۰۸ تیر ۱۴۰۵

از رام کردن هیولای صبحگاهی

صبح با زنگ ساعت بیدار شدم. بعد از چند ماه، دوباره شروع کردیم به ساعت گذاشتن بلکه ساعت خوابمون تنظیم بشه؛ اون هی از استرس خواب موندن بیدار نشه، منم بتونم یه نظمی به صبح‌ها بدم. از ژانویه صبح‌هایم شده «هر چه پیش آید خوش آید». آن‌قدری که زنگ خطرهایم هم از هفته‌ی پیش فعال شده‌اند. این وبلاگ نوشتن هم خودش شده مزید بر علت.

قبل از اینکه «سین» بپرسه، تصمیم می‌گیرم نرم شنا. راستش دلیل درست و درمانی هم ندارم، جز اینکه حالا کی گفته قراره هر روز بری شنا؟ واقعا انگار خود صبحگاهیم از واقعیت جداست؛ فقط می‌خوام بازیگوشی و از زیر کار دررویی کنم. می‌رم طبقه پایین یه چرخ می‌زنم دوباره می‌آم بالا رو تخت دراز می‌کشم. گوشی رو روشن می‌کنم. پستایی که بچه‌ها از دیشب تا الان نوشتن رو می‌خونم. زود تمام می‌شن. دلم نمی‌خواد برم اینستاگرام، پس ایمیل‌هایم را چک می‌کنم. اسنورکل جدیدم ساعت پنج و نیم صبح دلیور شده.

جمعه‌ای به طرز احمقانه‌ای اسنورکلی که کلی پول بی‌زبون رو به پاش ریخته بودم، شکستم. درِ ماشین را روی کیف شنام بستم و صدای شکستن اومد؛ بعد که اومدم توی استخر، فهمیدم ماونت (Mount) اسنورکل بوده. دیشب خیلی مطمئن بودم که صبح می‌خوام برم استخر، برای همین وقتی از آمازون سفارش دادم، گزینه اورنایت دلیوری را زدم.

حالا که ایمیل را می‌بینم، یهویی یادم می‌افته چقدر دیشب دلم می‌خواست امروز صبح برم استخر. نه که فقط یادم بیفته، فیزیکی همون حس رو تجربه می‌کنم. بدون مقاومت مایوم رو که هنوز از شنای دیشب خشک نشده، می‌کشم بالا. مورمورم می‌شه. ساعت ۷:۱۴ سین می‌ذارتم جلوی استخر. 

در حین شنا به آن بیست و پنج دقیقه‌ی بین تخت‌خواب و استخر فکر می‌کنم. شاید یکی از دفترهایی که خریدم باید دفتر ورد بشه؛ بلکه «هیولای صبحم» توی بندم باشه.

هیچ نظری موجود نیست: