دوماهه که آخر هفتهها میشینیم به تماشای قسمت جدید سایلو. (قصد اسپویل ندارم) اولینبار بود که یه سریال رو قسمت به قسمت و همزمان با انتشارش میدیدم و اینکه اون سریال سایلو بود که خیلی برام جذابه، هیجان انتظار رو دوچندان میکرد. از قسمت چهار و پنج دیگه نذاشتم دیدنش به شنبه بکشه. هرطوری بود، جمعه شب باید میدیدیمش. از لحظهای که تموم میشد ذهنم درگیرش بود و تا وقتی یار خوابش ببره، سوالهام ادامه داشت. شنبهها با سوال حالا چطوری تا جمعه صبر کنیم میگذشت و چهارشنبه و پنجشنبه با شوق اینکه دیگه چیزی تا قسمت بعد نمونده. امشب قسمت آخر فصل سه اومد.
ظهر یار پیشنهاد داد شام بریم بیرون. گفتم اوکیه، فقط بگو سایلو رو کی میبینیم. به زمانبندی نرسید ولی، هوا گرفته و بارونی و بادی بود. شام بیرون که کنسل شد با یار و میم رفتیم باشگاه. دوتایی روی تردمیلها که رو به دیوار تمام شیشهای باشگاهن راه میرفتن و حرف میزدن. میم گفت ولی این هوا هوای باشگاه نیست، هوای نشستنه، و از ویسکی مخصوصی که تازه خریده تعریف کرد. تو یکی از جزیرههای اسکاتلند، گل و چمنهای خیس رو میسوزونن و جو رو هم روی اون گل در حال سوختن پهن میکنن و بعد با جوی دودی شده ویسکی درست میکنن. به من نگاه کردن که بشینیم؟ گفتم میتونیم بشینیم ولی ما میخوایم امشب سایلو رو ببینیم. میم گفت من با شراب و ویسکی میام با هم بنوشیم، بعد که یه خورده سرتون گرم شد میرم که با اون حال بشینید سیلو ببینید، بهتر هم هست. خانم میم رفته ایران و اونا جایی حوالی قسمت شش موندن تا برگرده و ادامه بدن. گفتم قبوله.
یکی دو گیلاس شراب و یه پیک ویسکی دودی زدیم و درباره شرایط متفاوت دخترها و پسرهای مهاجر ایرانی در اروپا برای پیدا کردن پارتنر صحبت کردیم. اینکه دخترها تمایل به رابطه با مرد سفیدپوست دارن و شانسش رو هم دارن. اما زنان اروپایی کمتر تمایل به رابطه با مرد غیرسفیدپوست/ایرانی دارن. از تجربههامون صحبت کردیم و اینکه به نظر ایده درستی میاد.
به محض اینکه میم رفت لپتاپ رو روشن کردم و قسمت آخر فصل رو شروع کردیم و ... و جز زیبایی ندیدم. دیشب یار یه حدسی درباره داستان زده بود و من گفته بودم اگه اینطور باشه خیلی لوس میشه. حدسش تا حدی درست بود، اما اصلا داستان رو لوس نکرده بود. فکرش رو هم نمیکردم اینقدر از اتفاقات غافلگیر بشم و اینقدر تمیز فصل رو تموم بکنن. ما هنوز پر از سوالیم. یار اومده روبهروم وایستاده و داره بهترین صحنهها و خردهداستانهای فصل رو مرور میکنه. حین صحبت به سوالهای جدیدی میرسیم. میگم قراره خیلی انتظار فصل بعد رو بکشم، اما حالم خوبه. فصل سه یه جای خوب مطبوعی تموم شده که به اندازه میدونم و در نتیجه آرومم و از منتظر بودن اذیت نمیشم. در عین حال، مشتاق و هیجانزدهام که ببینم چه اتفاقی میافته. حالم خوبه باهاش. امشب بیشتر از هر چیز به تأثیر ایدئولوژی و انسانیتزدایی روی آدمها فکر میکنم.
اخیش نظر دهی درست شد من بیام اینجا بگم این کمیل بیخود ترین شخصیت بود و این کار آخرش اصلا توجیه نداشت، داشت؟ خلاصه همه چیز قسمت آخر رو قبول دارم خوب بود غیر از ایشون - بی معنی!
پاسخ دادنحذفسعی کردن اسپویل نکنم ولی غر بزنم!
راستش من اون حرکت رو دوست داشتم چون تو اون صحنهی پرهیجان غافلگیر شدم و خیلی بهم چسبید. اما جدا از اون برای من با اونچه از کامیل تو فصلهای قبل دیده بودم باورپذیربود.
حذفآخ که چهقدر فکرکردم ببینم کدوم یکی از بچهها دربارهی سریالها صحبت کرده بود یادم نیومد! الان فهمیدم شما بودی عزیزم :))
پاسخ دادنحذفباید برم پستهای قبلیت. یه چیزی نشون کردهبودم ببینم.
من این سایلو را فکر کنم پارسال پیارسال دیدم. وقتی اینجا اسمشو خوندم فقط برام آشنا بود!!!! یعنی اونهمه سریال به اون عربض و ژویلی و ادرنالین و غیر و ذالک بعد از یکی دوسال فقط اسمش آشنا بود! از این ویژگی سریال واقعا بدم میاد! که اونموقعی که داری میبینی همینجوری به محض پخش میخوای ببینی ولی مثلا وقتی بعد از یه سال سیزن جدیدش میاد دیگه اصلا بجا نمیاری!
پاسخ دادنحذفحالا نکنه سیزن جدیدشو میگی؟؟😬