۳۰ تیر ۱۴۰۵

اپیزود چهل و شش

 گفتم میرم بیرون و میام، بعد پست وبلاگ رو می‌نویسم که دیر شد و دوازده گذشت و کالسکه‌م کدو شد‌. یه چیزی هم تو ذهنم بود که در موردش بنویسم که الان هرچی فکر می‌کنم یادم نمیاد.

دو، سه روزه بدنم خیلی بی‌جونه. باید یادم بمونه امشب قرص آهنم رو بخورم و از فردا صبح ویتامین‌هارو تا بتونم برگردم به زندگی و یه گوشه از هزاران کار ناتمامم رو بگیرم. اینکه ساعت‌ها دراز بکشم و به سقف خیره بمونم اصلاً خسته‌م نمی‌کنه ولی این‌که هی چیزای نصفه نیمه دورمو بگیره اعصابم رو بهم می‌ریزه.

یه کمی سریال ببینم و بخوابم تافردا ببینم چی میکنم.

۲ نظر: