ماشینم خراب شده بود. تا راه میافتادیم میلرزید. گفتند گیربکسش خراب است، سرعت گردش چرخها با هم تنظیم نیست. گفتم مطمئنید؟ گفتند بله. گیربکس را عوض کردند، ماشین را تحویل دادند. تمام.
رابطهی من با آن ماشین از بسیاری از روابط انسانیام سالمتر بود. هیچوقت از خودم نپرسیدم آیا «این لرزش، شکل سوماتیک یک تعارضِ حلنشده میان میل به حرکت و وحشت از رسیدن است» یا نه. نپرسیدم، چون صرفاً گیربکسش خراب بود. وقتی پای ماشین میان باشد دیگر ابله نیستم.
ماشینها خوبیشان این است که وقتی میلرزند، میلرزند. نمیگویند مثلا از خاطرهی برف پارسال سردشان شده، یا چون دیروز باید میلرزیدم و نلرزیدم حالا الان میخواهم بلرزم. از لرزیدنشان فلسفه نمیسازند و اگر نمیتوانند حرکت کنند، دستکم سعی نمیکنند متقاعدت کنند که مشکل از دگم بودن و درک محدود تو از مفهوم حرکت است.
...
من میدیدم چیزی دارد از دست میرود و نمیتوانستم دست از نگهداشتناش بردارم. مثل آدمی که بر بالین بیماری در حال احتضار است، اما هنوز بالشش را مرتب میکند. نه چون فکر میکند مرتب کردن بالش نجاتش میدهد یا چیزی را عوض میکند، فقط چون نمیداند با دستهای نوازشگرش چه کار دیگری بکند.
سلام آیدا! کاملا بیربط به این پست (راه دیگهای برای تماس باهات - جز اینستاگرام- به ذهنم نرسید): من از امروز صبح دیگه نمیتونم چیزی بنویسم. سیستم بهم اجازه نمیده! 🤷🏻♀️ میشه لطفا access من رو چک کنی؟ ممنون ازت
پاسخ دادنحذف