امروز صبح رفتيم با پدر بچه شناي صبحگاهي. توي رودخونه پايين خونه. پس…شكرگزاري توي دفترهامو ميارم اينجا.
امروز صبح كه از بيخوابي داشتم ميمردم چون جگرگوشه خيلي زود پاشده بود و خوابشم نبرده بود، مستاصل دادمش به مامانم و رفتم خوابيدم. بعد بابام يه عكس نشونم داد كه مامانم جگر گوشه رو كنار خودش خوابونده بود و دوتايي خواب بودن. مامانم گفت انقدر نوازشش كردم كه چشماش سنگين شد و خوابيد. پس…. شكرگزاري توي دفترهامو ميارم اينجا.
گردوهايي كه مامان اينا از ايران آوردن خيلي فرق ميكنه با گردوهاي اينجا. انگار تا الان كاه ميخورديم . چربي گردوهاي ايران و طعمش رو كلا يادم رفته بود. شهر ما هم در ايران يه جور پنير خاصي داره كه مزه اش با هندوانه و گردو و يه كم نان براي من ، حكم شيريني هاي مادلن رو داشت براي آقاي پروست. فرقي نميكنه كي و كجا اين تركيب رو ميخورم، ناگهان ميرم به زمان بچگي حياط خونه ي مادربزرگم كه حوض داشت و روي تراس بزرگ و كوتاهش شبها توي پشه بند ميخوابيديم. چه خوبه كه دنياهاي موازي هم وجود دارن وگرنه از دلتنگي كجا ميرفتيم؟!
وای بهبه همه خوراکیای خوشمزه😋😋
پاسخ دادنحذف