۳۱ تیر ۱۴۰۵

Stress Fracture

 “دخترم، یه چیزی پای این بچه کن، چهاردست و پا راه میره زانوهاش اذیت نشه” “سارا جون اینو از اینور تا کن به اون یکی نگیره” “ عزیزم بخاطر اینکه پنیر زیاد بهش میدی و ماست، سردی میکنه خب” “این حوله جاش کجاست؟ دارم لباس میپوشم، باشه پس حالا اینو بگیر” “ دخترم اون ظرف رو اینوری بذار که خوب شسته بشه” “تو حرف گوش نمیکنی این بچه نمیتونه اینهمه غذا رو یکجا بخوره” “این جاش کجاست؟ خودم میذارم سرجاش”و…. هزاران جمله ی تاکیدی، توجیهی، انذاری، هشداری، تحبیبی دیگر که هرکدام منو یک قدم به جنون نزدیکتر میکنن. جنون کنترل شدن و نظارت شدن و قضاوت شدن. خوب که فکر میکنم میبینم من از نوجوانی از همین شرایط فراری بودم. همین است که از ۱۸ سالگی تا وقتی ایران بودم مستقل زندگی کردم. دوستشان دارم ولی جنبه هایی از دوست داشتنشان به من نمیسازد. فرسوده ام میکند. در علم پزشکی اصطلاحی داریم نام stress fracture یعنی شکستگی ای که در اثر فشارهای ریز با مدت طولانی باعث شکستن استخوان میشن! این حرفهای لایتناهی به ظاهر ساده و پیش پا افتاده برای من حکم همون ساییده شدن و نهایتا شکسته شدن میده. 

همزمان که نگران رفتنشونم ، ته دلم خوشحالم که این میکرو منجینگ های خیرخواهانه پایان پیدا میکنه و از این خوشحالی وجدانم معذب است. همزمان هم میدانم که مثل سگ دلتنگ یا لاقل دل شکسته خواهم شد. زندگی؟ همین است گویا. 

۳ نظر:

  1. چه تصویر غمناک اما درستیه. و. عجیب وقتیه که این فشارها رو یه دور تو والدین میبینیم و میگیم من یا فرزندش که دیگه اینطور نمیکنه؛ اما چرخه ی زندگی دقیقا همینه میشونتت همونجا دوباره. دقیقا زندگی همین شکلیه انگار.

    پاسخ دادنحذف
  2. ما همه یه مشت bone bruise یم در آستانه stress fracture.

    پاسخ دادنحذف