امشب بعد از ۱۴ سال خانوم [اس] را دیدم. سوپروایزرام بودم زمان دانشجویی. هم ریاست میکرد، هم معلمی و هم رفاقت. هم دعوام میکرد وقتی گند میزدم هم دستام رو میگرفت وقتی بلد نبودم چی کار کنم هم با هم میرفتیم کنسرت و هم وقتی کنسرت میرفتیم میذاشت پکی به ویداش بزنم.
مدتها بود از هم خبر نداشتیم.
سر جنگ بهم ایمیل زد که حالت چطوره. امشب گذراش خورده بود به پایتخت و برای شام و شراب در خدمت هم بودیم.
عیش و کیف!
چقدر حرف زدیم! انگار همین پریروز بود من اسباب کشیده بودم به پایتخت.
آخرین بار موقع خاکسپاری [ر] هم را دیدم سال ۲۰۱۴. خیلی داغونتر از اون بودیم که حرف بزنیم. فقط آهسته کنار هم گریه کرده بودیم.
امشب ولی خیلی شب خوبی بود.
یه سری آدم هستن هیچ وقت تموم نمیشن.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر