جمعه ی شلوغی داشتم.
امروز یک خریدی کردم برای خودم که کاملا به ترشح شادی در مغزم کمک کرد و خیلی دوستش دارم.
خرید درمانی کلا در من جوابه گرچه کمی مصرف گرایی طوره ولی دوستش دارم.
عصری به دیدن مامان و بابا رفتم.
مامان و بابا رو این روزها بیشتر سعی میکنم ببینم.
زندگی طوری می چرخه که نیازها برعکس میشه.
چقدر این واقعیت زندگی واقعیت سختیه
دیدن ناتوانی قهرمان های زندگی ات و پذیرش اون سخت ترین کاریه که به عهده ماست.
مادرم یک سفر یک هفته ای در پیش داره
و ما نگران از وضعیت ایران و پروازها
اصلا تا چند روز آینده بیشتر نمیشه فکر کرد
چقدر زندگی با ابهام پیچیده است.
امروز بخش دوم خریدهای لوازم التحریر پسرک رو انجام دادیم
دوشنبه اولین جلسه در مدرسه برای آشنایی با معلم شونه.
یعنی زندگی شکل عادی داره
یا ما داریم عادی جلوه می دیم !
امیدوار بودم شروع سال تحصیلی بادثبات تری رو تجربه کنیم.
اما اوضاع درهم و برهم است.
خیلی درهم و برهم.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر