۰۱ مرداد ۱۴۰۵

امتحان می‌کنیم، یک، دو، سه

این پست با استفاده از اپ بلاگر در آیفن ایجاد شده.​

در زمان خماری رفتم سراغ آرشیو وبلاگ آیدا و چه مزه ای داشت خوندن مطالب قدیمی.

من عمدا در مورد جنگ نمی نویسم.


در اسکله ی قایق های تفریحی پارک کردیم. هوا ابری بود و اسکله خالی و خلوت بود. لحظه ای که پیاده شدم صدای گریه بچه شنیدم. وسط فضای سیمانی که به سکوهای قایق ها منتهی میشد بچه ای روی زمین پخش شده بود و میگریست. صدایش را بالا و پایین میبرد و خودش را کمی از روی زمین جمع میکرد و به سمت دیگری می انداخت. لباس های پلاستیکی بارانی بزرگی تنش بود و انگار به زمین چسبیده بود و قدمی جلو نمیگذاشت. با تعجب گفتم ببین یک بچه تنها ! سرمان را اینطرف آن طرف چرخاندیم جایی نزدیکتر به قایق ها هیبت زنی را دیدیم که پشتش را بما کرده و خودش را با بچه ی دیگری سرگرم کرده. عمدا این طرف را نگاه نمیکند تا بچه خودش بفهمد که کسی نیست که نازش را بکشد بغلش کند و به حرفش گوش کند. بچه گریه و جیغش بلند تر شده بود و کف زمین ولو بود. مرد نگاهی کرد سرش را انداخت پایین و همانطور که از آن فضا دور میشد گفت این بچه من بودم -صدای گریه- مامااان مامااان کجاایی ؟ -صدای گریه- چرا منو اینجا ول کردی رفتی ؟ -صدای گریه - سرنگ من کجاست -صدای گریه -سوزن من کجاست ؟ فنتالین من کجاست؟ -صدای گریه- هرویین من کجاست؟ -صدای گریه -آمفتامین من کجاست ؟ صدای گریه .

۲ نظر:

  1. آخ جون .. وسط جلسه ام! فقط اومدم ببینم کسی پست گذاشته یا نه! سر فرصت می‌خونم.

    پاسخ دادنحذف