فردا میریم سفر و تا همین عصر نمیخواستم این حقیقت رو بپذیرم که باید تکونی به خودم بدم براش. تنها کاری که صبح کردم این بود که چمدونهای بچهها رو دادم بهشون و گفتم لباسهاشون رو جمع بکنند. نیازی به گفتن نیست که تمام روز باهاشون بازی کردند و همه چیزی جمع کردند بجز لباسهایی که قراره ببریم. چند روز اول سفر که میریم خونه خواهرشوهر، گرمه. بعد میریم کوهستان که هوا هم قراره خنک بشه. این یعنی هم لباسِ شهر-گرما و هم لباس هایک - سرما بعلاوه لباس ورزشی و کفش دو. همیشه چمدون بستن همینقدر سخته برام ولی مقصد گاهی بهم شوق میده… امروز اما توان تکون خوردن نداشتم. بچهها رو که گذاشتیم برای خواب، خسته روی کاناپه ولو شدم. مرد اومد با یادآوری این حقیقت که مجبوریم امشب لباسها رو جمع کنیم… و دیدم حتی خواب هم راه فرار نیست دیگه. چقدر خستهام.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر