دیروز یک ساعت روی پدل برد بیحرکت وسط دریاچه موندم و به افق خیره شدم. میگن طرف تو افق محو شد منم یه چیزی تو این مایهها بودم. اینقدر ابرها تو دل آسمون ناز بودن که نمیشد ازشون چشم برداری. اثر این خیره شدن به ابرها و تماشای آبیِ دریاچه، تو خلق و خوی امروزم بازتاب داشت. سرکار خیلی نایس و نرم بودم عین ابرای دیروز، و عصر هم تلفن کردم به آدمی که خیلی وقت پیش باید بهش تلفن میکردم، و یک ساعت تمام صبورانه و آروم به حرفای صد من یه غاز تکراریش گوش کردم.
این هفته دوباره میخوام این حرکتو تکرار کنم و ببینم واقعا جواب میده یا نه. اگه قراره طبیعت، فرار از تکنولوژی و مدیتیشن منو این طوری عوض کنه یه دین جدید مناسب با نیازهای این عصر جدید بنا کنیم که پرکتسیش همین چیزا باشه.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر