۰۹ شهریور ۱۴۰۵

روز ۸۹ _ زندگی در لحظه

 اول بگم که آیدا، کتی، رضا و معین امیدوارم خوب باشین. آی میس تاکینگ تو یو اند ریدینگ یو.

از ظهر که برای نیلی اون یه بیت شعر از عطار رو نوشتم که می‌گه: 

" تو پای به راه در نِه و هیچ مپرس

خود راه بگویدت که چون باید رفت"

با خودم فکر‌کردم واقعاً چه‌قدر حاضرم آدم لحظه باشم و خیلی به‌بعدش فکر نکنم؟! چه‌قدر حاضرم دل به‌دریا بزنم؟!

 هنوز هم خیلی...

آره صادقانه اعتراف می‌کنم که من واقعاً آدم زندگی تو لحظه‌ام. برای من همین آن مهمه. همین دم. همین لحظه.
گاهی به گذشته فکر‌می‌کنم، به‌خاطر حس نوستالژی  شاید؛ اما به آینده نه! برای همین کم‌تر پیش میاد مضطرب بشم. از این منظر بهش نگاه کنی خوبه‌ها. حتی به دخترک هم سفارش می‌کنم مثل من باشه و انقدر اضطراب آینده رو نداشته‌ باشه. بهش می‌گم تو زندگی‌ت خیام بخون. حرف من و خیام رو گوش بدی، ریلکس می‌شی و نگران هیچ‌چیزی دیگه نیستی :)
البته که این اخلاقم، از یه جهاتی خیلی هم خوب نیست! چون آینده‌نگر نیستم. یعنی ذهنم کمتر درگیر سناریوهای آینده می‌شه. ضرر و زیانش رو هم کما‌بیش دیدم و سعی‌کردم منطقی‌تر بشم و تغییر‌کنم اما خیلی موفق نبودم! 

 امروز که دوباره یاد این بیت عطار افتادم، پاشدم رفتم تخته‌سیاه کوچیک و بیضی‌شکل توی آشپزخونه رو پاک‌کردم و همین بیت رو با گچ سفید دوباره روش نوشتم.

وسط آشپزی هم، هی نگاهش می‌کردم و بیشتر خوشم میومد. این تخته‌ی توی آشپزخونه مدام جلوی چشم‌هامه. هر چند‌وقت یه‌بار هم شعرش رو عوض‌می‌کنم.

شعر قبلی این بود:

"نه فراغت نشستن، نه شکیب رخت بستن
نه مقام ایستادن، نه گریزگاه دارم"

سعدی


پ.ن: برگاندی و میرا و ه هم خیلی وقته نیستن. خوب باشین اگر من رو می خونین بچه‌ها.

۸۷

 خوب بودما. دوتا کلاس هم داشتم یکیش که این روزها نخ زندگی منه داستانهای کوتاه از نویسنده های زن ایران نسل چهارمه. کلاس دوم هم آشنایی با ژانرفانتزی بود. وسطش یه حمام رفتم و سرخیس نشستم جلوی کولر. اینه که الان سردرد دستم رو گرفته دوتایی داریم میریم به شهر باستانی گا.

خیلیم عصبانیم از وضع نت از قیمتها از همه چی از همه چی. برم بخوابم تا کسی رو پاره کردم

پ ن: بدی یائسه بودن اینه نمیفهمی این حجم از بهم خوردن هورمون ها مال پریودیه که دیگه نیست یا علت های دیگه داره 

مستی بدون گریه

 دیشب زیادی نوشیدم و کمی مست شدم و عجیب اینکه گریه‌ام نگرفت. یه چند وقتی بود هر چی میرفتم بالا، گریم رو در میورد. و من از این جور ابراز وجودی در میان جمع بیزارم. اصلا اینجور مورد توجه قرار گرفتن رو دوست ندارم، حتی با اینکه با اون جمع ندار باشم.

دیشب بعد مدتها ولی از ته دل خندیدم. حرف زدم. در حال زندگی کردم...

 ولی همزمان اون سیاهیه رو اون پشت میدیدم که وایستاده به هممون نگاه میکنه و کاری نمیکنه.  میدونم دیگه همیشه هست ولی کاشکی همییییشه همینطور بی حرکت همون پشت وایسته، بهمون کاری نداشته باشه.

هنر با چاشنی فلسفه

 صبح که بیدار شدم بعد از چندین ماه هوا ابری بود .
و باد می یومد .
هوای ابری از اون دست ابرها که توان بارش ندارند ولی همین که هستند داره از یک تغییر حرف می زنه .
یادم افتاد به شعر اخوان :
"گر زچشمش پرتو گرمی نمی‌تابد
ور برویش برگ لبخندی نمی‌روید
باغ بی‌برگی که می‌گوید که زیبا نیست؟
داستان از میوه‌های سربه گردونسای اینک خفته در تابوت پست خاک می‌گوید
باغ بی‌برگی
خنده‌اش خونیست اشک آمیز
جاودان بر اسب یال افشان زردش می‌چمد در آن
پادشاه فصل‌ها ، پاییز"
پاییز زیبا و  تغییری که حالمو خوب کنه.
با هر بار گذر هر فصلی یک فرصت دوباره ای می گیریم برای تجربه فصل دیگری .
من عاشق درس خوندن بودم و  مهر ماه و تغییرات برنامه هام به خاطر درس خوندن جذابیت منحصر به فردی رو برام رقم می زد ، این روزها  دیگه درس نمی خونم و به خاطر شرایط دانشگاه ها و فضایی که درشون حاکمه نمی رم که درس بدم و پاییز شکل دیگه ای داره برام .
پسرم مدرسه میره و من یک مادرم با دغدغه های خودم به عنوان مامان یک پسر ۱۲ ساله ،معلم جدید ، نحوه پرورش بچه ها ، اینکه ایا امسال مدرسه ها عادیه و اینکه همه جی به شکل نرمال پیش خواهد رفت یا نه.
ولی ذوق دارم ، براش لوازم التحریر که میگیریم، همیشه یک دفتر و چند تا خودکارم برای خودم می خرم .
اون روز که رفتیم برای خرید لوازم التحریر سپهر ،خودمم دو تا دفتر خریدم یکی برای فلسفه و یکی برای نوشته هام و کلاس هاش
یک دوره کتابخوانی "فلسفه نیچه " دارم میرم .دفتر رو برای اون کلاسه خریدم.
اون روز که کلاس بود کلی با اشتیاق اومدم و ورزش کردم
که به کلاسم برسم .آماده نشستم سرکلاس ،آنلاینه، وصل نشد بعد از کلی تلاش وارد کلاس شدم و تمام صداها بریده بریده می یومد .
در عصر حاضر که هوش مصنوعی داره جای کارکرد های انسانها رو می گیره ما هنوز درگیر سرعت اینترنتیم در ایران.
این تاسف بار نیست آیا؛ و برگشتیم به دوران  اینترنت های dialup.
هی از کلاس افتادم بیرون و رفتم و هیچی نفهمیدم.
این دوره نیچه خوانی به خودی خود پیچیده است حالا قطع و وصل شدن مباحث هم بهش اضافه بشه دقیقا هیچی دستگیرت نمیشه .
تا اخرش هر طور شده موندم، به دفعات زیاد قطع و وصلی.
دیدم هیچی نفهمیدم.
امروز نشستم و voice کلاس رو گوش کردم ،گرچه امکان پرسش و پاسخ رو نداشتم اما دقیق نت برداری کردم.
چاره ای نیست فعلا راهی جز این پیش رویم نبود.
چون کتاب " زایش تراژدی " رو داریم می خونیم حول محور هنر و فلسفه است .
در کلاس داشت در مورد هنر و تاثیرش در زندگی می گفت .
چقدر برام این دیدگاه لذت بخش بود ،هنر به مثابه راه نجاتی برای انسان.



اپیزود هشتاد و چهار

 اون سال‌ها خیلی سرمایی بودم و بیرون رفتن تو هوای سرد واقعا برام سخت بود اما باید پامیشدم و حاضر میشدم. قرار بود کسی رو ببینم که سال‌ها فقط از پشت کلمه‌ها می‌شناختمش. پوشیدم دیگه، جوراب شلواری پشمی و جین و زیر پوش و پلیور یقه اسکی مشکی و کت مشکی و شال و جوراب و نیم‌بوت مشکی گرم و از خونه زدم بیرون. از سرازیری کوچه که رفتم پایین دیدم روبه‌روی کوچه، اون‌ور بلوار پارک کرده و داره به روبه‌روش نگاه میکنه. چشمام ضعیف بود و عینکم بخار گرفته بود و درست نمی‌دیدمش. داشتم از خیابون رد میشدم که برگشت و منو نگاه کرد. منتظر بودم از ماشین پیاده بشه،نشد ولی. من نشستم و سلام‌علیک کردیم و حرکت کرد. یادم نیست از قبل قرار گذاشته بودیم کجا بریم یا اونجا تصمیمشو گرفتیم. یادم نیست از چی حرف زدیم یا اون مسیر که کوتاه هم نبود چطوری طی شد. صحنه‌ی بعد پیاده شدیم از ماشین. پیرهن نخی سفید با چهارخونه‌ی درشت سبز و آبی پوشیده بود و روش کاپشن قهوه‌ای و جین و کتونی قهوه‌ای و بوی سیگار میداد. خیلی بوی سیگار میداد. دماغش از سرما سرخ شده بود و دستاش سرد بود. لباساش به دلم ننشست. نشستیم توی رستوران و به اینکه اعتراض کردم که چرا لیوان نوشابه و بشقاب سالاد داغه خندید. تو فکرم گفتم بار آخره که این مرد رو دیدم.

امروز ازش پرسیدم اون روز، دوازده سیزده سال پیش که اومدی دنبالم چی تو سرت بود؟ به چی فکر می‌کردی؟ گفت تا قبل دیدنت به هیچی. بعدشم نگفت. رفت پی کاراش.

چهل روز زیبا

 روز چهلم

صبح به همسر گفتم حالا که خونه هستی امروز خودت پسرک رو ببر کلاس ؛ خودم یه لیست نوشتم از چیزهایی که برای خونه نیاز دارم ، کابینتی و یخچال و فریزر؛ فقط وقت داشتم به خرید یخچال برسم ، برنج رو شستم و آماده گذاشتم که وقتی برگشتم درست کنم ، قیمه ی دیروز پز هم دارم ، رفتم میدون تره بار نزدیک خونه ، نصف آدم هایی که دیدم یه جعبه ی کوچیک انجیر سیاه خریده بودن ! یاد پست اینستاگرام میم افتادم که با خمیر هزارلا ، پنیر کممبر و انجیر سیاه ، گردو و‌عسل یه دسر درست کرده بود . یه حساب سرانگشتی کردم دیدم بالای دو‌میلیون هزینه ی درست کردن اون دسر میشه ؛ با خودم فکر کردم چند وقته که هر چیزی که میبینی و یا میخوای بخری زود توی ذهنت حساب و کتاب میکنی !! 

شدیم یه ماشین حساب سرخود، هر چیزی مثل ماشین ، یه ساختمون تازه ساخت ، وسایل توی ویترین مغازه و هر چیزی که به چشممون میاد اول چرتکه میندازیم و بعد یه آه بلند میکشیم !

البته که من اصلا آدم مصرف گرایی نیستم ؛ یعنی تا دو سال پیش یه گوشی آیفون سیکس داشتم که خیلی هم خوب و دقیق کارم رو راه مینداخت ، ولی انقدر دخترک و همسر اصرار کردن یه گوشی مدل جدید تر گرفتم . 

نمیدونم اون آدم های مصرف گرا و یا همون ها که هر دو سال وسایل خونه شون و یا ماشینشون رو عوض میکردن ، چه رنجی میکشن . البته که به خودشون مربوطه ؛ هر که بامش بیش ، برفش بیشتر ، والا :) 

بازی نبود٫ واقعیت بود

 از دیشب تا بحال فکرام صد و هشتاد درجه تغییر کرده. دیشب توی ژورنالم نوشتم و امروز می‌بینم اون فکرها دیگه نیستن.

دیشب وقتی برگشتم خسته بودم و ذهنم بلافاصله بعد یه ماجرا میره روی منفی‌ها و سعی می‌کنه منو ببره زیر سؤال. ولی امروز با خودم اوکی‌ام و میگم همینه که هست.

خونه‌ش رو خیلی مرتب و تمیزکرده بود و باز بخت خندان و زمان رام بود. اون چیزهایی که منو اذیت می‌کنه نبود. من اول که وارد یه خونه‌ی جدید می‌شم خیلی گارد دارم و خیلی بو می‌کشم :)) نمی‌تونم به هیچ جا دست بزنم و همه‌چیز داره بهم حمله می‌کنه.

این دفعه ولی آشنا بود. بوی خوب میومد. حتی تونستم برم توی آشپزخونه و فنجون مورد علاقه‌م رو از بین فنجون‌های مومین رنگارنگ پیدا کنم. همه‌ی خونه‌ها این فنجونا رو دارن. فقط کافیه در کمد رو باز کنی و دنیای زیبای مومین رو ببینی.

روی مبل با آرامش لم دادم و در محیط خیلی دلنشین موزیک گوش کردیم و دنبال ساندبار برای تلویزیون من گشتیم. یکم این مرحله سخت بود چون بازی نبود و واقعیت بود. ترجیحم اینه که در بازی بمونم و هیچی جدی نباشه ولی متأسفانه آدم بزرگ هستم و گریزی نیست.

خوبیش اینه که یا در همون لحظه یا بعداً سلف‌رفلکشن داریم و ازحس های قشنگ٫ ترس‌ها و ناامنی‌ای که در اون لحظه تجربه کردیم حرف زدیم. خوبی دیگه اینکه مطمئن شدم به لحاظ جسمی و روحی خیلی سالمه. همه‌چیز به شکل غیرقابل باوری دلپذیر بود ولی ذهن‌پذیر نبود. ذهنم همش میخواست منو معذب کنه.

پیچیدگی‌ش بیشتر از این جهته که خیلی جدیده و نمی‌تونم حدس بزنم چی درونش می‌گذره و وقتی هم میگه کاملاً با چیزی که من تصور می‌کردم فرق می‌کنه.

به خودم میگم: هیجان و تجربه های جدید می‌خوای؟ بفرما. هر کی هیجان می‌خواد پای لرزش هم می‌شینه.

آره دوستان خیلی خیلی دلپذیر بود.


از خیال تا واقعیت ۳

 اینترن داخلی بودیم. تابستون هزار سال پیش. 

مثل همیشه دیر اومدی و مثل همیشه نگاهتو چرخوندی که ببینی من کجا نشستم. یه نگاه به تخته و حسام کردی که داشت اسم گروه‌ها رو می‌نوشت و بعد از لابه‌لای صندلی‌ها رد شدی و اومدی آخر سالن نشستی کنارم. بدون سلام گفتی چرا اسممون تو یه گروه کشیک نیست؟ شروع کردم به غر زدن که وقتی دیر میای همینه و حسام رو هم که می‌شناسی همیشه کار خودشو می‌کنه. گفتی میرم باهاش حرف میزنم. دستتو گرفتم که بلند نشی. گفتم نمی‌خوام تابلو بازی بشه. بگذار بعداً با یکی، کشیک‌ها رو جابه‌جا می‌کنیم. دستتو کشیدی از دستم. رفتی جلو. دیدم با حسام حرف میزنی. حسام مثل همیشه تریپ رییس گروه برداشته بود و یه اخم هم تو صورتش بود که مثلاً خیلی جدیه. یه سری بچه‌ها با تو همراه شدند. شروع به اعتراض کردند که گروه‌بندی رو قبول ندارن. بحث بالا گرفت. حسام عصبانی بود. بچه‌ها شروع به اعتراض کردن. تو تخته رو پاک کردی و بلند گفتی از اول گروه بندی می‌کنیم. حسام ناراحت شد و وایساد یه گوشه. دوباره از اول بچه‌ها اسم‌هاشون رو نوشتند و رفت تو گروه‌ها. اسم من و تو این‌بار کنار هم بود.

نگاهم به تو بود که یه گوشه ایستاده بودی و مراقب بودی کسی ترتیب رو به هم نریزه. نگاهت افتاد به من. لبخند شیطنت‌آمیز و پیروزمندانه‌ای زدی و دندون‌های موشیت پیدا شد.

فکر کنم همون روز عاشقت شدم.

آن کله‌غازی که منم

از همون روز اول ثبت‌نام تو ساختمان حافظ فهمیدم که یه چیزیش با بقیه فرق داره برا همین شماره‌اش رو درجا گرفتم. توی چهار سال و نیم دوره‌ی لیسانس فهمیدم فرقش چی بود: تو حال‌وهوای خودش بود و خودش رو به زحمت همرنگ جماعت شدن نمی‌نداخت. همون سال دوم یه کیف گنده نارنجی جیغ خریده بود. می‌نداختش روی شونه راستش و با آرنج به خودش فشارش می‌داد می‌گفت بهم گرما می‌ده. این‌جور خل بود و من هم همین خل‌گیری‌هاش رو دوست داشتم. من مطمئن بودم همون خانوم حراستیه که به لاک تف‌دهنی من گیر می‌ده یه روز بالاخره گیرش می‌ندازه ولی لابد خانوم حراستی هم می‌دونست که این دختر اصلاً اسلام به خطر بینداز نیست. 

دوستیمون ادامه پیدا کرد. اون فوق‌لیسانسش یه دانشگاه دیگه قبول شد، من یه دانشگاه دیگه. ولی مثل همون دوره‌ی لیسانس، موقع تز نوشتن که شد جفتمون افتادیم به روغن‌سوزی. اصلاً هیچ‌کدوممون برای تز نوشتن، آفریده نشده بودیم. طبق معمول رفته بودیم سخت‌گیرترین استادی که می‌تونستیم رو به عنوان استاد راهنما گرفته بودیم و حالا مثل خر تو گل گیر افتاده بودیم. انتظارات استاد از شکل پایان ‌نامه کجا و مهارت‌های نوشتاری و مایکروسافت ورد ما کجا.

با همون الگوی پایان‌نامه‌ی لیسانس،‌ ترم اول رو فقط به فرضیه و پیاده‌سازی گذرونده بودیم و دوپامین به ته دیگ خورده بود. جفتمون یه ترم تمدید کرده بودیم که فقط پایان‌نامه رو بنویسیم. دیگه رسیده بودیم به ماه آخر و وضعیت قرمز بود. واقعیت این بود که از حجم کارای مونده و محال بودن رسیدن به ددلاین انقدر استرس گرفته بودیم که فقط وقت تلف می‌کردیم. طبق معمول اون گوشم رو مخملی کرد که اگه هفته‌ای دو روز،‌ ساعت ناهار بریم استخر، بهینه تز می‌نویسیم چون ساعت تفریح مشخص می‌شه. که مسلماً بهینه‌تر نبود ولی بیشتر خوش می‌گذشت.

روزهایی که باباش بهش ماشین می‌داد میومد آزمایشگاه استادش تو شهید بهشتی. من هم از آزمایشگاه خودمون تو گیشا تاکسی می‌گرفتم تا دم ورودی شمالی باشگاه انقلاب. اون‌جا سوارم می‌کرد می‌رفتیم استخر.

مسلماً اون باشگاه و کلاسش یه چیزی بود که ما نه به خودش و نه به آدماش احساس تعلق می‌کردیم ولی خوبیش این بود که اون ساعت خیلی خلوت بود. مخصوصاً استخر که خالیِ خالی بود. اون ساعت اصلاً وقت استخر اومدن خانوما نبود. نارنجی به آب که می‌رسید همه چی یادش می‌رفت. فقط دوست داشت شنا کنه. ولی از زیر دوش دیگه یه بند راجع‌ به بدبختیای تز نوشتن حرف می‌زدیم. این‌که استادش توی ویرایش فصل سه بیشتر از این‌که غلط تخصصی بگیره به آداب نگارش مثل فاصله بعد از ویرگول و نیم‌فاصله بند کرده. یا این که یادم رفته دکمه ذخیره رو بزنم و وُرد کِرّش کرده و هرچی تایپ کرده بودم پریده.

این‌جور بگم که صحبت‌های مهم و درخور می‌کردیم و چیزی در دنیا مهم‌تر از دراومدن از چاهی که توش بودیم نبود.

تا این‌که اون روز، بعد از شنا توی رخت‌کن به جز ما دو تا خانوم دیگه هم بودن. مسلما اونا هم داشتن در مورد مشکل مهم و درخور بحثشون با آب و تاب حرف می‌زدن: وقت آرایشگاه، کارایی که باید بکنن و نکنن. دیگه خودتون حدس می‌زنین اون نارنجی که برای ابرو برداشتن و کوتاه کردن مو می‌رفت خونه‌ی آرایشگر بازنشسته چون از آرایشگاه واقعی و شلوغیش فراری بود، نه‌تنها از حرف‌های اینا سر درنمی‌آورد، به خاطر از دست دادن فضای خصوصی‌مون هم به تنگ اومده بود. مامانش دو سال بود ازم کمک می‌خواست که راضیش کنم ماتیک بزنه، ولی مرغ نارنجی یه پا داشت. حتی کنجکاو نبود که با‌ آرایش چه شکلی می‌شه! من رو هم از صرافت های‌لایت انداخته بود، از بس این تصویر رو برام ساخته بود که یه روز موهامون خودش های‌لایت نقره‌ای می‌گیره. بی‌دردسر، شیک و طبیعی! 

من جلوی آینه خط لب می‌کشیدم. اون هم داشت مرطوب‌کننده‌ی انبه‌ش رو به پاهاش می‌مالید. می‌دونستم خون‌خونش رو داره می‌خورد. معلوم بود منتظره ساکت شن. داشتن نفس تازه می‌کردن که نارنجی خیلی جدی و بلند برگشت بهم گفت: «راستی از فی‌فی جون وقت گرفتم موهامو سبزِ کله‌غازی کنم.»

دلم می‌خواست بخندم ولی سکوت خیلی سنگین بود. برای اینکه با بقیه چشم تو چشم نشم فقط نگاش کردم. صورتش ریلکس شده بود. تو سکوت کامل خط چشم و سایه‌ام رو زدم. مقنعه‌هامون رو کشیدیم سرمون و زدیم بیرون.

 تو ماشین در حالی که سالادمون رو که از خونه آورده بودیم می‌خوردیم پرسیدم: «این سبز کله‌غازی رو از کجات آوردی؟»

«چه می‌دونم! یه چیزی گفتم ساکت شن.» چشم‌هاش رو بست. «مریم، فکر کن اگه همچین رنگ مویی بود، آدم چه قشنگ می‌شد. برسونمت گیشا؟»

ضبط رو روشن کرد و راه افتاد. افتاده بود روی دور مولانا.

«آه چه بی‌رنگ و بی‌نشان که منم
کی ببینم مرا چنان که منم»

چی و چرا می‌نویسم؟

 دیروز با یار رفتیم قایق‌سواری‌ای که برای تولدش گرفته بودم. به آخر تابستون رسیدیم و هوا بادی بود و اصلا وقت مناسبی برای کایاک‌سواری دونفره نبود. وضعیت خنده‌داری شد. همون‌جا فکر کردم سوژه امروزم برای وبلاگ‌نویسی جور شد. بعد ولی یه سوالی برام پیش اومد. اگه به واسطه مهاجرت، ارتباطاتم کمتر نشده بود، هنوزم خاطره کایاک‌سواری رو برای نوشتن انتخاب می‌کردم؟ نه. خاطره‌ای نبود که بخوام مکتوب تو وبلاگم ثبتش کنم، بیشتر چیزی بود که دوست داشتم تو جمع دوستام تعریف کنم و بخندیم. خیلی حرفا هست که برای وبلاگه و برای همینجا نوشتن و خونده شدن، اما از اینکه موضوعاتی میاد اینجا چون دایره ارتباطاتم کوچیک شده غمگین شدم.

۰۸ شهریور ۱۴۰۵

ناتکامل

واقعا ما الان تکامل یافته‌ایم، اینیم؟ حتی از پس یه کپک توی لواشکم برنمیایم. از صبح که دیدم لواشک کیوی نازم کپک زده همش فکر میکنم واقعا انساس گذشته چرا با کپک نتونسته کنار بیاد؟ چی داشته مگه؟ خب میخوردی اونایی که زنده میموندن ادامه میدادن دیگه چرا از همون اول کپک زده دیدی نخوری بهتره انداختی دور؟ ینی دویدی و دویدی یه آهو شکار کردی، بعد از دو هفته کپکی بود، گفتی ولش کن، نخوردی؟ اگه اون همه غذای آزمایشگاهی رو دور ننداخته بودی، منم الان این کیوی رو دور ننداخته بودم... به همراه سه تا سیب که پاییز پارسال خریده بودم.. اینا این همه وقت تو یخچال دووم آوردن، دو روز بیرون از یخچال نه. به علاوه، اگه امروز لواشکو درست کرده بودم حتما زود خشک میشد بس که هوا گرم و آفتابی بود کل روز. انسان اولیه، ازت ناراحتم. ناامیدم کردی. واقعا فکر کردی باید انگشت شست دست داشته باشی تا در زمان مدرن دکمه درست کنی که شلوارتو ببندی ولی فکر نکردی در عالم چقدر غذاها هستن که به خاطر ناتمایلی تو به خوردن چیز پنبه‌ای که روی خوراکیا میاد، قراره دور ریخته بشن؟ دامن میتونی بپوشی. زیپ هست. چسب. ولی تو شست دوست داشتی.

البته من از هر چیز خوراکی کپکی خیلی خوشم میاد. از قارچا تا پنیرا تا چیپسا تا ماستا و نمیدونم، هرچی که بگن میشه خورد و زنده موند، من حاضرم بخورم. اگه انسان اولیه بودم، واقعا حاضر بودم کپک‌های دیگه رو هم بخورم و افرادی که بعد من میاد فقط قوی‌ها باشن. اصلا قانونش میکردم. اسم قانونشم میذاشتم نجات لواشک‌های تاریخ مابعد.

 گفتم سیرترشی هم درست کردم، ولی هنوز نمیدونم کپک زده یا نه. سه هفته‌اشه و زیرزمینه.

امروز، که باز رفته بودیم همون جای همیشگی(همیشه‌ای که از اول اگوست شروع میشه) برای ماهی، کله‌ی ماهی رو خوب باز کردم و جز حدقه‌ی چشم، باقی قسمتای صورت و مغز و اینارو خوردم. برای اولین بار در زندگی دندون ماهی رو دیدم، شبیه سنگای کنار ساحل بودن ولی خیلی فسقلی، یکم احساس چندش میداد. واقعه‌ی مهمی بود باید بهش اشاره میکردم. ولی دیگه تصمیم گرفتم بیرون غذا نخورم، با اینکه اینجا ماهی کم روغن و خوشمزه و تو فر یا گریل شده میخورم، ظرف نمیشورم و از لحاظ ذهنی خیلی راحتم و با پرسنل اینجا دوست شدیم، ولی فکر میکنم خیلی حجمش زیاده. خ پ ت میگه ۶۰۰ کالری. که البته اونقدددددررر زیاد نیست ولی باز انگار زیاده، صبونم با اسنکش ۲۵۰ کالری و شام و اسنکش ۵۰۰ کالری، یکم بیشتر کمتر برای اسنکا. تا الان ۴.۵ کیلو افزوده‌ام و امیدوارم ۴ کیلو دیگه بیشتر نیافزایم. 

سی اوت

نمی‌دونم چه مرضی دارم که اجازه می‌دم آخر هفته‌ها انقدر شلوغ بشن که هنوز تموم نشده، احساس کنم ظرفیت آدم دیدنم تموم شده. دیشب خونه میم مهمون بودیم و نفهمیدم کی ساعت شد دوازده و نیم. بچه‌ها که سریع تو راه خوابیدن. ساعت دو خوابیدیم و با اینکه صبح هم دیر بیدار شدیم، تو مهمونی امروز هم گیج و خواب و شرمنده بودم. 

میم یک هفته‌ست از ایران برگشته. از این حرف می‌زد که نمی‌دونه چشه که اونجا حالش خوبه و اینجا حالش خوب نیست، می‌گفت نمی‌تونم خودم رو بیست سال دیگه اینجا ببینم، خیلی از خودم می‌پرسم که اینجا دارم چی‌کار می‌کنم. بهش گفتم خیلی می‌فهمم. از اون طرف تو صحبت‌ها همسرش شاکیه از دستش که خیلی می‌خوابه، که همه‌ش خسته‌ست. واقعا ازدواج یا موندن توی ازدواج که حالت توش خوب بمونه، سخته. اینکه آدم‌ها با هم زندگی ‌میکنند و از حال هم خبر ندارن…همین خودم تا دو سال پیش هم فکر نمی‌کردم انقدر سخت باشه. الان هر کسی که بیست سال توی یک ازدواج مونده و هر دو طرف خوشحالن رو ببینم، در برابرشون تعظیم کرده و کلاه از سر بر‌می‌دارم. 


۸۵/۸۶

 ۸۵: دیشب بالاخره کوله جنگ رو خالی کردم. چیز زیادی توش نمونده بود. مدارک شناسایی بود و چندتا بسته توک و کشک و رنگینک و یه بسته نوار. با مقادیر متنابهی قرصهای فشار ومسکن. بیسکوییت ها مزه نا گرفته بود ولی قرصها خوشحالم‌کردند. کوله خالی شد تا دختره بارشو ببنده و فردا با دوستاش یه سفر کوتاه بره. از ذخیره های جنگ حالا فقط یک بسته و نیم آب معدنی تو انباری مونده که میریزمشون تو دستگاه قهوه جوش  و حالا یکسال بعد ما موندیم و روزهایی که میشد نبینیمشون یا یه جور دیگه تموم‌بشند.

۸۶: فیلم invite رو دیدیم امشب. از اون فیلمها بود که باید بگذاری ته نشین بشه. فعلن ازش حرف نمیزنم ولی لذت بردم از دیدنش

تک سکانس‌

 امروز یکشنبه ای بود که جای جمعه نداشته ام رو پر کرد.
جمعه به دلیل کلاسی که رفتم، زمانی برای استراحت و ریلکسیشن نداشتم.
امروز خودمو به استخر مهمون کردم ،گرچه شلوغی اش کلافه ام میکنه
اما حداقل ظهر به بعد که دغدغه زنگ پوست به دلیل کم شدن جوون آفتاب کمی کاهش پیدا میکنه اوضاع کمی حالت نرمال می گیره.
داشتم کنار استخر البته در سایه  و نه در آفتاب ،کتاب موراکامی رو میخوندم.
کتاب" به آواز باد گوش بسپار "
در مقدمه کتاب موراکامی میگه که این کتابش رو برای دریافت یک جایزه ای ارسال کرده بود و خودش یادش نبوده .
و تنها نسخه ی موجود رو ارسال کرده بود.
موراکامی اون موقع یک کافه یا رستوران توی توکیو داشته و نویسنده مشهوری نبوده.
بعد نوشته بود اگر این داستانش مورد پذیرش قرار نمی گرفت ، نسخه ی رد شده رو بهش برنمی گرداندند و اونم احتمالا نوشتن رو کنار می گذاشت و زندگی اش طور دیگه ای رقم می خورد.
خیلی برام این روایت جذاب بود ، به قول احسان عبدی پور " تک سکانس اصلی زندگی آدما مهمه"
اره تک سکانس زندگی موراکامی اینجا بوده وقتی داستانش جایزه رو می گیره .
به سکانس های زندگی ام فکر کردم، به اونهایی که امروزمو ساخته.
گاهی راهمون یک طوری به سمتی می ره که اصلا خودمون یادمون می ره چطور توی این راهه قرار گرفتیم .





دانستن هایی که مانع پیشرفت میشن

 تا حالا فکر کردین بیشترین چیزی که ازش می‌ترسین چیه؟ 

به لحظه بهش فکر کنید؟ 

حالا واقعا از اون موضوع می‌ترسید یا از تجربه احساس ناشی از اون؟ 

یا شاید هم از ترس‌تون میترسین. 

بعد از جلسات متعدد تراپی ، درمانگرم بهم گفت کاترین تو واقعا از شکست خوردن با کامل نبودن می‌ترسی؟ 

گفتم خب آره مگه طبیعی نیست! 

گفت ولی ما تو تمام مراحل زندگیمون از کامل نبودن شروع کردیم تا ذره ذره کامل شیم، تو خیلی از مراحلم موفق نبودیم ولی تو خیلی از مواقع دیگه چرا بودیم. 

مثلا از نوشتن و خوندن بگیر تا یاد گرفتن موسیقی ، زبان ، حرفه و حرف زدن و خیلی چیزای دیگه درسته؟!!!

گفتم خب آره ولی این که من الان کامل نباشم خیلی ترسناکه ، گفت خود کامل نبودن یا تجربه‌ای که ازش داری؟ مثل قضاوت شدن، دیده نشدن، تایید نشدن و یا جا موندن…

گفتم خب اینا، بیشتر ترسناکه 

گفت خب اینا همیشه بوده و تو بازم تلاش کردی درسته؟ 

یا یه بچه می‌دونه که باید انقدر آزمون و خطا کنه تا بالاخره بتونه با سماجت تمام. 

گفتم خب آره ولی اون بچست خیلی چیزهارو نمی‌دونه. 

گفت تنها چیزی که نمی‌دونه معنی تمام اینهایی هست که تو ازش میترسی. 

گاهی دونستن به سری چیزها باعث ترس میشه و ما از ترس‌هامون بیشتر می‌ترسیم تا خود موضوع. 

از اون روز هروقت فکر می‌کنم که من کامل نیستم با ممکنه شکست بخورم خودم رو میذارم جای اون بچه که معنا هیچکدوم از این کلمات رو نمی‌دونه. خیلی راحت‌تر میتونم حرکت کنم. 

اپیزود هشتاد و سه

 روز تعطیل بود و تو خونه موندم و یه سری به کمد انباری زدم. یه کارتن بزرگ بود. درآوردم ببینم چی توشه و به‌به! وسایل کلاس نقره بود که میرفتم. بهش میگن وسایل طلاسازی ولی خب تا حالا چشم وسایل به طلا نیوفتاده خدا شاهده.

سال‌هاست از این کمد به اون کمد دنبالم اومدن. باید حوصله کنم و یه سری سنگ و نقره‌های ساخته شده رو جدا کنم و باقی وسایل رو بذارم یه جایی بفروشم. یه میز هم هست برای همین کار که اونم تو انباریه و زیر و روش پر از وسایل شده. اونم باید از تو بابل‌رپ دربیارم و عکس بگیرم ازش.

الان مشکلی که دارم اینه که نه میدونم قیمتاشون چنده، نه میدونم خودم چند خریدم. نه میدونم اصلا دست‌دومش مشتری داره یا نه.

اگر بتونم یه کمی وسایل طلاسازی و قنادیمو سبک کنم، کلی جا باز میشه برای خرت و پرت‌های آینده.


بخند تا بخندیم

 روز سی و نهم 

امروز توی اکسپلور اینستاگرام یه ویدیوی کوتاه از دوتا دختر سوارکار خارجی دیدم ، یکی شون به صورت ناگهانی تعادلش رو از دست داد و روی نرده های کنار مزرعه مُعلق بین زمین و هوا مونده بود و اون دوستش از خنده روی زمین ولو شده بود و داشت میگفت که کنترل ادرارش رو داره از دست میده :)

آخرین باری که این مدلی خندیدیم با یه جمعی توی جنگ چهل روزه از  تهران رفته بودیم یه خونه ی کوهستانی توی شمال ایران ، همه مون سرگردان و ناراحت بودیم و صبح تا شب زُل میزدیم به شبکه های اون طرف که آخرین خبرها رو بشنویم ؛ یه شب پسرک  و دوستانش پیشنهاد دادن  پانتومیم بازی کنیم  ؛ و شد آنچه که نباید می‌شد ، در طی بازی که تا نزدیک های صبح طول کشید یه طناب لباس زیر خیس توی حیاط بود ؛ واقعا یه طناب ردیف به ردیف از لباس هایی که از خنده خیس شده بود. 

روز ۸۸ _ یک‌شنبه‌ی جمعه‌طور

 یک_ آیدا جونم ایمیل زده که لپ‌تاپش ضربه‌خورده و کلاس "اتاق" امشب تشکیل نمی‌شه :((  بلافاصله جواب دادم که ناراحتش شدم و امیدوارم درست‌بشه و ببینمش زودی. و گفتم که امشب باید جایی باشم و ناراحت بودم نمی‌تونم سر کلاس باشم ولی دوست‌نداشتم این‌طوری بشه... می‌خواستم بیام اینجا کلی ناله‌کنم و غر‌بزنم که با‌وجود این‌که همه‌ی تلاشم رو می‌کنم یک‌شنبه شب‌ها بی‌کار باشم و جایی نرم؛ امشب نتونستم از پس این ماجرا بربیام. حالا هنوز‌هم از غرهام کم نشده چون حوصله‌ی برنامه‌ی امشب رو ندارم!

دو_ ظهر به‌زور از جام کنده‌شدم و رفتم یه فیله‌مرغ درآوردم و با سیر،  ونمک،  فلفل و آب لیموترش تو اندکی کره، تفتش دادم و پیاز کاراملی درست‌کردم براش. یه پلوی کته‌ی خوش‌مزه گذاشتم و دیدم باز هم این‌طوری نمیشه. مغزم احتیاج به سوپ داره. یه سوپ گوجه‌فرنگی و پیاز بنفش من‌در‌آوردی هم درست‌کردم و با خوردنش حالم بهتر‌شد. این رو هم بگم که عاشق انواع سوپ‌م و حال روحی و جسمی من رو واقعاً خوب می‌کنه. 

سه_ یه عالمه لباس اتویی درآوردم از کمد، اما پس از مدتی، خیلی شیک و خونسرد ولشون کردم روی مبل و نشستم فیلم " The seventh continet" از میشاییل هانکه رو دیدم.  که خب قشنگ بود و خاص. عجیب. خوشم می‌اومد از تصاویر و سکانس‌های عجیب و سرد و ساکت‌ش اما اذیت هم  می‌شدم. انتخاب خوبی برای عصر امروز نبود. اما آیدا گفته‌بود ببینیم و شانسی امروز وقت‌کردم. 

چهار_ حالم کانه حال غروب جمعه‌ی پاییزی شده بعد از فیلمه :) نشستم یه‌کم تو فکر‌رفتم و گفتم اشکال نداره، Amoure رو هم دانلود می‌کنم فردا می‌بینم!

پنج_ یه‌ چای تازه‌دم ایرانی دم‌کردم و دو، سه تا لیوان کوچیک خوردم با قند! ( پیرمرد درونم فعال شده باز). بعدش هم یه ترک تک‌نوازی سه‌تار دارم از" ر"  که هر بار گوش می‌دم، هم حال می‌کنم هم دلم می‌گیره. یاد بیست‌و‌پنج سال پیش می‌افتم که برام سه‌تار می‌زد و می‌رفتم خونش که یادم بده. براتون نوشتم از. تو پستی به‌نام عشق‌اول به نظرم... 

به‌جای یک‌بار گوش‌دادن، پنج بار گوش کردم‌ش و خب حالم گرفته‌تر شد.

شیش_ نون همیشه می‌گه آدم‌ها نباید بشینن سوزن به‌ ت..مشون بزنن 🙊 بلانسبت شما :)) 

اما  امروز من هی سوزن به‌دست بودم کلاً :) 

الان که دارم می‌نویسم خنده‌ام گرفته ولی واقعاً تا قبلش تو مود ولویی و دپ بدی بودم  به‌خصوص بعد از فیلم. و علت‌ش هم بماند در روزی دیگر و پستی و مجالی دیگر...

پ.ن: دیشب وسط یه جمع شلوغ از هر فرصتی استفاده‌کردم و اومدم سرزدم بهتون. اومدن به این‌جا از اون اعتیادهای خوبه که دوستش دارم.




تربیت درست

 پ رشته‌اش روانشناسی بوده و الان مشاور یک دبیرستان دخترونه است. شبیه هیچ مشاور مدرسه‌ای نیست که من تا به حال داشتم. به نظرم خیلی قشنگ و جذابه و قشنگ بلده حرف بزنه.

برگشتم به همه‌ی مشاورها، معلمها، مدیرها و ناظم‌های گذشتم.  به غیر چند تا استثنای فوق‌العاده بیشترین چیزی که در ذهن من مونده همه شخصیتهای عصبانی، عبوس و گاها وحشیه. اصلا تازگی تو کتاب چشمهای اینشتین به یه شخصیت مدیری برخوردم که میتونست نماینده‌ی تمام مسوولان روانی سیستم آموزشی کشور باشه. انقدر این تنفری که درونم حس کردم نسبت به این شخصیت خیالی سنگین و واقعی بود که بارها دلم خواست کتاب رو به خاطرش از وسط نصف کنم ولی خودم رو کنترل کردم.

پ میگفت وجود همچین آدمهایی برای آموزش الزامیه. چون بچه‌ها فقط از همچین شخصیتهایی حساب میبرن و اونا هستن که میتونن بچه‌ها رو کنترل کنند. مثالی زد از دختری که میتونست با یه اشتباهی توسط پدرش کشته بشه. اما با ترسوندنش توسط مدیر ترسناک مدرسه تونستن کنترلش کنند و جونش رو نجات بدن. چون در حالت نرمال این دختر به حرف هیچکس گوش نمیداده. صحبتمون رفت به حمایت تمام و کمال مادر و پدرهای امروزی از بچه‌هاشون. برای منی که خیلی دورم به نظرم میومد این خیلی خوب و عالیه. اینکه بچه‌ها بتونن حقشون رو بگیرن و از چیزی نترسن. به دید من، بچه‌های الان خیلی اعتماد به نفس دارن و زیر بار حرف زور نمیرن.

نظر پ این بود اینکه بچه‌های الان اصلا از کسی حساب نمیبرن ترسناکه مثلا در جواب کسی که  کتک خورده مادر و پدر به اون بچه فقط یاد میدن، اون هم با زدن جواب بده. بدون اینکه بفهمن مشکل چی بوده. بچه‌ها با یک ایگوی قوی بزرگ میشن و اون من وجودیشون اجازه نمیده بتونن گروهی با ادمهای دیگه تیم بسازن و همراه بشن. تاکید روی فردگرایی داره افراطی میشه. بعد دخالت همیشگی مادر و پدر از اونا یک شخصیت وابسته میسازه. این رفتارها استقلال رو از بچه‌ها میگیره و اونها رو برای تصمیم گیری ناتوان میکنه.

 میگف برعکس اون چیزی که فکر میکنی بچه‌ها خیلی هاشون اصلا پاک و معصوم نیستن. یک سری خباثت‌ها و بدیهایی هست در درون بعضیهاشون که بچه بودن پوششون میده. بچه‌ها باید کنترل بشن و رها و آزاد گذاشتنشون در مسیر تربیتیشون درست نیست.

ولی تربیت درست چجوریه؟ کنترل درست چه شکلیه؟  

یکشنبه ی بی عنوان

یکشنبه ی شلوغیه ظاهرش آرومه ها درون ذهن من شلوغه. از صبح با بچه بودیم رفتیم بوفه رستوران ژاپنی و بعد دنبال بلندر گشتیم چون میخواد اسموثی درست کنه. بعد از خرید بلندر خواسته که بریم فروشگاه حیوانات خانگی ببینیم . خوب که همشون الرژی زا هستن براش و نمیتونه منو به دردسر بندازه. برگشتم کمی استراحت کردم چون عصر هم با مرد قرار دارم هم ساعت نه به بعد با نورا از روستای آبنبات. نورا نوشته که ماجراهای هیجان انگیزی برای تعریف کردن داره. دو هفته اس از حواسپرتی نتونستم باهاش حرف بزنم. امیدوارم امشب به موفع برگردم و بشه.

دو تا از دوستانم که هر کدوم یک ساعت تایم لازم دارن هم توی صف هستن. دانیلا زنگ زده و جواب ندادم. یه دوستی هم دارم خیلی قدیمی و صمیمی که اگه چند روز ازش بی خبر بمونم و یا زنگ بزنه جواب ندم ناراحت میشه. ناراحتیش اینطوریه که از ته وجودش غمگین میشه انرژیش افت میکنه و میگه فکر کردم تو دیگه منو دوست نداری. ما بیست ساله با هم دوستیم و سیستمش با من اینطوری شکل گرفته. خیلی وقتها هم  قدیما از دستم ناراحت شده و گریه کرده حتی. که تو چرا همش پسرهای دور و برتو لوس میکنی منو فراموش میکنی. چهار سال از من کوچیکتره. وقتی در ایران آشنا شدیم من  و الف با هم زندگی مشترک داشتیم  اون زمان بخاطر از دست دادن ناگهانی پدرش افسرده بود خیلی میومد خونه ی ما میموند. خونه ی ما حالش خوب بود و دختر ما شده بود. هنوز تعریف میکنیم از سفرهایی که با هم رفتیم و غذاهایی که میپختم و دوست پسرهاش که میاورد خونمون و مهمونی هامون و کلی خاطره. الان سالهاست که نروژه مادرش رو هم از دست داده و بند روانی ما هنوز بهم وصله. من انرژیم کم شده  نمیتونم مثل سابق بهش توجه و رسیدگی کنم. واقعا نمیتونم دیگه. مثلا ماهی یک بار میتونم نه هفته ای دو بار. الان سه روزه حرف نزدیم و میدونم منتظره بهش زنگ بزنم. هر دفعه هم از کیس های مختلف و مردهایی که دیت میکنه تعریف میکنه و من هم اسم هاشونو قاطی میکنم و یادم میره کی به چی بود و ازم نظر میخواد و یه چیزایی الکی از خودم در میارم. میفهمه حواسم پرته و میگه بمن توجه کن و نظر بده . خب من همه ی فامیلشونو میشناسم با دختر خاله و دختر عمه اش دوستی های جداگانه دارم. میدونم با کسی اینطوری که با منه نیست.  برام جالبه که چرا اینطوری روی من حساب میکنه؟ 

حوصله ندارم بهش زنگ بزنم و امیدوارم دلخوری و قهری اتفاق نیفته.

الان فکر میکنم مدت زیادیه وقتی میگم ذهنم شلوغه یه قسمتش بخاطر این دوستمه که مجبور میشم زمانم رو طوری صرف کنم که دلم نمیخواد و این اذیتم میکنه. خیلی وقته که اذیتم میکنه. 

اگر برایتان ماگ خریدم، یعنی جای مهمی در قلبم دارید

 آقای عین پیام داد که الی ایرانه و اگر میشه برام داروها رو بفرست. نوشتم باشه. نوشت چیز دیگه‌ای هم خواستی برام بفرستی، بده الی بیاره و ایموجی خنده فرستاد. نوشتم چی نیاز داری؟ نوشت هیچی. نوشتم انتخاب کن چی می‌خوای یا لازم داری. نوشت یه چیز برام به انتخاب خودت. مثلاً فکر کن تولدمه. 

فکر کردم که شاید ماگ گزینه‌ی خوبی باشه. بعد مچ خودم را گرفتم که هروقت چیز کوچک برای یک نفر مهم می‌خواهم بخرم به ماگ فکر می‌کنم. انگار که مثلاً چیزی انتخاب می‌کنم که جلوی چشم آدم مورد علاقه‌ام باشه. نوشیدنی‌هاشو در وقت راحتی یا کار در آن بخوره و هر وقت از کار یا صفحه مونیتور خسته شد و سرش را برگرداند، نگاهش کنه و ردی از من رو گوشه‌ی میزش یا کنار تختش ببینه. 

اولین بار که دعوت شدم خونه‌ی امین، براش یه ماگ خریدم. روش عکس یه آقای ساینتیست بود با عینک و سبیل که شبیه خودش بود‌. نمی دونستم که خودش دستی در کار تولید ماگ داره‌. ماگ بعد از مدتی در رابطه که گذشت در خانه نبود. ازش سراغ ماگ رو گرفتم. گفت در مستی شکسته.

دومین بار که برای علی، کادو خریدم هم یه ماگ بودم. می‌دونستم که عاشق آ ث میلانه. براش یه ماگ طرح میلان سفارش دادم. کلکسیون ماگ داشت. نگذاشتش کنار ماگ‌های دیگه. یه بار تو یه استوری دیدم که ماگ‌ها رو چیده که گربه‌ش از بین ماگ‌ها رد بشه، ببینه کدوم ماگ می‌شکنه و یکی از اون ماگ‌ها، ماگ میلان بود :(

با همه این‌ تجربه‌ها هنوز فکرم اینه که برای آقای عین ماگ بخرم. هدیه خریدن بخشی از لاو لنگوئج منه، و سر ذوقم میاره. اینکه انتخاب کنم ماگ با طرح روانشناس یا معمار یا یه طرح انتخابی دیگر از شعری که مثلاً خودش دوست داره یا حتی گفته را سفارش بدهم. چیزی که یادآوری کنه برایم مهمه بوده و هست . بدون ارزش مادی آنچنانی. هنوز نمی‌دونم اون ماگ هم که قراره بره آخن، سر از کجا در بیاره. باید هنوز به طرحش فکر کنم. به رنگش و اندازه‌ش و اینکه این‌بار چقدر در خانه‌ی صاحبش دوام میاورد و کجای خانه می‌‌نشیند.

جمعه‌ی محو شدن، گریستن و بی‌خبری

حالا یک‌شنبه است، اما به دو روز پیش سر می‌زنم.


جمعه‌ی دیگری با کاهلی، خسته‌گی، اضطرار، فسرده‌گی و در سکوت گذشت و حرفی نزدم.

اصلا بگذارید از این‌جا شروع کنم:

نقشی را که آنتونی هاپکینز در فیلم «پدر» ایفا می‌کرد - اگر دیده باشید - به یاد می‌آورید؟

حالا در نظر بگیرید این‌جا کسی نقش بازی نمی‌کند و به جای پدر - که کم و بیش سی‌وپنج سال از مرگ‌اش می‌گذرد - «مادر» نشسته است و چند مرحله پیش‌رفته‌تر از آن نقش دارد محوِ محوِ محو ...


همین!


پی‌نوشت:

۱. آن شبی که قرار بود نشد، اما یک شب بعدتر، همان جمعه شب، در تاریکی و بی‌برقی، بدون عینک، خطوط ریز چاپ شعرهای دیگری از غادة السمان را - از زمانی که بیروت را پشت سر می‌گذاشت و ناگزیر ترک‌اش می‌کرد - تا آن‌جا که چشمان‌ام می‌کشید، برایش خواندم. و او گریست.


۲. از آن مرد پیر بدحال که در باره‌اش چیزی ننوشتم، خبر تازه‌یی ندارم. آیا دوست دارم بمیرد تا آن تن رنجور ناآسوده‌اش بیش‌تر در رنج نماند؟ 

کارنامه‌ی دوره‌ی دوم، گره‌ی دوره‌ی سوم

 دیشب یادم افتاد چند روزیه دوره‌ی دوم تموم شده. شنای صبحگاهی رو به دوره‌ی اول گره زده بودم. لاگ کردن غذا رو به دوره‌ی دوم. لاگ کردن غذا رو این هفته‌ی آخر ول کرده بودم، ولی غذاها رو وزن می‌کردم و به‌اندازه و درست می‌خوردم. به شنا رفتنم ۱۰۰ می‌دم. به لاگ کردن غذا ۷۰.

درمجموع خیلی راضیم. چرا؟ چون اگه گره نمی‌زدم صفر می‌گرفتم! 

دیروز روز پا بود تو جیم. سکوات بلغاری تمرین دومم بود ولی هرکاری می‌کردم نمی‌تونستم. سه تا ست ۸تایی بود. هی وزنه‌های تو دستم رو کم کردم. نمی‌دونم خسته بودن ماهیچه‌هام یا فکرم مشغول بود. آخرش از ۷ کیلو تو هر دست، کردم ۴ کیلو. بازهم سخت بود. اینقدر که می‌خواستم ول کنم همون‌جا برم تمرین سوم. با هزار  قسم و آیه تمومش کردم. تمرین سوم رو هم نمی‌تونستم درست انجام بدم. Standing calf raise رو می‌تونستم برم پایین ولی پاشنه‌ام بالا نمی‌اومد. دمبل ۴ کیلویی رو گذاشتم زمین. آخرش اون رو هم به جای تک پا، دو پا رفتم. از عرق دم‌کرده بودم. به خودم گفتم یه روزایی آدم هر چقدر هم زور بزنه، ۵۰ درصد بیشتر ازش درنمیاد. نتونستن داشت دیوونه‌اش می‌کرد. ترس از پس‌رفت. شک به ناکافی بودن تمرین‌های این چند ماه اخیر. یه روزایی «نتونستن» از «دونستن» جلو می‌زنه. بغلش کردم. وقتی همه تمرین‌های تو اَپ رو تیک زدیم، بردمش نشوندمش رو ماشین ساق پا. ده کیلو همیشگی رو گذاشتم. خیلی خوب زد. ولی هنوز ناراضی بود.

فکر کنم باید دوباره ماشین  tens/ems رو بیارم تو برنامه. قبل از دی پارسال خریدمش. هفته‌ای دو روز روی همسترینگ می‌ذاشتم. همسترینگی که حتی تو حرکت پل فعال نمی‌شد و فقط اسپاسم می‌کرد، بعد از دو ماه خودی نشون داد.

این همه صغری کبری چیدم که بگم: هفته‌ای دو روز «تِنس برای ساق و همسترینگ» رو به دوره‌ی سوم گره می‌زنم.

۸۸ از ۱۲۰

 حوصله‌ی صبحانه‌ی گرم ندارم. دلم نمی‌خواد آشپزی کنم و حتی دلم نمی‌خواد چیزی بجوئم. تازه از زیر دوش اومده‌م بیرون. موهام هنوز نم داره و مت یوگا وسط خونه پهنه. مت رو جمع می‌کنم و کش‌های پیلاتس رو آویزون می‌کنم بهش و می‌ذارمش کنار بار. حالا بار هم نه که بار باشه‌ها، یه میز کوچیکه که یه سری شیشه مشروب مختلف روشه. یکی‌دوتاشون خالی‌ان ولی هنوزم اون‌جان. چون منو یاد لحظه‌های خاص می‌ندازن. یه لیوان شیر می‌ریزم تو مخلوط‌کن، یه پیمانه پروتئین، دو قاشق ماست ایسلندی و یه مشت بری یخ‌زده؛ شاتوت و تمشک و توت‌فرنگی و بلوبری. یه قاشق کوچیک هم دانه‌ی چیا. نمی‌دونم چرا، ولی به لحاظ بصری احتیاج دارم تو لیوان باشه. دکمه‌ی مخلوط‌کن رو می‌زنم و تا شِیک درست شه، میز روی تراس رو دستمال می‌کشم. دوباره شد دوتا لیوان پر، نباید ماست می‌ریختم. اما به ترشی و غلظت ماست احتیاج داشتم. یه لیوان رو همون‌جا پای سینک می‌خورم. لیوان بعدی و «بار هستی» رو برمی‌دارم میام می‌شینم رو تراس، تو آفتاب. تو پست عادل چشمم خورده بود به کوندرا و هوس کردم دوباره بار هستی بخونم. یه دختره نشسته تو تراس طبقه پایین و داره با صدای یواش یه آوازی چیزی می‌خونه. نمی‌فهمم دقیقاً چی، ولی به گوشم مثل این می‌مونه که داره انجیلی چیزی رو مدل نیایش‌طور می‌خونه. یه فاز دعای کمیل یا دعای توسل‌طور داره، ولی به زبان انگلیسی. شروع می‌کنم به یه قلپ شِیک خوردن و خوندن کتاب. چهل‌پنجاه صفحه می‌خونم و می‌ذارمش کنار. به دلم نمی‌شینه. شاید چون همین چندماه پیش تازه خونده‌مش. شایدم چون دیگه آقای کوندرا مسحورم نمی‌کنه. نه که بد باشه‌ها، نه. اولین باری که بار هستی رو خوندم دبیرستان می‌رفتم و چیزی از زندگی نمی‌دونستم. کوندرا از چیزایی می‌نوشت که مسحورم می‌کرد. ایده‌ای نداشتم داره از چی حرف می زنه و مدام تحت تأثیر حرف‌هاش و نگاهش به رابطه قرار می‌گرفتم. تو همون عالم نوجوانی، سابینا شده بود قهرمان زندگی‌م. قبلش تو دوران راهنمایی عاشق آنتِ جان‌شیفته بودم و قبل‌ترش تو دبستان عاشق اسکارلت اوهارای بربادرفته. کوندرا اما کشف دوران دبیرستانم بود و یادم موند هر جوری که شده، در زندگی‌م از صف بزنم بیرون. 

 بامزه‌ست، الان که دارم اینا رو می‌نویسم می‌بینم اول از همه آنت رو زندگی کردم، بعد اسکارلت رو و حالا سابینا رو. ادبیات و سینما همیشه زندگی من رو خارق‌العاده کرده. همیشه.

یه قلپ دیگه شِیک می‌خورم و کتاب رو یه ورقی می‌زنم و جاهایی که زیرشون رو خط کشیده‌م نگاه می‌کنم و کتاب رو می‌ذارم کنار. کوندرا دیگه مسحورم نمی‌کنه. تمام کتاب رو خودم زندگی‌ کرده‌م و توما و سابینا و ترزا و حتی مامان ترزا رو خوب می‌شناسم دیگه. حتی به نظرم میاد زندگی من از فرمایشات آقای کوندرا جالب‌تره، اما در لحظه به خودم میام و می‌گم کام‌ آن، آیداجون! 

یه نگاهی می‌ندازم به طبقه‌ی پایین. دختره رو می‌بینم. یه دختر جوونه، با پوست رنگ‌پریده و موهای بلوند. یه تاپ مشکی تن‌شه و یه شورت کوتاه. چارزانو نشسته رو صندلی و داره به انگلیسی با صدایی آروم و آهنگین زیارت عاشورا می‌خونه. چرا زیارت عاشورا؟ نمی‌دونم. یه لحن استغاثه‌ای داره توش و منو یاد زیارت عاشوا می‌ندازه. گفته بودم چه‌قدر این دعا رو بیشتر از قرآن دوست داشتم، بچه که بودم؟ 

یه بار تو یه مهمونی بودیم خونه‌ی مهرداد، با دوستای خیلی نزدیک. خیلی بالا بودیم و حال‌مون خیلی خوب بود. نوید که دی‌جی تخصصی اون شب‌‌های ما بود، بسته به حال اون لحظه، Again رو پلی کرد از آرکایو. همه ساکت شدیم و هر کدوم رو به منظره‌ی شهر، تهران، رفتیم توی حال خودمون. همه ایستاده بودیم. خونه تاریک بود. موزیک داشت با صدای بلند پخش می‌شد و ما هم‌راه با موزیک یه حالت سماع‌طوری داشتیم. اون وسط گاهی یه تماس کوچیک سرانگشت، یه بوسه‌ی کوچیک روی گردن، یا یه بغل عمیق و کوتاه. خیلی Trip دسته‌جمعی و عجیبی بود. آهنگ که تموم شد، یه چراغ که روشن کردیم و برگشتیم دور میز، دیدیم عملاً همه‌مون یه ته‌اشکی تو چشمامون جمع شده. یادمه که آرش تازه مرده بود و همه بی‌که به زبون بیاریم، عمیقاً غمگین بودیم. سر میز، یه شات زدیم به یاد آرش. سکوته هم‌چنان ادامه داشت. گفتم بچه‌ها، دقت کردین آرکایو، عاشورای کُک‌ه؟ همه خندیدن که باز آیدا های شد رفت رو سخن بزرگان. ولی این جمله موند بین‌مون. هر‌وقت یه آهنگ اون‌قدر دسته‌جمعی همه‌مون رو می‌گرفت، تبدیل می‌شد به عاشورای اون لحظه. 

صدای دختره رو که شنیدم، کتاب رو بستم گذاشتم کنار و لم دادم زیر آفتاب و برای چند دقیقه‌ی طولانی گوش دادم بهش. داشت به زبان انگلیسی زیارت عاشورا می‌خوند.

برای جبران پست حذف شده


پست امشبم رو دوست نداشتم و حذف کردم. 
یک پشه اندازه کف دست اومده بود همش هم در امتداد سقف حرکت میکرد و بچه هم جیغ و داد میکرد. چون حشره نداریم مگس کش و‌حشره کش هم نداریم. فکر میکنید چیکار کردم؟ 
با جارو برقی شکارش کردم.
الان هم با حال ترن آن زمان تخمک گذاری ، که داغیش رو در تمام بدنم روی پوستم توی شکمم و تخمدانهام حس میکنم، میخوام بخوابم. مدیتیشن خواب گوش میدم، نفس هامو هماهنگ میکنم ، سبک و ریلکس میشم و به دنیای شیرین خواب میرم . 

پایان افسردگی فصلی

در ورودی رو که باز کردم، نسیم خنک صبح با بوی خوش بارون دیشب نشست رو صورتم. تازگی هوا حالم رو جا آورد. عاشق این موقع سالم که پاییز نرم و یواش راه خودش رو باز می‌کنه و من پر از شوق و با یه کنجکاوی بچگانه دنبال نشونه‌هاش می‌گردم. باید می‌رفتم دانشگاه تا به تیم دانشکده برای خوش‌آمدگویی به دانشجوهای جدید کمک کنم. استرس داشتم و برای همین زود رفتم تا چندتا جایی که تو فایل راهنما نوشته بود به ورودی جدیدها نشون بدم و من تو یک سال تحصیل اسمشون رو هم نشنیده بودم پیدا کنم.

دلم برای دانشکده تنگ شده بود. بعد از پذیرش رفتم کتابخونه. دوباره کتاب تاک (Talk) رو گرفتم، شاید این‌بار بخونمش. تازه پریود شده بودم و کمرم درد می‌کرد. یه قرص خوردم، اما قبل اینکه اثر کنه، همین که منظره پشت پنجره‌ها رو دیدم حالم خوب شد. آسمون ابری و درخت‌های سبز خیس که بین برگ‌هاشون رنگ زرد دویده بود. من تو شهر دانشگاه زندگی نمی‌کنم و برای همین هم زیاد از فضاهای دانشگاه استفاده نکردم، اما کتابخونه رو با گلدون‌های طبیعی‌اش و ویوی طبقات بالاش دوست داشتم. یه عکس گرفتم برای یار فرستادم و نوشتم یه روزی باید بیای اینجا رو نشونت بدم.

من بنده هوای معتدلم. شهریور و اسفند که می‌شه وقتی تابستون و زمستون دارن آخرین تلاش‌هاشون رو می‌کنن به هوا مسلط باشن و زورشون نمی‌رسه، کیف می‌کنم. نمودار میانگین دمای هوا داره تغییر جهت می‌ده و من مثل اون لحظه که ترن هوایی بعد یه سربالایی پرشیب و یه توقف کوتاه، یهو سرعت می‌گیره و دلت هری می‌ریزه هیجان‌زده‌ام. از دیروز، حتی از صبحش که فقط یه خواب کوتاه بعد دعوام با خ پ ت داشتم و هنوز هم می‌تونستم ازش شاکی باشم، حالم با زندگی خوب خوبه. خوشحالم، خوشبختم، عاشقم، امیدوارم، شجاعم، جسورم.


پ.ن دیشب حین نوشتم اونقدر از احساس لبریز بودم که نتونستم عاشقانه‌هام برای پاییز رو تموم کنم و مجبور شدم نگهش دارم برای امشب. 

هورونها فرمانروایان سخت‌گیر

صبح از خواب بیدار شدم، با دل‌درد، با کلافگی، درد، بی‌حوصلگی، اما بهش توجه نکردم، معمولا تو اینجور مواقع خودمو سرگرم کار می‌کنم، سطح انرژی سه از ده، میزان خشم ۷ از ده ولی از اینکه هورمونهام بخوان فرمانروایی کنن متنفرم، واسه همین روتینمو بدون اینکه فکر کنم چطور کارهارو پیش ببرم، انجام دادم. 

نون رو گذاشتم گرم شد ، بوی نون تو خونه پیچید حالا مغز فرمان داد پیش به سوی وعده غذایی، یه تکه نون که با روغن زیتون و کنجد و مغز تخمه آفتاب‌گردون تست شده بود رو از تو فر در آوردم، یه ماگ قهوه با طعم توت‌فرنگی و شکلات سفید درست کردم ، کره بادوم‌زمینی و عسل رو گذاشتم رو میز ، و از اونجاییکه مغزم نباید بیکار می‌موند که بره تو حالت هشدار بیحالی و درد، اول با مامانم تماس گرفتم، متاسفانه اونها فرصت نداشتن حرف بزنن، پس تمام مدت شروع کردم به تحلیل محتواهایی که برای پیجم تولید می‌کنم ، بحث جدی با هوش مصنوعی برای تبدیل کردن ایده به بهترین ورژن، و صبحانه تموم شد. 

حالا یه نگاه به خونه انداختم، باید به دست اساسی به سر روی گلها میکشیدم، بدون تلف کردن وقت شروع به تغییر دکوراسیون و مرتب کردن گلها کردم ، وسطاش هورمونام داد میزدن بی‌وجدان بذار ما هم کارمونو بکنیم، یه دقیقه مینشستم و سریع میرفتم سراغ ادامه کارها، گلها رو تو گوشه گوشه خونه پخش کردم. از نگاه کردن بهشون لذت میبرم، یهو به ساعت نگاه کردم تایم پایان کار همسر جان نزدیک بود تو ۴۵ دقیقه ناهار حاضر شد، کارهای خونه تموم شد ، دوش گرفتم و میز ناهار رو چیدم. 

حالا نوبت فرمانروایی هورمونها شد، درد شدید، غم زیاد، کلافه و مود پایین. 

انگار داشت میگفت بگرد تا بگردیم…

به نظرم این یه دوره فرمانروایی ماهانه هورمونها انتقامی از تمام وقتاییه که درست به خودمون توجه نکردیم و تو این دوره تاوان همه استرس‌ها، خودخوری‌ها، به بیخیالی زدن‌ها رو پس میدیم…

۰۷ شهریور ۱۴۰۵

لواشک کیوی

 روزایی که میریم ماهی بخوریم، باید از کنار یه مارکت روز رد شیم که معمولا عصرا بسته ولی چند بار که برای نهار رفته بودیم باز بود. یکی از بزرگترین مارکتای اروپاس و احتمالا ارزونترینشون. مثکه قدیما خیلی متنوع بوده و میوه‌های بین‌المللی و غیره داشته الان ولی بیشتر دست مسلموناس، و چند تا تک و توک آمریکای جنوبی. این هفته دیدم یکی از دکه‌هاش کیوی میفروشه یکو نیم یورو و اندازه چهار یورو بهم داد. اونایی که خودم دست میزدم سفت بودن ولی اونایی که آوردم خونه همه نرم بودن. پریروز با سیبایی که یه‌بار گفتم (نه ماهه تو یخچالن) پختم و سعی کردم لواشک کنم، شد دو تا سینی ولی تو سینی دوم آب کرنبری هم ریختم. چقد سخته لواشک چون قطره‌های داغ میوه میپرن همه جا، کلی خودمو سوزوندم. یه دستکش گذاشتم رو کله قابلمه و از کنارش ریز ریز همزدم. بعد ریختم تو سینیا. اول گذاشتمشون تو اتاق ماشین‌لباسشویی که رطوبت‌گیر داره. ایو گفت خیلی مناسب نیست شون همه‌ی شوینده‌ها اونجان، گذاشتمشون تو اتاق. دیروز رطوبت هوا تو داخل خونه هفتاد و خورده‌ای بود این لواشکا هنوز خشک نشدن. قابلیت خشک کن کولر رو روشن کردم ولی رطوبت خیلی تغییر نمی‌کرد، دیگه گفتم امروزم اگه خشک نشه همینطوری میخورم ترشک طوری. امروز اینقد گرم شده هوا، لواشکا اطرافشون خوب خشک شده وسطش مونده. اونی که کرنبری داره خیلی خوشمزه شده. آب کرنبری کلا خیلی چیز خوشمزه‌ایه. یکم آلو خشکم دارم، اونارم گذاشتم توی آب کرنبری خیس بخورن تا فردا. آلبالو خشک و زرشکم باهاش خیلی خوشمزه‌ان. آلو رو باز کردنی دیدم بوی خورش هویج میده، فردا خورش هویج با مرغ درست میکنم. 

رنگ آدمها

 امروز شنبه ای بود که سرکار رفتن درش جزء بیهوده ترین کار های دنیا حساب می شد.

تهران خلوت و جاده های منتهی به شمال قفل.
اما من در بیهوده ترین حالت صبح ساعت ۷ بیدار شدم و رفتم شرکت.
به دلیل کم خوابی حوصله ی چندانی نداشتم.
اما خودم می دونستم که دلیل بی حوصلگی ام فقط کم خوابی نیست.
یکی از همکارام رو دیدم و شروع کردیم به صحبت.
براش گفتم از اینکه یک روزی توی سال ۱۴۰۰ یک روز زمستونی اولین روز کاری ام در یک شرکت آلمانی بود .محل شرکت جردن بود و من اون روزها بی خبر از همه چی ، جردن بودن محل کارم بهونه ای شد که فرار کنم از فضایی که برام خیلی غریبه بود.
و این فرار شروع راه جدیدی در زندگی ام بود .
جایی که حرف می زدیم ،سمت راست مون کل دیوار پنجره بود با شیشه های روشن.
باد می اومد ،بهش گفتم دیدی کم کم داره هوا شکل پاییزی می گیره.
بعد به مانند یک مادر بزرگ که پر از خاطراته جور وا جوره براش تعریف کردم از روزهایی که در بیمارستان بستری بودم و ازاشتیاقم برای یک راه رفتن ساده در زیر درختانی که باد توی برگ هاش  بپیچه.
یادم اومد بعد از اون دوران چه قول هایی به خودم داده بودم.
واقعا زمان به سر آدم چی میاره.
آدم فراموشکاره که راحت تر زندگی کنه
ولی من اون روزها یادم نرفته ، اون سختی ها.
دلیلشونم یادم نرفته.
این روزها فکر نمی کنم کار من مهم ترین موضوع جهان است.
می دونم حالم از کارم بد نیست از آدمی نازاحتم که برام مهم بوده
آدمهایی که در زندگی ما رنگ دارند ، کمرنگ که میشن ، بی رنگ که بشن ، خاکستری که بشن ،تو حالت بد میشه .
وقتی برگشتم پشت میزم ،دیدم پیغام دارم از صمیمی ترین دوستم توی شرکت.
نوشته بود : " رها منم استعفا مو اعلام کردم امروز "
با اینکه آمادگی نسبی داشتم دلم فرو ریخت .دوستم داشت می رفت.
خیلی سخته بین ۱۰۰۰ نفر یکی رو دوست بدونی اونم از دست بدی.






روز ۸۷ _ سکوت

 باز هم تو ساکتی و من از راه دور پیشت نشستم. مثل همیشه بهت می‌گم کنارتم تا رو‌به‌راه بشی. می‌گم بغلت می‌کنم تا آروم‌شی. می‌گم می‌دونی که با من می‌تونی راحت و طولانی سکوت کنی. می‌تونی تو خودت و غار تنهایی‌ت باشی. 

 خودت هم می‌دونی راست می‌گم. بهت ثابت کردم تا حالا.

 بهت می‌گم درسته که من بیشتر وقت‌ها پر شور‌و‌حالم، ولی می‌بینی چه خوب بلدم آروم بگیرم؟! به‌نظر خودم که خیلی خوبه. می‌گم بغل من جادو می‌کنه حتی از راه دور :))


آدم‌ها گاهی از زخم‌هاشون به‌هم‌ نزدیک می‌‌شن. با سکوتشون به‌هم نزدیک می‌شن. سکوتی که هیچ‌کس دیگه‌ای حوصله‌ی شنیدنش رو نداره. اما تو داری. می‌ذاری دل راحت پیشت ساکت باشن و تو خودشون فرو برن. که به‌نظرم خودش یه هنره. که بتونی پیش سکوت کسی بشینی و کنارش باشی تا رو‌به‌راه بشه.


ذهنم باز  پراکنده‌ست. 

پارسال این‌موقع‌ها چه حال عجیبی داشتم. مسخ شده‌بودم. انگار نه انگار که پام رو زمین بود. رو ابرها بودم. پر از غم، پر از غصه، پر از شور و اشتیاق...چه‌قدر احساساتم متنقاض بود.

آره چسبیده‌بودم به زمین. میخ‌کوب شده‌بودم. فلج شده بودم. اما تو هوا بودم. سبک و معلق.
تابستون پارسال عجیب‌ترین روزها رو پشت سر گذاشتم. فکرش رو هم نمی‌کردم این‌طوری بشه.
همیشه شنیده‌بودم اگر کسی رو قضاوت کنی، تا به‌حال اون نیفتی، روزگار ولت نمی‌کنه. 

و روزگار ولم نکرد.

 


 

قابلیت تعریف کردن داستان برای زنده ماندن

 باز دو روزی ننوشتم. امیدوارم اون کارنامه‌ی اعمالی که آیدا قبلنا میذاشت اصلا رو نشه، چون فکر میکنم کلا خیلی روز ننوشته دارم این وسطا و جبرانی هم چیزی ننوشتم جاشون. چیزی هم نخوندم از کسی. ببخشید. باید میشستم پای تولید محتوا اما تنها کاری هم که نکردم همین تولید محتوا بود. رفتم تو یه فاز استراحت تعطیلاتی. ولی خب تا کی میشه فرار کرد؟

اگه به خودم باشه دلم میخواد یه مدت هیچ کار نکنم، هیچ کس نباشم، برم یه جای دور، دور از همه زندگی کنم. مثل یک پیرمردی که میره وسط جنگل، تو دل کوه، تنها زندگی میکنه. با یه من ریش، صبح پاشم هیزم بشکونم، با سگم برم بگردم، ریشه یه چیز کوهی بیارم دم کنم، شیر گوسفندام رو بدوشم و .... البته خیلی نمیدونم چجوری میتونستم اینجوری زندگی کنم، و کمی هم مرد نیستم که بخوام ریش بذارم. ولی دوست داشتم اینجوری زندگی میکردم. تو مغزم زندگی به عنوان یه مرد همیشه آسون تره.

برای بار n میلیون باز گذاشتم از امروز که شنبه است شروع کنم. داشتم فکر میکردم اصلا یه دلیلی که من گرافیک رو دیگه باهاش حال نمیکردم همین تولید محتوا بود یا بهتر بگم ویدیو ساختن بود. کارفرما دیگه از من طراح نمیخواست بروشور طراحی کنم. از من میخواست دوربین دستم بگیرم، فیلم بگیرم و بعد هم خودم تدوین کنمش. بعد دیگه به یه تدوین ساده راضی نبود. تو باید با خفن‌ترین ادیتها اون ویدیو رو وایرال میکردی. از یه جایی حس میکنم پر شدم . فکر میکنم بخشیش به خاطر کمالگراییم بود که فکر میکردم هیچ کدوم از چیزهایی که ساختم خوب نیستن. یه بخشیش هم از تعداد زیاد محتوایی بود که هر ثانیه وارد مغزم میشد. فرقی نداشت یک ویدیوی ساده با کمترین امکانات  باشه یا چیزی در حد یک فیلم سینمایی خفن و حرفه‌ای. من از تماشای ادمها، صدای ادمها، داستان تعریف کردنشون خسته شده بودم. هنوزم خسته‌ام البته.

ولی خب دنیا همینه دیگه و من هم اصلا نمیتونم تغییرش بدم. تو این لحظه هرکسی برای بقای کارش، باید بلد باشه محتوا بسازه. یه جور مثل شکار برای انسان اولیه که بدون این قابلیت امکان نداشت زنده بمونه، منم بدون تولید محتوا امکان نداره تو این زمونه زنده بمونم. چه دوستش داشته باشم یا نه باید یاد بگیرم داستان خودم رو تعریف کنم.ولی اجازه بدین بگم من از ته ته دلم از این کار متنفرررررم.

اپیزود هشتاد و دو

از پارسال کلاس نقاشی آنلاین برداشتم که البته خورد به قطعی اینترنت و دی و جنگ و هزار داستان دیگه ولی ماجرا اینه که هی استاد طفلک توضیح می‌داد. منم سعی می‌کردم اجراش کنم ولی نمی‌شد. همون کار خودم بود با یه کمی تفاوت. دو سه هفته پیش که فهمیدم کلاس حضوری هم داره این استاد، گفتم بیام؟ گفت هموناییه که تو کلاس آنلاین بود ها! می‌خوای ترم بعد بیا که جدیده. گفتم نه، میام. 

سر کلاس توضیح داد که فلان سبک این‌جوریه و این‌طوری باید کار کنید. عین همونا که قبلا گفته بود. شروع کردم مداد دستم گرفتم که طراحی کنم، اومد بالا سرم گفت طرحت خوبه فقط با مداد نه. طرح کلیشو با رنگ بکش. گفتم عه؟ خب و یه راه دیگه رفتم و یه جور دیگه شد. به همین سادگی کاری که ماه‌ها سعی می‌کردم درست انجامش بدم، شد. فقط با این راهنمایی که کلی ببینش. بعدتر که اومدم خونه گفتم ببینم مغزم هنوز مثل کلاس بلده فکر کنه؟ و انجام دادم و شد.

خلاصه این‌که کاش کسی بود برای باقی تصمیم‌های زندگیم، راهو نشونم میداد که این‌طوری پا در گل نمونم.

بیبی چک

 اگر ژانر Body horror اذیتتان می‌کند و فکر می‌کنید که خواندن راجع‌به بیماری‌ها و محیط درمان اذیتتان می‌کند این پست مناسب شما نیست!

دخترک چهارده ساله است و جلوی من نشسته. پریودش عقب افتاده و تهوع دارد. معمولاً از نوجوانان برای حفظ پراوسی بدون حضور والدین شرح‌حال می‌گیرم. معمولاً والدین با اکراه بیرون می‌روند. از دخترک پرسیدم رابطه‌ی جنسی داری؟ گفت نه! پرسیدم دوست‌پسر داری؟ گفت نه. و بعد پرسید در مورد من چی فکر کردید؟ توضیح دادم من باید از همه این سوال‌ها رو بپرسم. بعد آزمایش نوشتم. مادرش را صدا کردم و گفتم که یک سری آزمایش‌های هورمونی هست و در ضمن آزمایش بارداری هم شامل آن می‌شود. مادرش لب و لوچه ورچید که یعنی چی؟ بارداری چرا؟ توضیح دادم که برای تمام خانم‌ها در هر سنی ما این آزمایش رو باید در صورت عقب افتادن پریود بنویسیم. مادر قانع نشده بود و دختر دستپاچه بود. باز توضیح دادم که مشکلی نیست و در صورت ارجاع به دکتر زنان باز هم این آزمایش خواسته میشه و بهتره در مرحله‌ی اولیه با یک‌بار خونگیری انجام شه. کمی بهتر شدند و رفتند. هرچند که هنوز به نظرشان من پزشک خنگ یا وسواسی یا نامحترمی بودم.

سال ۸۸ من پزشک عمومی و در حال گذراندن دوره‌ی طرح بودم. تک پزشک اورژانس یک شهر نسبتاً محروم در حوالی بوشهر. مریض‌های متنوع که از شهرها و روستاهای اطراف به ما ارجاع می‌شدند را ویزیت می‌کردیم و در صورت نداشتن امکانات به بوشهر ارجاع می‌کردیم.

 در یکی از شیفت‌های من دختری نالان که زیر بغلش را دو خانوم دیگر گرفته‌ بودند، از در اورژانس وارد شدند. چادر عربی سرشان بود و جز عرب‌های ایرانی حومه‌ی اون منطقه بودند. نگهبان بلافاصله تا دختر را دید گفت اگر باردارید ببریدش زایشگاه. دو خانوم همراه، بلافاصله با لهجه‌ی عربی شروع به دعوا کردند که خجالت بکش. دخترمان دل‌درد دارد. 

دخترک را روی یکی از تخت‌های خالی خواباندند. روز شلوغی بود. از مریض سنگ کلیه تا دیابت روی تخت‌ها بودند و من مثل فرفره از این تخت به آن تخت دوان بودم. بالای سر دخترک که رفتم شکم بزرگ و برآمده‌ی دخترک جلب توجه می‌کرد. دخترک به خود می‌پیچید. بلافاصله گفتم که این شکم حاملگیه و ببریدش زایشگاه. دو خانوم عرب زبان شروع به پرخاش کردند که دختر ما باکره است و کمی چاق شده و شما حق ندارید تهمت بزنید. تصمیم گرفتم یه آزمایش ادرار بنویسم که پرستار باتجربه که همیشه کمک دستم بود بهم گفت ممکنه احتباس ادراری باشه و مثانه انقدر ورم کرده و بیا برایش سوند بگذاریم. با وجود اینکه هنوز برام عجیب بود که مثانه انقدر ورم کنه، تصمیم گرفتیم دختر را معاینه ژنیتال کنیم و در صورت لزوم سوند بگذاریم.

خانواده دخترک در ابتدا اجازه ندادند، با این استدلال که دختر ما باکره است و گذاشتن سوند باعث پارگی پرده‌ی بکارت میشه. در این حین مریض بدحال دیگری آوردند و من به آقای پرستار سپردم که راضی کردن خانواده با تو، تا من بتوانم این مریض تشنج را کنترل کنم.

بعد از صحبت‌های متوالی من و آقای پرستار با پدر و مادر بیمار که اصلا آناتومی اون منطقه متفاوت است و مادر بیمار را با خودمان داخل میبریم و پرده را نشانش می‌دهیم و خودش شاهد باشد که آسیبی نخواهد خورد، بالاخره راضی شدند.

دخترک را بردیم داخل. در حضور من و یکی از خانوم‌های پرستار و مادر بیمار. لباس زیر دختر را که خیس آب بود خارج کردیم و بععله. خبری از پرده‌ی بکارت نبود. سر نوزاد میان پاهای دخترک گیر کرده بود. مادرش رو صدا کردم و گفتم این سر بچه است و دختر شما در آستانه‌ی زایمان است. مادر دختر شروع به جیغ و داد به زبان عربی کرد که این دروغ است و فلان. در عرض چند دقیقه دخترک با دو سه فشار نوزاد را سالم زایمان کرد و تحویل گرفت. 

خسته شده بودم و گیج بودم. در استیشن که نشستم مادر را صدا کردم و گفتم چرا دروغ گفتید؟ می‌دونستید که به قیمت جان دختر و بچه تموم می‌شد؟ دوباره شیون عربی کرد که همه اینها دروغ است و من هنوز باور نمی‌کنم. 

اینکه اگر بچه در شکم دختر می‌مرد یا دخترک حین زایمان آسیب می‌دید از نظر قانونی چه اتفاقاتی برای من و تیم اون شیفت می‌افتاد یک طرف، دروغگویی مادر و پنهانکاری آن‌ها یک طرف دیگر اعصابم رو به‌هم ریخته بود. پرستاران بومی می‌گفتند که این‌ها از یک قبیله بسیار متعصبن و احتمالا می‌خواستند بچه را در خانه زایمان کنند و از بین ببرند که نشده و بعد ترسیده‌اند و به بیمارستان آورده‌اند.

تا سال‌ها بعد از اون شیفت گاهی خواب می‌دیدم با مادر دخترک دعوا می‌کنم‌ که چرا بهم نگفته که دخترش باردار است. یا خواب می‌دیدم دخترک بچه‌ی مرده زایمان کرده است.

استادی داشتیم که همیشه می‌گفت هر جنس مونثی که در محدوده‌ی سن بارداری است را حامله فرض کنید مگر خلافش ثابت شود. 

برای آقای پرستار تعریف کردم و گفت باید حامله در نظر بگیریم حتی اگر خلافش ثابت شود :)

همین است که هست !

 روز سی و هشتم

دختر واحد روبرویی به صورت میانگین حساب کردم ، روزی یک بار گٌل میکشه ؛ بوش توی واحد ما نمیاد ؛ ولی زمانی که پشت در آپارتمان منتظر آسانسور هستم ، بوش کامل به مشام میرسه .

امروز داشتم به دوستم میگفتم که اوضاع روح و روانم روز به روز داره داغون تر میشه ؛ میخوام به یه چیزی چنگ بزنم حالم بهتر بشه ؛ نه که بهتر ، بتونم طاقت بیارم ، گفتم میخوام از دختر واحد روبرویی ام بپرسم تجربه ش از استفاده ی گًٌل چیه ، حالش بهتر میشه ؟ دوستم نگاهم کرد و گفت : تو یه بسته سیگار رو یک سال توی یخچال نگه میداری ، بعد میخوای گٌل بکشی !؟

براش تعریف کردم چند روز پیش داشتم یه مستند که مصاحبه با متیو پری بود رو نگاه میکردم ؛ بعد از ترک اعتیادش به الکل و قرص بود ؛ سرحال بود و با افتخار داشت در مورد تَرک اعتیادش حرف میزد ؛ یه جایی خبرنگاره ازش پرسید چطوری به قرص معتاد شدی ؟ گفت وقتی سر صحنه ی فیلمبرداری یه فیلم بوده مصدوم میشه و دکتر برای تسکین درد ، براش کِِتامین تجویز میکنه ؛ حسی که بعد از گرفتم کتامین پیدا کرده بود رو اینطوری وصف کرد؛« انگار با یه بیل بزرگ شادی توی سرم زده بودن» . 

به دوستم گفتم من دقیقا دنبال همچین حسی ام ؛ فقط همین حس و میخوام ! 

نگاهی بهم کرد و گفت : دنبال هیچ بیل شادی آوری نگرد ، نیست و نبوده.

بچه هایی که دارید این نوشته ی من رو میخونید ؛ میشه اگر کسی تجربه ی استفاده از گُل ، ماری جوانا و یا هر روانگردانی که میشه توی ایران پیدا کرد رو داره ؛ برام تجربه ی استفاده ازش و تاثیرش رو برام بگه ؟

ممنونم. 

قرص آهن خر بود

 بالاخره ۹۰ تا قرص آهن رو دیشب  تموم کردم. ۱۴ تای آخر سه هفته طول کشید. ماه‌هاست که شب‌ها کفیر و ماست نخوردم که کلسیمش جذب آهن رو کم نکنه. به قول عادل «دوام الحال، من المحال».  دیگه امشب اون شبیه که با دل راحت یه کاسه رو پر ماست خواهم کرد بدون این‌که وزنش کنم. تنها جایی که اون کاسه‌ی ماست لاگ می‌شه اینجاست.

خلال پوست لیمو‌های نمک‌‌سود‌شده‌ام آماده‌ان. حداقل من که آماده‌ام برای خوردنش. کف کاسه نمک و خلال پوست لیمو می‌ریزم بعد هرچی ماست مونده ته قوطی رو می‌ریزم روش. دوباره نمک و خلال پوست لیمو می‌ریزم. حتما ۲۵۰ گرمه. مغزم عادت کرده که بر اساس حجم و تعداد قاشق وزن رو تخمین بزنه. شونه می‌ندازم بالا که هرچقدر هست که هست. 

چقدر جنس ماست توی دهنم مخملیه. هم می‌زنمش یه کم. قاشق بعدی. چه عطر لیموی یواشکی داره. بافت نمکش خیلی فرق کرده. می‌ذارم به حساب این که یه دور آب‌شدن، بعد دوباره با عصاره‌ی لیمو کریستال‌‌های درشت شدن. دیگه به این سادگی‌ها تو ماست حل نمی‌شن. زبری خوبی دارهزیر دندونام میان. شوریش ملایم شده حتی. پوست لیموها هنوز خیلی پاستیلین. پاستیلِ شورِ لیمویی. 

کلافگی

 کلافگی رهایم نمی‌کند. روی تخت دراز شده‌ام و به مفهوم کلافگی فکر می‌کنم. از چه چیزی کلافه‌ام؟ گرما؟ مشغله؟ تنهایی؟ وضعیت ایران؟ همه‌ی این‌ها هست و نیست. آیا کلافگی یک وضعیت است؟ مثل گرسنگی؟ مثل خستگی؟ که اگر سیر بشوی و یا استراحت کنی، مرتفع بشود؟یا یک حال است؟ یک نوعِ بودن است؟ مثل عاشقی، مثل سوگواری؟ که می‌خندی ولی عاشقی، مشغولی ولی عاشقی، گریه می‌کنی و هم‌زمان عاشقی و … فکر می‌کنم کلافگی حال است و از آنجا که دوام الحال، من المحال که فارسی‌اش می‌شود چنان نماند، چنین نیز هم نخواهد ماند از کلافگی فرار نمی‌کنم.

با همین کلافگی، برای دوست نویافته ولی دیرآشنایی توییتی می‌فرستم درباره ی بیژن نجدی که قبلاً در موردش صحبت کرده بودیم. می‌پرسد کدام کتابش را خوانده‌ای؟ می‌گویم یوزپلنگ‌ها. مشغول کار می‌شوم که از همان دوست لینکی در واتزاپ می‌رسد! لینک هدیه ی کتاب دیگری از نجدی از اپلیکیشن طاقچه. انتظارش را نداشتم و حسابی کیفور شدم. تشکر می‌کنم و بحث ادامه پیدا می‌کند به کوندرا و بار هستی. به سرم افتاده بود دوباره بخوانمش. مصمم‌تر می‌شوم. آفیس را یک ساعتی زودتر به سمت کتابفروشی شهر ترک می‌کنم. یک راست سراغ فیکشن می‌روم و حرف K و کوندرا. بار هستی را پیدا می‌کنم. از جلدش عکس می‌گیرم و برای دوستم می‌فرستم. از بخت‌یاری‌ام آنلاین است. بلافاصله می‌گوید پسوآ هم جواب است. بار اول است که اسمش را می‌شنوم. سراغ حرف P می‌روم. پیدایش می‌کنم. کتاب دلواپسی‌اش را دارد. پشت کتاب نوشته پسوآ همان کاری را در قرن بیستم کرده که مونتنی در قرن شانزدهم. باورم نمی‌شود. مونتنی فیلسوف مورد علاقه‌ی من است. این کتاب را هم برمی‌دارم. طبق عادت مالوف سری به قسمت هنر و عکاسی می‌زنم. چشمم به راه‌های دیدن جان برگر می‌افتد. معلم عکاسی‌ام تعریفش را کرده بود. این کتاب را هم به دو‌ کتاب قبلی اضافه می‌کنم. حال کودکی را دارم که می‌خواهد زودتر کادوهای تولدش را باز کند. نمی‌خواهم یک راست به خانه بروم.

مپ گوگل را باز می‌کنم و اولین کافه‌ی آن حوالی را که پیشنهاد می‌دهد انتخاب می‌کنم. دختر پشت دخل جوان و خوش برخورد سفارشم را می‌گیرد و زیر چشمی کتاب‌ها را از نظر می‌گذراند. لاته و کروسان بادام گرم شده را برمی‌دارم و سر اولین میز خالی می‌نشینم. پشت هر سه کتاب را می‌خوانم. کنارشان می‌گذارم و لاته را مزه‌مزه می‌کنم.

به این فکر می‌کنم که یک توییت از بیژن نجدی که با دوستی اهل کمالات رد و بدل شد به فرناندو پسوآ ختم شد. یاد مصرعی از ملای روم می‌افتم که هر داد و گرفتی که ز بالاست، لطیف است. مثل همان کتاب دیجیتال، مثل همان پیشنهاد پسوآ. مثل دوستی. با همین‌ها به دل کلافگی می‌زنم تا بگذرد و جایش را حال دیگری، شاید بهتر بگیرد.

۸۷ از ۱۲۰

 لاک‌های سر انگشتام پریده. می‌تونم پاکشون کنما، اما نمی‌کنم. یه‌جورایی سکسیه به نظرم. البته که ماه‌هاست هورمونام به هم ریخته‌ن و همه‌چی به نظرم سکسیه. اینو ولی جدی دوست دارم. عاشق وقتایی‌ام که تو فیلما، دختره ناخن‌های کوتاه داره و لاک تیره زده، لاک‌ها لب‌پر شده‌ن و دختره یه‌وقتایی ریزریز سر انگشتاش رو هم می‌جوئه. می‌میرم برای این صحنه. 

چند روز پیشا دوست پیغمبرم گفت پاشو برو لاک بزن، قرمزی چیزی، عادت ندارم ناخوناتو بی‌رنگ ببینم. گفتم برو بابا، حوصله ندارم از تخت بیام بیرون. یک ساعت بعدش اما رفتم رو اپ و Ann رو بوک کردم برای دوشنبه، مانیکور و پدیکور. نمی‌دونم چه رنگی قراره بزنم اما. لانگ آیلند پرسیده بود لاک پات هم هم‌رنگ دستاته؟ جواب داده بودم نه و ضایع شده بودم. همیشه هم‌رنگ می‌زنما. این بار آخر اما Ann وقت پدیکور نداشت، بنابراین پام قرمز تیره مونده بود و دستام رو pearl زده بودم. از مردی که به لاک‌هات توجه می‌کنه خیلی خوشم میاد، از مردی که روی رنگ لاک و لباس و مدل کفش و همه‌چی‌ت نظر می‌ده. با فاصله این‌جور مردا پارتنرهای بهتری‌ان و بلدن چه‌جوری به زن توجه کنن.

لانگ آیلند پرسید چی برات خط قرمزه تو مردا؟ ‌گفتم خسیس بودن، قهرو بودن (موقع دل‌خوری بالغانه حرف نزدن یا سکوت کردن و ولش کن گفتن)، و جوراب سفید. گفت آخ‌آخ، منم عصبی می‌شم پای مردا جوراب سفید می‌بینم. گفتم آره بابا، ۹۵٪ مواقع انتخاب غلطیه، و نماینده‌ی یه نوع طرز تفکر و طرز رفتاره که اغلب اوقات هم درست از آب درمیاد. گفت اوهوم و ادامه داد و یه ربعی شروع کردیم به قضاوت کردن و تعمیم دادن و برچسب زدن. 

لاک‌های سر انگشتام پریده و نمی‌دونم تحمل کنم تا دوشنبه که برم پیش Ann، یا بشینم پاک‌شون کنم الکی نگم سکسیه. با احتمال بالایی اما nude می‌زنم، چون که تحمل هیچ تحمیلی رو ندارم، از جمله رنگ. دلم نوک‌مدادی یا سیاه می‌خوادا، ولی می‌رم لاک می‌زنم و بعد می‌رم وافل هلندی می‌خورم. امیدوارم قبلش تکلیفم مشخص شده باشه. احتیاج به یه جایزه‌ی روحی دارم.

مهستی🥂

 بیا بنویسیم روی خاک رو درخت رو پر پرنده رو ابرا

یا بنویسیم روی برگ روی آب توی دفتر موج رو دریا
بیا بنویسیم که خدا ته قلب آینه است
مثل شور فریاد یا نفس تو حصار سینه است
با همیشه موندن وقتیکه هیچی موندنی نیست
اوج هر صدای عاشقی که شکستنی نیست

با صدا میام همه جا تو رو می نویسم
روی آینه ی گریه هام گونه های خیسم
ای که معنی اسم تو آسمون پاکه
ریشه ی صدا نبض عشق زیر پوست خاکه

بیا بنویسیم روی خاک رو درخت رو پر پرنده رو ابرا
بیا بنویسیم روی برگ روی آب توی دفتر موج رو دریا

توی خواب خاک ریشه ها موسم شکفتن
همصدای من می خونن وقت از تو گفتن
چشم بسته مو تو بیا به سپیده وا کن
با ترانه نفسهات باغچه رو صدا کن

با صدا میام همه جا تو رو می نویسم
روی آینه ی گریه هام گونه های خیسم
ای که معنی اسم تو آسمون پاکه
ریشه ی صدا نبض عشق زیر پوست خاکه

بیا بنویسیم روی خاک رو درخت رو پر پرنده رو ابرا
بیا بنویسیم روی برگ روی آب توی دفتر موج رو دریا

با ترانه ی نفسهات من ترانه می گم
اسمتو مثل یه غزل عاشقانه می گم
بیا که دیگه وقتشه وقت برگشتنه
بوی پیرهنت که بیاد لحظه ی دیدنه

با صدا میام همه جا تو رو می نویسم
روی آینه ی گریه هام گونه های خیسم
ای که معنی اسم تو آسمون پاکه
ریشه ی صدا نبض عشق زیر پوست خاکه

بیا بنویسیم روی خاک رو درخت رو پر پرنده رو ابرا
بیا بنویسیم روی برگ روی آب توی دفتر موج رو دریا
شعر: اردلان سرافراز

داستان داره خیلی رمانتیک میشه...

تازه از قبرستون برگشته بودم و داشتم تند تند با مرد چت می کردم چه حرفای باحالی.  با بچه رفتیم یه چیزی برای شام بخریم. نفس عمیق کشیدم هوا رو بو کردم گفتم یه بوی خوبی میاد گفت بوی شبای تابستون ایران میاد. اره هم بوش میومد هم سروصدای آدما از بار کنار فروشگاه.

هوا بوی ایران میداد و من توی قبرستون زیبایی با مرد قرار گذاشتم. سریع دوش گرفتم و فقط یک رژ کمرنگ زدم بدون هیچ آرایش دیگه ای. تتوی خط چشم هم که دارم.  دلم براش تنگ شده بود. الانم دلم براش تنگه باز. برای اولین باز از وقتی مادر شدم تاپ کراپ پوشیدم اون هم بدون سینه بند و شلوار نرم و قشنگی اون هم بدون لباس زیر. قرار ناگفته مون این بازی بود که بروی خودمون نیاریم اینها رو. نمیتونستم با اون کراپ برم بیرون یه چیزی هم روش پوشیدم که بتونم در مکان های عمومی بدنم رو بپوشونم. تاپه بدن نماست. 

توی قبرستون خوشگل یعالمه قدم زدیم و حرف زدیم. همدیگه رو خوب نگاه کردیم . خیلی نامحسوس سوسکی ولی حسابی چشم چرونی کرد . هیچ کسی توی قبرستون نبود سکوت بود و طبیعت و هوای اردیبهشتی. 

تا از هم جدا شدیم برگشتیم به فضای چت که خیلی بهم نزدیک تریم. اینقدر پیام های قشنگی برام زد که چشمام قلب قلبی شد. میخوام بعد این پست برم دوباره و چند باره مسیج هاشو بخونم بس که خوبن. گفت من زمان لازم دارم برای خو گرفتن و قبول  شرایط جدیدم. گفت که داره از این داستان و روند آهسته اش لذت میبره. گفتم منم خوشم میاد.

داستان شازده و روباهه. داریم آیین اهلی کردن به جا میاریم. هر بار به قدم بهم نزدیک تر میشیم و عمیق تر تو چشمای هم نگاه میکنیم. یواش یواش رابطه داره دو طرفه داره شکل میگیره. یکم بغل های سلام خداحافظی مون طولانی تر و سفت تر میشه. ....یواش یواش...



خب دوستان خیلی فاز رمانتیک برداشتم چی چیو خوشم میاد؟! الکی بهش گفتم. خواستم بهتون بگم ما حالا حالاها به بوس هم نمیرسیم چه برسه به بقیه اش ولی اینقدر ناز و عزیزه که همینشم قشنگه. برنامه برای رابطه ی بلند مدت و درست حسابیه پس فعلا دندون به جگر میذارم و  بقول ویلانل با ورزش و یوگا زندگی رو سر میکنم :))

ملال

 این دو روز را غرق در دنیای نوشتن بودم .
رفته بودم کلاس روایت نویسی با احسان عبدی پور ،
برام همیشه در تمام دوره هایی که می رم تکرار این مفهومه جذابه،
بنویس و بنویس و بنویس.
تمرین نوشتن کنیم هر روز و هر جا که
نوشتن معجزه ی زندگی است ،
یاد گرفتم چیزهایی رو که برام جذاب بود در خلق ناداستان.
یک گونه ای خاص از داستان‌هایی که داستان نیستند واقعیتی به شکل داستانند.
روز نوشت ، خرده روایت .
دیشب تاتری دیدم که به نظرم اونطور که باید نبود ،برای همین اسمی نمی برم .
ولی از گذشته‌ی دور که خودم تاتر کار می کردم همیشه دیدن تاتر حالم را طور دیگه ای خوب میکنه .
این یکی اونطوری نبود ولی از اینکه در تاتر نشسته بودن خوشحال بودم  ،البته که به شدت خسته ی کلاس هم بودم .
دیدن تاتر و دوره ی نوشتن دو تا از بهترین کارهاییه که برای حال خوبم می تونم انجام بدم اما این چند روز کلا سطح انرژی پایینی داشتم.
عین غذایی بودم که خوبه ولی ادویه اش کمه،مزه نداره.
یک حالی که انگار دارم تلاش میکنم برای خوب بودن.
شاسد موضوع تغییر کارم منو مثل باتلاق می کشه توی خودش‌
از هر طرف منو به سمت خودش می کشونه.
داشتم به میم می گفتم کاش بدونم با کارم چند چندم.
شایدم دنیام الان این شکلیه،  به یکم استراحت نیاز دارم ،به دور از خیلی چیزها .




۰۶ شهریور ۱۴۰۵

مجازی یا واقعی؟

 یادمه چندسال پیش که برای سرکار رفتن، ۱۷ دقیقه توی قطار بودم، تصمیم گرفتم بجای اسکرول کردن، کتاب بخوانم. مجازی افسار گسیخته شده بود و حس بدی بهم میداد. کتاب dopamin nation بود . یکی از معدود تصمیماتی که کار درست در جای درست قرار گرفت. 

بهترین انتخاب برای علبه بر اعتیاد اسکرول. البته بیخودی هم اسکرول نمیکردم، در بحبوحه زن زندگی آزادی بود و میخواستم هرچه بیشتر ببینم چه خبر است و غم زمانه را بخورم، این بود که بین توییتر و اینستا و وحیدانلاین همینطور چرخ میخوردم و اپدیت میکردم. که ناگهان این کتاب شد ۱۷ دقیقه در روزِ من. همینکه در قطار کتاب دست میگرفتم و جا و زمانش مشخص بود، مقدار زیادی از کشمکش ذهنی ام با اسکرول کردن را از بین برد. چون راه/قطار بی حرف پیش یعنی کتاب. از اسم کتاب هم همانطور که پیداست مربوط به همینجور اعتیاد ها و موازنه دوپامین و خواستن و نخواستن است. یک پیشنهاد وسوسه کننده از کتاب را گرفتم که میگفت، به هرچیزی که اعتیاد داشته باشید اگر یکماه ( شایدم ۴۰ روز دقیق یادم نیست) کنار بگذاریدش، سیم کشی ذهنتان تغییر کرده و لذتهای معمولی را جور دیگری تجربه میکنید. خیلی وسوسه انگیز بود. منم حرف خانم دکتر آنا لمبک را گوش دادم و تصمیم گرفتم یکماه اینستا را تعطیل کنم که برای سرمنشأ اعتیاد بود. 

نتیجه اینکه انقدر خوش گذشت که یک ماه شد هشت ماه. احساس میکردم یکی شیشه ی عینکی را که از پشتش دنیا را میدیدم برداشته پاک کرده دوباره عینکم را پس داده. لذت یک پیاده روی بهتری شفاف تر از هرزمان دیگری شده بود، درست همانطور که خانم دکتر آنا نویدش را داده بود. از آن هم مهمتر، من کارهایی را در طول آن هشت ماه به سرانجام رساندم که در حالت عادی برایم حداقل دو سال آب میخورد! خانه ی بزرگتر پیدا کردم. که در شهر لامصب ما مردم گاهی باید دوسال دنبال خانه بگردند. و کارم را مستقل کردم و برای خودم مطب اجاره کردم. که آن هم کارهای اداری اش دیوانه کننده است. خلاصه که اندازه ی چند سال آردهایم را بیختم و الکم را آویختم و همه هم از صدقه سر همین کنار گذاشتن ساده. ( البته اولش نه چندان ساده)

اما بگویم از آن روی سکه! اگر در اینستا نبودم همین ارتباط نیم بند با دوستانم که هرکدام یک گوشه ی دنیا هستند قطع میشد.  بسیاری از فیلم و پادکست ها و آدم ها را نمیشناختم. اصلا آیدا را نمیشناختم و طبعا اینجا هم نبودم. فرصت های زیادی را از دست میدادم. با بودن در مجازی ( حالا برای من اینستا و توییتر است) هم فرصت های دیگری را از دست میدهم. فرصت ها مغتنم اند، فرصت ها همچو ابر درگذر اند. اینکه کدام فرصت مغتنم تر است را چه کسی میداند یا تعیین میکند؟

بیاید بگید شما چجوری مدیریت میکنید این داستان رو؟ 

۸۴

 دارم فکر میکنم روزهایی که حرف خاصی برای نوشتن ندارم بیام اینجا و بگم یک دو سه امتحان میکنیم که هم روتینو نگه دارم هم یه چیزی نوشته باشم. 

یک دو سه امتحان میکنیم. صدا میاد؟

آیا شروع و پایان نوشتن مرتبطند؟

شروع کردم به نوشتن، عنوان اول (من کافی نیستم) ، سه خط نوشتم بعد که یه کم بیشتر دقت کردم دیدم دنبال بهونه می‌گردم که دیشب رو که نتونستم بنویسم رو جبران کنم، عنوان دوم( بداهه نویسی بهتره یا مطابق اصول بودن) داشتم راجع به داستانی که امروز ار دوستم شنیده بودم می‌نوشتم، یواش یواش ذهنم گفت یا ننویس یا بذار اون چیزی که از جنس خودته بنویسی، عنوان سوم( چرخه کودک والدی) چند خطی راجع به رفتارهای کودکانه مادرم نوشتم بعد تمام این نوشتن و پاک کردنها ، در نهایت خود همین پروسه رو برای نوشتن مناسب دیدم،. حالا دارم به این فکر می‌کنم چی‌ شد نتونستی هر کدوم از این عنوانها رو ادامه بدم ، دیدم من همیشه دلم می‌خواد تو هر حرفی معناهارو پیدا کنم. موضوعات قبلی فقط برام رفع مسئولیت می‌داد، اما این نوشتن هویت داره. البته این برای من که معنا محورم صدق می‌کنه و خوشحالم که در نهایت یک معنا رو می‌تونیم انتقال بدیم. 
الان که دارم اینو می‌نویسی ، چشمام صد بار رفت برای خواب عمیق. اما کنترلش می‌کنم چون بخشی از هدفم تو همین مسیر هست. 

۸۶ از ۱۲۰

با پسره نشسته بودیم تو بار. گفت سه‌تا کاکتل مورد علاقه‌تو نام ببر. گفتم من از سرزمین عرق‌سگی میام و معمولاً شات رو ترجیح می‌دم، ولی اگه مجبور باشم برم رو کاکتل، ویسکی ساور، لانگ آیلند و کازموپولیتن رو دوست دارم. گفت اوهو، ندیده بودم کسی اهل لانگ‌ آیلند باشه. گفتم اوهو، مگه می‌دونی چیه؟ گفت بچه شدی؟ بیا بریم فلان بار بهترین لانگ ‌آیلند شهرو بدم بهت. گفتم برو بابا، ونکوور خودشو بکشه نهایتاً بتونه شورت‌ آیلند درست کنه. تو اصولاً اولی نفری هستی که حتی می‌دونی لانگ‌ آیلند چیه. 

همین شد که اسم پسره شد لانگ آیلند. حالا ازش خوش خاصی‌م هم نمیادا، ولی چندتا ویژگی داره. بسیار جذاب و خارج از چهارچوب لباس می‌پوشه. بسیار قدبلنده. عکاس خیلی خوبیه. و بله، لانگ آیلند هم می‌دونه چیه. 

لانگ‌ آیلند حالا نه که کاکتل مورد علاقه‌م باشه‌ها، نه. زیادی شیرینه برام. مخصوصاً تو کانادا که اگه جوراب هم بخوری، شیرینه. و هر بار باید تأکید کنم تو لیوان من رام و سیروپ نریزن. ولی ازون نوشیدنی‌هاست که آن‌چه همه خوبان دارند رو یک‌جا داره. و مهم‌تر از اون، یه جور نماده برای من. نماد رهایی در لذت. 

هزارسال پیش بود گمونم، که یه شب نوید پیغام داد میای واسه تولدم بریم دوبی؟ گفتم بریم. نوید بست‌فرند اون دورانم بود. همون شب بلیت گرفت و صبح زود رفتیم دوبی. رفتیم هتل سوفیتل. اون زمان‌ها، سوفیتل هم یه نماد بود برام. یه هتل کوچیک و خوشگل، تو یکی از ساحل‌های خوب دوبی. هتل لاکچری و طلایی‌ملایی‌ای نبودا، ولی برای من نماد لذت شخصی‌سازی‌شده بود. شبش رفتیم یه باری وسط دریا. یکی دیگه از دوستامون هم بهمون پیوست. و شب رو با یک ست دوازده‌تایی تکیلا شات شروع کردیم. سپس با چیزهای دیگه ادامه دادیم و داشت خیلی بهمون خوش می‌گذشت. آخرای شب، می‌خواستیم بریم که گارسونه اومد پرسید نوشیدنی دیگه‌ای نمی‌خوایم؟ دوستمون گفت بعد از این همه شات، چی پیشنهاد می‌کنی که اختتامیه‌ی درستی باشه برای امشب؟ گفت براتون یه کاکتل میارم، مهمون ما. و برامون سه تا لیوان لانگ آیلند آیسد تی آورد. اون لیوان خنک و پر از یخ، وسط دریا و هوای شرجی دوبی، و با اون منظره‌ی رؤیایی، یه‌هویی جو شب رو عوض کرد. انگار تازه الکل‌ها منظم شدن و نشستن جایی که باید. انگار بعد از اون همه شات تکیلا و ودکا و ویسکی، این یکی موفق شد چارچوب‌ها و محافظه‌کاری‌هام رو بزنه کنار و رهام کنه از تمام قید و بندهای ذهنی‌م. و اون رهاییه، چیزی بود که هیچ‌وقت قبلاً به اون شکل خام و اصیل تجربه‌ش نکرده بودم. یه کاتالیزور شد برای یکی از عجیب‌ترین شب‌های زندگی‌م. بعد از اون شب، تعریفم از «لذت» عوض شد. باعث شد تبدیل شم یه آدم تجربه‌گرایی که الان هستم. از چارچوب سفت و سختم بیام بیرون و ببینم چه چیزایی هست هنوز، که می‌شه تجربه کرد و به غایت لذت برد. این شد که لانگ آیلند برام شد یه نماد. یه آیکون رهایی.

با پسره رفتیم باری که می‌گفت. با بارتندره خوش و بش کرد و دوتا لانگ آیلند سفارش داد. با کلی شک و تردید و نگاه از بالا به پایین اولین جرعه رو نوشیدم و دیدم اوه، مزه‌ی لانگ آیلند واقعی می‌ده که. شیرین نیست و کاملا سنگینه و بعد از نصف لیوان، چند سانتی‌متر از خودت فاصله می‌گیری. 

بعد از دو سه‌تا لیوان، یه نگاه انداختم به ساعت و دیدم نزدیکای دوازده شبه و من سه‌ چهار ساعته دارم بی‌وقفه حرف می‌زنم بی‌که حتی حواسم باشه دارم به انگلیسی حرف می‌زنم و بی‌که حتی دنبال کلمه بگردم.* با یه غریبه که دو بار بیشتر ندیده بودمش از هر دری حرف زده بودم. و عجیب‌تر از همه این‌که از معاشرته لذت هم برده بودم. پسره منو از از پوسته‌ی محافظه‌کارم کشیده بود بیرون و این چیزیه که لااقل این‌جا، تو کانادا، خیلی به ندرت برام اتفاق افتاده. 

با این‌که حالم خوب نبود و با این‌که ترجیحم این بود که بمونم تو خونه و سوشی سفارش بدم و سریال ببینم، طی یک تصمیم دقیقه‌نودی خودمو مجبور کرده بودم از خونه بزنم بیرون، فوقش نیم‌ساعت بعد برمی‌گردم. ولی برنگشته بودم و حتی بهم خوش هم گذشته بود.

با این که لانگ آیلند زیادی شیرینه برام و با این‌که از پسره خوش خاصی‌م هم نمیاد، اما از این‌که خودمو در معرض قرار بدم خوشم میاد. و؟ و از آدما از چیزایی که می‌تونن منو بی‌تلاش خاصی، از پوسته‌ی محافظه‌کار همیشگی‌م بکشن بیرون خوشم‌تر میاد.


* در اوج روان حرف زدنم (!) داشتم در باب این داد سخن می‌دادم که به نظرم این موج فمینیسم رادیکال چپ، مردای کانادایی رو اخته کرده و ازشون آدمای بی‌خاصیتی ساخته تو روابط خصوصی. دیدم داره اخته یادم نمیاد. پسره سعی کرد بهم کمک کنه که چی می‌خوام بگم، اما افاقه نکرد. گفتم ببین، دارم دنبال یه کلمه‌ای می‌گردم شبیه procrastination، که معنی‌ش می‌شه به زور مردا رو واردار کرده باشن به وازکتومی! گفت آهان، barren؟ گفتم نه. گفت sterile؟ گفتم نه. آخر سر از ژپتو پرسیدم گفت castrate هانی، castrate! خلاصه این‌که لانگ‌ آیلند تا سر اخته‌سازی مردان کار می‌کنه.