صبح از خواب بیدار شدم، با دلدرد، با کلافگی، درد، بیحوصلگی، اما بهش توجه نکردم، معمولا تو اینجور مواقع خودمو سرگرم کار میکنم، سطح انرژی سه از ده، میزان خشم ۷ از ده ولی از اینکه هورمونهام بخوان فرمانروایی کنن متنفرم، واسه همین روتینمو بدون اینکه فکر کنم چطور کارهارو پیش ببرم، انجام دادم.
نون رو گذاشتم گرم شد ، بوی نون تو خونه پیچید حالا مغز فرمان داد پیش به سوی وعده غذایی، یه تکه نون که با روغن زیتون و کنجد و مغز تخمه آفتابگردون تست شده بود رو از تو فر در آوردم، یه ماگ قهوه با طعم توتفرنگی و شکلات سفید درست کردم ، کره بادومزمینی و عسل رو گذاشتم رو میز ، و از اونجاییکه مغزم نباید بیکار میموند که بره تو حالت هشدار بیحالی و درد، اول با مامانم تماس گرفتم، متاسفانه اونها فرصت نداشتن حرف بزنن، پس تمام مدت شروع کردم به تحلیل محتواهایی که برای پیجم تولید میکنم ، بحث جدی با هوش مصنوعی برای تبدیل کردن ایده به بهترین ورژن، و صبحانه تموم شد.
حالا یه نگاه به خونه انداختم، باید به دست اساسی به سر روی گلها میکشیدم، بدون تلف کردن وقت شروع به تغییر دکوراسیون و مرتب کردن گلها کردم ، وسطاش هورمونام داد میزدن بیوجدان بذار ما هم کارمونو بکنیم، یه دقیقه مینشستم و سریع میرفتم سراغ ادامه کارها، گلها رو تو گوشه گوشه خونه پخش کردم. از نگاه کردن بهشون لذت میبرم، یهو به ساعت نگاه کردم تایم پایان کار همسر جان نزدیک بود تو ۴۵ دقیقه ناهار حاضر شد، کارهای خونه تموم شد ، دوش گرفتم و میز ناهار رو چیدم.
حالا نوبت فرمانروایی هورمونها شد، درد شدید، غم زیاد، کلافه و مود پایین.
انگار داشت میگفت بگرد تا بگردیم…
به نظرم این یه دوره فرمانروایی ماهانه هورمونها انتقامی از تمام وقتاییه که درست به خودمون توجه نکردیم و تو این دوره تاوان همه استرسها، خودخوریها، به بیخیالی زدنها رو پس میدیم…
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر