۳۰ تیر ۱۴۰۵

هفتمین روز از چهل روز دوم - سی تیر، بیست و یک جولای

دیشب توی آشپزخونه باد خنکی میومد. سردم شد. یه خنکی مطبوعی هست که تازه ات میکنه، سرد به اندازه. همون.
تنم یاد زمستون افتاد و مغزم یاد سکوت و حال زمستونی ، با نوشیدنی گرم و پتوی روی دوش. تابستون و گرمای این چند روز اخیر انگار از یادم برده بود که همیشه این جوری نیست. نبوده. یادم افتاد فصل ها هستن. مثل زندگی . که همیشه همین نمیمونه. نمونده. هرچند لامصب همیشه فراموش میکنم. همیشه وقتی توی یه شرایط سخت هستی ، انقدر چشمت روی این تیکه از تابلو خیره میمونه که فراموشت میشه همه اش یه تاش رنگه توی تابلوی کلی. هی فراموش میکنم اینو. ولی دیشب که سردم شد و به فصل ها فکر کردم و به زندگی ، دوباره حیرت کردم. از زندگی. عاشق این لحطه هایی از زندگی هستم که یه هو یه نوری میفته روی یه تجربه ی ساده. یه هو حس میکنی اون لحظه رو ، یه جوری که قبلا ندیده بودی. و حیرت میکنی. عاشق حیرت کردنم و همچنین عاشق این بخش خودم که میتونه حیرت کنه. 







پی نوشت :
بارها پیش اومده نشستم با خودم یه کلمه رو تکرار کردم تا معنیش از دست رفته. شده یه سری حروف. وقتی مثلا پشت هم مینویسی یا میگی میرا میرا میرا میرا میرا میرا میرا ... یه جایی میرسی که انگار دیگه معنی نداره. نمیدونم چطور باید توضیح بدم این حسمو . ولی با هر چی تکرارش کنم میتونه به همین وضعیت برسه. 

شاید به نظر مربوط نیاد ولی همین تیتر نوشته ها رو انتخاب کردن هم برام همین وضعیت رو پیدا کرده. با خودم فکر میکنم که یعنی چی اصرار بر - تا میشه - دقیق کردن یه نام برای یه پست. چه وسواسیه که تاریخ رو فلان و فلان . روز رو بهمان. ولی الان میخوام تمرین کنم استمرار داشته باشم و هی وسط مسیر ، ادیت نکنم راهم رو. همین رو برم تا آخر این چهل روز دوم. 



هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر