سینی فر رو میکشم بیرون. کف قابلمهی چدنی کمعمق رو که داره گرم میشه، یه کم روغن میریزم. چهار تا رون کامل مرغ رو که نمک زدم، سریع میذارم توش و در فر رو میبندم.
ایران اینترنشنال داره همون تیکهای رو که وقتی از استخر برگشته بودم، دوباره پخش میکنه. کرفسهای برگدار رو با برگهاشون خرد میکنم.
مامانِ «سین» میگه: خاک بر سرشون.
دو تا گوجه میشورم و چهار قاچ میکنم.
چی شده؟
زیرنویس نوشته کاخ سفید رو میخوان حسینیه کنن.
ادامه میده: آخه حیف نیست؟ تا این مملکت رو ویرون نکنن ول نمیکنن.
در فر رو باز میکنم. پوست مرغها داره رنگ میگیره. میپرسم: کاخ سفید کجاست؟
کرفس و گوجههای خردشده رو میریزم تو فضای خالی بین مرغها. در فر رو میبندم.
همون کاخ شاه دیگه. طرفهای سعدآباد.
مکث میکنم. بین اینکه درستش کنم یا بذارم همونجوری بمونه. معمولاً گفتن و نگفتن من فرقی تو تصویر ذهنیاش نداره. لیموترشهایی رو که استفانی هفته پیش از مزرعه آورده بود، ورقه میکنم.
فکر کنم منظورشون اونیه که تو آمریکاستها.
آخیش... خوب شد گفتی. اعصابم داشت خرد میشد. خیلی غصه خوردم.
دوباره در فر رو باز میکنم. لیموها رو میچینم بین مرغها و کرفسها. روی مرغها سماق میپاشم. یه ذره آب هم میریزم و در قابلمه رو میذارم.
نمیخوای سریال ببینی؟
نه، بذار اخبار ببینم. بلکه بفهمم کی اوضاع روبهراه میشه. چند وقته من اینجام؟ یه سال شده؟
صدای تلویزیون میآد؛ یکی میگه از ایران کسی برای مذاکره نمیرسه، ولی از آمریکا فلانی و بهمانی دارن آماده میشن بیان.
تخته و کارد رو میشورم. آیلند رو دستمال میکشم. ای بابا، «سین». نعناع هم خریده بود؛ اونها رو با قیچی، تو خود قابلمه، ریز میکنم.
برمیگردم بالا.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر