صبح که بیدار شدم چنان بی تاب بودم که با خودم گفتم من با این وضع تا شب دوام نمی آورم . بعد برنامه چیده بودم ببینمش و زمان طولانی در بی زمانی بهش چسبیدم؛ مثل این بچه میمون ها که به مادرشان میچسبند توی بغلش جا خوش کرده بودم. آرام شده بودم و راحت نفس میکشیدم.کیسه ی سنگین را از روی شانه هایم برداشته بود و چشمانم میدرخشید. پرسید:” واقعا تا حالا شده بعد از سکس اینطوری به یکی بچسبی ؟ اینقدر؟ مثل آهنربا؟” یعنی که ببین چقدر دوستم داری!
شب آمده بود سهم قرمه سبزی خودش و پسرش را ببرد؛ و برای اولین بار دستپخت مرا هم بچشد.ساعتی هم دورهم بودیم و با خواهرم و پسرم حرف زدیم. موقع خداحافظی، جلوی در بیرونی مجمتع، ما تنها بودیم. خداحافظی رسمی ای کردم . بغل کردیم و گونه ام را بوسید. چند قدم که دور شدم بلند گفت : برگرد ببینم! این نشد که! مگه میشه؟! منتظر همین بودم، جهتم را عوض کردم ، برگشتم، عینکم را برداشتم و بوسه های عمیق خداحافظی ام را گرفتم.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر