۰۷ شهریور ۱۴۰۵

رنگ آدمها

 امروز شنبه ای بود که سرکار رفتن درش جزء بیهوده ترین کار های دنیا حساب می شد.

تهران خلوت و جاده های منتهی به شمال قفل.
اما من در بیهوده ترین حالت صبح ساعت ۷ بیدار شدم و رفتم شرکت.
به دلیل کم خوابی حوصله ی چندانی نداشتم.
اما خودم می دونستم که دلیل بی حوصلگی ام فقط کم خوابی نیست.
یکی از همکارام رو دیدم و شروع کردیم به صحبت.
براش گفتم از اینکه یک روزی توی سال ۱۴۰۰ یک روز زمستونی اولین روز کاری ام در یک شرکت آلمانی بود .محل شرکت جردن بود و من اون روزها بی خبر از همه چی ، جردن بودن محل کارم بهونه ای شد که فرار کنم از فضایی که برام خیلی غریبه بود.
و این فرار شروع راه جدیدی در زندگی ام بود .
جایی که حرف می زدیم ،سمت راست مون کل دیوار پنجره بود با شیشه های روشن.
باد می اومد ،بهش گفتم دیدی کم کم داره هوا شکل پاییزی می گیره.
بعد به مانند یک مادر بزرگ که پر از خاطراته جور وا جوره براش تعریف کردم از روزهایی که در بیمارستان بستری بودم و ازاشتیاقم برای یک راه رفتن ساده در زیر درختانی که باد توی برگ هاش  بپیچه.
یادم اومد بعد از اون دوران چه قول هایی به خودم داده بودم.
واقعا زمان به سر آدم چی میاره.
آدم فراموشکاره که راحت تر زندگی کنه
ولی من اون روزها یادم نرفته ، اون سختی ها.
دلیلشونم یادم نرفته.
این روزها فکر نمی کنم کار من مهم ترین موضوع جهان است.
می دونم حالم از کارم بد نیست از آدمی نازاحتم که برام مهم بوده
آدمهایی که در زندگی ما رنگ دارند ، کمرنگ که میشن ، بی رنگ که بشن ، خاکستری که بشن ،تو حالت بد میشه .
وقتی برگشتم پشت میزم ،دیدم پیغام دارم از صمیمی ترین دوستم توی شرکت.
نوشته بود : " رها منم استعفا مو اعلام کردم امروز "
با اینکه آمادگی نسبی داشتم دلم فرو ریخت .دوستم داشت می رفت.
خیلی سخته بین ۱۰۰۰ نفر یکی رو دوست بدونی اونم از دست بدی.






هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر