۳۰ تیر ۱۴۰۵

چشم به راه بالشت

دیشب قبل خواب دیدم نه کوله کن‌دو رو بستم، نه ظرفشویی رو خالی کردم،ساعت. نه و نیم هم آفیس هم باید باشم. برا همین  یه ساعت زودتر بیدار شدم که هم به کارا برسم، هم سر فرصت شنا برم. همه چی خوب بود تا ظهر. میتینگ به جای دوازده یک تموم شد. ناهارم یه ساعت عقب افتاد. تو جلسه ۴ تا  پاستیل‌ ماری خوردم. خیلی شیرین و دل به هم‌زن بود. بعد ناهار هنوز گشنه‌ بودم‌. یه شیرینی کوچولو خوردم بعد از مدت‌ها. چه مزه‌ای داد ولی از اونجا به بعد چنان خسته بودم که وقتی فهمیدم تازه سه‌شنبه است، دلم خواست تا آخر هفته رو مرخصی بگیرم. شاید شوگر‌کرش که می‌گن همینه. شاید هم مال یه یه ساعت زود بیدار شدنه. لاگ غذاهامو چک کردم، دیدم دو روز گذشته کم غذا خوردم - تقریبا روزی ۴۰۰ کالری کم‌تر از چیزی که سوزوندم (به تقریب اَپ). رفتم، یه نصفه ساندویچ گرفتم بلکه یه ذره بهم جون بده ولی اون هم بیدارم نکرد.

الان تو راه کن‌دو هستم. بلکه اون بیدارم کنه.

پ.ن. به نظر می‌آد خستگی کم‌حرفم می‌کنه.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر