۰۸ تیر ۱۴۰۵

برگرد ببینم

  صبح که بیدار شدم چنان بی تاب بودم که با خودم گفتم من با این وضع تا شب دوام نمی آورم . بعد برنامه چیده بودم ببینمش  و زمان طولانی در بی زمانی بهش چسبیدم؛ مثل این بچه میمون ها که به مادرشان میچسبند توی بغلش جا خوش کرده بودم. آرام شده بودم و راحت نفس میکشیدم.کیسه ی سنگین را از روی شانه هایم  برداشته بود و چشمانم میدرخشید.  پرسید:” واقعا تا حالا  شده بعد از سکس اینطوری به یکی بچسبی ؟ اینقدر؟ مثل آهنربا؟” یعنی که ببین چقدر دوستم داری!

 شب آمده بود سهم  قرمه سبزی خودش و پسرش را ببرد؛ و برای اولین بار دستپخت مرا هم بچشد.ساعتی هم دورهم بودیم و با خواهرم و پسرم حرف زدیم.  موقع خداحافظی، جلوی در بیرونی مجمتع، ما تنها بودیم.  خداحافظی رسمی ای کردم . بغل کردیم و گونه ام را بوسید. چند قدم که دور شدم  بلند گفت : برگرد ببینم! این نشد که! مگه میشه؟! منتظر همین بودم، جهتم را عوض کردم ، برگشتم، عینکم را برداشتم و بوسه های عمیق خداحافظی ام را گرفتم. 


هیچ نظری موجود نیست: