من از مرگ میترسم. اما از زندگی کردن بیشتر از اون میترسم. اینو زمان کرونا خیلی عمیقتر فهمیدم. تا ابد هر ثانیه یاد حال احوالم اون روزا میوفتم بدنم از درون میلرزه. یه جوری ترس بهم مسلط شده بود که حتی نمیتونستم ساده ترین کارهارو بکنم. یعنی یه زندگی خشک و ساکت و بی رنگ و بو داشتم . فقط زنده بودم. نمیتونستم به هیچ آهنگی گوش بدم. فیلم میدیدم کافی بود تو یه صحنه یه تصویر خشن در حد سیمخاردار باشه. انگاااار همون خار تمام وجودموووو میتراشید واز درد نمیتونستم نفس بکشم.
روزای خیلی سختی بود و زندگی من به شخصه به قبل و بعد از کرونا تقسیم شد.
اما تاریکترین نقطهی درونیم، بزرگترین ترسم و چیزیکه تا اسمش بیاد هرطور شده ذهنم میخواد پا به فرار بزاره، همین ارتباط مرگ و زندگیه.
همین الان هی طفره میرم که ننویسم چیزی.
امروز توصحبت با میم، به این جمله رسیدم که من واقعاا از زندگی میترسم، میترسم لذت و عشقی رو تجربه کنم که یه روزی مجبور به ترکش بشم. خاطراتی رو بسازم که زمان از دست دادن زجرم بدن.
میترسم هرچی بیشتر خوشباشم، بخندم، کنار آدمایی باشم که عاشقشونم.. زمان جدایی که برسه، نتونم درد جای خالیشونو تحمل کنم.
یه چای بیشتر، یه لبخند عمیقتر، یه بغل طولانیتر، یه دوستت دارم بیشتر، یه عکس اضافه، یه لباسی که تو یه روز خاص پوشیدمو اون تاییدش کرده…
من از زندگی کردن خیلی بیشتر از مرگ میترسم.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر