پنجشنبه ها بعدازظهر روبرویش می نشیند در سکوت؛ پای صفحۀ شطرنج؛ سفید مهره. و هرهفته به او می بازد.
به صورتش نگاه می کند که میانسال است و معمولی. از این صورتهایی که هزار بار ملاقاتش می کنی و به یادش نمی سپاری و باز ملاقاتش می کنی و به یادش نمی آوری. اصلاح کرده است و موهای مرتب کوتاهش را خوابانده است به یک طرف. پوست گونه هایش یک جایی است بین چروکیدگی و شادابی جوانی. چشمهای کوچکش برقی ندارند و خسته اند و توخالی. کم شباهت نیست به صورت و شکل و شمایل خودش. هیچ وقت حرفی نمی زند. هر پنج شنبه همین ساعتها قبل از او پای میز آماده نشسته است و بعد از بازی هم به پُشتی صندلی تکیه می دهد و آرام می نشیند. بعد از این همه سال نه رفتنش را دیده است و نه آمدنش.
گاهی بازی را با وزیرش باز می کند و گاهی با فیل چپ. گاهی شاه و قلعه می کند و گاهی با اسب حمله می کند. و هر بار و هر هفته بازی را می بازد. سالهای اولی که تازه مهره ها و حرکتهایشان را یاد گرفته بود از بازی و سرگرمی موقتش لذت می برد و درهرنوبت فقط به همان حرکت فکر می کرد و هر بار که به او می باخت فکر می کرد دفعه بعد بیشتر حواسش را جمع می کند و بالاخره یک روز - یکی از همین پنجشنبه ها - او را کیش و مات می کند. چند سال است که از اول هفته و در تمام هفته به حرکتهایش و مهره هایش و احتمالات و تصمیمات و انتخابهای خودش و واکنشهای او فکر می کند و هر بار تمام حواسش را جمع می کند تا از اشتباهات هفتۀ قبل پرهیز کند. و هر بار و هر هفته بازی را می بازد.
سالهای اولی که تازه مهره ها و حرکتهایشان را یاد گرفته بود بی پروا و بی دغدغه با اسب حمله می کرد و با فیل وزیرش را می زد و سربازهایش را یکی پس از دیگری فدای شاه سفید می کرد و هر مهرۀ سیاهی را که می گرفت مشتهایش را گره می کرد و به اوج می رسید از هیجانِ یک لحظه . از هیچ باختی معذب نمی شد چون همیشه هفتۀ بعدی بود و بازیهای بعدی که مطمئن بود از این هفته بهتر پیش خواهد رفت.
چند سال است که پنجشنبه ها را می شمارد. و هر بار می داند که یکی از این بازیها - یکی از همین پنجشنبه ها - آخرین بازی است و آخرین نبرد است با او که همیشه روبرویش در سکوت نشسته است و همیشه بوده و هست و جایی نمی رود.
پنجشنبه ها بعد از ظهر سر میز شطرنج می نشیند در سکوت ومی جنگد با او که با خودش کم شباهت نیست و هر باربه او می بازد. هر پنجشنبه نزدیکتر می شود به آخرین بازی. می داند که امروز بعدازظهر یا هفتۀ بعد یا یکی از همین پنجشنبه ها تمام می شوند مهره های سفیدش. و صفحه سیاه می شود و دیگر از جایش بلند نمی شود، تا ابد، در سکوت؛ روبروی او که قیافه اش معمولی است و با خودش کم شباهت نیست.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر