۱۵ شهریور ۱۴۰۵

اپیزود هشتاد و نه

هر سال هوا که شروع می‌کرد به سرد شدن، من هوس بافتنی می‌کردم. نه که بپوشم، بافتنش رو. چندسالی شال‌گردن بافتم. دستمم خیلی کنده و آخرای فصل سرما تازه شال‌گردن آماده میشد. یه چند سالی هم خرده‌ریزایی قلاب‌بافی کردم. یه سالی هوس کردم یه شال کوچولوی چهل‌تکه ببافم برای وقتای تلویزیون دیدن رو کاناپه. سفید و سبز و صورتی رنگای انتخابیم بود. خاله‌م نزدیک بازار کاموا رفت و آمد می‌کرد و ازش خواستم برام کاموا بخره. خرید و با مامان و خاله‌ آخر هفته‌ها مشغول قلاب‌بافی بودیم توی خونه‌ی مامان‌بزرگم. آخر کامواها بود و هنوز نرسیده بود به جایی که می‌خواستم. به خاله گفتم این دفعه رفتی، یه رنگای دیگه‌ای بگیر برام و ماراتون پتوی چهل‌تکه بافتنی شروع شد تازه. خیلی سال گذشت تا کم‌کم تکه‌ها بافته شد و بعد کنار هم سنجاقشون کردم و بعدتر دوختمشون بهم. سه سال پیش تموم شد و باید نخ‌های اضافه‌شو از اون زیرا رد می‌کردم و قایمشون می‌کردم و می‌بریدم. رفتم سفر طولانی. برگشتم و هوا گرم بود. دو سال زمستون بعد هم یا نبودم یا حوصله‌ نکردم درستش کنم.
این هفته از تو چمدون آوردمش بیرون ببینم تمومش می‌کنم بلاخره یا نه.

۴ نظر:

  1. تو اون روزهای تلخ آبان ۹۸ ، یه چیزی که خیلی کمکم‌کرد دوام بیارم بافتنی بود جیران. خیلی آرامش‌بخشه برام.

    پاسخ دادنحذف
  2. بافتنی بافتن تو روزهای طرح کمکم کرد. واقعاً یه جور تراپیه

    پاسخ دادنحذف