشمزه. سونای خونه‌ش خیلی دلنشین بود و این‌قدر از زمین و زمان حرف زدیم تا رسیدیم به اینکه چقدر گلشیفته رو دوست داره و چقدر عاشق صدا و کاریزمای شهره آغداشلوئه.

با همین چشم‌های خواب‌آلود تا تونستم پست‌ها رو خوندم. به شجاعت فکر کردم. اینکه شجاعت اون چیزیه که برای سعادتمندی لازم داریم. اینکه از یه سنی به بعد افتخاراتمون دیگه دستاوردها و موفقیت‌های کلیشه‌ای نیستن. چیزهایی هستن که وقتی سالمند شدیم حسرتشون تو دلمون نمونه. چیزهایی که باعث میشن کامیاب باشیم و بگیم « پشیمون نیستم. جهان خوردم و کارها راندم »

اون‌ها گره‌هایی هستن که از خودمون باز کردیم، زنجیرهایی که پاره کردیم، ترس‌هایی که بهشون غلبه کردیم و رها شدن‌ها و بال زدن‌ها. قربانی نبودن‌ها. اینکه چقدر برای دل خودمون زندگی کردیم و افسارمون دست خودمون بوده. اینکه چقدر تونستیم از درون خوشحال باشیم.

قسمت بزرگی از کامیابی و شجاعت الانم مدیون خوندن نوشته‌های آیدا در روزگاران قدیمه. روزگاری که در زنجیر بودم و زن قوی و مستقل اطرافم نبود که ازش چیزی یاد بگیرم.  با اون اینترنت فکس‌تنی، با سختی بسیار، از لابه‌لای مطالب رنگارنگش رسم زن بودن و خودم بودن رو یاد می‌گرفتم. یادمه خیلی وقت‌ها انگشت به دهان می‌موندم که وای، اگه واقعاً کسی از آشناهاش اینو بخونه چی!

مرسی آیدا برای جسارتت و برای همه‌ی رهایی هایی که بهم یاد دادی.


شادمان

ده کیلو لواشک سفارش دادم که هفته‌ی بعد می‌رسه و یک‌دهم حقوقمو باید براش بدم و خیلی خوشحالم.

دیروز مامانم به بابام گفت. بابام گفت خیلی خوشال شده و روز خوبی بوده و تبریک- خیلی تعجب کردم که اینقد خوشال شده.

و همین‌طور مامان‌بزرگم! گفت می‌خواد پیراهن و کلاه ببافه. تو ویدیوکال همه لباسای نینی رو نشونشون دادم. خودم خیلی لباساشو دوست دارم. قسمت مورد علاقه‌امه و ازش خسته نمیشم. هزار بار همه لباساشو می‌تونم دربیارم و تا کنم و هی نگاه کنم (و هی برم بخرم ولی دیگه پول ندارم). ازم پرسید اوایلش خیلی حالم بد شد و نمی‌تونستم غذا بخورم؟ مامان‌بزرگم خیلی بی‌تعارفه و آثنتیک‌ترین با قلب مهربون‌ترین شخصیت کل خانوادس به نظرم. دخترخاله‌هامم خیلی واقعین، ولی اندکی شر هم هستن :دی

سه روزه رژیمم هم خوب داره میره جلو، حتی اگه وزنم زیادتر شه عذاب وجدان ندارم.

دیشب دوستان قدیمیمو بعد از چهار پنج سال دیدم. از اینکه زندگیم مثل اون موقع نیست خیلی خوشال شدم. و از اینکه از اونا فاصله گرفتم خوشحال‌تر. از ایو عزیزم ممنونم با اینکه من در میان اون آدما بودم کشفم کرد و بهم ایمان داشت و کمکم کرد از اون وضع برم بیرون. ایونت دیروز، بعد از پست قبلیم، جواب خیلی محکم و کارمایی‌ای بود که زندگیم خیلی‌ام عوض شده و بشین سر جات، همین فرمونو برو، همه تصمیمات عالی بوده و آفرین و نینی خیلی‌ام گوگولیه. واقعا از نینی داشتن خوشال شدم. به نظرم بهترین اتفاقیه که افتاده.

ما ادامه داریم (۲)

یک

 در نمودار میله‌ایِ زمانی که تو شهرهای مختلف سپری کردم، میله تهران با اختلاف ۱۲ سال از شهر بعدی در رتبه اوله. در نمودار بعدی که میزان شوق من برای برگشتن به همون شهرهاست، میله تهران به محور اکس چسبیده.

 سال‌هاست که وقتی مجبورم به تهران فکر کنم، یهو همه جا سیاه سفید می‌شه. نفسم سنگین می‌شه. از دود چشمم می‌سوزه. خیابون‌های خشکِ قفل شده از ترافیک که پارچه‌نویس‌های دولتی زشت‌ترش کرده. ماشین‌های خورده شده از تصادف‌های پی‌در‌پی. آدم‌های بی‌قرار که به هم تنه می‌زنن. از انقلاب مهسا به این‌ور، تصور تهران دهنم رو گٓس می‌کنه. بهم ضربان قلب و حالت تهوع می‌ده. از دی به این‌ور، لکه‌های قرمز پاشیده شده روش‌. از جنگ به این‌ور ستونهای دود دماوندِ رو محو کرده.

دو

من به دسته مهاجرین خوشحال تعلق داشتم. شهر جدیدم، تنها شهری بود که می‌خواستم توش باشم. شهر دیگه‌ای نبود که براش نوستالژی داشته باشم و در دلتنگیش مرثیه بسرایم.

تهران با رفتن من تموم شد. چون می‌دونستم اگر برگردم، دیگه هیچ‌چیزش شبیه چیزی نیست که ترکش کردم. دوستام و خانواده یکی‌یکی رفتن. توی این سال‌ها شنیدن از پاساژ‌های جدید، رستوران‌ها و کافی‌شاپ‌هاش به جای اینکه کنجکاوم کنه، فقط بهم یادآوری می‌کنه که چقدر غریبه‌ام با اون شهر‌.

تعلقم به تهران با هر سالی که گذشت، با هر ساختمونی که خراب شد، کم‌تر شد. جاش بیگانگی نشست. در عوض، با هر خیزش و کشتار، درد، بهت و ناباوری؛ و در کمال تعجب، احساس تعلق.

سه

نوشته‌هایِ شمایی که از ایران می‌نویسید و عکس‌های گاه و بی‌گاهِ سحر و نجمه از تهرانی که زن‌ها زیبایی رو بهش برگردونده‌ان، یه چیزی رو توی مغزم داره قلقلک می‌ده. یه رنگِ لیمویی و صورتی بی‌جونی داره به تصویر برمی‌گرده. 


پ.ن. لُختیِ هرکی با نفر بغلش فرق داره. اینم لختِ من. 

زمانی برای هرزگی؛ جانِ آهنین و انتخابِ زندگی

تا صبح نخوابیدیم، پای تلفن. او از فرار از خانه می گفت و از قصد خودکشی و من از تلخی و سیاهی و بی معنی بودن دل بستن به هر کسی و به هر چیزی. و سکوت. همینطور گوشی روی گوش من بود و روی گوش او و نفسهایش را می شنیدم و نفسهایم را می شنید و زمان می گذشت. انگار که هر کسی قطع کند نفسها هم قطع می شوند، برای همیشه. و بعد از چند دقیقه یک جملۀ نصفه نیمه از من و چند کلمۀ خسته از او، یا صدای هق هق شکسته. از لابالای درز بین پرده و پنجره نور بیرون زده بود که گفت اگر من نبودم به صبح نمی رسید. گفت در تمام دنیا فقط من هستم که دردش را می فهمم..

تنها کسی نبود که این حرف را می زد. سالهای آخر دهۀ بیست سالگی من پُر بود از ارتباطات جسته گریخته با زنهایی که تنها وجه مشترکشان با هم نا امیدی مطلق بود از زندگی، و نیاز به تقسیم بارتحمل ناپذیرِ هستی. نازه به هم زده بودم  و از بک ارتباط هشت ساله بیرون آمده بودم و در تاریک‌ترین وضعیت احساساتی. کهربای درد بودم و خودآزاری و آشفتگی و به جبر اعتقاد داشتم و قربانی بودن خودم در برابر هزار عامل خارجی . با زن‌های زیادی ارتباط داشتم - دور و نزدیک - گاهی د‌ر تختخواب و گاهی صندلی عقب ماشین و گاهی ساعت سه صبح در ساحل. به خیلی ها دروغ می‌ گفتم - یا دروغ نمی گفتم - غلو می کردم. مثلا از یک شب که روی چند مسکن مقدار خوبی مشروب خوردم و حالم به هم خورد داستان ساخته بودم که نمی خواستم بیدار شوم. و با اینکه حال به هم خوردن و بیمارستان رفتنم دروغ نبود قصد خودکشی داستان ذهن من بود - که با اعتماد به نفس به زن‌هایی در شرایط مشابه می فروخت تا برای چند دقیقه یا چند ساعت نزدیکشان شود.

از کارم هم متنفر بودم. رئیس شرکت هر سال قول خودش را برای تقاضای اقامت برای من موکول می کرد به سال بعد چون موقعیت مناسب نبود و هزینه ها بالا بود و باید صبر می کردم و نمی توانستم خانواده ام را ببینم. تصمیم گرفتم به مدرسه شبانه بروم و مدرک مدیریت تجاری بگیرم تا کارم را عوض کنم. آن روزها به دنبال بهانه بودم برای توجیه تمام بدبختیهایم‌ - و‌ آخرین بهانه ام نداشتن مدرک مناسب بود.

از طریق دانشگاه خانم دکتر طباطبایی را ملاقات کردم. روانکاو و‌ مشاور دانشجوهای دانشکده اقتصاد و مدیریت تجاری بود و من دفعه اول برای کمک در مورد واحدهای اختیاری از او وقت گرفتم. با اینکه فارسی می‌فهمید ترجیح می‌داد‌جلسات به انگلیسی برگزار شود. از من پرسید هدفم از تحصیل چیست؟ یک ساعت بی وقفه حرف زدم و اشک آمد و هزار درد بی‌درمان - که قرار بود همین یک مدرک همه را درمان کند. و از آن روز تا دو سال هفته ای یک ساعت من در مطب دکتر طباطبایی بودم تا خود گم شده ام را پیدا کنم و مقداری از خودی را که هیچ وقت نداشتم هم.

با راهنمایی او کتاب «جان آهنین» را خواندم و سر هر قطعه اش‌‌ در ساعتهای روانکاوی بحث کردیم. بحث‌هایی که به من کمک کرد به جای تماشا کردن خودم به عنوان قربانی تاریخ و جغرافی شرایط زندگی ام را به عنوان پیامد مستقیم تصمیم‌های شخصی خودم ببینم و بپذیرم. معیارهای ارزشدهی پدر و مادرم را کنار بگذارم و هر روز صبح به صورتی که در آینه بود یادآوری کنم که اختیار دارد با این روز هر کاری که می خواهد بکند و فقط خودش و خودش مسؤول پیامدهای این انتخابها خواهد بود.

در همان چند هفته اول تمام روابط مخرب خودم را قطع کردم. به توصیه دکتر به جای وبلاگ نوشتن یادداشتهایم را در دفتر خودم نوشتم و برای خودم می‌خواندم. آن منی که وبلاگ می نوشت درگیر واکنش مخاطب بود و واکنش مادر و پدر و خواهر و این و آنی که می خوانندش. و فاصله لازم بود برای تطبیق خودم با معیارهای خودم.

چند ماه قبل از فارغ التحصیلی خانم دکتر طباطبایی هم از دانشگاه رفت و‌جلسات ما متوقف شد. در حدود بیست سالی که از آن زمان گذشته هم خندیده ام و هم درمانده شده ام و هم دویده ام و هم در جا زده ام. شکسته ام و شکسته شده ام و هزار بالا و پایین دیگر، و همه را خودم انتخاب کرده ام. گفتنش آسانتر است از زندگی کردنش.

امروز که نوشته های بقیه را در همین وبلاگ می خواندم می خواستم برای چند نفر بنویسم شما زن‌هایی هستید که با گرگها دویده اید. و یاد جان آهنین افتادم و خانم دکتر طباطبایی - که تا زنده هستم مدیون راهنمایی و هدایت به موقع و به اندازه اش خواهم بود.


۹۵ از ۱۲۰

۱. اوایل مهاجرتم یه روز مو بهم گفت «یادت باشه پاییز که شد، اولی که بیدار می‌شی یه پادکستی رادیویی موزیکی چیزی بذاری پخش شه تو خونه. با هدفون نه‌ها، رو اسپیکر خونه.» و من این‌جوری بودم که وا! حالا امروز -دوسال‌ونیم بعد- بیدار که شدم، اولین کاری که کردم این بود که یه پادکست رو پِلِی کردم رو اسپیکر خونه. به مو پیغام دادم باورم نمی‌شه  تک‌تک وصایای امام روزهای اولت رو دارم انجام می‌دم. 

مو رفیق قدیمی‌مه، از دوران اولیه‌ی وبلاگ و گودر. این‌جا که اومدم، از اولین آدمایی بود که دیدمش. اون روزا، شروع کرد قدم‌به‌قدم مهاجرت فور دامیز رو بهم گفتن، نه ازینا که واسه رزومه و اپلای کردن و اینا فلان کارو کن، نه؛ از اون فوت و فن‌های کوچیک زندگی که تا خودت زندگی نکرده باشی نمی‌فهمی‌شون. هربار هرچی می‌گفت، تو ذهنم این‌جوری بودم که وا، دیگه شمام خیلی بدبینی به بشریت. من؟ من با این‌که از وسط حادثه اومده بودم، هنوز بسیار خوش‌بین و امیدوارم بودم و هنوز عاشق زندگی بودم. می‌گفتم تو خیلی ساله ایران نبودی که این‌جوری فکر می‌کنی. حالا -دوسال‌ونیم بعد- از خواب بیدار می‌شم و یه جَز مرغوب می‌ذارم پخش شه رو اسپیکر خونه و پنجره‌ها رو با این‌که هوا سرده تا ته باز می‌کنم و به مو تکست می‌دم که، راست می‌گفتی رفیق.

۲. یکی برام یه دفتری خریده بود که مدت‌هاست روی میزمه. One Line a Day. یه دفتر کوچیکه مثل تقویم سالانه، که تمام روزهای سال رو داره. فرقش اما با تقویم اینه که تو هر صفحه‌ش، پنج‌تا قسمت داره برای نوشتن، که توش روزی یه جمله می‌نویسی و بالاش هم عدد سال رو دستی در جای خالی وارد می‌کنی. فضای نوشتنت خیلی محدوده، یه‌جورایی شبیه توییتر. حالا جز این‌که بامزه‌ست پنج‌سال هرروز یه تقویم تاریخ رو باز کنی و بخونی و بنویسی، یه خاصیت دیگه هم واسه من داره. دیدی مثلاً چله‌ی اول همین وبلاگ، وقتی یه اجباری رو دوش آدمه برای نوشتن، هم خوبه و هم درعین‌حال چه فشار و عذاب وجدانی ایجاد می‌کنه؟ این دفتره اما بخشنده‌ست، هم‌زمان رحمان و رحیمه. رحمانه چون یه‌جور خوبی رو میزه که می‌دونی همیشه هست و می‌دونی نوشتنش ازت وقتی نمی‌گیره. و رحیمه، چون اکه یه روز یا یه هفته یا حتی یک ماه رو ننوشته باشی، می‌دونی دوباره که برسی به امروز، حتی اگه یک سال گذشته باشه، بازم بهت فرصت می‌ده کم‌کاری یا بی‌توجهی امروزتو جبران کنی. 

۳. جمله‌ی امروز رو که تو دفتره نوشتم، زیرش سال بعد رو هم نوشتم. نوشتم تا ببینم آیا یک سال بعد به چیزی که امروز نوشتم رسیده‌م یا نه. هرچی نباشه، هنوز معتقدم Dreams know no bounds.

۴. یه اکس خیلی قدیمی‌م پیغام داد داشته رو شافل موزیک گوش می‌داده که رسیده به فلان آهنگ. پرسیده بود آیا این قطعه، قطعه‌ی «ما» قلمداد می‌شه آیا؟‌ آیا انحصاری بین ما بود یا با «مابِین‌»های دیگه‌ای هم خاطره ساخته برات؟

براش نوشتم به حافظه‌ی من هیچ‌وقت اعباری نیست، ولی گمونم انحصاری بود. یه ایموجی فرستاد که قلب نبود.

۵. من دارم از سال ۲۰۰۲ وبلاگ می‌نویسم. تقریباً همیشه مردهایی که تو زندگیم بودن، هم‌زمان وبلاگم رو هم می‌خوندن. به جز چندتا وبلاگ مخفی، از یه جایی به بعد تصمیم گرفتم توی وبلاگ روراست باشم و چیزی رو به خاطر این‌که فلانی می‌خونه، سانسور نکنم. طبعاً که قلب‌های بسیاری رو شکستم با این‌کار و طبعاًتر که یه سری روابط ارزشمندم از دست رفت، اما این همه‌چیزنویسی در وبلاگ، یه عهد درونی بود که برام خیلی مهم بود و حاضر نشدم بشکنمش. اگه می‌شکستم، جادوی وبلاگ باطل می‌شد.

نه که حالا افتخار خاصی توش باشه‌ها، نه؛ برای من اما یک تصمیم شخصی و انسانی بود. یکی بود یکی نبود. یه روزی تصمیم گرفتم از بهشت مصنوعی‌م بیام بیرون و سرنوشتم رو خودم در دست بگیرم و ریسک و سختی‌هاش رو به جون بخرم. همین کارو هم کردم. سال‌های اول خیلی گیج بودم و سخت بود. سال‌های بعد اما زندگی کردن با ریسک خودم رو یاد گرفتم. و؟ و تصمیم گرفتم جوری زندگی کنم که اگه فیلمش پخش شد(سلام مانیتور روز قیامت)، که اگه کسی برای کسی تعریف کرد، که اگه صحنه‌های خصوصیش هم عمومی شد، اِبایی نداشته باشم. که از بازگوکردنش خجالت نکشم که بتونم با جرأت زیرشو امضا کنم که اوهوم، این تصمیم من و زندگی من بوده. این تصمیم از وبلاگ‌نویسی به زندگی واقعیم سرایت پیدا کرد. یه روز چشم باز کردم و دیدم دارم جوری زندگی می‌کنم که دیگه رازی برای پنهان‌کردن ندارم و می‌تونم همه‌چیز رو روایت کنم. سخت بود؟ آره. درد داشت؟ بسیار. پشیمونم؟ نه. 

۶. یه شب، با دوست‌پسر وقت بیرون بودم که تلفنم زنگ خورد. دختره بود. داشت زارزار گریه می‌کرد. دوست‌پسرش قلبشو شکسته بود و با پدرش دعواش شده بود و یه تلفن تهدیدآمیز دریافت کرده بود. یادمه رفته بودیم آب‌میوه‌فروشی توچال -بالای شریعتی- آب‌زرشک تازه بخوریم. یادمه سرد بود و یادمه همون‌جا تو خیابون، رو لبه‌ی یه کیوسک برق نشستم و ۴۵‌دقیقه با دختره حرف زدم و یه‌جاهایی باهاش گریه کردم و یه‌جاهایی ازش معذرت خواستم که مجبور شده به خاطر مصلحت من، به باباش دروغ بگه. همون شب بهش گفتم: اینو همیشه از من به یاد داشته باش، هیچ‌وقت با خودت راز حمل نکن. هیچ صلیبی به اندازه‌ی پنهان‌کاری آدمو له نمی‌کنه. نه رازی با خودت حمل کن و نه بار راز دیگری رو به دوش بکش. بذار هرکسی صلیب خودش رو به دوش بکشه. هیچ‌کاری نکن که مجبور شی به خاطرش دروغ بگی. نه که کاره رو انجام ندی‌ها،نه؛ سعی کن اون مانع رو از زندگیت حذف کنی. اگه پدرت باعث می‌شه مجبور شی دروغ بگی، این‌قدر جلوش بایست و بجنگ تا روزی که دیگه مجبور نباشی تو زندگیت به خاطر یکی دیگه دروغ بگی. 

حالا هفت‌هشت‌سالی از اون شب گذشته. همین چندشب‌ پیشا که داشت یه مکالمه با پدرش رو برام تعریف می‌کرد -راجع به دوست‌پسر جدیدش- یه‌هو گفت مامی یادته اون شبی که با فلانی بریک‌آپ کرده بودم رو؟ یادته بهم چی گفتی؟ از اون سال تا الان چه راه درازی اومده‌م. دیگه از زندان و ج.ا. و بابا، هیچ‌کدوم نمی‌ترسم. دیگه هیچ دروغی ندارم بگم. چه‌‌قدر بهت افتخار می‌کنم که مامان منی.

کمال کمال‌گرایی

بعد اون ده روزی که درگیر مقاله بودم، حالا سختمه به روتین اپلای کردن برگردم. یه گیری دارم، کمال‌گرایی، وسواس یا هرچی که اسمشه مهم نیست. اما اینطوریه که فکر می‌کنم باید یه کاری رو کامل و تا انتها انجام بدم که مطمئن بشم درست متوجهش شدم و بعد برم مرحله بعد. مثلا همه مقاله‌ها رو بخونم بعد نتایج پژوهش رو بنویسم. لینکداین رو که باز می‌کنم، همه آگهی‌های مرتبط رو لیست کنم، وقتی که آگهی جدیدی نبود تازه شروع کنم اپلای کردن. همین حالا که دارم می‌نویسمش از ذهنم می‌گذره چه با روحیه کارآفرینی که فکر می‌کردم دارم و همه پوزیشن‌هایی که دارم براشون اپلای می‌کنم در تضاده. و خب گذشته از این روش بهینه‌ای نیست دیگه.

استرس هم که به کمال‌گرایی اضافه می‌شه، شبیه بازوبند داداش کایکو عمل می‌کنه. اگه همین‌طوری‌اش برام سخت بود اپلیکیشن بفرستم و بعدش هم به ریکروتر یا یه کارمندی اونجا پیام بدم، حالا که موقعیت شغلی برام جذابه و یه کانکشن خوب هم دارم، استرسم دست و پام رو گرفته و هیچ کاری نمی‌کنم. اینطوریه که دو روز با این فکرا که واو چقدر با این موقعیت مَچَم و کش بشه، چیا بنویسم که حتما موقعیت رو بگیرم و چه پیامی بدم که کانکشنم کمکم کنه نشستم، روز سوم شروع کردم با خ پ ت در موردش صحبت کردن، امروز رو به بهونه اینکه آخر هفته است و کسی که الان سر کار نیست استراحت کردم و اگه تقی به توقی نخوره، فردا قراره اپلای کنم براش.

این کمال‌گرایی رو به حد کمال تو بابام دیدم. خودم هم به اندازه کافی چوبش رو خورده‌م. باید یه جوری به زیر بکشمش.

۱۴ شهریور ۱۴۰۵

پنج سپتامبر

ظهر مهمون داشتیم و از آخرین گرمای آفتاب تابستون لذت بردیم و تو حیاط ناهار خوردیم. 

مهمونا که رفتن کتابم رو برداشتم رفتم تو ننو …خواهرم زنگ زد. بعد از نمیدونم چقدر باهاش مفصل حرف زدم. گفت صدوپنجاه میلیون شهریه یک سال مدرسه بچه دادن. تعریف کرد که یک دستبند داشته فروخته سیصد تومن و یکی سبک و نازک برداشته به قیمت صدو‌سی که باهاش شهریه بچه رو بده. همینطور که باهاش حرف میزدم دختر کوچیکه اومده بود تو بغلم مچاله شده بود. صحبتم که تموم شد دیدم چشماش چه خسته و مریضه. گفتم مامان بریم پیژامه بپوشی با پتو بیای بغلم؟ قبول کرد. ده دقیقه تو بغلم بود اشاره کرد بهم که میخواد بالا بیاره، باباش ظرف آورد و بچه بالا آورد. تمیزش کردیم و همونجا یک ساعت توی ننو تو بغلم خوابید و من داستان خوندم.. بیدار شد یک کاسه ماست دادم بهش و گذاشتمش تو تختش. دوباره مدرسه و ویروس‌ها شروع شدن. کاش ویروس جدی نباشه.


۸۹/۹۰/۹۱/۹۲

 از فردای مهمونی خوشم‌میاد. خونه مرتبه. غذاهای اضافه تو یخچاله و قرار نیست بری تو آشپزخونه. میتونی دیر بلند شی و روز رو تنبلانه ادامه بدی. یه سر به گروه فامیلی بزنی و عکسهای دیشب رو ببینی. چندتا زنگ بزنی به مهمونهای دیشب و باهاشون حرف بزنی و غیبت کنی. قهوه اتو یا شیرینی که از روز قبل مونده بخوری و وقت نهار که میشه فقط غذاها رو تو بشقاب بکشی و بگذاری تو ماکروفر. نهایت کارتم این باشه که ماشین ظرفشویی رو خالی کنی. برعکسش روزهای قبل  مهمونیه که در حال نوشتن لیست و خرید و اماده سازی و نظافت هستی. روز خود مهمونی ام که هیچ وقت نداری فکر کنی دوستش داری یا نه بس که کارها انگار تمومی نداره. حتا نمیدونی اون روز باید نهار درست کنی یا یه چیزی سرهم کنی و بخورید.

همه اینها رو گفتم‌ بگم اون چهار عدد اون بالا روزهای قبل و خود و فردای مهمونی بود که میشد امروز. حالا از امشب باید بشینم‌سر کارها و تکالیف عقب افتاده کلاسها ولی انرژی مهمونی دیشب هنوز تو خونه است. مهمونی هایی که کم و کمتر شده و تقریبن داریم باهاشون خداحافظی میکنیم. خونه مهمونی دوست داره.شلوغی ، سروصدا، بوی غذا و عطر و عود. صدای موزیک و تکون های موقع رقص و صداهای بلند خنده و صحبت که به دیوارهاش میشینه. ولی حالا رفت تا کی؟ نمیدونم/نمیدونه

Workaholic

 صبح سرحالی نیود. بد خوابی دیشبم ترکیبش با روز شنبه ترکیب شور و شیرین بود انگار.

سعی کردم که بهش توجه نکنم .
مثلا قرار بود دیگه برق ها نره.
ولی برق مون از ساعت یک تا ۳ رفت ،باید یک گزارش مهم رو رد میکردم.
ترکیب ارسال گزارش و رفتن برق بازم از اون ترکیب های شور و شیرین بود .
تصمیم گرفتم زودتر بیام خونه.
عصر کلاس فلسفه خوانی داشتم 
ترکیب کلاس فلسفه و کم خوابی هم از اون ترکیب های شور و شیرینه .
میخواستم حتما قبلش یکساعتی ورزش منتج به یوگا بکنم.
یادم افتادبه روزهای قدیم.
من ادم workaholic ای بودم و شدیدا دنیام و کارم یکی شده بود.
تا اون اتفاق که زندگی ام رو تغییر داد.
اتفاقی که منو در مواجهه با مرگ قرار داد.
بعد از اون سعی کردم دنیا و کارم رو جدا کنم .
نمی فهمیدم چقدر درش غرقم.
و ۵ سال طول کشید تا امروز که دنیام ارجح شده به کارم.
و چقدر برام حس خوشایندیه
حتما لحظه ها و روزها و سالهایی رو از دست دادم
اما همین که امروزم شبیه گذشته نیست خوشحالم.
امروز زودتر اومدم چون دنیام ارجح بود
چون دوست داشتم ورزش کنم و یک یوگای خوشمزه ی. ملایم و بعد کلاس فلسفه
.

شدو

 نمیدونم چند روزه که نتونستم بیام. آیدا جان به نظرم کلا این دو سه هفته رو جزو روزهای نوشتن حساب نکن. دو روز قبل حدود دو بعداظهر یکی از مهمونام رسید. نزدیک که بود زنگ زد اون سگ رو ببندین من دارم میرسم . گفتم نمیخواد بیا خودم حواسم هست .اومد تو از ماشین پیاده شد شدو هم همینجوری دورو برمون میچرخید سلام واحوالپرسی کردیم ورفتیم سمت صندوق ماشینش که چمدون هاشو  بیاریم بیرون یکی دوتا کیسه از وسایل هاشو من برداشتم ورفتم تو ، نگاه کردم دیدم یسری خوراکی ومزه اس رفتم تو آشپزخونه کیسه هارو گذاشتم رو کابینت برگشتم که برم بیرون دیدم مهمون عزیز وسط هال وایستاده شلوارش یه تیکه بزرگ جر خورده گوشت پاش کنده شده و همه جا خون بود. نگاش کردم میتونست منو بزنه فقط گفت نگفتم ببندین اینو؟ این از اون مهموناس که اگه بگی وای ببخشید یا من واقعا معذرت میخوام محاله تا آخر عمرش هر دفعه میبینتم یه اشاره نکنه به اون اتفاقه نزدیک بیست وشش ساله که میشناسمش. گفتم اشکال نداره سوارشو بریم بیمارستان. شروع کرد به غر زدن که بهت میگم ببند اینو دارم از درد میمیرم اصلا به روی خودت نمیاری... زدم رو شونه اش گفتم ببین یادته سگ تو ام منو گاز گرفته بود یه شب بیمارستان بودم؟ این اداهارو دراوردم؟ میریم بیمارستان یه آمپول کزاز میزنه ،چرک خشک کن میده میای . هیچی دیگه دو روزه مهمون گاز گرفته شده داریم.

حق دو طرفه

 یه سه روزی رفته بودم دماوند. همین که فکر کرده بودم اوو کمی حالم خوب شده، اون حال بد اومد بالا یقمو گرفت، نشوندتم زمین، گف کجا میری، بمون در خدمتت هستیم حالا حالاها.

توی یه ثانیه، از سرخوش ترین دختر جمع تبدیل شدم به ناراحت ترین. توی یه ثانیه چنان نوسان احساساتی داشتم که حتی الان هم برام غیر عادیه. نمیدونم چی شد واقعا ولی گوله گوله اشکی که ریختم نه اون لحظه نه حالا برام قابل توصیفه.

در سبک ترین لحظه وجودی و سرخوشی وقتی دیگه بهم دیگه گفتن نخور، دیگه بسته، چنان کولی بازی و گریه‌ای از خودم در کردم، که الان از شرم دلم میخواد با چند نفر از اون جمع کلا قطع رابطه کنم. نمیگم همشون چون یه چند تاشون هستن که میدونم هر جوری باشم من رو قضاوت نمیکنن. ولی اون بقیه. هیچ دیگه دلم نمیخواد اون بقیه رو ببینم.

یه لحظه حس کردم دارم کنترل میشم. یه لحظه فکر کردم دارم خفه میشم و بعد ترکیدم. فکر میکنم تو همون زمان هم یکی رو خیلی ناراحت کرده باشم با حرفام. حرفهایی رو زدم که مدتها تو گلوم مونده بود و حقیقت بود. در مقابلش حرفهایی هم شنیدم که برام دردناک بود و شاید تو گلوی اون یکی گیر کرده بود. حرف من برای اون درد داشت و حرف اون برای من. جفتمون حق داشتیم.

روز ۹۴ _ برگزیده‌ی بی‌گناه

 بر روی قلب من بیا

 ای روح ستمگر و بی‌رحم

ای پیر محبوب، ای دیو بی‌اعتنا

می‌خواهم

انگشتان لرزانم را درون بال‌های سنگی‌ات فرو برم

می‌خوام سرِ درد‌آلودم را 

در دامن تب‌دار تو بگذارم 

و رطوبت عشق مرده‌ام را 

چون گل پژمرده‌ای ببویم

می‌خواهم بخوابم،، می‌خواهم در خوابی راحت

چون آرامش مرگ، غرق شوم

می‌خواهم بر پیکر زیبا و صاف و مسی‌رنگ تو

بی‌آن‌که دندان فرو‌کنم بوسه گسترانم


از این پس ای لذت زندگانی من

چون برگزیده‌ای بی‌گناه، که محکوم رنج و عذاب است

سرِ اطاعت، بر پای سرنوشت خواهم سود

تا شور و حرارت آن آتش اندوهم را تیز‌تر کند

" شارل بودلر"

ترجمه‌ی مرتضی شمس


برای حال امشب‌ام

شنبه ی معمولی

 روز ۴۵

تنها دلخوشی این روزهام اینه که تابستون داره زور آخرش رو میزنه و پاییز تو راهه ؛ روزها داره کوتاه تر میشه و هوای خنک غروب و دم صبح نشونه های قشنگیه .

.

دیروز از یه صفحه ی اینستاگرام که از دوستانم هست چند جلد از فیلم نامه ی بهرام بیضایی رو سفارش دادم ؛ کنار تختم یه ستون کتاب درست کردم ؛ از فلسفه و تاریخی تا رمان و داستان جنایی ، پسرک هم دیشب رفته از کتابخونه ی هال چند شماره از تن تن رو به ستون کتاب ها اضافه کرده ؛ هر شب قراره چند صفحه براش بخونم .

.

صاد امروز بهم زنگ زد؛ قراره شنبه ی پیش رو دادگاه خانواده باشن ؛ وقت رسیدگی دارن ، میگفت دعا کن جنگ و درگیری پیش نیاد تا تاریخ دادگاه تغییر نکنه و تکلیف زندگیم روشن بشه، گفتم خیالت راحت باشه و تمرکزت رو فقط بذار روی همون روز ، هیچ جنگی در کار نیست ؛ تو به جنگ خودت برس و زندگی ات رو پس بگیر .

.

جوری خسته ام ؛ خسته ی روحی و جسمی ، که دوست دارم چند روز متوالی بخوابم ، در تاریکی و سکوت مطلق.

۹۴/۱۲۰

 ظاهرا ۸ روزه که اینجا هیچی ننوشتم،یعنی هر روز فکر کردم که بنویسم اما ننوشتم و دلم برای نوشتن تنگ شده خیلی اما انگار یادمم رفته که چه جوری می نوشتم.

 صحنه ای که چند ماهه داره تو زندگی من تکرار می شه و اوایل بهش عادت نداشتم اما خیلی زود تبدیل شد به یکی از  روتین های زندگیم و چشمم بهش عادت کرد.

هر روز عصر روزهای کاری بین ساعت ۵ و ۶ تا ۷ و ۸، خیلی بستگی به این داره که کی از شرکت بیاد دنبال من و با هم بریم خونه اون، الف روی کاناپه، در حالی که ظرف غذایی که خورده کنارشه و یکی از سریال هایی که می بینیم (امروز Lioness-S03E04) رو صفحه تلویزیونه، صدای نفس هاش عوض می شه و می فهمم که خوابش برده. این آروم ترین و معصومانه ترین صحنه اییه که ازش تو این ماه ها می بینم و شاید حتی بی دفاع ترین، معمولا از این صحنه عکس می گیرم و می ذارم تو عکسهای گوشیم بمونه و پاکشون نمی کنم انگار می خوام یادم بمونه که …

از وقتی برگشته که الان می شه دو هفته، من تقریبا همه ثانیه های روز و شب چه تنها بودم و چه با هم بودیم به این فکر کردم که باید تمومش کنم اما انگار زورم نمی رسه، دیگه زورم به هیچی نمی رسه، رسما در بلاتکلیف ترین دوره زندگیم به سر می برم …

 

فصل اُهانامی*

جمعه قبل از زنگ ساعت بیدار شدم. آفتاب دیگه خیلی زود میاد بالا. قبل از شش هوا روشنه. زودی حاضر شدم برای شنا.  داشتم بطریم رو تو سینک اب می‌کردم که دیدم اولین شکوفه‌های درخت آلو وحشی همسایه باز شدن. 

* در فرهنگ ژاپنی، به رسمِ تماشای شکوفه‌ها گفته می‌شود.  آیاکا می‌گه پیک‌نیک زیر شکوفه‌ها برای این‌که قشنگی رو جشن بگیریم ولی یادمون بمونه هیچ قشنگی موندگار نیست‌. 

شبانه‌های گریه

 دیشب، وقتی رفتم تو تخت، یه چند قطره اشک ریختم. بعد از مدتها وقت خواب گریه‌ام گرفت. دلم می‌خواست گوله گوله اشک بریزم، ولی میم می‌خواست برای خواب بیاد و منو ببوسه و به تخت خودش بره و نمی‌خواستم پسرک من رو با چشم اشکی ببینه. پس چشمامو با دستمال خشک کردم. میم اومد به سبک هر شب بوس شب بخیر رو داد و رفت. انقدر بزرگ شده که انگار من بچه‌ی اونم تا من مادر او. بعضی وقتها خنده‌ام میگیرد که یک زمانی چطور درون بدن من زندگی می‌کرده و الان انقدری است.

میم که رفت، اشک‌هام طاقت نیاوردن و سر خوردن رو بالش. دلم گرفته بود. از این حجم بلاتکلیفی که داشتم خسته بودم. اینکه چرا باید بروم و همزمان هم نمی‌تونم بروم. اینکه آدم‌ها اجازه می‌دهند با احساسات من بازی کنند. آقای الف دیشب بهم پیام داد که تو نقطه امن منی. دلم نمی‌خواست نقطه امن کسی باشم. دلم میخواست خودم نقطه‌ امن‌های زیادی داشتم که وقتی اینطور دلشکسته و غمگین بودم مثل خودم که دوستهامو تیمار می‌کردم، تیمار می‌شدم.

امروز صبح به خانوم عین زنگ زدم. تنها آدم -شاید- نقطه‌ امن این روزهای من. براش تعریف کردم که چی شده. کل ماجرا رو شنید و گفت که حدس و فکرم درست بوده ولی باید بیشتر فکر کنه و الان مریض داره و بعداً دوباره بهم زنگ می‌زنه. 

از اینکه همیشه نشون بدم که قوی هستم خسته‌ام. مامانم همیشه این شعر آهنگ ابی رو برام میخونه:

نگرانت می‌شم. نازکی، رنجوری. توی ظاهر اما، یاغی و مغروری.

راست میگه. شب‌ها که میرم تو تخت، اون نقاب قدرت و محکم بودن رو می‌ذارم کنار تخت و همون سایه کوچولو می‌شم که به دنیای سیندرلاها و سفیدبرفی‌ها اعتقاد داشت، غافل از اینکه دنیای واقعی خشن، بی‌رحم و خسته کننده است.

جعبه ی اسباب بازی

بالاخره ماشین قشنگم از سرویس برگشت و از شر آن مرسدس بیخود خلاص شدم. دلتنگ ماشینه شده بودم. سریع رفتم دنبالش. همیشه جایی پارک می‌کنم که بتوانم آن چند قدمی را که به طرف ماشین می‌آید، از توی آینه نگاهش کنم. فقط من و او می‌دانیم که هیچ لباس زیری ندارد. هیجان‌انگیز نیست؟

تا برسد دکمه‌های می‌می‌هایش را از توی آینه پیدا می‌کنم. می‌دانم من یک پسر بچه‌ی نوبالغ هستم که دنبال اسباب‌بازی‌هایی که در بچگی نداشتم میگردم . حالا هم یک عروسک نازنازی و نرم دارم. باور می‌کنید که در تمام بدنش یک موی زائد ندارد؟ کلن ندارد یعنی اصلا نمیروید! اوووف، به بردن لاتاری می‌ماند. پوستش سفید و بی‌نقص است؛ از خود من هم سفیدتر. من نمی‌دانستم در ایران همچین رنگ پوست‌هایی هم هست.

سال‌هاست که معاشرت این‌قدر نزدیک نداشته‌ام و آدابش را هم بلد نیستم. خیلی دست‌وپاچلفتی‌ام. مغزم هم مه‌آلود و خالی است. باید یاد بگیرم. کم‌کم یاد می‌گیرم.

عروسک قشنگم وقتی کنارم می‌نشیند، خودش را در صندلی طوری جا می‌دهد که دست من به بدنش برسد. همان لحظه برانگیخته می‌شوم. حرف هم نمی‌توانم بزنم. می‌گویم: «من ذهنم خالیه، تو بگو کجا بریم.» و همان‌طور که توی صندلی فرو می‌رود، دست راستم ران لخت پای چپش را لمس می‌کند. می‌گوید: «هر جا تو دوست داری، رئیس. بریم خونه‌ی تو؟» آخ، باورم نمی‌شود. این حالش فوق‌العاده است. لطافت زنانه‌ای دارد؛ چیزی که بین زن‌های اینجایی نایاب است. چند سال گذشته فکر می‌کردم دیگر نمی‌توانم با یک زن بخوابم. فکر میکردم سنم دیگر اقتضا نمیکند پیر شده ام و بدنم نمیکشد، می‌ترسیدم که نشود که بشود. بس که نشده بود. بس که نخواسته بودم و خواسته نشده بودم. ولی شد. بالاخره، بعد از چندین روز تردید و ترس و لرز، بدنم بدون نقص جواب داد.

چکار می‌کنی تو با من، کفشدوزک؟

این‌قدر داغ و بی‌تاب است، این‌قدر زیبا به اوج می‌رسد و این‌قدر عمیق خواستن را در تمام سلول‌هایش حس می‌کند که با تمام وجود در شور و لذت غرق می‌شود و آن را به تمامی می‌بلعد. خیال‌پردازی‌اش هم آدم را تمام روز روشن و داغ نگه می‌دارد.

رسیدیم به اوت‌لت تا لباسی را که آنلاین سفارش داده و اندازه‌اش نیست پس بدهد. هوا هنوز آفتابی است. عینک طبی‌ام را با قابش به او می‌دهم و می‌گویم: «می‌شه اینو توی کیفت بذاری؟»

کیف که نه؛ همین کیسه‌ی پارچه‌ای بی‌تکلف مومینی که با خودش می‌آورد.

معلوم است که می‌شود.

آه، به نظر می‌رسد رسماً دوست‌دختر من شده‌ای.

چشم‌هایش می‌درخشد.

پیاده می‌شویم. خودش را به من می‌چسباند. دستش را می‌گیرم. باورم نمی‌شود که دارم این کار را می‌کنم. عجب حرکات جدیدی ازم سر می‌زند.

زندگی نمی‌بایست این‌قدر جدی باشد. جایی هم برای لوس‌بازی و شوخی و فِلیرت باید باشد. اکس من سال‌های سال بود که مثل یک ربات آهنی شده بود. فراموشکاری و حواس پرتی و بیخیالی من از حد تحملش خارج شده بود. از من عصبانی بود و در سکوت، مرا با چکش نگاهش می‌کوبید. اصلا زندگی مشترک و داشتن مسئولیت زیاد و بچه ها گند میزنند به همه چیز.

برعکس او، این زن ناز است. مرا می‌طلبد؛ وقتی مثلاً حواسش نیست و جای دیگری را نگاه می‌کند، یعنی: بیا، با یک لمس بی‌اختیار وسط فروشگاه، جلوی چشم دیگران شادم کن.

با کمال میل!

او موتور مرا به حرکت انداخته. من آدمِ تنها بودن نیستم؛ خاموش می‌شوم. او مرا به چالش می‌کشد، سؤال‌های خوبی می‌پرسد، نظرهای خوبی می‌دهد و می‌تواند خوب و مصمم تصمیم بگیرد؛ برای کابینت‌های آشپزخانه، برای روتختی و رو‌تشکی، برای لباس‌های من. خوب می‌داند چه می‌خواهد یا چه می‌پسندد؛ هم ذهنش، هم بدنش.

برایش شلوار جین فاق‌کوتاه سفارش داده‌ام. آن لباس زیر ارزشمند مرواریددار را هم. نمی‌توانم صبر کنم تا برسند.روزی چند بار ازش می‌پرسم: «فکر می‌کنی تو بدون لباس زیر توی اون شلوار حس خوبی داشته باشی فکر می‌کنی خوشت بیاد؟ اون مرواریدیه چی؟ مطمئنی که حس خوبی می‌گیری؟»

می‌خواهم کلی برایش لباس بخرم. بدنش نسبت‌های مناسبی دارد و گمانم آن مدل‌هایی که من دوست دارم بهش می‌آیند. امیدوارم خودش هم دوست داشته باشد. امیدوارم فقط به خاطر من خودش را مجبور نکند به پوشیدنشان. می‌دانم لباس‌های به‌دردنخوری هستند و عملاً به کار نمی‌آیند؛ ولی مگر قرار بوده همه‌چیز به درد بخور باشد؟دنبال جوراب بلند و گرم تا بالای ران می‌گردم که بتوانیم در هوای سرد هم از مینی‌دامن‌ها و چشم‌اندازش لذت ببریم. می‌بینم که خودش هم از دیدن خودش هیجان‌زده می‌شود.

کارم خیلی سخت است و مسئولیت زیادی دارم. با اینکه آنلاین است و از خانه کار می‌کنم، به خاطر فعالیت زیاد ذهنی در طول روز خیلی خسته می‌شوم. خیلی هم تنبلیم می‌آید. ولی این تله‌ای که تویش افتاده‌ام راه خروج ندارد. این‌قدر حقوقش خوب است که دهانم بسته شود.

به خودم برای این همه زوری که می‌زنم جایزه داده‌ام و ماشینی را که آرزو داشتم و خیلی بی‌منطق گران است خریده‌ام. دارم مرتب برای عروسکم لباس و اسباب‌بازی‌های گران‌قیمت سفارش می‌دهم.

دو تا هتل اسپا پیدا کرده‌ام که یک شب برویم کمی تفریح کنیم و او کم‌پارچه‌ترین بیکینی‌های مشکی دنیا را بپوشد و جلوی من رژه برود و چشم بقیه را دربیاورد.خیلی بچه‌گانه است، نه؟

می‌دانم خیلی عجیب‌وغریبم. به چشم این زن عجیب‌وغریب نیستم و همه‌ی این‌ها را با کلمات قلمبه‌سلمبه و از منظر علوم انسانی برایم توضیح می‌دهد؛ اینکه این خل‌بازی‌های من اوکی است و دوستشان دارد.من عاشق این فاکینگ اینتلکچوال بودنش هستم. طوری مسائل را تبیین و تحلیل می‌کند که هیچ‌وقت به کله‌ی من خطور نمی‌کند. البته من که کلاً فکر نمی‌کنم و در کله‌ام چیزی پیدا نمی‌شود جز می می ها و ماشینها. وقتی بهش می‌گویم، با مهربانی و پذیرش می‌خندد و همین را هم تحلیل می‌کند.

روز شنبه است و صبح زود ماشینم را آورده‌ام کارواش.چرا این کار را کرده‌ام؟چون این پسرک کوچک دوست دارد شنبه‌ها ماشین عزیزش را ببرد کارواش.چون در دنیای این پسرک چیزهای کمی به اندازه‌ی می می ها و ماشین ها مهم هستند.چون دنیایش سبک است و کلکسیون اسباب‌بازی‌هایش دارد کامل می‌شود.

۹۴ از ۱۲۰

 این ماجراهای بیمارستان و اینا که برام پیش اومد، کلاً دو ماه از زندگیم رو کاملاً تحت‌الشعاع قرار داد و تمام فعالیت‌هام رو مختل کرد. می‌دونم که با پای شکسته نمی‌تونستم تو ماراتن شرکت کنم، اما چیزی از حس بدم نسبت به خودم کم نمی‌کنه. دوتا پروژه‌ی مهمم درست در اوج‌شون دچار وقفه شدن و الان دیگه حتی نمی‌تونم برگردم سراغ‌شون، چون دیگه ریتم زندگیم عوض شده. می‌دونم چی می‌خوام و باید چی‌کار کنم‌ها، و می‌دونم هم که بابتش باید کمک بگیرم؛ حتی می‌دونم آدم‌هایی رو دارم که کمکم کنن، ولی اون قدم اول رو برنمی‌دارم. نمی‌تونم بردارم. احساس شرم عمیقی دارم نسبت به خودم و حاضر نیستم باهاش مواجه شم. امروز، یه دری که خیلی بهش دخیل بسته بودم و منتظر خبرش بودم، بسته شد و خورد تو صورتم. احساس کردم باز تاریخ داره تکرار می‌شه.

عوضش؟ عوضش رفتم توت‌فرنگی خریدم و براونی لقمه‌ای کوچیک خریدم و یه دسته داوودی سفید و چندتا شیک پروتئین. برگشتم خونه و پنجره‌ها رو باز کردم و چون هوا سرد شده یه گرمکن ورزشی تنم کردم و با سریال و ماست و توت‌فرنگی رفتم تو تخت. فکر کردم امروزو ولش کن، از فردا می‌شینیم سرزنشم می‌کنیم. 

به یه معجزه احتیاج دارم. مع‌الأسف می‌دونم معجزه‌ای در کار نیست و نجات‌دهنده حتی در گور هم نخفته است. اون ورِ bubbleایم دیگه از کار افتاده و فقط یه مشت خب که چی ژوزه تو مغزمه. 

امروز کافرترین‌ام و دون‌کیشوت درونم هیچ کاری از دستش برنمیاد.

جمعه‌شب‌های سایلوبینی

 دوماهه که آخر هفته‌ها می‌شینیم به تماشای قسمت جدید سایلو. (قصد اسپویل ندارم) اولین‌بار بود که یه سریال رو قسمت به قسمت و همزمان با انتشارش می‌دیدم و اینکه اون سریال سایلو بود که خیلی برام جذابه، هیجان انتظار رو دوچندان می‌کرد. از قسمت چهار و پنج دیگه نذاشتم دیدنش به شنبه بکشه. هرطوری بود، جمعه شب باید می‌دیدیمش. از لحظه‌ای که تموم می‌شد ذهنم درگیرش بود و تا وقتی یار خوابش ببره، سوال‌هام ادامه داشت. شنبه‌ها با سوال حالا چطوری تا جمعه صبر کنیم می‌گذشت و چهارشنبه و پنجشنبه با شوق اینکه دیگه چیزی تا قسمت بعد نمونده. امشب قسمت آخر فصل سه اومد. 

ظهر یار پیشنهاد داد شام بریم بیرون. گفتم اوکیه، فقط بگو سایلو رو کی می‌بینیم. به زمان‌بندی نرسید ولی، هوا گرفته و بارونی و بادی بود. شام بیرون که کنسل شد با یار و میم رفتیم باشگاه. دوتایی روی تردمیل‌ها که رو  به دیوار تمام شیشه‌ای باشگاهن راه می‌رفتن و حرف می‌زدن. میم گفت ولی این هوا هوای باشگاه نیست، هوای نشستنه، و از ویسکی مخصوصی که تازه خریده تعریف کرد. تو یکی از جزیره‌های اسکاتلند، گل و چمن‌های خیس رو می‌سوزونن و جو رو هم روی اون گل در حال سوختن پهن می‌کنن و بعد با جوی دودی شده ویسکی درست می‌کنن. به من نگاه کردن که بشینیم؟ گفتم می‌تونیم بشینیم ولی ما می‌خوایم امشب سایلو رو ببینیم. میم گفت من با شراب و ویسکی میام با هم بنوشیم، بعد که یه خورده سرتون گرم شد می‌رم که با اون حال بشینید سیلو ببینید، بهتر هم هست. خانم میم رفته ایران و اونا جایی حوالی قسمت شش موندن تا برگرده و ادامه بدن. گفتم قبوله. 

یکی دو گیلاس شراب و یه پیک ویسکی دودی زدیم و درباره شرایط متفاوت دخترها و پسرهای مهاجر ایرانی در اروپا برای پیدا کردن پارتنر صحبت کردیم. اینکه دخترها تمایل به رابطه با مرد سفیدپوست دارن و شانسش رو هم دارن. اما زنان اروپایی کمتر تمایل به رابطه با مرد غیرسفیدپوست/ایرانی دارن. از تجربه‌هامون صحبت کردیم و اینکه به نظر ایده درستی میاد.

به محض اینکه میم رفت لپ‌تاپ رو روشن کردم و قسمت آخر فصل رو شروع کردیم و ... و جز زیبایی ندیدم. دیشب یار یه حدسی درباره داستان زده بود و من گفته بودم اگه اینطور باشه خیلی لوس می‌شه. حدسش تا حدی درست بود، اما اصلا داستان رو لوس نکرده بود.  فکرش رو هم نمی‌کردم اینقدر از اتفاقات غافلگیر بشم و اینقدر تمیز فصل رو تموم بکنن. ما هنوز پر از سوالیم. یار اومده روبه‌روم وایستاده و داره بهترین صحنه‌ها و خرده‌داستان‌های فصل رو مرور می‌کنه. حین صحبت به سوال‌های جدیدی می‌رسیم. می‌گم قراره خیلی انتظار فصل بعد رو بکشم، اما حالم خوبه. فصل سه یه جای خوب مطبوعی تموم شده که به اندازه می‌دونم و در نتیجه آرومم و از منتظر بودن اذیت نمی‌شم. در عین حال، مشتاق و هیجان‌زده‌ام که ببینم چه اتفاقی می‌افته. حالم خوبه باهاش. امشب بیشتر از هر چیز به تأثیر ایدئولوژی و انسانیت‌زدایی روی آدم‌ها فکر می‌کنم. 

مدیر کل محترم -جناب آقای مهندس جیم فنگیان

اقای ناتمام خیلی کار دارد و از همۀ پروژه هایش عقب است، ولی جمعه ها اصلاً کارش نمی آید.

در راه پیاده روی صبح به سرش می زند که امروز چه روز خوبی است که برای اولین بار نان هندی سیردار با پنیرموتزارلا درست کند. همان که چند هفتۀ پیش در یک سفر کاری همکارش سفارش داد و به آقای ناتمام تعارفی زد و آقای ناتمام هم قبول نکرد تا وقتی که تقریباَ همۀ نان تمام شده بود و همکارش ته لقمه اش را کنار انداخت و آقای ناتمام یواشکی در دهانش گذاشت و به زمین و زمان و فرهنگ فکسنی تعارف فحش داد که چرا از اول که همین نان گرم و تازه بود نصفش را بر نداشته بود. مخمر فعال و ماست تمام چرب و مقداری هم گشنیز خرید و به خانه برگشت.

بین صبح تا ظهر سه جلسۀ کاری داشت یکی از یکی بیخود تر و وقت تلفکُن تر. تصمیم گرفت امروز همه را روی بلندگوی تلفن می گذارد و حتی لباسش را هم عوض نمی کند و طرف دوربین و مانیتور و لپ تاپ هم نمی رود.

دو قاشق شکر در آب گرم ریخت و رویش مخمر و گذاشت کنار تا فعال شود و کف کند. آرد و ماست و روغن و آب و نمک را مخلوط کرد و کمی ورز داد و مخمر کف کرده را اضافه کرد و  بعد از پنج دقیقه مُشت و مال رویش حوله کشید و گذاشت کنار. گشنیز را شست و ساقه هایش را گرفت و روی تخته خورد کرد با سیر و کرۀ  آب شده هم زد و گذاشت در دمای اتاق بماند. 

جلسۀ اول تمام شد. با تلفن به جلسۀ دوم وصل شد و سلام کرد و کمی غر زد که همه چیز عقب است و تیمش اصلاً خوب کار نمی کنند و خیلی وضع خراب است و همه باید امروز خیلی بیشتر کار کنند تا قبل از آخر هفته که شش ساعت بیشتر به آن نمانده است همۀ این کارها تمام شود. میکروفون تلفنش را خاموش کرد تا بقیه به جلسه ادامه دهند.

ران مرغ بی استخوان و بدون پوست را از یخچال خارج کرد و با چاقوی مخصوص نوک باریکش چربیهای مرغ را گرفت و‌ داخل یک کاسۀ بزرگ گذاشت و رویش کمی روغن زیتون. کشوی ادویه جات را بیرون کشید و شیشه های برچسب زده شدۀ گَرَم ماسالا و زردچوبه و نمک و فلفل سیاه و پاپریکا و تخم گشنیز و زیره و فلفل تُند و پودر هِل را به نوبت چید روی کابینت و با قاشقهای اندازه گیری رنگارنگش به نسبت مناسب مخلوط کرد.

یک نوک انگُشت از ادویه ای که مخلوط کرده بود چشید؛ میکروفون تلفن را روشن کرد و دو تا غُر الکی زد که یعنی من هستم. مقداری فلفل به ادویه اضافه کرد و ریخت روی ران مرغ و حسابی هم زد تا همه جای مرغها قهوه ای شود.

مرغها را تفت داد و گذاشت کنار. پیاز خورد شده را ده دقیقه در همان روغنی که هنوز ادویۀ مرغها داخلش بود سرخ کرد و رب گوجه زد و صبر کرد تا  تیره شود. سیر و زنجبیل رنده شده را روی رب و پیاز پاشید و یک دقیقه هم زد تا بوی مطبوعشان در آشپزخانه بپیچد. شیر نارگیل و سس گوجه فرنگی و یک پیمانه هم آب مرغ را به تابه اضافه کرد. مرغهای تفت داده شده را که حالا خنک شده بودند قطعه قطعه کرد و همین که مخلوط ماسالا شروع کرد قُل زدن زیرش را کم کرد و مرغ را اضافه کرد و در ماهیتابه را گذاشت رویش - ولی یک شیار باریک را کنارش باز گذاشت تا آرام آرام آبش بخار شود و سس کاری کمی غلیظ تر شود.

جلسۀ دوم هم تمام شد. جلسۀ سوم با رئیسش بود و یک مدیر خیلی مهم دیگر. سخت بود جیم شود و سریع یک پیراهن یقه دار پوشید و پرید پشت دوربین و مانیتور اتاق کارش. همه سلام کردند و جمعه بخیر گفتند و مدیر مهم دیگراسلایدهای خیلی مهم و خیلی تجاری خودش را بالا آورد و شروع کرد به لالایی خواندن. آقای ناتمام نوشت که سرعت اینترنتش خوب نیست و صدا خوب نمی رسد و الان از تلفن امتحان می کند ببیند بهتر می شود یا نه - بعد برگشت توی آشپزخانه و از روی تلفن پیغام داد که این خیلی بهتر است و ادامه بدهید لطفاَ.

پیشخوان را تمیز کرد و آرد پاشید و خمیر را در آورد و به گلوله های مساوی تقسیم کرد. تابۀ چدنی سیاهش را روی اجاق گذاشت تا دو تا از نانها را درست کند برای امتحان - که اگر خوب نبود برای شب که مهمان دارد فکر دیگری بکند. گلولۀ خمیر را گرد کرد و با انگشتش - مثل همان ویدیوهایی که صبح تماشا کرده بود - وسط خمیر حفره درست کرد و پنیر موتزارلا را داخلش فشار داد و حفره را بست و با وردنه پهن کرد تا اندازه کف ماهیتابه شود. چند قطره روغن ریخت و خمیر را روی چدن داغ گذاشت و با کفگیر کمی فشارش داد. سه دقیقه اینور و سه دقیقه آنطرف.

رنگش عالی شد. جلسۀ سوم هم با رئیس و مرئوس به خیر و خوشی به آخر رسید و همگی برای هم آخر هفتۀ خوبی را آرزو کردند و رفتند پی کارشان.

همینطور که نان داغ بود با قلم مورویش مخلوط سیر و کره و گشنیز مالید و چشمهایش را بست و نان گرم را در دهانش گذاشت. معرکه بود - از مال رستوران هم بهتر! زیر خورش مرغ را خاموش کرد و پیشخوان را تمیز کرد و یک ظرف دیگر هم خمیر نان درست کرد چون مطمئن بود شب بیشتر از اینها لازم می شود.

حالا نشسته است و فنجان قهوۀ تازه دم در دستش و پنج ساعت مانده است به آمدن خواهر ها و شوهرهایشان. به انتخاب نوشیدنی فکر می کند و پیش غذا - یکی از خواهر ها دسر می آورد.

آقای ناتمام که مدیر خیلی مهمی است و تیم بزرگی هم دارد و خیلی خیلی کار دارد جمعه ها اصلاً کارش نمی آید.


۱۳ شهریور ۱۴۰۵

درجا

 دلم میخواد بتونم روزمره خودم رو طوری توصیف کنم که معلوم نباشه حامله‌ام اما متاسفانه انگار اصلا نمیشه و به هیچی بجز این شرایط نمیتونم فکر کنم. همون پستایی که اوایل نوشتم همشون درباره الانم صدق میکنن. هرچی بیشتر حرف بزنم بیشتر تکراریم و بیشتر غری و کمتر حوصله و بیشتر گرم و عظیم‌تر، همه چیز. زندگیم از همون موقع تا الان اونقدرا فرق نکرده. کی آدم متوجه تغییر تو زندگیش میشه؟ حتی تو جواب نامرئی این سوالمم معلومه حامله‌ام.

اوصاع درهم و برهم

 جمعه ی شلوغی داشتم.

امروز یک خریدی کردم برای خودم که کاملا به ترشح شادی در مغزم کمک کرد و خیلی دوستش دارم.
خرید درمانی کلا در من جوابه گرچه کمی  مصرف گرایی طوره ولی دوستش دارم.
عصری به دیدن مامان و بابا رفتم.
مامان و بابا رو این روزها بیشتر سعی میکنم ببینم.
زندگی طوری می چرخه که نیازها برعکس میشه.
چقدر این واقعیت زندگی واقعیت سختیه
دیدن ناتوانی قهرمان های زندگی ات و پذیرش اون سخت ترین کاریه که به عهده ماست.
مادرم یک سفر یک هفته ای در پیش داره
و ما نگران از وضعیت ایران و پروازها
اصلا تا چند روز آینده بیشتر نمیشه فکر کرد
چقدر زندگی با ابهام پیچیده است.
امروز بخش دوم خریدهای لوازم التحریر پسرک رو انجام دادیم
دوشنبه اولین جلسه در مدرسه برای آشنایی با معلم شونه.
یعنی زندگی شکل عادی داره
یا ما داریم عادی جلوه‌ می دیم !
امیدوار بودم شروع سال تحصیلی بادثبات تری رو تجربه کنیم.
اما اوضاع درهم و برهم است.
خیلی درهم و برهم.


 چله ی دوم - روز چهارم

«دلش می خواست بخوابید ، و خوابید ، آرام خوابید.»

تراس

آره دقیقا مغزم خالیه ، فقط به این فکر کردم که بیام بخونم و اگه شد بنویسم. 
الانم که دارم می‌نویسم صدای سریال مرد همسایه که هر شب میاد تو تراس میشینن تو موبایل نگاه میکنه تمرکزم رو بهم میزنه. 
یا صدای باز کردن آب اون یکی همسایه که تو سطل پر میکنه که بریزه رو تراسش. 
با صدای پنجه‌های سگ همسایه دیگه که از به در میره تو خونه و از یه در دیگه میاد رو تراس . 
اصلا یه بخشی از زندگی‌ها انگار داره تو تراس میگذره . 
همسایه‌ای که لوازم بازی بچش رو گذاشته رو تراس و صدای بچگانه و موسیقی‌های کودکانش که پخش میشه. 
و من که تنها با بی‌حوصلگی با هر صدا فکر می‌کنم هر کدوم از اینها چه داستان ناگفته‌ای دارن.

روز ۹۳ _ سکوت اجباری!

  از صبح حسم این‌طوریه که اومدم توی خونمون، ولی هم‌خونه‌ای‌هام نیستن و خونه خلوت و سوت و کوره :( 

هرکاری خ.پ.ت گفت کردم. نشد که نشد. با چیزهایی که بهم گفت و بهش گفتم، معلوم‌شد خود وبلاگ مشکل پیدا‌کرده و داره اطوار می‌ریزه مثل دفعه‌ی قبل! امیدوارم مثل اون‌دفعه تا فردا برطرف بشه. چون حس خیلی بدی داره برام. نمی‌دونم شاید زیادی حساس شدم اما احساس می‌کنم یه کسی جلوی دهنم رو گرفته نمی‌ذاره حرف بزنم :)

آیدا جونم درباره‌ی دو تا پست اخیر می‌خواستم کامنت بذا رم که نشد. اولاً ببخشید زحمت درست‌کردن فونت افتاد باهات🙈 نمی‌دونستم تغییر می‌کنه با کپی پیست. چون گاهی توی نوت می‌نویسم بعد پیست می‌کنم اینجا و فقط هم با گوشی میام وبلاگ مال همین بوده احتمالاً. از این  :* به‌ بعد سعی می‌کنم مستقیم اینجا بنویسم 

دوم _  چه باحال بود پست توضیحی و روشن‌گری درباره‌ی دراگ و علف و سکس مبسوط :) دمت گرم انقدر قشنگ توضیح دادی :*

راستش این قضیه برای من، مصداق کامل دست ما کوتاه و خرما بر نخیل‌ه  :))  ولی سعی می‌کنم اگر دستم به خرما رسید، به اونی که نباید (مرد) ندم که خودم کیف کنم حسابی 😎😄

نیلی قشنگم با کامنت آیدا و مستانه موافقم. همیشه هم بهت می‌کم تو ماهی خودت رو دست کم نگیر و فرصت بده به خودت. از قشنگی‌ها و هیجان ماجرا هم بیا بنویس. ما خوشحال می‌شیم بخونیمت.

شهاب جان، خیلی ناراحت غم توی صدات و نوشته‌ات شدم. نمی‌دونم چی بگم که سبک‌ت کنه ولی امیدوارم دلت آروم باشه و رو‌به‌راه باشی.

رضا جان مثل همیشه خوشحالم که می‌خونمت و لذت می‌برم. ( مامان وبلاگ شدم باز رضا) ) 

نارنجی جون خیلی احساساتی شدم با پستت و کامنت‌های قشنگ دوست‌هات. 

مستانه جان همین الان تو رو خوندم و نگران‌ت شدم. خوبی؟!

حضور ذهن ندارم باقی پست‌ها رو. شلوغم الان یه کم! ولی دلم برای همتون تنگ شده. امشب جمعه که بود، دیگه نور علی نور شد با این داستان کامنت! حالا خود کامنت چیزی نیستا مهم اون گپ‌و‌گفت بینمونه. این‌که با هم هم‌دردی می‌کنیم یا نظری می‌دیم یا هرچی. 

امیدوارم فردا درست بشه و بترکونیم و چراغ خونمون روشن شه دوباره. 

بوس و بغل از طرف دزیره ❤️

اپیزود هشتاد و هشت

 تو خیابون نگاهم به این پرچم‌چرخونای سیاهپوش بود که یهو چشمم افتاد به مغازه‌ها و دیدم عه! مغازه‌ی دارینوش نیست دیگه. شده وسایل حیوانات خانگی. چقد افسوس خوردم. چه روزای خوبی رو گذروندیم اونجا توی معاشرت با آدما تو دهه هفتاد و هشتاد. برادران معظمی کارای قشنگی کردن توی اون سال‌ها. حیف شد. حیف واقعا

پست موقت

 بچه‌ها، طی تحقیقات دو دقیقه‌ای‌م، وبلاگ رو با برازر Safari باز کردم و کامنت گذاشتم و شد. مشکلش با گوگل کرومه فعلاً. دفعه‌ی قبل هم با سافاری میونه‌ش بهتر بود. امتحان کنین ببینین درست می‌شه؟ من با مک‌بوک‌ام رو سافاری.

پست موقت- رونوشت به سردبیر به قول رضا

 من هم نمی‌تونم کامنت بگذارم. اول فکر کردم ربط به فیلترشکن و گوشی و لپ تاپ داره که نداشت‌. بعد فکر کردم شاید بچه‌های ایران نمی‌تونن کامنت بگذارند که دیدم مستانه می تونه. از آیدای عزیزم تقاضای رسیدگی دارم. ممنونم. بوس و قلب

کمی تا قسمتی غر و ناله (من هم نمیتونم کامنت بذارم)

دیشب شروع کردم به نوشتن درباره‌ی حاملگی و زایمانم، ولی وسطش منصرف شدم. هم یه قسمت‌هاییش واقعاً زیادی پرنسس بودم و هم جنس مشکلاتم طوری بود که نمی‌خوام ویلانل از الان اون کی‌وردها رو توی ذهنش داشته باشه. پس بی‌خیالش بشیم.

پسر هم حالش خوب نیست. امروز مدرسه نرفته. تب نداره ولی بی‌حاله. بچه خسته‌ست. دیروز تست ورزش مهمی داشتن که ثبت میشه در آمار بین‌المللی در مورد آمادگی جسمانی بچه‌های کلاس پنجمی. به‌خاطرش شب قبلش کلی گریه کرد و تا ساعت دوازده خوابش نبرد. وقت‌هایی که خوابش نمی‌بره ناراحت میشه، وقت‌هایی هم که مریض میشه غصه دار میشه. مثل خاله‌ش بد مریضه. «چرا من باید مریض بشم؟ چرا من؟ چرا خوابم نمی‌بره با اینکه خسته‌ام؟ چرا بی‌حالم؟ زندگیم بد شد.»

الان هم بچه زندگیش بد شده چون بدنش به‌خاطر بلوغ، ورزش و سرماخوردگی درد میکنه، شبا راحت نمی‌تونه بخوابه، مجبوره بره مدرسه و دیگه تابستون نیست. روحیه‌ش پایین میفته، شکننده میشه و نیمه‌سوخته شدن کوکی‌های شکلاتیش میشه یه غصه‌ی بزرگ.

من ولی این‌طوری نیستم. وقتی مریضم یا درد دارم تسلیمم. وقتی مجبورم تسلیمم. خودم رو به زور می‌کشونم و میگم تا زنده‌ام مجبورم و همینه که هست. خودم رو می‌سپرم. مثل روز زایمانم که کیسه‌ی آبم ساعت سه صبح پاره شده بود. قبل رفتن به بیمارستان به شکمم نگاه کردم که بادش خوابیده و بچه‌ای که معلوم نیست از اون تو سالم دربیاد یا نه. فکر می‌کردم هیچ کاری از دستم برنمیاد، نه برای جون خودم و نه برای جون بچه‌م. و تسلیم سرنوشت بودم.

بچه امروز خونه مونده و وظیفه‌ی اصلیش اینه که نذاره من به هیچ کاری برسم. از صبح تا ظهر نتونستم یک مطلب بنویسم.

دیشب واقعاً اعصابم خورد بود. با وجود این‌همه تراپی و مطالعه و کوفت، هنوزم درگیر اون تصویر پرنقصی هستم که از بیرون دیده میشم. دیشب باز احساس شدید حماقت و دست‌وپاچلفتی بودن داشتم. اگه بخوام ریشه‌یابی کنیم، به روابط مادر و پدرم برمی‌گرده که بابا مامان رو به‌خاطر سوتی‌هاش مسخره می‌کرد و گیر می‌داد بهش و چندین بار اینو بهش می‌گفت. بعدتر هم در دهه ی بیست سالگی توسط همسر اولم خیلی مسخره شدم و در اقشار مختلف جامعه‌ی ایرانی، من همیشه جزو کسخل‌ترین‌ها به حساب میومدم.

 چرا دیشب این‌طوری شدم ولی شبای دیگه راحت بودم. چون رفتیم مرکز خرید. شلوغی و سروصدا منو گیج و خسته می‌کنه. گفت ممکنه کل خانواده‌ش اونجا باشن، خواهر و پدر و مادر و دخترا. این بدترین چیزیه که می‌تونه منو به‌هم بریزه. قرار گرفتن در شرایط اجتماعی یهویی و لزوم عکس‌العمل مناسب در لحظه. چیزیه که من توش خوب نیستم. آخرین تجربه‌ی این‌طوری‌م مربوط به چند سال پیشه و شاید الان بتونم راحت برخورد کنم. چرا این‌قدر خودمو می‌ترسونم؟ مرد گفت بالاخره که باید روبه‌رو بشی باهاشون. گفتم هر چی دیرتر بهتر.

من کلمات انگلیسی رو بعضاً اشتباه تلفظ می‌کنم. این موضوع همیشه بوده چون بیشتر می‌خونم تا گوش بدم. کلمات رو اون شکلی که دوست دارم می‌خونم. کلمات فنلاندی رو هم خیلی زیاد اشتباه تلفظ می‌کنم، اون جاهایی که حرف «ایووو» داره که در زبون ترکی هست و «اوو یی» هست که قر و قمیش داره، مثل اینها که غلیظ میگن «کونی». و من اونو خوب تلفظ نمی‌کنم و معنی کلمه به‌کل فرق می‌کنه. وقتی آروم و مسلطم می‌تونم حرفهام رو با اون عباراتی که می‌دونم درسته بگم .میتونم دهنم رو هم اونطوری اووو طوری کنم . وقتی دورم شلوغه و تمرکز ندارم، از دستم درمی‌ره و کنترل  ندارم.

این‌ها منو اذیت می‌کنه و هی فکر می‌کنم مرد داره حرص می‌خوره. در حالی که اون، این‌طور که از حرف‌هاش و رفتارش معلومه، در یه فاز دیگه‌ای سیر می‌کنه. خب منطقیش هم همینه. اون از روز اول منو که دیده، لهجه و مدل حرف زدن منو دیده و لابد اوکی بوده دیگه. من چرا باید این‌قدر به خودم سخت بگیرم؟ مگه من نقطه‌ضعف‌هاشو نمی‌بینم؟ مگه خودش این‌قدر آسیب‌پذیری‌هاشو صادقانه رو نکرده؟ من قرار بوده پرفکت باشم مگه؟ مگه اون پرفکته؟

تصورات نادرست و غیرواقعی در مورد خودم دارم. دیشب گفت: «من برای تو با سلیقه‌ی خودم لباس سفارش دادم، حالا تو برای من کفش و لباس انتخاب کن.» منم باز هول شدم گفتم: «من خیلی بی‌سلیقه‌ام در زمینه‌ی لباس مردونه.» خب چرا گفتم؟ مستقیم رفتم سوپردرای و قشنگ‌ترین بافت نازکی که رنگش و مدلش بهش می‌خورد رو برداشتم که عالی بود. بعد هم بردمش اسکچرز که گفت تا حالا پاشو اونجا نذاشته چون فکر می‌کرده بی‌کیفیت و ارزونه. کفش پیاده‌روی خوشگل و راحتی براش پیدا کردم، صد و بیست و پنج یورو، تا دیگه به اسکچرز عزیزم نگه بی‌کیفیت.

اگه در یک کانتکست دیگه‌ای به‌جز فضای فنلاندی بودیم، فکر می‌کنم طرف به من می‌گفت: «چرا این چیزا رو در مورد خودت میگی؟ یه چیزیت میشه‌ها!» ولی اینجا فرهنگ خاکی بودن و فروتنی خیلی رایجه و خود مرد هم همین‌طوریه، برای همین تابلو نیست. مشکل خودمم که همش از خودم دارم حرص می‌خورم. تصویری که از خودم دارم مخدوش و پر از عیب و ایراده.

این دفعه همش حرفای منفی زدم. ذهنم مغشوشه و اوضاع اطرافم یکم نامیزونه. شاید پی‌ام‌اسه. کلی چیزای شیرین و قشنگ هم دارم تجربه می‌کنم که در ژورنال خودم مینویسم. اگه خواهان داشته باشه، اینجا هم میگمشون. 

کامنت‌های وارده

پست دیروزم رو برای دو نفر فرستادم. صبح که پا شدم دیدم بلیط بخت‌آزمایی‌مون برده: ۱۲ دلار و ۷۵ سنت. ولی وقتی کامنت‌های دوستام رو خوندم، فهمیدم بخت اصلی‌م رو جای دیگه برده‌ام.

دلم خواست بذارمشون اینجا، کنار کامنت‌های شما، که یادم بمونه نوشته‌هام می‌تونن من رو به اونایی که دوستشون دارم نزدیک‌تر کنن. که شاید باید پست‌های بیشتری رو برای مخاطب‌های خاص خودشون بفرستم.

اولی نیره بود. معرفی حضورتون که هست؟ با هم کلاس خط می‌رفتیم و حالا خیلی ازم دوره.

اینقدررررررر بلند گریه کردم که مجبور شدم از آفیس برم بیرون. تو خیابون همین جور گریون رفتم تو کتابخونه و لا‌لوی کتاب‌ها بالاخره اشکم بند اومد.
دقیقا نمی‌دونم برای چی گریه می‌کردم.
نمی‌دونم چی بود ولی یه سدی یه جای ذهنم/دلم شکسته شد و اشکم سرازیر شد.
انگار انگشت گذاشته بودی رو تریگر پوینت.
نمی‌دونم برای چی؟ برای استاد؟ برای نوجوونی؟
برای عمارت برای اون صحنه و تحربه که دیگه تکرار نمی‌شه؟
یا عکس‌العمل طبیعی بدنه که وقتی منتالی در جایی قرار می‌گیره که صد‌درصد از زمان و مکان فعلی دوره؛ این عدم تقارن به صورت اشک می‌اد بیرون تا تو رو به ریالیتی برگردونه.
نوشته ات خیلی خوب بود
خوشنویسی رزمه؟ یا کن‌دو هنره؟ یا هردو هردو؟


 آیاکا دوستم توی کلاب که از وقتی چشم باز کرده کن‌دو کار کرده. چند بار قهرمان ژاپن بوده. همه تو کلاب آرزو دارن یه روز مثل اون بشن. 

سلام یاسمن 😊
ببخشید که از جی-پی-تی کمک گرفتم 🫣 چون واقعاً می‌خواستم مطمئن بشم می‌تونم حسم رو درست بهت منتقل کنم!!! 
وقتی نوشته‌ات رو خوندم واقعاً خیلی تحت تأثیر قرار گرفتم. 
من تو رو توی تمرین می‌بینم، ولی خوندن نوشته‌ات باعث شد چیزهایی از نگاهت به کِن‌دو رو بفهمم که از بیرونِ تمرین لزوماً دیده نمی‌شن. موقع خوندنش، تمرین کردنت جلوی چشمم می‌اومد و یه زیبایی خاصی توی طرز نگاهت به کِن‌دو حس کردم. 
بیشتر از همه، بخشی که درباره‌ی «نفس کشیدن» نوشته بودی برام جالب بود. نمی‌دونم از قبل می‌دونستی چقدر مهمه، یا خودت در طول تمرین بهش رسیده بودی. ولی تنفس واقعاً یکی از اون بخش‌های مهم و نامرئی کِن‌دوئه. 
توی کِن‌دو، وقتی بتونی در حالی که ذهن و بدنت رها و بدون تنشه تکنیکت رو اجرا کنی، حریف سخت‌تر متوجه می‌شه که می‌خوای حرکت کنی. در عین حال، ضربه‌ات هم تیزتر می‌شه. البته خود من هم هنوز دارم روی این موضوع کار می‌کنم. 
پدرم از وقتی بچه بودم همیشه بهم یاد می‌داد که بازدم کمک می‌کنه تنش اضافه‌ی بدن رو رها کنی. 
توی ژاپن یه اصطلاح داریم که می‌گه: «نفسِ حریف رو بدزد
یعنی اگه بتونی نفس کشیدن حریفت رو حس کنی، کم‌کم حرکت‌هاش رو هم می‌خونی. و وقتی حرکت‌هاش رو بخونی، حتی می‌تونی حس کنی توی ذهنش چه می‌گذره. 
برای همین چیزی که واقعاً من رو تحت تأثیر قرار داد این بود که تو خودت، از دل تمرین‌های روزمره‌ات، به این چیزها رسیده‌ای. نه فقط چون کسی با کلمه بهت یاد داده، بلکه چون با بدنت حسشون کردی و خودت کشفشون کردی. 
من خوش‌شانس بودم که در ژاپن به دنیا اومدم و فرصت‌های زیادی داشتم که از استادهای مختلف کِن‌دو یاد بگیرم. احتمالاً تو نسبت به من فرصت‌های کمتری داشتی و محیطی که برای یاد گرفتن کِن‌دو در اختیارت بوده هم محدودتر بوده. با این حال، با نگاه کردن، فکر کردن و بارها و بارها تمرین کردن، کم‌کم داری به لایه‌های عمیق‌تر و معنای واقعی کِن‌دو نزدیک می‌شی. 
به نظرم این واقعاً خیلی ارزشمنده. خوندن نوشته‌ات باعث شد خود من هم دوباره بعضی چیزها رو ببینم و بهشون فکر کنم. با این‌که سال‌های زیادیه کِن‌دو تمرین می‌کنم، نوشته‌ی تو برای من هم خیلی معنا داشت و واقعاً ازش چیز یاد گرفتم.

خطوط الآن

از صبح همین‌طور مدام صدای دوره‌گردهای کهنه‌خر از بلندگو در کوچه می‌پیچد و سکوت روز تعطیل را برمی‌آشوبد.

آخرین بار که صدای خریدار آب‌گرم‌کن خراب عین یک موج سینوسی‌ی میرا دامنه‌اش به اوج می‌رسد و بعد دور می‌شود، کتاب را بی آن‌که نشانی میان صفحه‌ی باز آن بگذارم، روی کاناپه رها می‌کنم و به پشت پنجره می‌روم. در کوچه، «ماه‌پیشونی» از مدخل خانه‌ی هم‌سایه بیرون می‌آید و پشت سر او چهار توله‌ی کوچک سفید-خاکستری بیرون می‌آیند.

- مگه همین ده دوازده روز قبل نبود که تو کوچه ماه‌پیشونی رو دیدی که شکم‌اش بار داشت؟

«ماه‌پیشونی» یکی از گربه‌های رهای محله است که موهای تمام بدن‌اش سفیدرنگ و تنها باریکه‌یی از موها روی پیشانی‌اش مثل یک هلال به رنگ مشکی‌ست.

از پشت پنجره رو به داخل می‌چرخم. برمی‌گردم سمت کاناپه و «هشت کتاب» را برمی‌دارم و تصادفی بازش می‌کنم:
«مرغ مه‌تاب
می‌خواند.
ابری در اتاق‌ام می‌گرید.
گل‌های چشم پشیمانی می‌شکفد ...»
و الخ.

دیگر نیازی نیست با صدای بلند خواندن را ادامه دهم. در زاویه‌ی مقابل هال، «مامان» با صورت استخوانی و پوست چروک‌افتاده‌اش نشسته روی مبل و دست به سینه به خواب رفته است.

کتاب را کنار می‌گذارم و مشغول نوشتن می‌شوم:

- چه می‌نویسی؟
- همین خطوط را که ...


پی‌نوشت: نمی‌دانم چرا، اما هر چه می‌خواهم برای دیگر نوشته‌ها نظری بنویسم، کوشش‌هایم بی‌نتیجه است.

چند نکته‌ی فنی برای دزیره، کاترین، و دیگران

بچه‌ها وقتی پست‌تون رو پابلیش می‌کنین، یه دور وبلاگ رو تو فرمت وب باز کنید و چک کنید فرمت نوشته‌تون درست باشه. فونتش تاهوما باشه، و سایز فونت و فواصل بین خطوط با بقیه‌ی پست‌ها یکی باشه.

دزیره، هر بار من اینو برات درست می‌کنم، ولی دیگه خودت درست کن زین‌پس:

اگر از بیرون کپی پیست می‌کنید، بعد از نوشتن متن، همه‌ی متن رو سلکت آل کنید، در قسمت Font Type، گزینه‌ی Defualt Font رو انتخاب کنید، و در قسمت Font Size، گزینه‌ی Normal رو انتخاب کنید. 

کاترین، این ایراد توی پست‌های تو وجود داره:

دیفالت پاراگراف‌بندی تمپلیت راست به چپه. ولی مثلاً پست‌های کاترین از وسطاش چپ به راست می‌شه. دوباره برای این‌که این اتفاق نیفته، کل متن رو سلکت آل کن، در قسمت پاراگراف، Right align رو انتخاب کن و بعد از پابلیش چک کن متنت درست و از راست به چپ باشه.

و کلاً:

وقتی متن‌تون تموم می‌شه، حواس‌تون به این باشه که ته متن الکی اسپیس اضافه نباشه. درواقع اگه چندتا اینتر زدید، بک‌اسپیس بزنید و اون علامت چشمک‌زن طوسی رو بیارید ته متن، بعد از کلمه و نقطه‌ی آخر. این‌جوری دیگه بی‌خودی ته پست‌ها فضای سفید نخواهید داشت و وبلاگ دچار شلختگی بصری نمی‌شه.

و کلاًتر، اگه جایی گیر کردید، و اگه از چت جی‌پی‌تی پرسیدید و بازم به نتیجه نرسیدید، از من بپرسید بهتون یاد بدم.


پی‌نوشت: ستاره، اگه می‌خوای اسمت رو عوض کنی و بلد نیستی، بگو من برات درست کنم.

پی‌نوشت ۲: نیلی، تو هم فواصل بین خطوطت رو هربار من باید درست کنم.

۹۳ از ۱۲۰

امروز بالاخره یک ساعتی توی کافه نشستم به وبلاگ خوندن. چندروز پیش توی یکی از کامنت‌ها درباره‌ی تجربه‌ی سکس روی علف نوشته بودم و دزیره یه چیزی گفته بود تو این مایه‌ها که یادم باشه امتحان کنم. و امروز بعد از خوندن کامنت‌هاتون درباره‌ی علف، احساس کردم لازمه به‌صورت اورژانس به یه سری نکات* اشاره کنم. (حالا انگار همه علف‌به‌دست نشسته‌ن رو مبل، منتظر من!)

پیش‌نوشت: ین‌ها صرفاً بر اساس تجربه‌ی شخصی خودمه و ممکنه برای دیگران این‌جوری نباشه. 
پیش‌نوشت ۲. من کلاً در مواجهه با دراگ، آدم خوش‌فازی‌ام. قلق خودم دستمه و می‌دونم با هر کدوم، چه‌جوری می‌شم. تا حالا هم تریپ بد نداشته‌م. این نکته‌ی مهمیه.

علف برای من یه کاتالیزوره. به عنوان یه آدم کنترل‌گر، علف باعث می‌شه اون قسمت کنترلر ذهنم خودشو رها کنه و بی‌پروا بشم. یه خاصیت کاملاً فیزیکی هم روی من می‌ذاره. حساسیت پوستم رو بیشتر می‌کنه. اینه که جی‌‌اسپات‌های بیشتر و متنوع‌تری ایجاد می‌کنه برای رسیدن به ارگاسم. و خاصیت دیگه‌ش هم اینه که تقریباً هربار، به جای ارگاسم ساده، بی‌هیچ تلاش اضافی مالتیپل‌ارگاسم رو تجربه می‌کنم. هربار نون سنگک برشته با کنجد اضافه. به هر زنی هم توصیه کردم، راضی بوده. 

ولی هم‌زمان، باز بر اساس تجربه‌ی شخصی، ترجیح می‌دم پارتنرم (مرد) علف نکشه. اثر معکوس می‌ذاره روی بدن آقایون. نون سنگک خمیر یا فریزری. ضمن این‌که من اغلب دوست دارم خوی واقعی آدمه رو ببینم حین سکس. لذا برای مردها حتی کُک رو هم دوست ندارم. با این‌که خاصیتش اینه که ارگاسم آقایون رو به تأخیر می‌ندازه، اما اگه طرف ماجراجویی نداشته باشه تو سکس، اون‌همه تایم اضافه بیشتر از لذت، حوصله‌ی آدمو سر می‌بره و بیشتر باعث دردسره تا لذت.

و چیزی که برای من از همه‌چیز مهم‌تره روی علف، موزیک درست (مثلاً برای من نیکلاس جار اغلب جوابه) و نور کم و شراب مرغوب و امبیانسه. درواقع لذتم برآیند این تصویر سینمایی و علفه، نه صرفاً علف تنها. 

یه‌بار یکی بهم گفت چرا دوست داری قبل از سکس علف بکشی؟ دلم می‌خواد sober باشی. گفتم دود، اگه های نباشم که باهات خوابم نمیاد که. و این خیلی واقعیه توی من. مردها اغلب اینو اشتباه می‌گیرن، فکر می‌کنن به ذات الکل یا دراگ علاقه دارم. نه عزیزم، واسه اینه که بتونم چند ساعت تحملت کنم.

*پانوشت: یه‌بار فرزندم ازم دستور پخت خورش کرفس رو گرفت. براش وویس گذاشتم. فرداش اومد گفت خورشم بوی گوشت می‌داد، مال تو نمی‌داد. گفتم بعیده‌ها، موقعی که گوشت رو با پیازداغ و زردچوبه تفت می‌دی، بعد هم موقع پختنش چندتا برگ بو می‌ریزی توش، بوی زهم نمی‌ده دیگه. گفت وا، خب پیازداغ و زردچوبه و برگ بو رو نگفته بودی توی وویسِت. گفتم چون اونو بدیهی فرض کرده بودم که هرکی می‌خواد خورش بپزه، می‌دونه باید گوشت رو اون‌جوری تفت بده. گفت من نمی‌دونم مادر.
از اون موقع به بعد، هر سؤالی ازم می‌پرسه -ولو درباره‌ی نجوه‌ی تمیزکردن آینه باشه- می‌گه پیاز و زردچوبه‌ش رو هم بگوها. 
حالا پیازداغ زردچوبه‌ی علف هم اینه که فقط خودتون بکشین، به پارتنرتون (اگه مَرده) ندین.

یکی از همین پنجشنبه ها

پنجشنبه ها بعدازظهر روبرویش می نشیند در سکوت؛ پای صفحۀ شطرنج؛ سفید مهره. و هرهفته به او می بازد.

به صورتش نگاه می کند که میانسال است و معمولی. از این صورتهایی که هزار بار ملاقاتش می کنی و به یادش نمی سپاری و باز ملاقاتش می کنی و به یادش نمی آوری. اصلاح کرده است و موهای مرتب کوتاهش را خوابانده است به یک طرف. پوست گونه هایش یک جایی است بین چروکیدگی و شادابی جوانی. چشمهای کوچکش برقی ندارند و خسته اند و توخالی. کم شباهت نیست به صورت و شکل و شمایل خودش. هیچ وقت حرفی نمی زند. هر پنج شنبه همین ساعتها قبل از او پای میز آماده نشسته است و بعد از بازی هم به پُشتی صندلی تکیه می دهد و آرام می نشیند. بعد از این همه سال نه رفتنش را دیده است و نه آمدنش.

گاهی بازی را با وزیرش باز می کند و گاهی با فیل چپ. گاهی شاه و قلعه می کند و گاهی با اسب حمله می کند. و هر بار و هر هفته بازی را می بازد. سالهای اولی که تازه مهره ها و حرکتهایشان را یاد گرفته بود از بازی و سرگرمی موقتش لذت می برد و در‌هر‌نوبت فقط به همان حرکت فکر می کرد و هر بار که به او می باخت فکر می کرد دفعه بعد بیشتر حواسش را جمع می کند و بالاخره یک روز - یکی از همین پنجشنبه ها - او را کیش و مات می کند. چند سال است که از اول هفته و در تمام هفته به حرکتهایش و مهره هایش و احتمالات و تصمیمات و انتخابهای خودش و واکنشهای او فکر می کند و هر بار تمام حواسش را جمع می کند تا از اشتباهات هفتۀ قبل پرهیز کند. و هر بار و هر هفته بازی را می بازد.

سالهای اولی که  تازه مهره ها و حرکتهایشان را یاد گرفته بود بی پروا و بی دغدغه با اسب حمله می کرد و با فیل وزیرش را می زد و سربازهایش را یکی پس از دیگری فدای شاه سفید می کرد و هر مهرۀ سیاهی را که می گرفت مشتهایش را گره می کرد و به اوج می رسید از هیجانِ یک لحظه . از هیچ باختی معذب نمی شد چون همیشه هفتۀ بعدی بود و بازیهای بعدی که مطمئن بود از این هفته بهتر پیش خواهد رفت. 

چند سال است که پنجشنبه ها را می شمارد. و هر بار می داند که یکی از این بازیها - یکی از همین پنجشنبه ها - آخرین بازی است و آخرین نبرد  است با او که همیشه روبرویش در سکوت نشسته است و همیشه بوده و هست  و جایی نمی رود.

پنجشنبه ها بعد از ظهر سر میز شطرنج می نشیند در سکوت ومی جنگد با او که با خودش کم شباهت نیست و هر باربه او می بازد. هر پنجشنبه نزدیکتر می شود به آخرین بازی. می داند که امروز بعدازظهر یا هفتۀ بعد یا یکی از همین پنجشنبه ها تمام می شوند مهره های سفیدش. و صفحه سیاه می شود و دیگر از جایش بلند نمی شود، تا ابد، در سکوت؛ روبروی او که قیافه اش معمولی است و با خودش کم شباهت نیست.


شعر گفتاری اجرایی

 یادم نیست اولین‌بار چطور به تدتاک If I should have a doughter رسیدم. اپ تد رو روی گوشی‌ داشتم و گاهی وقتی داشتم اتاقم رو مرتب می‌کردم یا یه موضوعی برام جالب بود، یه سخنرانی نگاه می‌کردم. شاید اسمش تو لیست  پربازدیدترین تاک‌ها توجهم رو جلب کرد. به هر حال از اون موقع به Sarah Kay و spoken word poetry علاقه‌مند شدم. اگر دختری داشته باشم رو سالی سه چهار بار و گاهی هم می‌افتم رو دور و بقیه شعرخوانی‌های سارا رو تو یوتیوب نگاه می‌کنم. می‌گم شعرخوانی، چون حالا کتاب آخرش که به خواسته بک، برای تولدش براش هدیه گرفتیم پیشمه و می‌تونم بخونمشون، اما حسش اصلا شبیه اجراهاش نیست. معنی بعضی کلمه‌ها رو نمی‌فهمم یا نمی‌دونم با چه لحنی باید بخونم. شعر گفتاری که به گفته گوگل شعر اجرایی هم ترجمه می‌شه، نصف لذتش با اجرای خوب اتفاق می‌افته.

حین نوشتن چندخط بالا اسمش رو تو اپ تد سرچ کردم و دیدم یه ویدیوی جدید داره و می‌خوام برم قبل خواب ببینمش.

۱۲ شهریور ۱۴۰۵

روز ۹۲ _ پنج‌شنبه‌ی بورینگ من

یه پیرهن مشکی کوتاه یقه هفت پوشیدم. موهام رو گوجه‌کردم بالای سرم چون پشت پیرهنه هم یقه هفت باز بود. دو تا گوشواره‌ی آویز بلند انداختم و رژ جیگری تیره‌زدم. خیلی به‌خودم نرسیدم. حوصله‌ام نیومد. قهوه‌ام رو خوردم و با دخترک راهی تولد دوستش شدیم.

با‌این‌که ظهر یه چرتی زده‌بودم ولی اصلا و ابدا سر‌حال نبودم. یه خوابی دیده‌بودم که هنوز هم از تو جونم بیرون نیومده.

خدا‌روشکر وقتی رسیدیم غروب شده بود و توی روف‌گاردن باد خوبی میومد. یه‌کم پیش دخترها نشستیم و بعد رفتیم پایین. نور خونه خیلی زیاد بود. من اصلاً عادت به این‌همه چلچراغ روشن کردن ندارم. چشمم رو می‌زد. 

لبخند می‌زدم، حرف می‌زدم اما سرحال نبودم. همه فهمیدن و هی ازم می‌پرسیدن چی شده و من با لبخند توضیح می‌دادم که چیزی نیست و سرم درد می‌کنه و فلان. 

فکر‌کن وسط مهمونی رفتم کمک صاحب‌خونه پیراشکی سرخ ‌کردم. آشپزی همیشه برای من تراپیه.

واسه سیگار رفتم روف و یه گوشه‌ی دنج و دور، روی یه سکو نشستم و شهر رو تماشا‌کردم. هوای تهران غبارآلود بود اما باد خوبی میومد. دخترک گفت برگرد از پشت سرت عکس بندازم ازت. دست‌هام رو گذاشتم لبه‌ی نرده‌های پشت‌بوم و به‌سمت راست نگاه کردم و مثلاً از دور مشغول تماشای شهر شدم. 

عکس قشنگی از آب دراومد. تتوی خطی پشت گردنم وسط اون یقه‌ی جناقی باز قشنگ شده و معلومه. 

:هفت سال پیش این تتو رو زدم. به یونانی نوشته

"ζούμε στα όνειρά μας"

 "ما تو رویاهامون زندگی می‌کنیم". چون من واقعاً تو رویاهام زندگی می‌کنم! 

همیشه می‌گم زندگی یه یونان  به‌ من بدهکاره چون اسمم هم یونانیه و از بچگی هر‌چیزی درباره‌ی یونانه دوست‌دارم. 

پنج‌شنبه‌ی عجیبی بود. تو ماچ بورینگ. نمی‌خواستم بیام بنویسم. دلم نیومد :)