تا صبح نخوابیدیم، پای تلفن. او از فرار از خانه می گفت و از قصد خودکشی و من از تلخی و سیاهی و بی معنی بودن دل بستن به هر کسی و به هر چیزی. و سکوت. همینطور گوشی روی گوش من بود و روی گوش او و نفسهایش را می شنیدم و نفسهایم را می شنید و زمان می گذشت. انگار که هر کسی قطع کند نفسها هم قطع می شوند، برای همیشه. و بعد از چند دقیقه یک جملۀ نصفه نیمه از من و چند کلمۀ خسته از او، یا صدای هق هق شکسته. از لابالای درز بین پرده و پنجره نور بیرون زده بود که گفت اگر من نبودم به صبح نمی رسید. گفت در تمام دنیا فقط من هستم که دردش را می فهمم..
تنها کسی نبود که این حرف را می زد. سالهای آخر دهۀ بیست سالگی من پُر بود از ارتباطات جسته گریخته با زنهایی که تنها وجه مشترکشان با هم نا امیدی مطلق بود از زندگی، و نیاز به تقسیم بارتحمل ناپذیرِ هستی. نازه به هم زده بودم و از بک ارتباط هشت ساله بیرون آمده بودم و در تاریکترین وضعیت احساساتی. کهربای درد بودم و خودآزاری و آشفتگی و به جبر اعتقاد داشتم و قربانی بودن خودم در برابر هزار عامل خارجی . با زنهای زیادی ارتباط داشتم - دور و نزدیک - گاهی در تختخواب و گاهی صندلی عقب ماشین و گاهی ساعت سه صبح در ساحل. به خیلی ها دروغ می گفتم - یا دروغ نمی گفتم - غلو می کردم. مثلا از یک شب که روی چند مسکن مقدار خوبی مشروب خوردم و حالم به هم خورد داستان ساخته بودم که نمی خواستم بیدار شوم. و با اینکه حال به هم خوردن و بیمارستان رفتنم دروغ نبود قصد خودکشی داستان ذهن من بود - که با اعتماد به نفس به زنهایی در شرایط مشابه می فروخت تا برای چند دقیقه یا چند ساعت نزدیکشان شود.
از کارم هم متنفر بودم. رئیس شرکت هر سال قول خودش را برای تقاضای اقامت برای من موکول می کرد به سال بعد چون موقعیت مناسب نبود و هزینه ها بالا بود و باید صبر می کردم و نمی توانستم خانواده ام را ببینم. تصمیم گرفتم به مدرسه شبانه بروم و مدرک مدیریت تجاری بگیرم تا کارم را عوض کنم. آن روزها به دنبال بهانه بودم برای توجیه تمام بدبختیهایم - و آخرین بهانه ام نداشتن مدرک مناسب بود.
از طریق دانشگاه خانم دکتر طباطبایی را ملاقات کردم. روانکاو و مشاور دانشجوهای دانشکده اقتصاد و مدیریت تجاری بود و من دفعه اول برای کمک در مورد واحدهای اختیاری از او وقت گرفتم. با اینکه فارسی میفهمید ترجیح میدادجلسات به انگلیسی برگزار شود. از من پرسید هدفم از تحصیل چیست؟ یک ساعت بی وقفه حرف زدم و اشک آمد و هزار درد بیدرمان - که قرار بود همین یک مدرک همه را درمان کند. و از آن روز تا دو سال هفته ای یک ساعت من در مطب دکتر طباطبایی بودم تا خود گم شده ام را پیدا کنم و مقداری از خودی را که هیچ وقت نداشتم هم.
با راهنمایی او کتاب «جان آهنین» را خواندم و سر هر قطعه اش در ساعتهای روانکاوی بحث کردیم. بحثهایی که به من کمک کرد به جای تماشا کردن خودم به عنوان قربانی تاریخ و جغرافی شرایط زندگی ام را به عنوان پیامد مستقیم تصمیمهای شخصی خودم ببینم و بپذیرم. معیارهای ارزشدهی پدر و مادرم را کنار بگذارم و هر روز صبح به صورتی که در آینه بود یادآوری کنم که اختیار دارد با این روز هر کاری که می خواهد بکند و فقط خودش و خودش مسؤول پیامدهای این انتخابها خواهد بود.
در همان چند هفته اول تمام روابط مخرب خودم را قطع کردم. به توصیه دکتر به جای وبلاگ نوشتن یادداشتهایم را در دفتر خودم نوشتم و برای خودم میخواندم. آن منی که وبلاگ می نوشت درگیر واکنش مخاطب بود و واکنش مادر و پدر و خواهر و این و آنی که می خوانندش. و فاصله لازم بود برای تطبیق خودم با معیارهای خودم.
چند ماه قبل از فارغ التحصیلی خانم دکتر طباطبایی هم از دانشگاه رفت وجلسات ما متوقف شد. در حدود بیست سالی که از آن زمان گذشته هم خندیده ام و هم درمانده شده ام و هم دویده ام و هم در جا زده ام. شکسته ام و شکسته شده ام و هزار بالا و پایین دیگر، و همه را خودم انتخاب کرده ام. گفتنش آسانتر است از زندگی کردنش.
امروز که نوشته های بقیه را در همین وبلاگ می خواندم می خواستم برای چند نفر بنویسم شما زنهایی هستید که با گرگها دویده اید. و یاد جان آهنین افتادم و خانم دکتر طباطبایی - که تا زنده هستم مدیون راهنمایی و هدایت به موقع و به اندازه اش خواهم بود.
اول پست آیدا، بعدم پست تو رضا. امروز چهقدر نشونه دارم میبینم!
پاسخ دادنحذفمیدونم که احتیاج دارم به خانم دکتر طباطبایی نامی که راهم رو روشن کنه یه کم 🥺 باید یه کاری بکنم...
و اینکه تعریف کتاب جان آهنین رو شنیدهبودم. واجب شد بخونمش.
من خانوم دکتری به دادم رسید، تو جریانات ۰۱، زمانیکه از زندگی کردن به کل ناامید بودم و شبها تو خواب جیغ میزدم و چندباری هم از تخت پرت شدم پایین و یک شونهم از اون موقع همچنان آسیب دیده است. اون روزها نمیتونستم خودمو با جریانات زمان مهسا و اتفاقات تطبیق بدم. اون بهم کمک کرد که ذره ذره به زندگی برگردم. واقعاً تراپیست خوب، نعمته. البته بعداً به دلایل دیگه قطع کردیم. ولی تو اون زمان چراغ قوه انداخت جلوم و راه نشونم داد که دووم بیارم
پاسخ دادنحذف