امروز قرار بود مدیرم رو ببینم.
مدیرم که نیست یه ذره پیچیده است توضیحش .
مدیرم بوده الان مستقیم کار نمی کنیم ولی معاونت کل واحدمون است .
خیلی آدم تاثیر گذاری است برام .
آدم مهمیه برام.
من میگم آدمیه که توی دایره ارزشم است.
ساختمان هامون یکی نیست .امروز قرار بود بیاد ساختمان ما .
اما بنا به موضوعی جلسه اش کنسل شد و نیومد .
از ۹ صبح که رسیدم شرکت تا ساعت ۱۲ توی جلسه بودم
قهوه ساعت ۱۰ هم نتونستم بخورم .
سردردم یکم شروع شد.
مجبور بودم روی یک گزارشی کار کنم که تموم بشه .
بین کلی عدد دو ساعت چرخیدم و خستگی ام چند برابر شد .
با یک سردرد شدید شده ای راه افتادم سمت خونه.
وقتی رسیدم خونه واقعا تهی بودم.
روز یوگا قدرتی ام بود انجام دادم.
با اینکه حال اون یوگاهای دیگه ام رو نمیده ولی شاواسانا آخرش چسبید.
اما اونی که میخواستم نبود .حال امروز یوگای دیگه ای رو جستجو میکرد که شاید بهتر بود به حرف بدنم گوش میکردم.
بعد از شام و دوش گفتم امروز رو بنویسم.
فکر کردم اتفاق مهم امروز که بخوام به کلمه درش بیارم چی بوده
دیدم فقط مهمش این بود که دوست داشتم اون آدم رو ببینم و نشد.
واقعا دیدن آدمها یه وقتایی چقدر نیاز است .
عین باطری گوشی که داره تموم میشه و یک شارژر ۵ دقیقه ای باعث میشه یکساعت دووم بیاره.
یک وقتایی اون دیداره شارژر آدم میشه.
انرژی ادامه دادن آدم میشه.
کلا آدمهایی که دوستشون داری حضورشون رنگ داره و حس میشه.
حالا امروز که گذشت بریم ببینیم کی دوباره جور میشه.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر