۱۵ شهریور ۱۴۰۵

۹۵/۱۲۰

 موبایلم بی رحمه، به زور خودم و قانع کردم بیام اینجا دو خط بنویسم که یهو یه عکس و ویدئو از تیله (گربه اکسم) ‌ که من همچنان دلتنگشم و یادآوری کرد، بدون اینکه به هیچی فکر کنم بلافاصله فرستادم برای س و زیرش هم هیچی ننوشتم چون می فهمه من چی می گم…

به زور خودم و قانع کردم بیام اینجا دو خط بنویسم، وسط همه این خبرای عجیب غریب این روزا و حال عجیب غریب تر من، صبح رو واتس اپ دیدم مامانم یه عکس فرستاده از عضو جدید خانواده مادری، نوه خاله ام، پسر پسر خاله ام:))) پریشب به دنیا اومده. اومدم تو اینستاگرام برای الف (پسرخاله ام) بنویسم که دیدم اونم ۴ تا عکس از جوجه فرستاده تو دایرکتم:) خیلییی کوچک و نااااز خیلیییی. براش نوشتم برام بوش کن. بوش تا اینجا هم میاد، همینجوری عکسش و می بینم و قربون صدقه اش می رم، دنیا همین قدر بی رحمه چون من و پسرخاله ام ۱۵ ساله که همدیگرو ندیدیم و این و اگه بخوام ادامه اش بدم ممکنه این جوجه رو هم از نزدیک هیچ وقت نبینم… هنوز آخرین روزی که الف ایران بود و اومد دم شرکت تا با هم خداحافظی کنیم جلوی چشمم تازه اس ولی در واقعیت ازش ۱۵ سال گذشته…

دلم می خواد بوش کنم اون کوچک و 

همین


۲ نظر: