۱۳ شهریور ۱۴۰۵

تراس

آره دقیقا مغزم خالیه ، فقط به این فکر کردم که بیام بخونم و اگه شد بنویسم. 
الانم که دارم می‌نویسم صدای سریال مرد همسایه که هر شب میاد تو تراس میشینن تو موبایل نگاه میکنه تمرکزم رو بهم میزنه. 
یا صدای باز کردن آب اون یکی همسایه که تو سطل پر میکنه که بریزه رو تراسش. 
با صدای پنجه‌های سگ همسایه دیگه که از به در میره تو خونه و از یه در دیگه میاد رو تراس . 
اصلا یه بخشی از زندگی‌ها انگار داره تو تراس میگذره . 
همسایه‌ای که لوازم بازی بچش رو گذاشته رو تراس و صدای بچگانه و موسیقی‌های کودکانش که پخش میشه. 
و من که تنها با بی‌حوصلگی با هر صدا فکر می‌کنم هر کدوم از اینها چه داستان ناگفته‌ای دارن.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر