نمی دونم چند روزه اینجا نبودم و ننوشتم انگار خیلی
آیدا برام نوشت از وبلاگ عقبی بنویس❤️براش نوشتم خیلی❤️🩹 خوب نبودم اصلا و نوشت وبلاگ مال وقتیه که آدم خوب نیست… و من بازم نتونستم بنویسم تا الان، که تا شروع کردم به نوشتن اشکام سرازیر شد انگار از همین لحظه روزها و شب هاست که فرار می کنم:(((
مرسی که حواست بود آیدا:*
از دیشب که رفتم تو تخت همش به خودم گفتم صبحانه مربا آلبالوی مامان و می خورم با نون شیرمال و چای
صبح که شد به قولی که به خودم داده بودم عمل کردم، مزه بهشت می داد. مربا آلبالوهای مامان بی نظیره و من همیشه کم میارمش تو سال از بس زود می خورمش و تمومش می کنم، اما بقیه انگار ازش مراقبت می کنن از این تابستون تا تابستون بعد
هر روز به خودم قول می دم دیگه شیرینی نمی خورم و شده دروغ قرن چون نه تنها کمتر نمی خورم که بیشتر هم می خورم
انگار زندگی اون بیرون اینقدر تلخه که فقط باشیرینی خوردن درست می شه
الف رفته مأموریت و ایران نیست، شبی که می رفت فرودگاه تا صبح فرداش که برسه نخوابیدم از استرس از دلواپسی از ترس از پرواز و آسمون و هواپیما و جنگ و سقوط و کوفت و زهرمار
چیکار کردن با مغز ما که همه چی اینقدر بیمارگونه شده
بهش گفتم داری می ری من خیلی استرس دارم گفت اگه قراره اتفاقی هم بیفته من می میرم تو چرا استرس داری؟! سوالش احمقانه نبود؟:/
این هورمون تراپی لعنتی گا…
من همش حواسم هست که از روز هشتم نهم ماه تا آخر آدم دیگه ای می شم نمی دونم خراب می شم یا درست اما ترسناک می شه زندگی و همه چی
انگار فشار و ابعاد همه اتفاق ها و تاثیرشون رو من می شه یه میلیون برابر واقعیتشون
اینقدر که همه چی زیادی دردناک و سخت می شه
همش به خودم یادآوری می کنم هورمونه هورمونه آروم باش
اما خب خیلی وقتاش از دستم در می ره
یادم نمیاد چی شد که دیگه ننوشتم فقط یادمه دیگه نتونستم
از اینجا شروع شد که یه روز صبح بعد چند روز تنش و بالا پایین با الف از خواب پاشدم و دیدم نمی تونم تلفنی حرف بزنم، ویس بدم، ویدئو کال کنم و شاید فقط تکست بتونم
اونم با تأخیر و انتخاب که به کی و چه موقع
شاید طبیعی باشه ها اما برای من نه
من آدم تلفنم یعنی برام راحت تره همون موقع حرف بزنم و تموم شه نه ویس و چت اما خب اینجوری شدم
و معاشرت هام تقریبا حذف
انگار دلم می خواست خودم و از همه جا نامرئی کنم
پریروز برق خونه قطع شد، اول فکر کردم برق رفت بعد از سه ساعت که دیگه داشتم خفه می شدم از گرما فهمیدم برق ساختمون نرفته و مشکل واحد منه، دیدم ترانس ورودی که برق از اون میاد تو ساختمون کامل مرده زنگ زدم شرکتش و خدمات پس از فروش، خلاصه آقاهه اول مکالمه کلی مودب و محترم گفت بالای ترانس و چک کن این کابل ها رو ببین و … من به زور با صندلی فقط تونستم از بالای ترانس و سیم ها عکس بگیرم و بفرستم براش که راهنماییم کنه بعد که عکسها رو دید گفت یه آقای قدبلند و یکم فنی دارین تو خونه تون که من راهنماییشون کنم چون کار شما نیست و … و من سکوت …
گفتم نه
خلاصه یه راهنمایی هایی کرد و منم نتونستم و آخر تلفن هم گفت شما ماشالا از پس همه چی برمیاین و منظورم این نبود که خانوما نمی تونن و من دیگه فقط بهش نگفتم خفه شو
گوشی رو که قطع کردم فقط اشک نریختم، انگار وقت اونم نداشتم دوش نگرفته تنها پیراهنی که کمتر چروک بود و پوشیدم و از خونه زدم بیرون که برم قرار نهار با بچه ها، برای منی که تا دوش نگیرم تا همه لباسامو اتو نکنم از در خونه بیرون نمی رم این فقط یه بیرون. فتن نبود یه خرکت انقلابی بود، حس می کردم در و دیوارای خونه دارن من و می خورن
تو اسنپ زنگ زدم به الف گفتم آقاهه اینجوری گفت و من می تونستم بزنم زیر گریه گفت بزن خب گفتم نمی تونم گفت لوس نشو همون و می تونستم اونم جر بدم
بعد نهار برگشتم خونه و تمام این مدت یه چیزی در من خیلی شکننده و ترک خورده بود و مدام حواسم بود که بیشتر از این نشکنه
وقتی سال های سال تنها زندگی می کنی و از پس همه چی برمیای و هیچ شکایتی نمی کنی همه فراموش می کنن که تو هم خسته می شی و کم میاری چون فقط یه تصویر محکم و قوی از خودت ساختی تقصیر هیچ کسی نیستا اما من غمگین تر شدم، می دونی شاید خیلی چیزها دارم استقلال، آزادی، تجربه و … اما یه وقتایی که کم هم نیست واقعا دلم می خواد یکی باشه کنارم که من ازش بخوام برام این کار و بکنه و اون با صبوری و احترام و خوش اخلاقی انجامش بده بدون تیکه و متلک و بی حوصلگی و …
اتفاقا که دلم شریک زندگی و همراه و خانواده می خواد که اینا از ضعیف بودنم نیست…
خلاصه که پریشب با حضور برقکار و صاحبخونه بعد از ده دولزده ساعت برق وصل شد اما دوباره دیروز صبح قطع شد و انگار یه زخم و باز تو قلب من که دوباره انگولک شد
دیروز عصر که با الف حرف می زدم بهش گفتم شانس آوردی اینجا نیستی وگرنه دعوامون می شد اونم شروع کرد مسخره بازی و حالا به اسپایت قطع شده گرمت شده لوس می کنی خودت و … و شوخی شوخی دعوامون شد، دیرتر که با هم حرف زدیم گفتم نمی خوام نباشی، چرا نیستی ازت بدم میاد اصلا از همون حا برو کانادا و برنگرد و … انگار فقط بهانه پشت بهانه
فقط تو اون گیر و دار و بحث بهش گفتم کاش یکم با صبوری و خوش اخلاقی باهام حرف می زدی و اصلا نازنازیم می کردی که من اینقدر حس تنهایی زیاد نکنم
اشکال نداره که تا ۴۸ سالگی یاد نگرفتی اما می تونی تمرینش کنی که با یه خانوم تو شرایطی که براش سخته چه رفتاری داشته باشی اما انگار توقع زیادی بود…
بهش گفتم کاش بدونی تو مرکز توجه جهان هستی نیستی، فقط خستگی و گرسنگی تو تو رابطه مهم نیست، فقط مشکلات شرکت و کار تو مهم نیست اینقدر همش فقط خودت و خودت، حتی اجازه نمی دی من بگم فلان اتفاق ناراحتم کرده و یا بهم فشار آورده یا هرچی
بعد گفت راست می گی اما خب دل من خیلی شکسته تر از این حرفها بود… اما واقعیت این بود که من تو مغزم داشتم به این فکر می کردم که احساس دلتنگی و جای خالی رو پذیرفتن و تنها زندگی کردن خیلی آسون تر از کل کل کردن موقع فشاره
مولتی پارتنر بودن اصلا خوب نیست اصلا
این که تو هر برهه ای از زمان یکی بیاد و بره خیلی سختیش زیاده
تنها زندگی کردن سختی های خودش و داره ها اما وقتی یه نفر از وسط زندگیت وارد می شه و هیچ درکی از تو و زندگیت نداره و خودش هم اینقدر خیته و بی حوصله اس که تلاشی هم نمی کنه خیلی سخته خیلی، برای بقای رابطه هر دو نفر باید تلاش کنن
اما من بعد از ۴۸ سال کی این و بتونم در واقعیت زندگی کنم، اصلا بتونم یا نه رو نمی دونم
خلاصه که این روزا من با یه سری طناب کج و کوله و نیمه پوسیده و چند تایی هم محکم و درست خودم و وصل کردم به زندگی ای که هیچ تصویری هم ازش ندارم برای آینده
انگار وقتشه دوباره تصویرهای جدید بسازم فقط یکم خستگی در کنم بعد…
چقدر خوب نوشتی. همش فکر میکردم دلیلشچیه که اینقدر ظرفیتم برای خیلی چیزای عادی کم شده و بخودم میگفتم توخسته ای یک خسته ی مزمن. وفکر میکردم فقط منم . پس هورمونه. هورمون های لعنتی
پاسخ دادنحذفحق داشته آیدا که عقبت گشته! تو فقط بنویس 👍🏼
پاسخ دادنحذف