۰۹ تیر ۱۴۰۵

شيريني مدلن من

 امروز صبح رفتيم با پدر بچه شناي صبحگاهي. توي رودخونه پايين خونه. پس…شكرگزاري توي دفترهامو ميارم اينجا. 

امروز صبح كه از بيخوابي داشتم ميمردم چون جگرگوشه خيلي زود پاشده بود و خوابشم نبرده بود، مستاصل دادمش به مامانم و رفتم خوابيدم. بعد بابام يه عكس نشونم داد كه مامانم جگر گوشه رو كنار خودش خوابونده بود و دوتايي خواب بودن. مامانم گفت انقدر نوازشش كردم كه چشماش سنگين شد و خوابيد. پس…. شكرگزاري توي دفترهامو ميارم اينجا. 

گردوهايي كه مامان اينا از ايران آوردن خيلي فرق ميكنه با گردوهاي اينجا. انگار تا الان كاه ميخورديم . چربي گردوهاي ايران و طعمش رو كلا يادم رفته بود. شهر ما هم در ايران يه جور پنير خاصي داره كه مزه اش با هندوانه و گردو و يه كم نان براي من ، حكم شيريني هاي مادلن رو داشت براي آقاي پروست. فرقي نميكنه كي و كجا اين تركيب رو ميخورم، ناگهان ميرم به زمان بچگي حياط خونه ي مادربزرگم كه حوض داشت و روي تراس بزرگ و كوتاهش شبها توي پشه بند ميخوابيديم. چه خوبه كه دنياهاي موازي هم وجود دارن وگرنه از دلتنگي كجا ميرفتيم؟! 

۱ نظر: