۰۸ تیر ۱۴۰۵

روز بیست و هفتم _ نامه

 نشستم توی اتاق انتظار کلینیک. یه موزیک ملایمی داره پخش میشه و کولر درجه یک و خنکی روشنه. دکوراسیون اتاق سبز و قهوه‌ای و نارنجیه. رو کاناپه‌ی دو نفره‌ی سبز نرم میشینم. اتاقه خوش‌رنگ و دنجه. وبلاگ رو باز می‌کنم و یه کم می‌خونم. خیلی گرسنمه. دلم یه چیز شور می‌خواد ولی نمی‌تونم برم بیرون و خرید کنم. دخترک تو اتاق تراپیه و داره از ترس‌ها و اضطرابی که بعد از دی ماه دچارش شده حرف می‌زنه. 

خانم دکتر صدام میزنه و بهم آفرین میگه که تو فاصله‌های مشاوره خوب دخترک رو راهنمایی و کنترل کردم و سطح اضطرابش رو پایین آوردم! به خانم دکتر لبخند میزنم و نمیگم این روزها چه‌قدر احتیاج به تراپیست دارم. چه‌قدر تحت فشارم با خودم تنهایی و نمی‌دونم حتی اگر تراپیست هم برم می‌تونم براش حرف‌هام رو بزنم یا نه. باز هم سانسور می‌کنم خودم رو.

آقای دکتر بهم چای تعارف می‌کنه و من از خوشحالی بال درمیارم. به همین سادگی :) 

رضا یه متن قشنگ نوشته اینجا که دو بار می‌خونمش. دوسش دارم. یه حسی توش برام ملموسه که خوشم میاد. از نامه نوشتنش هم خوشم میاد. من نامه نوشتن رو خیلی دوست دارم. تو دفتر یواشکیم نامه زیاد می‌نویسم. به خودم به اون به بقیه. کاش این تکنولوژی لعنتی نمیومد. کاش هنوز نامه نوشتن بود بین آدم‌ها. گاهی وقت‌ها واقعا  دوست دارم تو یه ده‌کوره زندگی کنم . کتاب بخونم و نامه بنویسم یا یادداشت شخصی. 

من لیترالی یه روح قدیمی‌ام تو تن یه خانم جوان! خیلی دیر به دنیا اومدم. خیلی دیر. اینو کاملا حس می‌کنم. 

نمی‌دونم چرا تو این اتاق تنها با این آهنگ‌ها داره گریم می‌گیره! دیشب هم گریه داشتم! باز احساساتی شدم. اوف... خیلی گرسنمه. الان میرم خونه چایی دم می‌کنم و با نون و پنیر یه عصرونه میخورم و میرم لب پنجره یه اسموک میزنم و بعدش یه فکری به حال خودم می‌کنم. 

من بلدم حال خودم رو خوب کنم. 

هیچ نظری موجود نیست: