ظهر مهمون داشتیم و از آخرین گرمای آفتاب تابستون لذت بردیم و تو حیاط ناهار خوردیم.
مهمونا که رفتن کتابم رو برداشتم رفتم تو ننو …خواهرم زنگ زد. بعد از نمیدونم چقدر باهاش مفصل حرف زدم. گفت صدوپنجاه میلیون شهریه یک سال مدرسه بچه دادن. تعریف کرد که یک دستبند داشته فروخته سیصد تومن و یکی سبک و نازک برداشته به قیمت صدوسی که باهاش شهریه بچه رو بده. همینطور که باهاش حرف میزدم دختر کوچیکه اومده بود تو بغلم مچاله شده بود. صحبتم که تموم شد دیدم چشماش چه خسته و مریضه. گفتم مامان بریم پیژامه بپوشی با پتو بیای بغلم؟ قبول کرد. ده دقیقه تو بغلم بود اشاره کرد بهم که میخواد بالا بیاره، باباش ظرف آورد و بچه بالا آورد. تمیزش کردیم و همونجا یک ساعت توی ننو تو بغلم خوابید و من داستان خوندم.. بیدار شد یک کاسه ماست دادم بهش و گذاشتمش تو تختش. دوباره مدرسه و ویروسها شروع شدن. کاش ویروس جدی نباشه.
آخ نگو که ایران هم شروع شده دوباره :(
پاسخ دادنحذفامیدوارم زود خوب بشه دخترک قشنگت