پیرمرد نود و چهارسالشه. دیگه کم کم هوش و حواسش رو داره از دست میده. مشکل اینه که کمک هم قبول نمیکنه. صبح که بچهها رو میخواستم برسونم مدرسه دیدم در گاراژش بازه و ماشینش هم نیست. عصر دخترها رو آوردم خونه همچنان همونطور بود. شب نگران شدیم. تو گروه همسایهها نوشتم از ژرارد کسی خبر داره؟ جولیا گفت ظهر مشکل آلارم خونه داشته و نمیتونسته خاموشش کنه.. جولیا از همه بهش نزدیکتره. هفتهای دو سه بار براش غذا درست میکنه ولی این هفته سفره. شارلوت نوشته دم خونه ما اومد. دو تا شومیز روی هم پوشیده بود. در ادامه نوشت دیروز هم نزدیک بود بزنه به من با ماشینش…
اگه بخوام بهش فکر کنم، خیلی درگیر میشم… دلم میخواد بهش کمک کنم. اما کمک رو هم پس میزنه. نمیدونم سپتامبر نود و پنج ساله میشه؟
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر