۳۰ تیر ۱۴۰۵

بهمن اختلافات

سلینا هفته پیش پیام داد که به لیزا کات کرده. دوهفته قبل‌ترش لیزا اومده بود فارغ‌التحصیلی‌مون، بعد هم با هم رفته بودن جنوب فرانسه موج‌سواری و بعد هم برگشته بودن به خونه‌ای که شش ماه بود با هم موو-این کرده بودن بهش. اما خب همیشه این فکره ته ذهن سلینا بود که می‌خواست بره کشور دیگه‌ای زندگی کنه. لیزا ولی نمی‌خواست جایی جز آلمان زندگی کنه. درونگراتره و چندان علاقه‌ای نداره از محیط امنش خارج بشه. دو هفته قبل جشن و اومدن پارتنرها و خانواده‌ها سلینا باز تو sharing circleمون به این موضوع اشاره کرده بود. گفته بود نمی‌خواد یه جا بمونه و آزادی‌اش براش مهمه. از ذهنم گذشته بود ولی رابطه خوب پیدا کردن خیلی سخته، نکنه اشتباه می‌کنه؟ و به خودم جواب داده بودم که شاید چون جوونه.

ولی واقعیت اینه که اصلی‌ترین مسأله خودم تو رابطه هم همینه. هروقت به این فکر می‌کنم سر چی ممکنه نتونیم از پسش بربیایم و کار نکنه، ریسک‌پذیریه. مثلا کمپینگ و تو چادر خوابیدن برای یار ریسک بزرگیه و دلش نمی‌خواد تجربه‌اش کنه. می‌تونم بگم خودم با دوستام می‌رم و لازم نیست همه کارها رو با هم انجام بدیم. درسته، ولی خب ریسک‌پذیری مالی هم هست. یا تصویری که اینجور وقتا میاد تو ذهنم، اینه که این ریسک‌پذیری می‌شه اون موردی که تو جایگاه والد هیچ‌وقت با هم کنار نمیایم. تجربه کردن تا کجا امنه؟ چی خطرناکه؟ احتمالا من فکر می‌کنم حتی بعضی ترس‌های خودم رو هم باید مخفی کنم که فرزندم تجربه‌گراتر و ریسک‌پذیرتر از من باشه و 180درجه مخالف من، یار فکر می‌کنه باید یه سری ترس‌هاش رو بولدتر هم بکنه که تأثیر من رو خنثی کنه! حالا دعوامون سر این نبودها، اما همین‌جوری داره مسأله به مسأله شبیه بهمن داره بزرگ می‌شه. اونقدر که دارم می‌ترسم، داریم می‌ترسیم.

۱ نظر:

  1. چقدر عجیبه که انقدر به هم شبیهیم. که دیگه در مورد تجربه های همسان تو یه روز مینویسیم... منم از این بهمن میترسم..خیلی میترسم

    پاسخ دادنحذف