یه زاغ فسقلی هست روز درخت روبروی خونمون، هر دو قدم میره یه گریه میکنه و داد میزنه، پایینو نگاه میکنه و دوباره دو قدم دیگه تکون میخوره. داشتم نگاهش میکردم که همسرم اومد خونه و گفت همسایمون سه ساعت از وقتشو تلف کرد آخرم هیچی به هیچی، هیچ پیشرفتی نکرد، انگار خیلی کند تصمیم میگیره.
بعد گفت وسط میتینگ که بودن یه دختری یه بچه زاغ پیدا کرد و برش داشت، مامانش محکم زد تو سرش دخترههم مستاصل شد. بعد شروع کرد گریه کردن.
این چه وضع توضیح دادنه؟
حالا بهش نگفتما.
من فکر کردم میگه:
"دختربچهای هفت هشت ساله، زاغکی دید و به کمک او شتافت، اما مادر دختربچه چون دید آن زاغ زشت و سیاه و کثیف است، دختر بچه را وسط خیابان کتک زد و دختربچه گریهکنان به خانه رفت."
بعد از سه ساعت دیدم زاغ هنوز رو درخته، من که فکر میکنم این همون بچه زاغه، میگم آخی دنبال دختربچش میگرده.
بعد از سه چهارساعت با کلی کنکاش در داستان میفهمم داستان این بوده:
"دختری حدود ۳۰ ساله با دو سگ بزرگ که همراه خود داشته، زاغ واقعا بچهای که هنوز پرهایش سیاه نشده و هنوز پرز است را از روز زمین برمیدارد، مشخصا زاغ از لانهاش افتاده بود. زاغ مادر این دخترا را میبیند و حسابی عصبانی میشود و مدام جیغ میزند و خیلی نزدیک سر دختر پرواز میکند و به سرش نوک میزند. دختر گاهبهگاه زاغک را مثل بچهی شیرشاه با دستانش بالا میگیرد ولی در نهایت به خانه میرود، احتمالا چون میتواند به این پرنده کمک کند. و حالا مامان زاغ دارد گریه میکند و از این شاخه به آن شاخه روی زمین دنبال جوجهزاغش میگردد."
باید بفرستمش کلاس داستان نویسی، به ازدواجمون داره لطمه میخوره.
پ.ن.و عکاسی، اما اون داستان دیگریست
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر