۱۰ تیر ۱۴۰۵

شب شما بخیر

 نمیرسم بخونم! و به زور میرسم بنویسم. چرا؟ چون دلم لش کردن و هیچ کاری نکردن میخواد. در اون صورت پس بهتر است بخوانم تا بنویسم. 🤔 خلاصه فعلا که دارم مینویسم. 

شنبه خانه ی دوست عزیزی مهمان بودیم، هی مهمان آمد هی آمد! خانه واقعا آنقدرها هم جا نداشت، حالا صاحبخانه اختیار خونه اش رو دارد ولی یک دوجین آدم بودیم با یک جین پنکه که دور هم هلاک میشدیم. تازه فهمیدیم چرا صاحبخانه گفته بود هرکی یه پنکه هم با خودش بیاره، با این وجود باز هم افاقه نمیکرد. دلمه و شیرین پلو را در شرایط عرق ریزان صحرایی دادیم پایین و دعا کردیم کاش دسر را زودتر بیارن که ما جمع کنیم بریم. این وسط جگرگوشه را لخت گذاشته بودیم روی زمین سالن که سنگ بود و خنک بود، توی تمام این هاگیرواگیر اونم شروع کرد برای اولین بار چهاردست و پا رفتن. کابوسی بود از گرما هفته ای که گذشت.  

الان ولی؟ یادم نمیاد آخرین باری که همچین رعد و برق هایی داشتیم کی بود. رگبار، رعد و برق کأنهو پیام بازرگانی دلپذیری وسط له له زدن های ما از گرما. بعد رگبارها! بی امان، دانه درشت، کوبنده. بگو هزارماشالله! رگبار ذهنم رو خالی کرده. فقط به تند و کند شدن ضربات آب گوش میدم. آرامبخش ترین شب برای من شب بارونی است، رعد و برق هم اگر بزند که چری آن دِ تاپ! دیگه چی میخوام؟ برم بخوابم که دیگه گیرم نمیاد از این هواها. 

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر