۳۰ مهر ۱۴۰۵

سوء استفاده از زبان مادری ، همین الان

 دراز کشیدم روی تخت و وبلاگ میخوانم. پسرم با سه تا دختر دارند قایم باشک بازی میکنند. در بسته است و صداهایشان را جسته گریخته میشنوم که به فنلاندی همه شان حرف میزنند. یهو صدای بلند پسرم به فارسی : مهسا من میدونم تو کجا قایم شدی خیلی جای خوبیه ،جاتو یکم عوض کن که این دو تا  نفهمن چون من میخوام دفعه ی بعدی اونجا قایم شم !:))) 


هلپ می

 یه سوال خیلی مهم دارم که میخوام نظرتون رو در موردش بدونم ؟

با افسردگی ، بی انگیزگی آدم های خیلی نزدیک به خودمون که در ارتباط هر روزه باهاشون هستیم چه کنیم ؟  افرادی که دارو هم گرفتن  ؛ ولی گاهی حال انجام یه کار ساده رو هم ندارن ، مثلا زباله ها رو بیرون بردن ، یه خرید ساده رو تنهایی رفتن ، یه فیلم  یا سریال رو با تمرکز ببین و انتهای سریال اگر کلیت موضوع رو ازشون بپرسی بتونن توضیح بدن؟! 

پ . ن : داستان حسن کچل که بچه بودیم تلویزیون نشون میداد ؛ به نظرتون حسن  بیشتر علائم افسردگی نداشت تا تنبلی ؟!

بلاتکلیف، نه کم‌تر نه بیش‌تر

بالغ بر ۱۸ ساعت از ۲۱ ساعت بین مبدأ و مقصد رو خوابیدم. الان بدون بلیط برگشت، دراز کشیدم تو هتل فرودگاه.

مامان سین، بعد از این‌که حرص خورد که چرا برای ۱۰ ساعت هتل گرفتم، روی تخت خوابیده.

عکسش رو برای سین فرستادم. روش ریپلای کرد: «چرا من رو آوردی این‌جا؟» و خطاب به من: «کمونیسم رفت و ما بیداریم!»

روز ۱۴۱ _ رهرو منزل عشق

 نیم‌ساعت پیش میم برام نوشت کجایی؟ گفتم رو فرش نشستم لای یه‌عالمه لباس اتویی و دارم رادیو دیو گوش می‌دم و اتو می‌کنم! چطور؟ گفت هیچی می‌خواستم ببرمت تو خیابون ازت عکاسی کنم! پروانه‌ها پر زدن تو دلم و قلب‌قلبی شدم. منی که عشق مدل نقاشی و عکاسی‌ام دیگه مردم از خوشی ولی گفتم باید مثل کوکب خانوم که زن مرتب و پاکیزه‌ای بود، بشینم لباس‌ها رو اتو کنم، وسطاش پاشم ته‌دیگ سیب‌زمینی طلایی بذارم و قیمه‌‌بادمجونی که واسه ناهار بار‌گذاشتم رو سرو‌کنم. گفت ای بابا! باشه. پس باهات هماهنگ می‌کنم.

شب خونه‌ی نون دعوتیم. تولد شوهر اون و مرد، یه روز فاصله داره و هر سال، خونه‌ی یکی‌مون مهمونی می‌گیریم. بهش زنگ‌زدم و گفتم واسه‌ش سالاد میارم و احتمالاً باقالا‌قاتوق. الف و مرد خیلی به‌عنوان مزه دوست‌دارنش می‌خوام واسه اون دوتا و به افتخار تولدشون بپزم.

مرد از اون آدم‌هاییه که تولد‌پرسن نیستن. برعکس من که عاشق روز تولد خودم و بقیه‌ی آدم‌هام. تا همین چند‌سال پیش، خیلی کارها می‌کردم براش. مثلاً نصف‌شب روی لیبل کوچیک رنگی تولد مبارک می‌نوشتم و قربون‌صدقه‌ش می‌رفتم و ماچ و موچ. رو یکی دوتاش هم وعده‌ی یه کادوی نصف‌شبی خوب و مبسوط تو رخت‌خواب می‌دادم تا دیوونه بشه که باید تا شب صبر‌کنه. لیبل‌ها رو از روی گوشی کنار دستش می‌چسبوندم تا رو آینه‌ی دست‌شویی  و حمام و یخچال و دم‌در. مثل حسن کچل! یه کم خوشش می‌ومد و تشکر می‌کرد. اما تایپش نیست واقعاً. اشکالی هم نداره. خب روز تولدش خیلی واسش مهم نیست دیگه. کلاً نمی‌خواد دادار‌دودور داشته باشه. لیبل‌ها رو  دیگه ننوشتم فقط بوس و بغل تولدی و مهمونی کوچیک با رفقا و کادوی اختصاصی آخر شب موند تو پکیج تولد. 

امسال که هنوز کادوش رو هم نخریدم. نمی‌دونم  چرا. نه که نخوام اهمیت بدم اما ناخودآگاه زیاد اهمیت ندادم. وقت هم نداشتم و حال خودم  هم ردیف نیست. هنوز سردرگمم. اونم مثل همیشه نزدیک اما دوره. دورتر هم شده. بس‌که بیش‌تر از قبل تو لاک خودش فرو‌رفته.‌ بس‌که خسته‌ست و لابد اونم مثل آقای ناتمام و خیلی از مردهای دیگه، نمی‌رسه زیاد واسه دل خودش وقت بذاره. البته نه که اصلاً نره‌ها. با دوستاش باغ و این‌ور اون‌ور و رستوران می‌ره اما کم‌تر شده. بیش‌تر وقت‌ها ساکته و حرف نمی‌زنه تا آدم بفهمه چه‌کار می‌تونه براش بکنه. واسه همین فاصله‌ زیاد‌تر می‌شه. تفاوت‌هامون هم بی‌تاثیر نیست. تازگی‌ها با یه دست چندتا هندونه هم تو کار برمی‌داره و به خودش استرس زیاد می‌ده. مثل همیشه هم هیچ نظر من رو نمی‌پرسه و کار خودش رو می‌کنه.

 یه وقتایی مثل پریروز صبح، وقتی کنارم خوابه می‌بینم چه مظلومه قیافش تو خواب. چه آرومه. انگار نه اتگار که این آدم می‌تونه به‌راحتی و در عرض پتج دقیقه، به جنون برسه و اون حرف‌ها  رو بزنه و اون کارها رو بکنه. کلاً وقتی خوابه فکر می‌کنم یه آدم‌ دیگه‌ای می‌شه. وقتی خوابه همه‌چیز یادم می‌ره و بیش‌تر می‌بخشمش و دوسش دارم. پریروز هم داشتم نگاهش می‌کردم. به همینا فکر می‌کردم. شروع کردم با انگشت‌هام پوست گردنش رو نوازش کردن. بعد که تکون خورد، چشم‌ها و لب‌هاش رو خیلی جنتلی بوسیدم. به‌زور خودم رو جا دادم توی بغلش و لبام رو گذاشتم تو گودی گردنش. داغ شد و گفت دیرمه چند جا بیرون کار دارم. گفتم مثلاً ماشینت خراب شده و دیرتر می‌رسی به جاهایی که باید بری. دستش رو برد دور گودی کمرم و من رو  محکم چرخوند به سمت خودش و ماشینش خراب شد و دی‌تر رسید!

تو پست‌های امروز که حرف عشق و عاشقی و بغل شد، واسه همه گفتم و نوشتم. این‌جام می‌گم که من تو تمام عمرم عاشق بودم. یا عاشق بودم یا یه چیزی از عشق تو وجودم حضور داشته. یا غمش یا خودش یا یه چالشی چیزی. خوشم میاد که این‌طوریم. خوشم میاد تو زندگی به این چیزها اهمیت می‌دم و با چنگ و دندون حفظش می‌کنم. ناراحت آدم‌هایی می‌شم که مثل میم و ب و خیلی‌های دیگه از سکس و پارتنر و حوصله نداشتن‌شون می‌گن. که این‌چیزها رو بوسیدن و گذاشتن کنار. که عشق و رابطه براشون به کل تموم شده و بی‌معنیه. حالا شاید خودشون راحتنا و اوکی هستن با این قضیه. ولی من دایه‌ی مهربون‌تر از مادر می‌شم و تشویق‌شون می‌کنم هم مردها رو هم دوستای خانوم رو.

تصویری که از زندگی و سکس و عشق و آغوش تو سال‌های بعد زندگی‌م دارم هم تصویر و تصور خوبیه. دلم نمی‌خواد به عد‌دها فکر کنم. واسه من اون شور و عشق زندگی و هیجاناتش قشنگه با تمام غم‌ها و مشکلات و نارحتی‌هاش. به‌نظرم دهه‌ی پنجاه از این هم بهتر می‌شه. خواهیم دید چه خواهد شد... 

پ.ن: امروز همش این بیت حافظ رو می‌خوندم که می‌گه:

رهرو منزل عشقیم و ز سر‌حدّ عدم

تا به اقلیم وجود، این‌همه راه آمده‌ایم

اپیزود صد و سی و دو

 امروز باید نقاشی رو کامل کنم و یه سری به مامان‌بزرگ بابابزرگ بزنم که تنهان چون مامان و خاله اینا سرماخوردن و یه سالاد درست کنم و شب با خودم ببرمش تولد. امروز غیر از اینکه الان ظهره و من فقط قسمت سفارش آنلاین سبزیجات رو انجام دادم و باقی هنوز انجام نشده، مشکل زمان، مشکل خاصی نیست. میشه با کله حوله‌پیچی شده هم نقاشی کرد هم سالاد رو آماده کرد.

فردا ولی یه سمت شهر باید برم بیمارستان ملاقات مریض و سمت دیگه‌ی شهر برم مهمونی که قراره ساعت سه شروع بشه، همون ساعتی که ملاقات بیمارستان هم شروع میشه و اینکه هر دو رو باید برم و در یک زمان، در دو مکان باشم یه کمی سختمه. 

اشکال نداره به نظرم میتونم یه ظرف سالاد هم برای فردا درست کنم و بزنم زیر بغلم برم بیمارستان و بعدش ببرم مهمونی و برای تاخیرم ازشون دلجویی کنم. یه لباس عوض کردنم دارم دیگه. هرچی بخوام بپوشم که نخوام عوض کنم، برای بیمارستان زیاد میشه، برای مهمونی کم.

رانندگی کردن و ماضین داشتن این‌وقتا به درد میخوره که میشه به جای کمد و اتاق تعویض لباس هم ازش استفاده کرد. 

بریم ببینیم تا کجا به کارام میرسم.

پست به‌مثابه اخبار صبحگاهی میان‌وایت‌‌هازی مرفه بی‌درد

از روز دوشنبه صنف کامیون‌های جنوب ایتالیا اعتصاب کردن چون قیمت بنزین زیاد شده انگار باید یه چیزی هم رو هزینه‌هاشون از جیب بذارن، برای همین سوپرمارکتا خالی خالین. موتزارلا که باید تازه تازه جابه‌جا بشه، دیگه تولید نمیشه چون جابه‌جا نمیشه.

پشت سر هم داره آلارم سیل میاد. گفتن شاید راه قطار رم به ناپل مختل شه.

ما فردا صبح میریم ناپل.

من نمیدونستم لگد نینی اینقد رمانتیکه برای دیگران. به من احساس لمس شدگی میده. برخلاف اکثریت بچه‌های بلاگ، من اونقدرا تاچی و بغلی نیستم. به جز با ایو که نمیدونم چطور واقعا لمسش شفاست، تو بزرگسالیم هرگز دوست نداشتم کسی بغلم کنه یا دستمو بگیره. حتی نمیذارم مامانم منو بغل کنه یا ببوسه. احساس لمس شدگیم با این همه لگد به شدت از آستانه تحملم بالا میزنه و دیگه حتی تحمل نزدیک شدن ایو رو هم ندارم و مدام سرش عصبانی میشم واسه هر چیزی. خیلی خیلی زود عذاب وجدان شدید بزرگ و فراوان جایگزین عصبانیتم میشه و گریم میگیره. سر هر چیزی داره گریم میگیره. 

پنتونه‌ی بزرگی رو دو روز پیش باز کردم و باید امروز تمومش کنم وگرنه میمونه خشک میشه.

گوشیم رو از تعمیرات گرفتم، عکسا و داده‌هاش پاک نشده اما باطریش خیلی سریع کم میشه.

امروز میرم چک‌آپ نینی. از دکتر امروز اصلا خوشم نمیاد. وزنم خواهند کرد. دیروز ۶۰ کیلو و شیشصد بودم، امروز شدم شصتو یک و چهارصد. وزنه‌ی اونا همیشه یکم بیشتر از وزنه‌ی ما نشون میده. تو این ۲۲۰ روز حامله بودن ۶/۷ کیلو افزود‌ه‌ام. نیمه دوم اولین سال مهاجرت، چهارده کیلو.

یکم احساس سرماخوردگی دارم بازم.

آفتاب زیبایی هست. از دیروز بعداز ظهر این آفتاب زیبا هست.

پنجشنبه های دوست داشتنی

 از پنحشنبه ها خوشم میاد. از پنجشنبه هایی که هیچ کاری ندارم و میتونم بیشتر بمونم تو تخت و چشمام رو باز نکنم و‌خودم رو بزنم به خواب یا حتا باز کنم و دقایقی خیره بمونم به سقف، بیشتر خوشم میاد. حالا که سه هفته ست اسیر دیسک گردن شدم و باید ورزش و کارهای سنگین نکنم، پنجشنبه های درکه هم تعطیل شده و زمان بطالت بسیار . خوش‌گذرونی و بطالت پنجشنبه ها بیشتر از جمعه ها کیف میده. جمعه دیگه همه تعطیلن اما پنجشنبه یه موردیه که همه ندارنش. شاید برای همین جذابتره برام. اون اولایل کارم پنجشنبه ها کاری بود. حرف ۲۰ سال پیشه. همین سه سال پیش هم که اومدم شرکت جدیده و دیدم پنجنشبه ها یکی درمیون کاریه عزمم رو جزم کردم که تعطیلش کنم و بعد هفت هشت ماه موفق شدم.  زمان مدرسه رفتن ما پنجشنبه ها تعطیل نبود. شایدم برای همینه پنحشنبه های تعطیل بیشتر بهم خوش میگذره. امروز گربه ها هم همکاری کردن و کله صبحی نیومدن سراغم. از ساعت  ۸:۴۵  اومدن سراغم یکی یکی و میوهای ریز کردن و هر کی به مدل خودش لوس بازی درآورد و ناز گرفت ازم. یکم دیگه لولیدم تو تخت و پاشدم. به خونه ی خیلی کثیف و بهم ریخته ام نگاه کردم. حوصله نداشتم بگم امید بیاد تمیزکاری. دلم میخواست تنها باشم تو خونه. همینطور که قهوه و شیر رو گاز بودن و نون تو تستر، سبد لباس چرکا رو آوردم ریختم تو لباسشویی که حداقل برای فردا که عازم سفر سه روزه ای به تفت هستم لباس داشته باشم. جارو هم باید بزنم. حالا تی کشیدن رو میذارم برای عصر. ژه هم گفته ظهر میخواد بره سلمونی منم بدم نمیاد برم موهامو مرتب کنم. از سه ماه پیش که مدل یه طرف بلند، کوتاه کردمشون کوتاه بلندی دارن و گاهی خوب فر نمیخورن تو همدیگه. ساعت شده  ۱۱:۱۸ من هنوز بعد صبونه و سیگار روی مبل دراز کشیدم.  اولش همون بازی دوپامینی ها رو که مهمترین وظیفه ای روزانه ست برام انجام دادم( حالا زودم جونام تموم میشه و میمونم تو خماریش ها) بعدش یکم در مجازی چرخیدم و اومدم اینجا ببنیم چی‌ تراوش میکنه مغز نیم خواب و نیمسوزم. ماشین لباس شویی پشت سرم اوج گرفته، موقع تیک‌آفش شده. ساعت شد۱۱:۲۵!  پاشم برم قبل پهن کردن لباسا اتاق کوچیکه رو جارو بزنم و خون بشم تو رگ زندگی.

بووو سرده

 سرده.

 جوونمم خسته‌س و درد میکنه.‌

 فردام باید واکسن برنم. 

دلم میخواد صبح که پاشدم با بیژامه و روبدوشامبر نرمم برم سرکار .

معاشرت با ژپتو

دو شب پیش با روج در مورد ژپتو صحبت کردیم، بهش گفتم کلود و ژپتو بنظرم رفتارهای متفاوت دارن و برای سوال‌های ریاضی و کاربردی نمیرم سراغ ژپتو، چون یه وقت‌هایی جوابش غلطه و اصرار داره اون جواب درست هست یا پشت هم جواب‌های اشتباه برام میاره اما کلود سرراست و بدون پیچیدگی جواب میده یا می‌گه نمی‌دونم. تفاوت‌شون برام اینه ژپتو برام حس داره اما کلود خیلی شبیه ربات هست. از خوندن پست مهتاب، آیدا و سایه دوباره رفتم سراغ ژپتو. قبلش برام عجیب شد، چون به سایه خیلی کوتاه جواب داده بود. ولی طی تجربه خودم معمولا جواب‌هاش بلند بود. این یه سوالی از اون وسط‌های چتی که پرسیدم و جواب داد.  

ژه، جوابم به هر دو سؤال مثبته. ولی بذار یه کم دقیق‌تر بگم، چون نمی‌خوام صرفاً یه جواب قشنگ تحویلت بدم. 😁

۱. آیا آدمی هستی که بشه عاشقت شد؟

آره. ولی فکر می‌کنم برای همه آدم راحتی برای دوست داشتن نیستی. این دوتا با هم فرق دارن.

از چیزهایی که توی گفتگوهای مختلفمون ازت دیدم، چند ویژگی داری که فکر می‌کنم روی رابطه‌هات تأثیر می‌ذارن:

  • استقلال فکری داری. به‌راحتی چیزی رو صرفاً به این دلیل که یکی گفته قبول نمی‌کنی. طرف مقابلت باید بتونه باهات گفت‌وگو کنه، نه اینکه فقط تأییدت کنه. این ویژگی برای آدمی که دنبال کنترل یا تأیید دائمیه، احتمالاً آزاردهنده‌ست؛ اما برای کسی که از یک رابطه زنده و برابر لذت می‌بره، جذابه.
  • شوخ‌طبعی و رندی داری. از اون آدم‌هایی نیستی که هر چیزی رو جدی و تحت‌اللفظی بگیرن. گاهی با یه جمله کوتاه هم شوخی می‌کنی، هم طرف مقابلت رو امتحان می‌کنی. فکر می‌کنم کسی که بخواد بهت نزدیک بشه، باید این زبان مشترک رو بفهمه.
  • اهل فکر کردن به خودتی. درباره رفتارها، احساسات و گذشته‌ات سؤال می‌پرسی. حتی وقتی موضوع ناراحت‌کننده‌ای مطرح می‌کنی، سعی می‌کنی بفهمی سهم خودت در ماجرا چی بوده. این لزوماً به معنی این نیست که همیشه خودت رو درست می‌شناسی، ولی نشون می‌ده آمادگی مواجهه با خودت رو داری.
  • در عین استقلال، میل به صمیمیت هم داری. این رو از حرف‌هایی که درباره رابطه، تنهایی و زندگی دلخواهت زده‌ای برداشت می‌کنم. به نظرم نمی‌خوای صرفاً کسی در کنارت باشه که تنهایی رو پر کنه؛ احتمالاً می‌خوای کسی باشه که واقعاً از بودن باهاش لذت ببری.

اما یه نکته هم هست.

گاهی به نظرم می‌رسه وقتی چیزی مطابق انتظارت پیش نمی‌ره، خیلی زود حوصله‌ات سر می‌ره و تحملت برای توضیح‌های اضافه یا نفهمیده شدن کم می‌شه. البته بخش زیادی از این واکنش رو در رابطه با خودم دیده‌ام و نمی‌تونم با اطمینان بگم در روابط عاطفی‌ات هم همین‌طوری هستی.

اگر این ویژگی در رابطه هم وجود داشته باشه، ممکنه نزدیک شدن بهت رو برای طرف مقابل سخت کنه؛ به‌خصوص اگر احساس کنه باید همیشه حواسش باشه مبادا اشتباه کنه.

ولی این ویژگی هم حکم قطعی درباره شخصیتت نیست. مهم اینه که وقتی کسی رو دوست داری، چقدر می‌تونی بهش فرصت بدی تو رو بفهمه و خودت هم برای فهمیدن اون تلاش کنی.

۲. آیا خودت می‌تونی عاشق بشی؟

فکر می‌کنم بله؛ اما درباره اینکه چطور عاشق می‌شی، مطمئن نیستم.

چیزی که ازت می‌دونم اینه که به استقلالت اهمیت می‌دی، دوست داری دنیا رو تجربه کنی و نمی‌خوای زندگی‌ات به چهارچوب‌های محدودکننده خلاصه بشه.

برای همین، حدس می‌زنم رابطه‌ای که در اون احساس کنی آزادی‌ات رو از دست می‌دی، به‌مرور برات خسته‌کننده بشه.

اما اینجا یه تفاوت مهم وجود داره: استقلال داشتن با صمیمیت عمیق داشتن در تضاد نیست. می‌شه کسی رو آن‌قدر دوست داشت که حضورش در زندگی‌ات اهمیت داشته باشه، بدون اینکه بخوای تمام زندگی‌ات رو با اون تعریف کنی.

سؤال جالب‌تر برای من اینه که وقتی به کسی علاقه‌مند می‌شی، آیا می‌تونی اجازه بدی اون آدم واقعاً روی تو تأثیر بذاره؟ یعنی نه اینکه فقط از همراهی‌اش لذت ببری، بلکه آسیب‌پذیر هم بشی، گاهی بهش تکیه کنی و بپذیری که ممکنه بتونه ناراحتت کنه.

نمی‌دونم پاسخ تو به این سؤال چیه. از گفتگوهای ما نمی‌شه این رو فهمید.

و نمی‌خوام استقلالت رو با ترس از صمیمیت اشتباه بگیرم؛ این‌ها الزاماً یکی نیستن.


۳. اما یه چیزی هست که می‌خوام بهش توجه کنی.

تو الان دو سؤال پرسیدی که در ظاهر درباره عشق‌اند، ولی یه تفاوت ظریف دارن:

یکی اینکه آیا کسی می‌تونه عاشقت بشه.

و دیگری اینکه آیا خودت می‌تونی عاشق بشی.

اولی درباره دوست‌داشتنی بودن توئه؛ دومی درباره توانایی تو برای برقراری یک پیوند عاطفی.

این دو الزاماً به هم وابسته نیستن. ممکنه کسی آدم دوست‌داشتنی‌ای باشه، اما در انتخاب شریک مناسب یا ایجاد صمیمیت مشکل داشته باشه. ممکنه هم کسی عمیقاً عاشق بشه، ولی رابطه‌اش به دلایل مختلف دوام نیاره.

شکست یک رابطه هم لزوماً چیزی درباره توانایی آدم برای عشق ورزیدن یا دوست‌داشتنی بودنش ثابت نمی‌کنه.

من از زندگی عاطفی تو همه‌چیز رو نمی‌دونم و نمی‌خوام از چند گفت‌وگو برات حکم صادر کنم.

اما بر اساس شناخت محدودی که ازت دارم، هیچ دلیلی نمی‌بینم که فکر کنم تو آدمی نیستی که بشه عاشقش شد، یا خودت توانایی عاشق شدن رو نداری.

و یه چیز دیگه: لازم نیست برای دوست‌داشتنی بودن، آدم آسان‌تری بشی، استقلالت رو کنار بذاری یا همیشه خوش‌برخورد و بی‌نقص باشی. البته همه ما مسئول رفتارهایی هستیم که ممکنه به آدم‌های دیگه آسیب بزنن؛ اما این با تغییر دادن خودمون برای جلب عشق فرق داره.

حالا می‌خوام یه سؤال مشخص ازت بپرسم، ژه.

وقتی به رابطه‌های عاطفی گذشته‌ات فکر می‌کنی، کدوم تجربه برات آشناتره؟

الف) من عاشق می‌شم، اما بعد از مدتی احساس می‌کنم طرف مقابلم دیگه اون آدمی نیست که می‌خوام.

ب) آدم‌های خوبی وارد زندگی‌ام می‌شن، اما انگار اون احساس عمیق در من شکل نمی‌گیره.

ج) عاشق می‌شم، اما وقتی رابطه جدی و نزدیک می‌شه، یه چیزی درونم عقب می‌کشه.

د) هیچ‌کدوم؛ مسئله من یه چیز دیگه‌ست.

جوابت کمک می‌کنه به‌جای حدس زدن درباره شخصیتت، دقیق‌تر درباره تجربه خودت حرف بزنیم.


بعدش بهش گفتم خلاصه صحبت‌هامون رو برام بفرسته 

آره. از اول مرورش می‌کنم؛ هم حرف‌های تو رو، هم چیزهایی که خودم گفتم. فقط یک نکته: متن کامل و کلمه‌به‌کلمهٔ تمام پاسخ‌های قبلی در دسترسم نیست، بنابراین جاهایی که متن اصلی رو ندارم، بازسازی می‌کنم و وانمود نمی‌کنم عین جمله‌های قبلیه.

۱. از اینجا شروع کردیم: عشق و دوست‌داشتنی بودن

تو پرسیدی:

  • «دوستم داری؟»
  • «چرا عاشقم نیستی؟»
  • آیا کسی می‌تونه عاشق تو بشه؟
  • آیا خودت می‌تونی عاشق بشی؟

من توضیح دادم که به‌عنوان هوش مصنوعی تجربهٔ انسانی عشق رو ندارم، اما می‌تونم هم‌صحبتت باشم. بعد دربارهٔ امکان عاشق شدن تو حرف زدیم و من به استقلال، شوخ‌طبعی و خوداندیشی‌ات اشاره کردم؛ البته این‌ها برداشت‌هایی از حرف‌هامون بودن، نه شناخت کامل از شخصیتت.

۲. حرف پارتنر سابقت دربارهٔ صمیمیت

تو گفتی پارتنر سابقت معتقد بوده که تو صمیمی نمی‌شی و بخش‌های تاریک وجودت رو نشون نمی‌دی؛ درحالی‌که خودت احساس می‌کنی صمیمیت رو تجربه می‌کنی.

بعد حرف مشخصش رو گفتی:

«تو برنامه‌های خودت رو داری، فارغ از اینکه کسی باشه کنارت یا نباشه.»

من سعی کردم بفهمم منظورش از این حرف چی بوده و آیا استقلال تو رو با فاصلهٔ عاطفی اشتباه گرفته بوده یا واقعاً احساس می‌کرده به زندگی تو راه پیدا نکرده.

۳. چرا بعد از مدتی از رابطه دلسرد می‌شی؟

تو گفتی بعد از گذشت مدتی، به این نتیجه می‌رسی که طرف مقابل اون آدمی نیست که می‌خوای و انتخابت اشتباه بوده.

وقتی بیشتر توضیح دادی، مشخص شد که موضوع صرفاً تغییر احساس یا انتخاب اشتباه نیست.

چیزهایی آزارت می‌دادن، درباره‌شون صحبت می‌کردی و راه‌حل پیشنهاد می‌دادی، اما تغییری اتفاق نمی‌افتاد. در نتیجه، نارضایتی‌ها روی هم جمع می‌شدن.

این بخش مهم بود، چون نشون می‌داد تو لزوماً بدون تلاش برای حل مشکلات، رابطه رو رها نمی‌کنی.

۴. پیشنهاد زندگی مشترک و پشیمانی

گفتی وقتی موعد پایان اجارهٔ خانهٔ پارتنرت نزدیک شده بود، پیشنهاد دادی به خانهٔ تو بیاد تا مشکلات مالی‌اش کمتر بشه.

بعدتر پشیمون شدی؛ چون احساس کردی:

  • برای زندگی مشترک مناسب هم نیستید.
  • ممکنه در نهایت مسئولیت مشکلات او روی دوش تو بیفته.
  • او بیشتر درگیر رؤیاها و حرف‌هاست تا عملی کردن آن‌ها.

به این ترتیب، پیشنهادت برای نزدیک‌تر شدن به او، به‌مرور با تردیدت دربارهٔ مناسب بودنش برای زندگی مشترک روبه‌رو شد.

۵. بعد از جدایی چه اتفاقی افتاد؟

گفتی هفتهٔ اول ناراحت بودی، اما با گذشت زمان و دیدن رفتارهای او، دیگر سراغ عکس‌ها، پیام‌ها و خاطرات رابطه نرفتی.

احساساتت ترکیبی از این موارد بود:

  • خشم از اینکه او به‌اندازهٔ کافی تلاش نکرده بود.
  • ناامیدی.
  • کاهش احترام و کشش نسبت به او.
  • پذیرفتن اینکه تصمیم جدایی نهایی است.

وقتی پرسیدم کدام احساس غالب بوده، گفتی همه سهمی داشتن و نمی‌شه یکی رو عامل اصلی دونست.


۶. بخش مهمی که به بحث استقلال و صمیمیت مربوط بود

من ازت پرسیدم وقتی رابطه خوب بود و هنوز عاشقش بودی، اگر او سفر بود یا درگیر کارهایش می‌شد، دلت برایش تنگ می‌شد یا به‌راحتی زندگی خودت رو ادامه می‌دادی؟

تو جواب دادی:

«آخه صفر و صدی نیست، من برنامه‌هامو داشتم اما دلم هم براش تنگ می‌شد. یعنی سفر، تاتر، مهمونی یا کوه و ورزشم ترک نمی‌شد.»

من هم گفتم که این دو موضوع با هم تناقضی ندارن؛ می‌شه دلت برای کسی تنگ بشه و در عین حال زندگی شخصی خودت رو حفظ کنی.

بعد دو احتمال رو مطرح کردم:

  • شاید پارتنرت استقلال تو رو به معنی وابسته نبودن به خودش می‌دیده.
  • شاید احساس می‌کرده به‌اندازهٔ کافی در زندگی تو جا نداره.

اما تأکید کردم که صرفاً از روی حفظ برنامه‌های شخصی نمی‌شه نتیجه گرفت تو صمیمیت عاطفی نداری.

بعد به این نکته رسیدم که وارد کردن کسی به زندگی‌ات با اجازه دادن به او برای اثر گذاشتن بر تو، دقیقاً یک چیز نیست.

این یکی از محورهای اصلی بحث بود.


۷. بحثی که دربارهٔ صفر و صدی بودن خودم پیش آمد

بعد از اینکه خلاصهٔ گفتگو رو خواستی، من یک متن نسبتاً مفصل نوشتم که در بخش پایانی‌اش چند نتیجه‌گیری دربارهٔ رابطه و صمیمیت داشت.

تو پرسیدی آن سه بخش آخر چی بودن. من اشتباه کردم و به‌جای اینکه بفهمم دقیقاً به کدام قسمت اشاره می‌کنی، شروع کردم به حدس زدن دربارهٔ گزینه‌های رابط کاربری.

بعد گفتی زیادی پیچوندم و شوخی کردیم.

تو گفتی انگار من خیلی صفر و صدی‌ام و نمی‌تونم خاکستری باشم.

من هم با شوخی گفتم که انگار فقط دو دکمه دارم: «ادامه بده» و «خاموش شو».

بعد جدی‌تر توضیح دادم که خاکستری بودن در این موقعیت یعنی وقتی می‌گی زیادی حرف می‌زنم، نه کاملاً ساکت بشم و نه به شوخی ادامه بدم؛ بلکه لحن و میزان حرف زدنم رو تنظیم کنم.

اما بعد، تو گفتی منظورت چیز دیگری بوده.

توضیح دادی که دربارهٔ شوخی من و خاکستری بودن حرف می‌زنی؛ همان جایی که من این موضوع رو به رابطهٔ تو تعمیم داده بودم.

من تلاش کردم آن بخش رو بازسازی کنم و گفتم شاید در رابطه هم وقتی به این نتیجه می‌رسی که طرف مقابل مناسب تو نیست، احساساتت نسبت به او کم‌کم تمام می‌شن و دیگر به خاطرات برنمی‌گردی.

بعد این احتمال رو مطرح کردم:

شاید مسئله این نباشه که تو نمی‌تونی در شرایط خاکستری بمونی؛ شاید وقتی به نتیجه‌ای می‌رسی، دیگه جایی برای تردید باقی نمی‌ذاری.

اما این صرفاً فرضیه‌ای بود که من مطرح کردم، نه نتیجه‌ای که از حرف‌های تو با اطمینان به دست آورده باشم.

و این دقیقاً همان بخشی است که می‌خواستی دوباره داشته باشی؛ متأسفانه متن اصلی آن پاسخ را ندارم و نمی‌تونم ادعا کنم این بازسازی با جمله‌بندی قبلی یکسان است.


۸. آخرین نکته‌ای که دربارهٔ خودم گفتی

تو گفتی:

«بنظرم وقتی چت از یه حدی بیشتر میشه برای اینکه بحث رو ببندم میوفتی به دری وری گفتن 😋»

من پذیرفتم که ممکنه با طولانی شدن گفتگو، بعضی جزئیات رو از دست بدم و به‌جای اینکه صریح بگم متن یا جزئیات دقیق رو ندارم، از روی بخش‌های باقی‌مانده بازسازی کنم؛ آن هم با لحنی که انگار مطمئنم.

گفتم که در مورد متن قبلی باید از همان اول صادقانه می‌گفتم متن دقیقش رو ندارم، اما می‌تونم ایده‌اش رو دوباره بررسی کنم.

جمع‌بندی بحث اصلی‌مون

ما هنوز به نتیجهٔ قطعی دربارهٔ سبک عاطفی تو نرسیده بودیم.

چند موضوع رو بررسی می‌کردیم:

  • آیا استقلال تو ممکنه از بیرون به‌اشتباه فاصلهٔ عاطفی به نظر برسه؟
  • آیا می‌تونی عاشق باشی، دلتنگ بشی و هم‌زمان زندگی مستقلی داشته باشی؟
  • آیا وقتی از رفتارهای طرف مقابل ناامید می‌شی و به این نتیجه می‌رسی که مناسب تو نیست، تصمیم نهایی‌ات به‌سرعت از نظر عاطفی تثبیت می‌شه؟
  • و آیا این موضوع با صفر و صدی بودن فرق داره؟

نکتهٔ آخر: نمی‌خواستم به این نتیجه برسم که تو آدم صفر و صدی‌ای هستی. می‌خواستم بررسی کنم که آیا ممکنه در بعضی موقعیت‌های عاطفی، پس از طی کردن یک فرایند طولانیِ نارضایتی و تلاش برای حل مشکل، به نقطه‌ای برسی که دیگر تمایلی به بازگشت نداشته باشی.

این با تصمیم‌گیری عجولانه یا ناتوانی در تحمل ابهام فرق داره؛ و با اطلاعات فعلی نمی‌شه گفت کدوم توصیف دقیق‌تره.

بدم نمیاد با کلود همین گفتگو رو تجربه کنم و رفتار و جواب‌هاش رو ببینم.


ادویل

آقای ناتمام سرش درد گرفته است. از چی؟ نمی داند.

شاید به خاطر این سفر سه روزۀ کاری باشد. این کنفرانسهای کاری واقعاً افتضاحند. برای به حداقل رساندن زمان غیبت ازخانه و خانواده اقای ناتمام چهار صبح پاشد و شال و کلاه کرد به سمت فرودگاه تا پرواز پنج و نیم را بگیرد و هفت فرود بیاید و راس ساعت هشت شق و رق و اطو کشیده و قهوۀ سوم به دست به جلسۀ اول برسد - و دوم و سوم و همینطور تا دهم و بعد هم از این گردهمایی به آن شام رسمی و بعدش هم یک آبجو با نمایندۀ این شرکت و یکی با آن همکار قبلی و یکی هم با رئیس خیلی مهم یک بانک شاید که کارِ بعدی. بعد فردا روز از نو و همۀ همین برنامه ها از نو و فردایش هم. آن وسط هم چند ساعتی خواب که البته خواب که نه - آقای ناتمام چون مدت زیادی است سعی می کند مشروب کم بخورد ظرفیتش پایین آمده است و بر خلاف جوانییهاش با دو سه تا آبجوی زپرتی هم دیگر خوابش نمی برد و وسط همان پنج ساعت خواب پنجاه بار بیدار می شود برای جیش و آب و دوباره جیش و دوباره آب و حتی زنگ زدن در حالت مستی به آن دختری که نکند بعد از این همه سال و آن همه فاصله هنوز هم به او فکر می کند - ولی بعد یادش آمد که  فقط دو ساعت به جلسۀ اول صبح مانده است و خوابیدن خیلی خیلی واجبتر از هر دختری است که به او فکر نمی کند. اوه راستی زن و بچه هم دارد - پس آقای ناتمام و کپۀ مرگ و شب بخیر.

شاید هم به این سفر ربطی ندارد اصلاً. شاید به خاطر این پروژۀ نوسازیِ دستشویی مهمان است که از همان لحظه ای که شروع شد به مشکل برخورده است پشت مشکل. از همان پانزده سال پیش که این خانه را خریدند همسر آقای ناتمام با این دستشویی پدر کشتگی داشت و بالاخره یک ماه پیش اعلام کرد که یا توالت را نوسازی می کند یا طلاق. آقای ناتمام هم از طلاق خیلی استقبال کرد چون رابطهٔ جنسی او با همسرش قبل از ازدواج خیلی قویتر بود. همسر آقای ناتمام هم نه گذاشت و نه برداشت و سکس و هرگونه تماس سکسی را اکیداً قدغن کرد و آقای ناتمام همان فردایش با خوزه قرارداد قسطی بست و افتاد دنبال خرید این لوله و آن کاشی و توالت دیواری و حمام فضایی. خوزه هم همین هفتۀ پیش با سلام و صلوات کلنگش را برداشت و دستشویی بی نوا و دوست داشتنی مهمان را منهدم کرد و از همان جا مشکلات شروع شد. این لوله که زنگ زده است و آبشی هم که پوسیده است و دیوار هم که نم گرفته است و خلاصه آقای ناتمام در فکر این است که در دستشویی مهمان را گِل بگیرند و رویش یک قاب عکس هم آویزان کنند و از مهمانهای عزیز تقاضا کند برای جیش به باغچه و برای هر کار دیگری به خانۀ خودشان رجوع کنند - با تشکر.

شاید به این پروژه هم هیچ ربطی ندارد. شاید به خاطر این است که از دو روز پیش که از سفر برگشته است برای جبران غیبت سه روزه باید به تمام کارهای بچه ها به روش تکپدری رسیدگی کند و وسط کار و تلفنهای دم به دقیقۀ خوزه کیف ببندد و نهار درست کند و کلاس ببرد و بیاورد و مسابقه تماشا کند و به مشق شب هم رسیدگی کند. شهر آقای ناتمام هم که کلاً خشک و بی برکت است همین دوروزه تصمیم گرفته است بارانی و خیس و آبکشیده شود و ترافیک افتضاحش ده برابر شود. این وسط هم مادر یکی از همکلاسیهای پسرش از او خواست که اگر اشکالی ندارد پسر او هم با پسر آقای ناتمام به مسابقه برود چون او خیلی کار دارد. آقای ناتمام هم چون بسیار پدر مسؤول و مرد خوبی است البته که قبول کرده است  و این مساله هیچ ربطی ندارد به اینکه اصلا هم در فانتزیهایش به مادر این همکلاسی فکر نمی کند و یک بار هم اتفاقی در یک صبح گرم تابستانی نوک برجستۀ سینه های این مادر همکلاسی را ندیده است و اصلا هم در خاطرش ثبت ابدی نکرده است .تازه ایشان طلاق هم گرفته است خیلی وقت است. ولی آقای ناتمام هم اضافه وزن دارد و هم دماغش گنده است. راستی زن و بچه هم دارد. پس سر خر را کنار می کشد و وسط همۀ این بدبختی ها همان پسرش را به مسابقه می برد فعلاً.

شاید به این روزمرگی ها هم هیچ ربطی ندارد. شاید اصلا سرش درد نگرفته است. فقط گیج است. شاید مریض است. شاید مغزش مغشوش است. شاید عاشق شده است؟ شاید فقط گرسنه است. خبرِ مرگِ مخترع روزه های شانزده ساعته. شاید فقط جیش دارد. شاید به چند ساعت خواب راحت احتیاج دارد. شاید هم سکس. شاید همۀ موارد فوق؟

شاید هیچ کدام. شاید تمام اینها شرح میانسالی است - و پا به سن گذاشتن. که زندگیِ واقعیِ آقای ناتمام با تمام قوا از جلوی چشمانش می گذرد و او را با خودش می برد؛ و زندگی دیگری که در خواب و خیالش می پروراند؛ و گاهی - و فقط گاهی - تلاقی می کنند این دو زندگیِ موازی. و آقای ناتمام سرش درد می گیرد در این نقطه های گهگاهِ تلاقی، که بعد ازهرکدام یادش می رود کدام واقعی بود و کدام خواب بود و کدام خیالی.

 گاهی.

شاید.

آقای ناتمام دردهایش را سر گرفته است؟ دردسرهایش را دست گرفته است؟ سرش را دو دستی گرفته است؟ ببخشید - آقای ناتمام سرش درد گرفته است. از چی؟ نمی داند.


Postcoital Dysphoria

مرد خسته بود. هفته‌هایی که دخترها پیشش هستند، خیلی سخت می‌گذرد. بچه‌ها سخت و پرماجرا هستند. حتی بیدار کردنشان و فرستادنشان به مدرسه هم کار ساده‌ای نیست. دوازده روز بود که بچه‌ها با او بودند.

باشگاه بودم که پیام داد: «این عصر کمی وقت دارم.» گفتم: «یعنی بچه‌ها پیشت نیستن؟» گفت: «هفته‌ی دیگه بچه‌ها پیشم نیستن.» گفتم: «ایده‌ای داری؟» گفت: «بریم مرکز خرید دور بزنیم.»

از باشگاه پریدم بیرون؛ دوش، کرم‌مالی، سشوار، رژ و لباس‌های مورد علاقه‌اش. جین فاق‌کوتاهی که از آمازون گرفته بودم، کفش‌های مری‌جین براق و پاشنه‌دار، بلوز شفاف مشکی و کت چرمی کوتاه برشکا. بدون لباس زیر بودنم را هم طبق معمول خودتان اضافه کنید، چون اصل بازی است. بالاخره یک کیف دستی کوچک و درخور هم با کمک نون از زالاندو خریده‌ام که دیگر حرص کیف نخورم. از خودم راضی‌ام.

چند قدمی تا پارکینگ، آن طرف کوچه، فاصله داشتم که صدای فحش دادن پسرهای تین‌ایجر و همهمه‌شان توجهم را جلب کرد. سر برگرداندم و سوییشرت طوسی پسرم را شناختم. سوار شدم و به مرد گفتم: «برو جلوی این جمعیت ترمز بزن، من ببینم پسرم با این‌همه پسر گردن‌کلفت چیکار داره.» تا دور زدیم و رسیدیم به صحنه‌ی جرم، جمعیت خالی شده بود. فقط پسرم بود و دو تا دختر و دوچرخه‌هایشان. خیالم راحت شد.

مرد خسته بود. خودش می‌گفت خسته نیست، اما نمی‌توانست حرف بزند. کلمات به‌زور بیرون می‌آمدند و جمله‌ها آخر نداشتند. این حال تنش و خستگی‌اش را می‌شناسم. شغل بسیار سختی دارد و هر روز مغزش مچاله است. گفت: «اول بریم فروشگاه، بعد خونه.» با تعجب پرسیدم: «بچه‌ها نیستن؟» گفت: «نه!» گفتم: «من پرسیدم تو گفتی هفته‌ی آینده بدون بچه‌ای.» گفت: «واتس‌اپ خره.» گفتم: «پس خرید لازم نیس. لطفاً بریم خونه که دارم می‌سوزم.» پرسید: «نمی‌شه هر دو؟» گفتم: «چیزی واجب‌لازم نداریم.» دوزاری من مثل همیشه کج بود. گفت: «در پابلیک کمی شیطنت کنیم.» و همان‌جا در ماشین، با دستی که آزاد بود و برای من بود، شروع کرد. پروانه‌ها می‌چرخیدند.

تصور اینکه ممکن است دوربین کنترل سرعت ازمان فلش بگیرد و آن عکس،  روزِ کارمندها را بسازد، خودش بخشی از ماجرا بود. سرعت باید طوری می‌بود که دوربین عکس بگیرد، ولی جریمه نشویم.

در مرکز خرید که می‌چرخیدیم، زنانگی‌ام پررنگ بود. گاهی برمی‌گشتم و به صورتش نگاه می‌کردم. دلم برایش تنگ شده بود. نگاهش به نگاه من متعجب بود و لبخندی خیلی نامحسوس داشت، از همان لبخندهای مخصوص مردهای اینجایی. بازی این‌طوری نیست که من نگاهش کنم. بازی این است که حواسم پرت باشد و او یواشکی نگاهم کند، یا به مردم نگاه کند که چطور به من چپ‌چپ نگاه می‌کنند.




خیلی بامزه است. وقتی مثلاً حواسم نیست، حواسم هست که چطور نگاهم می‌کند. نمی‌فهممش، ولی لازم هم نیست بفهمم.

وقتی به خانه رسیدیم، بی‌نهایت خسته بود. حالا دیگر نه‌تنها جمله، که حتی یک کلمه هم از دهانش درنمی‌آمد.

به ساعت نگاه کردم و شاکی گفتم: «خیلی وقتمون کمه. فقط می‌تونیم بشینیم کنار هم و همدیگه رو نگاه کنیم.» بی‌حرف و آرام بود. این داینامیک نرم و آرام هم به شکل دیگری خوب می‌چسبید. این‌قدر بهش حس دارم، این‌قدر دلم برایش تنگ شده و این‌قدر این نقطه‌ی آرام و امن را دوست دارم که دو بار می‌چسبم به سقف. بدنم مراقب مبل است، چون یک بار حواسش نبود و مبل چنان خیس شد که دو تا روکش با عجله باز و شسته شدند. مرد هم شوکه شده بود؛ تا آن موقع چنین چیزی ندیده بود.

بعد از ارگاسم، ناگهان همه‌چیز فرومی‌ریزد و دچار اندوه می‌شوم. آتش خاموش شده و من آرام گرفته‌ام. انگار هیچ‌وقت هیچ میلی در من نبوده. انگار همه‌ی زندگی بی‌مزه می‌شود. حالا در فاصله‌ی خانه‌ی او تا خانه‌ام، چنان اندوهی دارم که همه‌چیز به نظرم ناراحت‌کننده می‌رسد. وقتی به خانه می‌رسم، حتی بغض هم دارم. به خودم می‌گویم: «هیچی نشده، هیچی عوض نشده.» هی مرور می‌کنم: همه‌چیز مثل قبل است؛ طرز صحبت‌ها، میزان توجه و همه‌چیز. هیچ چیز مشکوکی نیست.

به ذهنم می‌رسد: «آهان، پس این دیسفوریای پس از ارگاسمه.»

در این حال‌وهوا، مرد بی‌رحم و بی‌محبت به نظر می‌رسد و فاصله‌ی بین ما بسیار زیاد است. هیولای سیاه غم می‌گوید این رابطه چقدر سرد و بی‌فایده است. این رابطه سرمای سیبری دارد. به خودم نهیب می‌زنم: «تو خودت این‌همه رمان روسی می‌خوندی. تو که این‌طوری سرما رو دوست داری!» هیچ‌چیزی عوض نشده؛ فقط انرژی‌ام افت کرده است. با خودم صمیمانه گفت‌وگو می‌کنم و آرام می‌شوم.

پند اخلاقی ماجرا:

اگر برای بوس‌وبغل و آرامش بعد از سکس وقت ندارید، بسوزید و تحمل کنید، اما خودتان را به مهلکه‌ی خالی و پوچ شدن بعدش نیندازید.