۱۴ شهریور ۱۴۰۵

Workaholic

 صبح سرحالی نیود. بد خوابی دیشبم ترکیبش با روز شنبه ترکیب شور و شیرین بود انگار.

سعی کردم که بهش توجه نکنم .
مثلا قرار بود دیگه برق ها نره.
ولی برق مون از ساعت یک تا ۳ رفت ،باید یک گزارش مهم رو رد میکردم.
ترکیب ارسال گزارش و رفتن برق بازم از اون ترکیب های شور و شیرین بود .
تصمیم گرفتم زودتر بیام خونه.
عصر کلاس فلسفه خوانی داشتم 
ترکیب کلاس فلسفه و کم خوابی هم از اون ترکیب های شور و شیرینه .
میخواستم حتما قبلش یکساعتی ورزش منتج به یوگا بکنم.
یادم افتادبه روزهای قدیم.
من ادم workaholic ای بودم و شدیدا دنیام و کارم یکی شده بود.
تا اون اتفاق که زندگی ام رو تغییر داد.
اتفاقی که منو در مواجهه با مرگ قرار داد.
بعد از اون سعی کردم دنیا و کارم رو جدا کنم .
نمی فهمیدم چقدر درش غرقم.
و ۵ سال طول کشید تا امروز که دنیام ارجح شده به کارم.
و چقدر برام حس خوشایندیه
حتما لحظه ها و روزها و سالهایی رو از دست دادم
اما همین که امروزم شبیه گذشته نیست خوشحالم.
امروز زودتر اومدم چون دنیام ارجح بود
چون دوست داشتم ورزش کنم و یک یوگای خوشمزه ی. ملایم و بعد کلاس فلسفه
.

۱ نظر:

  1. متاسفم برای اتفاقی که تو گذشته برات افتاده رها جون. اما فکرکنم با نتیجه‌ای که داده، به‌قول خودت شور و شیرین شده در‌نهایت :*

    پاسخ دادنحذف