۰۸ تیر ۱۴۰۵

۲۷ از ۴۰

دارم با دوست پیغمبرم حرف می‌زنم. اون وسطا از یه چیزی عصبانی‌ام و ماجرا رو براش تعریف می‌کنم. در ادامه اما برای تطهیر مردی که عصبانی‌م کرده می‌گم «حواسم نبود ممکنه از این زاویه به قضیه نگاه کنه». دوست پیغمبرم پوزخند می‌زنه و می‌گه هانی، مسأله زاویه‌ی نگاه نیست. اگه مردی عاشق زنی باشه، براش احترام قائله؛ و مردی که برای زنی احترام قائله این رفتارش نیست. می‌گه مگه می‌شه مردی تو رو بپرسته و فلان خصیصه‌ت رو appriciate نکنه. (اپریشیت نقل به مضمونه. اگه می‌نوشتم قدردان، از بار پرستش کلمه کم می‌شد گمونم.)

همیشه این نگاه از بالا به پایین و جزمی‌ش می‌رفت رو اعصابم تمام این سال‌ها، اما الان ته دلم کیف می‌کنم که این‌جوری حرف می‌زنه. الان بعد از این‌همه سال، دیگه می‌دونم اگه کسی دیگری رو عمیقاً دوست داشته باشه براش احترام قائل خواهد بود، و کسی که برای کسی احترام قائله رفتارش از-سر-باز-کنی نیست، رفتارش فکرشده و محترمانه‌ست.

و فکرتر می‌کنم اگه یه دوره‌ای از زندگی‌ت مردی رو داشتی که آل-این عاشقت بوده، دیگه سختت می‌شه اسم هر «عشق»ای رو بذاری عاشقی‌. سطح انتظاراتت* بالا می‌ره و دیگه دلت با هر چیزی غنج نمی‌ره. الان که اینو می‌نویسم خنده‌م می‌گیره. انگار راستی‌راستی آه‌ش تمام مردهای بعد از خودش رو گرفت. و بالطبع من رو هم. هاها.


*یاد حرف ح میفتم. آخرای مهمونی‌ها، بقیه که می‌رفتن و خودهامون که می‌شستیم کف آشپزخونه به حرف زدن، شروع می‌کردیم به خرده‌اعتراف‌های شخصی. یادمه ح همیشه می‌گفت بابا این‌کارا رو نکنین واسه این دخترا. این‌قدر سطح مطالبات‌شون رو بالا نبرید. فکر ما بی‌‌وقت‌وحوصله‌ها رو هم بکنین.

هیچ نظری موجود نیست: