۰۸ شهریور ۱۴۰۵

تک سکانس‌

 امروز یکشنبه ای بود که جای جمعه نداشته ام رو پر کرد.
جمعه به دلیل کلاسی که رفتم، زمانی برای استراحت و ریلکسیشن نداشتم.
امروز خودمو به استخر مهمون کردم ،گرچه شلوغی اش کلافه ام میکنه
اما حداقل ظهر به بعد که دغدغه زنگ پوست به دلیل کم شدن جوون آفتاب کمی کاهش پیدا میکنه اوضاع کمی حالت نرمال می گیره.
داشتم کنار استخر البته در سایه  و نه در آفتاب ،کتاب موراکامی رو میخوندم.
کتاب" به آواز باد گوش بسپار "
در مقدمه کتاب موراکامی میگه که این کتابش رو برای دریافت یک جایزه ای ارسال کرده بود و خودش یادش نبوده .
و تنها نسخه ی موجود رو ارسال کرده بود.
موراکامی اون موقع یک کافه یا رستوران توی توکیو داشته و نویسنده مشهوری نبوده.
بعد نوشته بود اگر این داستانش مورد پذیرش قرار نمی گرفت ، نسخه ی رد شده رو بهش برنمی گرداندند و اونم احتمالا نوشتن رو کنار می گذاشت و زندگی اش طور دیگه ای رقم می خورد.
خیلی برام این روایت جذاب بود ، به قول احسان عبدی پور " تک سکانس اصلی زندگی آدما مهمه"
اره تک سکانس زندگی موراکامی اینجا بوده وقتی داستانش جایزه رو می گیره .
به سکانس های زندگی ام فکر کردم، به اونهایی که امروزمو ساخته.
گاهی راهمون یک طوری به سمتی می ره که اصلا خودمون یادمون می ره چطور توی این راهه قرار گرفتیم .





۲ نظر:

  1. منم امروز هی تو فکرم بود برم استخر ولی از شلوغیش ترسیدم و موندم خونه

    پاسخ دادنحذف
  2. اخ منم الان اینجوریم که من کیم، اینجا کجاست، چی شد که الان اینجام. و اینکه واقعا به آقای موراکامی و ذهن فوق العاده اش خیلی حسودیم میشه.

    پاسخ دادنحذف