نمیدونم چه مرضی دارم که اجازه میدم آخر هفتهها انقدر شلوغ بشن که هنوز تموم نشده، احساس کنم ظرفیت آدم دیدنم تموم شده. دیشب خونه میم مهمون بودیم و نفهمیدم کی ساعت شد دوازده و نیم. بچهها که سریع تو راه خوابیدن. ساعت دو خوابیدیم و با اینکه صبح هم دیر بیدار شدیم، تو مهمونی امروز هم گیج و خواب و شرمنده بودم.
میم یک هفتهست از ایران برگشته. از این حرف میزد که نمیدونه چشه که اونجا حالش خوبه و اینجا حالش خوب نیست، میگفت نمیتونم خودم رو بیست سال دیگه اینجا ببینم، خیلی از خودم میپرسم که اینجا دارم چیکار میکنم. بهش گفتم خیلی میفهمم. از اون طرف تو صحبتها همسرش شاکیه از دستش که خیلی میخوابه، که همهش خستهست. واقعا ازدواج یا موندن توی ازدواج که حالت توش خوب بمونه، سخته. اینکه آدمها با هم زندگی میکنند و از حال هم خبر ندارن…همین خودم تا دو سال پیش هم فکر نمیکردم انقدر سخت باشه. الان هر کسی که بیست سال توی یک ازدواج مونده و هر دو طرف خوشحالن رو ببینم، در برابرشون تعظیم کرده و کلاه از سر برمیدارم.
منم تعظیم
پاسخ دادنحذفنظریهی نامحبوبی دارم که روابط هرچقدر هم خوب تاریخ انقضا دارند.
پاسخ دادنحذف