امروز آدمهای زیادی را دیدهام و با آنها گفتگو کردهام، اما هیچکدام از آدمها و هیچکدام از اتفاقهای امروز، انتخاب من نبودند؛ آنطور که خودم دوست داشته باشم با کسی گفتگو کنم یا روزم را بگذرانم. وسط این تعطیلات، دارم خودم و فضای دلخواه زندگیام را گم میکنم.
امروز نه جملهای عمیق شنیدم و نه حرفی زدم که ارزش به خاطر سپردن داشته باشد. لبخندهای زورکی زدهام و حالا سردرد گرفتهام. ناچار شدهام غذاهایی را بخورم که دوست ندارم و وقتم آنقدر از دستم رفته که نتوانستم حتی یکی از روتینهای زیبای روزانهام را انجام بدهم.
به خواهرم گفتم: «به نظرت امشب دربارهی چه بنویسم؟ امروز چه چیزی در زندگی ما پررنگ بود؟»
گفت: «اینکه توانستیم همهی کارهای مهمی را که داشتیم انجام بدهیم، آدمهای زیادی را ببینیم و با صبوری به حرفهایشان گوش بدهیم. روز پروداکتیوی بود.»
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر