این سرماخوردگی لعنتی تمام نمیشود و دو هفتهاست که زمینگیرم کرده. این زمینگیری شبیه همان وقتهاست که پدر و مادر بچههایشان را به اتاقی میفرستند تا به کارهای بدشان فکر کنند. کرده و نکردهات جلوی چشمت رژه میروند و تو ضعیفتر از آنی که با توجیه، بر عذاب وجدان و ناامیدی از خودت غلبه کنی.
۱۲ مهر ۱۴۰۵
نفست اژدرهاست
مسئله سن و بارون
دیروز با یک دوست جدید از مووی کلابی که میرم، رفتیم موزه هنرهای معاصر. آخرش که داشتیم از فروشگاه موزه کارت پستال میخریدیم، فروشنده ازمون پرسید چند سالمونه. ناخودآگاه جواب دادم خیلی پیریم. بعد این دوست جدید گفت من متولد 80ام. جوابم رو اصلاح کردم گفتم ببخشید من پیرم.
اصلا توقع نداشتم. نمیدونم چون میدونستم ازدواج کرده ذهنم استدلال کرده بود همسنای خودم باشه. بعد حساب کردم دیدم 25 سالشه. ذهنم همهی متولدین 80 رو هنوز نوجوون میپنداره. همینطور که فکر میکنم خودم 23- 24 سالمه نه 31 سال.
در این موقعیتهایی که به یه سری از ادمها بر میخورم، که خیلی آدم بزرگن در حالیکه همسن خودمان یا کوچکتر یه جوری میشم. یه حالیه واقعا!
...
یه بارون شدیدی گرفته بود، رفتیم حیاط موزه به تماشای بارون، بعد قدم زنان زیر بارون رفتیم کتاب دماوند. انقدر چسبید. شب که برگشتم دیدم کرج چه سیلی شده بوده از بارون. یاد Parasite افتادم. اون بخشش که بارون میومد.
دومین چله
نشستم بهجای اینکه پست امروزم رو بنویسم، وبلاگ میخونم. واقعا اینجا پناه میشه برام.
بلاخره بعد از دو ماه آدم امنم پیام داد. گفت چه دلش تنگ شده و سپتامبر خیلی شلوغ بوده چندتا سفر کاری پشت هم داشته. گفت از اینکه برداشتهای مسخره میکنم ناراحت شده. حس سردرگمی داره و اینکه نمیدونه تا کی شرایط اینجوریه و نمیتونه بیاد ایران حالش بده. بنظرش خیلی دور شده. بهش حق دادم. راستش این خصوصیت مسخره که یه چیزهایی رو به خودم میگیرم میره رو اعصابم، حس اضطرابم و بالا میبره. بعد خودم میگم چته! مگه مرکز دنیایی؟! شاید همین حس باعث شد تو چلهٔ جان شرکت کنم. دهن مغزم خیلی باز شده بود و زیاد زر میزد. هی مقایسه میکرد، بنظرم ور بدجنسم اومده بود بالا. پارسال از طریق یه دوست با پادکست آشنا شدم. با وبلاگ میشه این دومین روتین چهل روزه، شروعش کردم. باشد که کارگشا شود.
ر عزیزم سلام
کاف دوست منه و دختر دایی ز. ز و همسرش مطب مشترک دندانپزشکی دارن. پنج سال پیش که برای کارای دندونم رفته بودم مطبشون، ز برام پین گذاشت و همسرش کارای روکشو انجام داد. جلسه آخری که پیش همسر ز بودم، شروع کرد به بازی با موهام و آروم گفت چقدر سفیدی. دستشو کنار زدم و به خاطر ز که توی اتاق بغلی بود سکوت کردم. دیگه نرفتم اونجا و به کاف هم چیزی نگفتم. اما تا مدت ها به خودم می گفتم باید با صدای بلند بهش تذکر می دادم تا ز بشنوه و بیاد بیرون. من واقعا نمی دونم توی اینجور مواقع باید برم به اون زن بگم پارتنرش چیکار کرده یا نه؟ خودم باشم می خوام که حتما بهم گفته بشه، اما گاهی نمی دونم حق دیگری بر من چیه. امروز کاف بهم گفت که ز با شوهرش به خاطر ارتباط با زن های دیگه دعواش شده و سکته کرده و یه طرف صورتش حس نداره.
با مهر و ماچ و به امید دیدار
شماره چهار
از روزهایی که میگذرند
۱
دزیرهی قشنگم ایمیل داده بود و من فکر کردم مشق کلاسه و باز نکردم. عصر که رسیدم خونه، هنوز وبلاگ رو باز نکرده بودم که دیدم شمارهشو برام گذاشته، زنگ زدم و خوشحال شدم دخترک مرخص شده و شرمنده شدم که دیر دیدم ایمیل رو. مِن بعد کارم داشتید اینجا بنویسید فکر کنم زودتر میبینم و اگر کاری از دست من برمیاد یا خواستید باهام تماس بگیرید من در خدمت همهی اعضای قبیله هستم.
۲
انتشار پستهای جنگ ۴۰ روزه به نظرم تو شرایط فعلی مناسب نباشه و باعث تأثر و ناراحتی بچهها شده. از این بابت متأسفم. ولی خب در آن دوران جنگ، علیرغم اینکه خیلی از ماها سرکار میرفتیم و زندگی هم به نوعی جریان داشت، به طرز عجیبی همه مضطرب و ناراحت بودیم و احساسات ضد و نقیضی رو تجربه میکردیم. اثر جنگ، خواهی نخواهی روی آدمیزاد میمونه و تو نوشتههات هم اثر میگذاره. تصمیم گرفتم دیگه روزنوشتههای جنگ رو منتشر نکنم و تو کانال شخصیم بمونه. امیدوارم یادتون بمونه که سایه، در زمانی که اینترنت بینالمللی قطع بود و سرکار میرفت و مریضهایش را میدید، همزمان روزهای جنگ رو از دید خود مینوشت.
۳
دیدنت شبیه برگشتن خون دوباره بود تو رگهام. آدم گاهی میگه کاش زندگی یهطور دیگه بود. یا آدمها یک زمان دیگه میتونستند هم رو ملاقات کنند. با همهی اینها خوشحالم که آدمی مثل تو رو میشناسم و بخشی از زندگی منی. هرچند که همهچی ممکن است آنطور که آدم میخواهد نباشد ولی زندگی کارش همینه. ضد حال زدن به آدمیزاد و غیر از این هم ازش انتظاری نیست. برای من، همیشه همون آدم چند سال پیش بودی و هستی و خواهی بود. همونطور که یکبار قبلاً بهت گفتم مثل عضوی از خانواده.
وضعیت: کفگیر ته دیگ
نون هم تموم شد اون هغته. الان فقط میز رو چیدم، نشستم بیاین دورهم یه تخممرغی چیزی سرهم کنیم.
پ.ن. نیره بهم تقلب رسوند :-)
روز ۱۳۵_ آپدیت آخر
دخترکم مرخص میشه و میاد خونه تا بعدازظهر و من خوشحالترینم. دکترا اومدن دوباره همهچی رو چک کردن و گفتن ظهر کارهای ترخیص انجام بشه.
اوضاع روحیش خوبه از اینکه میاد خونه و راحت حموم میکنه و موهاش خوشگل میشه خوشحاله. از اینکه ده روز مدرسه نمیره، خوشحالتر!
فقط اینکه از ملاقات خوشش نمیاد. از الان ناراحته که فامیل بیان خونه و ببیننش. احساس میکنه بهش ترحم میشه. براش گفتم که اینطور نیست و اون آدما کسانی هستن که همیشه تو رو دوستداشتن نه فقط الان که مریض شده بودی؛ اما مجبور نیستی خودت رو اذیت کنی. من همهچی رو هندل میکنم. امیدوارم موفق بشم.
امروز خوشحالترینم اما برای چندمینبار تو این چند روز دلشکسته و غمگین شدم. بهزور بغضم رو فرو دادم. از برچسبزدن آدمها، از قضاوت، از زبون تیز زشت و زنندهشون که با یه لبخند گشاد سعی میکنن به اسم شوخی حوالهی روح زخمیت کنن خسته شدم. چرا بهراحتی دربارهی آدمی که خودش هم خودش رو کامل نمیشناسه، با یه بار سوال پرسیدن اینطوری قضاوت میشه کرد. برام عجیبه.
تو ccu اول که یه دکترش شروعکرد به مسخرهکردن من و به بقیهی پرستارها هم گفت که این یه مامان خیلی حساسه و اضطراب بالا داره. برو خودت رو درمان کن هه هه هه! آسنترا بخور! هه هه هه و خلاصه کلی انگ چسبوند به من. بعدش هم که بعضی از پرستارها با کوچکترین سوال عادی که میکردم، همین رو تحویلم میدادن. که ای بابا چرا استرس داری؟! دکتر فلانی هم گفت که تو استرس داریا. چرا نگرانی چیزی نشده که خوبه!
میشینم رو صندلی و با خودم فکر میکنم که چی از نظر این آدمها چیزی نشدنه؟! یعنی این لخته و خطر آمبولی ریه و بستری ccu با مونیتور و اون عددهای بالای لعنتی، بهقدر کافی وحشتناک نیست برای یه مادر؟! برای مادری که محکمترین نخقرمز زتدگیش ، همین دختره. برای مادری که از شیش سالگی از دستدادنهای زیادی رو تجربهکرده و از طرحوارهی رهاشدگی نتونسته هنوز کاملاً رها بشه؟!
این دکترها و پرستارها نمیدونن کسی که از دستدادنهای زیادی تجربه میکنه، ممکنه تمام اون تروماها براش زنده بشه؟! نه نمیدونن. اگر میدونستن، با اون خندهی زشت و اون برچسبها، انقدر آدمها رو تحقیر نمیکردن. البته که منظورم همه نیستن و تعداد زیادیشون دلجویی هم میکردن و با مهر هوای هردومون رو داشتن.
ولیرمیدونین الان مهم اینه که میریم خونه. مهم اینه که همین لحظه که این حرفها از تو مغز و قلب خسته و بیخوابم، بیرون میاد و برای شماها نوشته میشه، دیگه اون بغض و غم نیم ساعت پیش رو ندارم. مهم اینه که سبک میشم دوباره.
پریشب هم که پیام رفیق امنم رو دیدم، سبکشدم و آروم گرفتم. پیام پرمهری که فقط من میدونم چهجوری و با چه سختی، خودش رو راضیکرده که ارادهش رو بشکنه و بعد از سه ماه سکوت، بهخاطر من و غمهای من، دوباره برام بنویسه.
خوبی رفیق داشتن همینه دیگه. رفیق راه دوری که همیشه هست حتی اگه با سکوتش حضور داشته باشه.
یه جا این رو نوشتهبودم تو نوت گوشیم که:
جز تو همه میخواهند با من حرفبزنند، من به سکوت تو گوش میدهم.
اپیزود صد و پانزده
خواب دیشبم طولانی بود و عجیب. یکی از اکسها بود که الان فامیل سببی شده و گهگاهی میبینمش و هر دفعه که میبینم به این فکر میکنم که من عاشق چیش شدم در حالیکه میدونم اون موقع عاشق چی شدم. من بیستوچندساله بودم و بلاتکلیف و پا در هوا و هزار گیر و گور. اون؟ حوالی چهل و پاهاش سفت رو زمین و برنامههای بلندمدت و تصمیمهای مهم و دیسیپلین و خوشصحبت و خوشپوش. دیگه چی لازمه که من عاشقش بشم؟ خلاصه آقای ب توی خوابم بود و من همون دختر بیستوچند سالهی مو قرمز بودم. با لذت از خواب بیدار شدم. صبحانه خوردم و کتونی سفیدام که تو بارون دیروز کثیف شده بود رو تمیز کردم و دراز کشیدم رو کاناپه که وبلاگو بخونم و دوباره یاد خواب دیشبم افتادم.
چندسال پیش یکی از دوستام یه شوخی درمورد بادیکانت کرد. من نمیدونستم یعنی چی و پرسیدم و بهم گفت. بعدتر تو ذهنم شمردم. یکی دو ساعت بعد یادم اومد که عه! فلانی هم بود ها! از اول شمردم. بعد دیدم درست نمیشه. نشستم نوشتم. امروز که یاد خواب دیشبم افتادم، دوباره یادم نیومد که آقای ب از اول چندمی بود ولی میدونم از آخر چندمیه و دورهی معاشرتم باهاش عجیب صفر و صدی بود. لذت و هیجان زیاد و اذیت و آسیب شدید. گاهی که تو مغزم زندگیمو مثل داستان میبینم و یه راه دیگهای غیر از اینی که الان توشم رو میرم، فکر میکنم که اون راه با آقای ب رو اگه میرفتم، امروز کجا بودم؟
The Displaced Me
ساعت نه و نیم صبحه. ناقوس کلیسا داره میزنه. لای در تراس بازه و صداش میاد. پسرکم هنوز خوابه، چون دیشب بعد از ساعت دوازده برگشته.
پسرم مثل پدرش سحرخیزه و تا امروز بهندرت پیش اومده دیرتر از هفت بیدار بشه. دیشب برنامهی هالووین تا دیروقت بود. با چهار تا از دوستاش و مادر یکی از اونها رفته بودن شهربازی. این شبها به مناسبت هالووین شهربازی از ساعت چهار تا دوازده شب برنامهی مخصوص داره. از بچگی همیشه این موقع سال به چراغها و نورهایی که از شهربازی دیده میشد با حسرت نگاه میکرد و سن و قدش بهش اجازه نمیداد بره. عاشق نور و چراغه. امسال اولین بار بود. از هفتهی پیش داشتن برنامهریزی و ذوق میکردن و کیفهاشون رو پک میکردن.
من از مادر ترویا که اینهمه ساعت اونجا با بچهها بوده سپاسگزارم، چون من و ریحانه، مادر بچهی دیگه، واقعاً حوصله نداشتیم. اصلاً ایتالیاییها خیلی باحالن و من از وجودشون در دنیا خوشحالم. دیشب توی نور کم هی چکش میکردم و از مکانش توی Find My میفهمیدم الان سوار کدوم وسیلهست. یک در میون بچه رو چک میکردم و پستهای وبلاگ رو. غم و آه و جگری که برای بچهها و مادرهای هموطن خودم میسوزه، و همزمان بچهی من اون طرف، در امنیت، تا ساعت دوازده شب کیلومترها دور از من داره بازی میکنه. کنتراست عجیبیه.
مرد هم مسیج زد که میتونم یواشکی بیام یه سر بهت بزنم. نوشته بود: «sneak out کنم.» گفتم نه، ترجیح میدم بدون عجله همو ببینیم. دختر بزرگه اردو بود و تنها گذاشتن دختر کوچیکهاش توی اون خونهی سوتوکور و دور از آدم بهم استرس میده.
ساعت شد نه و چهلوپنج دوباره ناقوس بصدا دراومد.
پیازها رو خرد کردهام و پوست رانهای مرغ رو کندهام. اینکه با دستمال کاغذی این کار رو بکنم، از یه زن بنگلادشی توی خانهی امن یاد گرفتم. اون خونه ی امن هم که برای کار داوطلبی میرفتم ماجراهای جالبی داشت یکی از کلاینت هام یه مرد جوون ایرانی بود که از خشونت زن ایرانیش به اونجا پناه اورده بود.
یادم نمیاد ایران که بودم چجوری پوست مرغ رو میکندم. آیا پوستکنده میخریدم؟ فکر میکنم همهی کارهاش و پاک کردن کامل مرغ رو خودم میکردم.از وقتی پام رو از اونجا گذاشتم بیرون، خیلی چیزها رو عمداً یا سهواً فراموش کردم. حتی شیوهی خرد کردن پیاز رو اخیراً دوباره یاد گرفتم.
وقتی میاومدم، به مادرم گفتم بهم زنگ نزنید و فکر کنید من مردهام. انگار خودم رو مرده کرده بودم. حتی قرمهسبزی معروفم رو چند سال اول اینجا از روی دفتر آشپزیم درست میکردم.
اصلاً وقتی پام به اینجا رسید، یه آدم خالی از همهچیز، بیریشه و سرگردان بودم. همهچیز اینقدر متفاوت و عجیب بود که انگار من هم یکی دیگه بودم، توی یه سیارهی دیگه، با سه تا زبان که هیچکدوم رو بلد نبودم. از اول باید همهچیز رو، لیترالی همهچیز رو، یاد میگرفتم. هویت خانوادگیام رو خیلی قبلتر از دست داده بودم و چیز جدیدی هم جاش نیومده بود. با یه مغز له شده ی خالی اومده بودم که دوباره همهچیز رو از اول شروع کنم.
۱۲۳/۱۶۰
ولکام تو پناهگاه وبلاگ
دیروز صبح که رفتم ورزش نمی دونم بعد از چند روز، به اشکان گفتم یه کاری کن من آدم شم گفت ظاهرا با ورزش که نمی شی برو تو اون اتاق تا بیام شاید با کتک درست شی:))) صبح که تو تخت چشمام و باز کردم اون اضطراب لعنتی با یه سرعتی بهم حمله کرد که بهش گفتم اوووو چته؟! آروم بابا
فقط حس کردم همه تنم درد می کنه، یه جاهایی تو تنم درد می کنه که انگار اصلا تا الان وجود نداشته:) از اون دردهای لذت بخشی که بهت بادآوری می کنه آفرین کارت و درست انجام دادی:)) مرسی اشکان:*
این روزا خیلی خیلی کم و نامرئی می رم تو اینستاگرام، فقط اونایی که دوست دارم و چک می کنم و حواسم بهشون هست، اونجایی که می بینم اضطرابم و داره میاره بالا همون و می بندم و میام بیرون. پریروز یه پستی دیدم که نوشته بود :
اما قلب حافظه خودش را دارد و من هیچ چیز را فراموش نکرده ام… آلبر کامو
همینجوری که یه میلیون بار خوندمش و بعد ری شیرش کردم اشک ریختم طولانی و زیاد و حافظه قلبم بیدار و بیدار و بیدارتر شد، پس گذاشتم راحت باشه بهش سخت نگرفتم…
روایت پایه
امروز مثل دیروز است ، چیزی تغییر نکرده است ،اما ناگهان همه چیز بر من تنگ و دشوار می شود، به تمامی احساس استیصال و ناتوانی میکنم و فکر میکنم هیچ تعلق و وابستگی و در هم تنیدگی ای را نه میتوانم تاب بیاورم و نه میتوانم از دست بدهم ، امروز روز معمولی ای است اما چه میشود که کل روز را در تن و جانم دارم میجنگم ، چه شده؟کدام اتفاق ، کدام ادم ، کدام موقعیت ، مرا به کجا پرتاب کرده که اینگونه بی تاب و بی قرارم؟ یکهو همه چیز میزند بالا ..دابل میم میگوید من این را به عنوان یک روایت پایه نمی بینم.. آخ دکتر دابل میم تو نزدیکترین آدم به ادراک من هستی ، به احساساتم ، به رفتارهایم..چند سال است که ریز ریز برایت گفته ام، از آن روزی که برخلاف قوانین جلسات وسط روز زنگ زدم و گفتم او رفته است ، گریه میکردم تو گفتی ارام .. ارام.. دیر یا زود این اتفاق می افتاد ..
تا آن روز که توی ماشین مجتبی نشسته بودم و میدیدم وسایلم را از ان خانه کذایی دارند بار کامیون میکنند ، آن روز ناگهان پایه ی مبل تک نفره ی راه راه سفید و ابی ِ محبوبم خورد به در کامیون و پایه اش کنده شد ، همان لحظه بابا برگشت و من را با نگرانی نگاه کرد .. دستم را بردم بالا که یعنی اشکالی ندارد ( توی دلم گفتم همه چیزم که از دست رفت ، بگذار این مبل راه اه هم به فنا برود چه اهمیتی دارد!)
تویی که همه ی اینها را دیده ای چطور است که فکر میکنی این یک روایت پایه نیست ! دابل میم عزیزم اما امروز که من در قعر آشفتگی ها ، دو به شک بودن ها و تعلیق های بی پایان زندگیم هستم میخواهم به تو بگویم نه! بیا باور کنیم که اتفاقا همین روایت پایه ی من است که گاهی تنها گاهی با ارفاق ممکن است تغییر کند..
روز چهارم، یا امروز هم گذشت
دیت نایت، با اعمال شاقّه
من ادامه میدم
پازل سختم با نقشهای که ده-پونزده درصد تصویر توش نیست با زاویه نود درجه روی میزه. امروز نصفه پایینیاش کامل شد. فضای سبز پر گلی که به یه رودخونه بزرگ میرسه. داخل رودخونه یه کشتی مدرن هست و اونطرفش کوه و بالاترش هم
آسمونه. حالا فقط کوه و آسمون مونده. چیز زیادی نمونده و از دیروز مطمئن شدم اون تک قطعهای که تو آب رودخونه خالیه توی جعبه نیست. با این حال ادامه میدم. هرروز چند ساعت مشغول پیدا کردن قطعهها و ساختنش میشم چون جای امن منه.
شماره سه - عزیز شماره …
از پنجشنبه توی فرانسه دانشآموزهای دبیرستانی توی خیابون دارند اعتراض میکنند. اولش با شرکت نکردن توی کلاسها و حضور توی خیابون شروع شد و در ادامه به مسدود کردن ورودی مدارس با سطل زباله و آتش زدن سطلها و سردر چندتا از مدارس توی شمال فرانسه رسید. تا اینجای کار نه خبری از گاز اشکآور هست، نه اینترنت قطع شده و نه کوچیکترین آسیبی به این بچهها رسیده. دولت از امروز تا سهشنبه دانشگاه و مدارس رو تعطیل کرده و توی ایمیلها و اعلانهایی که شده اعلام کردند که چون امکان ورود معترضها به کامپوس دانشگاه و مدارس هست و برای اینکه از آسیب بقیه جلوگیری بشه این تصمیم رو گرفتند. حمل و نقل عمومی هم توی مرکز شهر متوقف شده تا دانشآموزها با خیال راحت بتونند توی خیابون باشند. آدم این صحنهها رو میبینه و اتفاقات مشابه توی ذهنش فلش بک میخوره. مثلا مگه میشه دختر نوجوانی که روی سطل وایستاده رو ببینی و یاد نیکا نیفتی. دیروز میم عکس نیکا رو فرستاد گفت توام یاد نیکا افتادی؟ اگه بود ۲۱ ساله میشد.
دیروز راکتم رو تحویل گرفتم و قرار بود امروز قورباغهامو قورت بدم و بالاخره برم با جمعی که نمیشناسم بازی کنم. اما همه چیز توی شهر تعطیل شده و من بجای قورباغهام تند تند بغضمو رو قورت میدم و توی ذهنم هی پلی میشه عزیز شماره پانصد و نود و سه ایران…
۱۲۴ از ۱۶۰
از ۴۰۱ به اینور، مهر که میشه اضطرابم شروع میشه. داریم نزدیک میشیم به ۲۶ مهر و من مدام نفس کم میارم. راه میرم نفس کم میارم آشپزی میکنم نفس کم میارم نشستهم دارم کتاب میخونم نفس کم میارم. این روزا به سختی پامو میذارم تو اینستاگرام. استوریها مثل میدون مین شدهن برام. رو بعضیاشون بیشتر حساسم و نفسم بند میاد. خدانور که میبینم نفسم دوبار بند میاد. یزیدِ عاشورا خود شمایید بیشرفها.
از وقتی اومدهم کانادا، دیگه نوشتن در مورد ایران رو انگار برای خودم مشروع نمیدونم. احساس میکنم از بیرون گود، حق ندارم بترسم و اضطراب داشته باشم و کم بیارم. همین ننوشتن راه نفسمو بسته. خیلی وقته بسته.
با دختره و با پسره که حرف میزنم، بیقراریشون رو میبینم. بیقراری رسیدن به هفتهی آخر مهر. خیلی جاها هر سهتامون سعی میکنیم به روی خودمون نیاریم. یه جاهایی هم میبینم بچههام چه مستأصل و تنها و بیپناهن با اون حجم اضطراب و خشم و غمی که تو دلشونه. شروع میکنم مستقیم از اون اتفاق حرف زدن و سعی میکنم به حرفشون بیارم و بعد میشینم عقب اشکها و لرزیدن لبهاشون رو تماشا میکنم. سهتایی اشک میریزیم یه جوری که انگار هنوز خونهی دروسایم و انگار هنوز بغل همایم و انگار هنوز تو زندگیمون بمب منفجر نشده.
میام تو وبلاگ. نه که بیام، پناه میارم به وبلاگ. جلوی خودمو میگیرم که از چنگاله چیزی ننویسم. به جاش بیهودهنویسی میکنم. هرازگاهی اینجا هم اما پام میره رو مین. دوخطیهای پرستو نفسم رو بند میاره. جنگنویسیهای سایه نفسم رو بند میاره. از وقتی بالاشون مینویسه آرشیو جنگ، اسکرول میکنم و رد میشم؛ نمیخونم. گاهی وقتا هم اما پام گیر میکنه و چشمم میفته به «ما را به عصر حجر برگردانید». مین تو چشم و قلبم منفجر میشه.
۱۱ مهر ۱۴۰۵
۱۲۳ از ۱۶۰
صبح زود بیدار شدم و دیدم ایمیل مهمی که ازش میترسیدم و در عین حال منتظرش بودم تو میلباکسمه. یههو اضطراب گرفتم. اضطراب از خوشحالی؟ اضطراب از حجم زیاد کاری که پیش رو دارم؟ اضطراب از یه تغییر بزرگ، دوباره؟
اگه میموندم تو تخت، اضطرابه میومد زیر پتوم. خودمو مجبور کردم بلند شم و خودمو مجبور کردم بیکه لحظهای مکث کنم یه گرمکن تنم کنم برم یه ربع راه برم. بیگوشی. بیموزیک. -سلام گمشو- بیرون آفتاب بود. درختا زرد و نارنجی و قرمز شدهن. پاییز این شهر نفسگیره بسکه زیباست. به ایمیل فکر نکردم و به تو دو لیست طولانی امروز فکر نکردم و تمرکز کردم روی برگهای زرد و نارنجی که عین برف دارن از درختا میریزن. تا دم پارک پایین خونه رفتم و همونو برگشتم بالا. تپش قلبم تندتر شده بود و اضطرابم کمتر و مغزم خاموشتر. خاموش خاموش.
برگشتنه رفتم سوپر و یه دبهی بزرگ پودر پروتئین گرفتم با یه بسته میوههای ترش و سیاهِ یخزده. از وقتی پروتئین روزانهم رو رسوندهم به ۱۰۰، به طرز محسوسی سایز کم کردهم و علاقهم به ریزخواری و شکلات از بین رفته. امروز حتی نگران شدم که دارم زیادی لاغر میشم. ژپتو گفت برو موز بخور با کرهی بادومزمینی. و برو روی نون سنگک و کنار غذاهات هم لطفاً پورهی سیبزمینی. انگار تو گوشم باخ پخش کنن، غرق شور و شادی شدم. کی فکرشو میکرد یه روز مجبور شم رژیم پورهی سیبزمینی بگیرم با نونپنیرکرهگردو؟
تمام تخممرغ آبپزهای بدبوی جهان، در عین تنفر، عاشقتونم.
۱۲۱
روزهای عجیبیه نازنین و عجیب تر این حالیه که من دارم. احتمالن اثر فلوکسیتینه که اینجور بی تفاوت و بی خیال دارم میگذرونمشون
دیگه نمیترسم
از بعداظهر چندتا موضوع تو ذهنمه که هی با خودم میگم اول اینو بنویسم. دوباره پشیمون میشم که نه اون یکی بهتره. بخودم اومدم دیدم. این من نیستما. من میترسیدم از نوشتن. نه اینکه هول بشم اول کدومو بنویسم نکنه یه وقت یادم بره. اصلا باورم نمیشه که شوخی شوخی چهارماهه دارم مینویسم. من!! فقط میتونم بگم آیدا دمت گرم. من خودمو که با روزای اولم مقایسه میکنم. میبینم یه نوزاد بودم. اوایل روز به روز رشد میکردم اینجا. یکم که گذشت دقیقا عین بچه ها هفته به هفته بزرگ شدم. این حسی که در طول روز با چندین نفر حرف میزنی عصبانی یا خوشحال میشی، بعد به خودت میگی عجب ادمی بود همینو شب مینویسم. اوایل نمیفهمدم اصرارتو به مبل قرمزه. الان انگار امن ترین جای دنیاس برام. خیلی خوشحالم که با وجود ترسم اومدم، موندم، ونوشتم. ممنون آیدا برای همه این حسهای خوب.
خونهمون رو خیلی دوست دارم فول استاپ
مهمترین چیزی که درموردش دوست دارم نورهای خونهمونه، یه تناژ جالب گرمی شده که روی رنگهای مبل و صندلیهامون خیلی خوب میشینه توی شب. یکی از مشکلاتم(طبیعتن از کماهمیتترینهاش) توی خونه والدینم نور سرد بود، پدر من خیلی به مهتابی علاقه داره درحالیکه من از مهتابی بیزارم. اینکه میگم بیزار دقیقن منظورم بیزاره، برای من نور سرد یادآور محیط کاره و بیمارستان. اون گرمایی که فضای خونه لازم داره رو نمیده. درموردش باهاشون صحبت کردم اونموقع که باهاشون زندگی میکردم و اینطوری بودن که تو نمیدونی چقدر گرونه و مصرفش بالاست بقیه لامپها و فلان.. من همیشه میدونستم اونها تغییری ایجاد نمیکنن ولی میگفتم، میگفتم چون من فکر میکنم اعتراض ممکنه توی اون مورد خاص خودشو نشون نده ولی یهجایی آدمها به حرف تو فکر میکنن توی خلوت خودشون، وقتی که مثلا دارن یه تصمیم تازه میگیرن یا هرچی.
من کلن آدم فیدبکم، مثلا اینطوری نیستم که کارم که تموم بشه یادم بره فیدبک بدم و نظرم درمورد اون سرویس و یا خرید یا هرچی بنویسم.. چون فکر میکنم اینطوریه که ما دنیا رو بهتر میکنیم، وگرنه مثل یهسری ارواح هستیم که انگار وجود ندارن و نمیدونن چی میخوان. احساس میکنم این فیدبک دادن خودش یهجورایی برای آدم شخصیت تعریف میکنه و خودت اینطوری دقیقتر میشی بفهمی از چی خوشت میاد و با چی بهتر و بیشتر بهت خوش میگذره.
داشتم از خونهمون میگفتم، اون تاچ یواش قرمز و رنگهای گرم توی خونه مناسب کسیه که توی اروپا زندگی میکنه. من خودم اصولن آدم زندگی کرمقهوهای یا طوسی و سفید نبودم هیچوقت با اینکه الان خیلی پاپ شده ولی خب زندگی توی این گوشه دنیا هم توی تصمیماتم کمتاثیر نبوده. هنوز همهچیز رو برای خونه نگرفتم چون که زمان میبره آدم هی به دلش چیزی بشینه و بتونه بیاره تو خونهش و هی ببینتش..سلام به همه اونایی که میرن آیکیا و با یه فاکتور چندصفحهای برمیگردن خونه :) من دلم میخواد با وسواس بیشتری انجام بدم این کار رو و شاید مثلا تا سهسال دیگه طول بکشه خونه رو بچینم کامل و چه ایرادی داره:) سلام مامان :)
۳ اکتبر ۲۰۲۶
دهه های زندگی
امروز عصر زودتر را افتادم گه به کلاسم برسم و توی ترافیک هوای بارونی تهران نمونم .
ر عزیزم سلام
آخر هفته دنبال فرصتی بودم که رقیق بشم و گریه کنم اما نشد. فیلم، موسیقی یا دلتنگی دیگه اشکمو درنمیارن. همه چی برام علی السویه شده. انگار بدنم غمگین بودن رو پذیرفته و دیگه نمیذاره ری اکشن داشته باشم بهش. و این وسطا از اینکه صبحانه ی خوبی دارم خوشحال می شم، بعد به خاطر چایی خوشحال می شم و هر روز منتظرم هوا خنک تر بشه تا اسفناج خوب بیاد و ترش تره درست کنم. اصلا به افق کاری ندارم. نه به افق پشت سر و نه به افق روبرو. فقط امروز که سایه(یکی از بچه های وبلاگ) در مورد اتفاقات جنگ نوشته بود بی اختیار اشکم ریخت. تو مواضع سیاسی خیلی محکمی در مورد اون اتفاقات داری و من تمام این مدتی که گذشت نمی تونستم با تو در موردش حرف بزنم. میگن وقتی از یه اتفاق گذر کردی که بتونی بدون اشک ریختن ازش حرف بزنی. من هنوز نمی تونم.
با مهر و ماچ و به امید دیدار
عینک
تازه سه هفته است که عینک پیرچشمی گرفتم اما بهش عادت کردم. چند ماه بود، روزهای زیادی سردرد میشدم. اولش فکر میکردم بدنم دهیدراته شده. اما با آب هم سردرد برطرف نمیشد چارهاش شده بود قرص نووافن. میدونستم موقع خوندن دارم به چشمهام فشار میارم اما نمیخواستم قبول کنم بیناییام وارد مرحله جدید شده. تا اینکه با اصرار زیاد همکارم رفتم دکتر. شماره چشمم یک بود و عینک لازم. بعد از مهمونی برگشتم خونه با اینکه دیر بود دلم میخواست بیام اینجا و پست بچهها رو بخونم. در قاب عینک و بازم کردم دیدم خالیه. فکر کردم تو ماشین اسنپ جا گذاشتم. آخه اونجا اصلا عینک نزده بودم. با این حال به روج پیام دادم. گفت اونجاست. ذوق کردم حداقل گمش نکرده بودم. قرار شد زودی همو ببینیم. بدون چشم اضافه خوندن سخت شده بود دیگه طاقت نیاوردم. روج با پیک همین الان عینک و فرستاد.
بیست و سه از سی: اثراتِ شب
بچه که بودم، تاریکیِ هوا وقت باز شدن درهای جادو به دنیای واقعی بود. آسمانِ یکپارچه تیره، گاهی رد زرد یا سفید ستارهها و شکلها و قصههایی که داشتند. میشد ساعتها در انتظار پایان بازی، به خانه برگشتن یا سر رفتن حوصلهی همراهان زل زد به گذشتن ابری و پارههای هوا، بین دندانهای تیز هواپیماها و برجها و دکلها. تصور کردن این که ابرها هم شب وقتی زمان خوابشان میشود میروند توی تاریکی، جز وقتهایی که تا صبح ابریست و شبکاری به پستشان خورده. تماشای رعد و برق و خیالبافی، به فرض این که عکاسِ ناشیِ آسمان با دوربینهای خراب عکس میگیرد. اما سر فشردن شاترِ بعدی دوربین میترکد و آب باتری و روغن دستگاه میپاشد زمین. زل زدن به هواپیماها در شب با برادرم و دوستِ دورهی بچگیمان، دختربچه آبیچشم موفرفری(که هنوز هست و دیگر هیچکداممان جوان نیستیم).
گاهی دیدنِ تصویر اتاق که توی پنجره دوتا میشد و پل نامرئی درون شیشه که فکر میکردم کاش میشد مثل نور سبک و ظریف و روشن بود، به درون شیشه رفت و در اتاقی بزرگتر خوابید. اتاق غریبه. و سالهای قبلتر، وقتی قدم به سختی به وسایل بازی توی پارک میرسید و منتظر این که پدرم از پلههای محل کارش بالا بیاید، در خنکای شب پاییز خوزستان با بوی شبدرهای خیس و اکالیپتوسهای لهشده زیر پا، با صدای قورباغهها میشمردم که عجب چیزیست شب، مثل این که جیبهایی داشته باشی به وسعت بینهایت و همهچیز را_شهرها و ادارهها و خانهها و پارک را، با آدمهایش_ توی آن فرو ببری. و شب ما را تا روز بعد در جیبهایش قایم میکرد تا از سرما وحشت نکنیم.
اپیزود صد و چهارده
یه بارون که میزنه، شهر میشه شهر زامبیها. هزارساعت طول کشید تا یه راننده اسنپ قبول کنه منو از ایرانشهر ببره میرداماد با مبلغ نیم میلیون تومان. مخصوصاً میگم نیم میلیون چون واقعاً اعصابم بهم میریزه از قیمتا و پونصد و سه هزار تومان عدد بزرگیه.
هوا خنک شده و بوی عدسی تو خونه پیچیده و من بعد از چند روز، دراز کشیدم رو کاناپه و اینجارو باز کردم که بنویسم و بعدش شمارو بخونم.
فعلا بوس.
۱۲۲/۱۶۰
آسمون برق می زنه، کمتر از صدم ثانیه صدای رعدش میاد، تازه رسیدم خونه، می رم تو تراس و لباسها رو از روی رخت آویز جمع می کنم و میارمشون تو خونه. دلم می خواد برم تو تراس و به صدای بارون گوش بدم و به بوش که تو هوا می پیچه، سردم می شه، برمی گردم تو اتاق و از توی کمد یه کاپشن نازک سبز براق برمی دارم و می پوشم و دوباره میام تو تراس، بارون شدید شده با باد می خوره به دیواره چوبی تراس و بوی چوب بلند می شه، اینقدر صبر می کنم که بارون صورتم و کاپشنم و پاهام و خیس کنه، چند قدم میام عقب و تکیه می دم به در تراس و فقط نگاه می کنم…
دعواهامون تمومی نداره، تکرار اتفاق های قدیمی و دعواهای جدید، خسته تر از اونم که حتی بخوام راجع بهش با کسی حرف بزنم، از خودم و خشمم و اون حالی که با شروع دعوا میاد بیرون می ترسم، خیلی می ترسم:(((
صبح که از خواب پاشدم حس کردم از همه جهان عصبانیم و زورم به هیچی نمی رسه. وقتی من و رسوند دم خونه خودم بهش گفتم من دیگه تمومم نه می خوام ببینمت نه صدات و بشنوم نه هیچی، فقط می خوام برم همین، همدیگرو بوسیدیم بادم نمیاد دوباره چی گفت که وقتی پیاده شدم دیگه از پنجره ماشین نبوسیدمش و همون و اومدم تو خونه…
فقط با خودم گفتم برو دوش بگیر، لباس بپوش و برو ورزش. مثل یه ربات که بهش برنامه می دی همون کار و کردم. بعد ورزش یک ساعت راه رفتم تا رسیدم به قهوه و فقط با خودم تکرار کردم رها کن فقط رها کن چون زورت نه به درست کردنش می رسه و نه به مراقبت کردنش، پس بذار جهان تصمیم بگیره. قهوه ام برداشتم و ماشین گرفتم و رفتم که لاک ناخنم و عوض کنم و به هیچی فکر نکنم.
بارون دوباره شدید شد، نشستم لبه در تراس، باد دامنم و می زنه کنار و بارون پاهام و خیس می کنه و من می نویسم و دوباره یه برقی همه آسمون و روشن می کنه و صداش تو آسمون منفجر می شه و بوی خاک بارون خورده می پیچه تو هوا، صدای چرخ ماشین ها روی خیابون خیس و صدای قطره های بارون روی برگ درخت ها و باد، سردم شده اما جون ندارم پاشم پس می شینم همین جا، سرم و میارم بالا و آسمون و می بینم که بنفش شده و دوباره یه برق عجیب و بعد صداش و قطره های آب بارون که از لبه نرده تراس سر می خورن…
توانم برای ادامه دادن و نگه داشتن کم و شایدم تموم شده نمی دونم.
همه امروز دلم می خواست نامرئی بودم و فقط یه خط سفید براق و شاید یکم نورانی مرز بدنم رو با محیط اطرافم جدا می کرد که به هیچی برخورد نکنم و شاید هم هیچی به من برخورد نکنه. سرم و میارم بالا و آسمون و می بینم که آبی تیره شده و صدای چرخ ماشین ها روی بارون کف خیابون و یه برق دیگه و یه صدای دیگه …
امروز همه روز با خودم تو مغزم گفتم رها کن چیزی رو که زورت بهش نمی رسه درست مثل موقعی که زورت به شروع نشدنش هم نرسید. دیگه برای هیچ قسمتیش تلاشی نمی کنم، فقط صبر می کنم ببینم جهان به کدوم سمت می بردش…
سرم و میارم بالا و قطره های بارون که زیر نرده تراس وصل شدن و نگاه می کنم و بوی بارون و نفس می کشم.
کلوژر
امروز صبح بالاخره، حین رانندگی، تونستم به کلمه تبدیلش کنم: «ذهنم کارها رو نمیبنده. کلوژر ندارم.»
یعنی چی؟ مثلاً این داستان رو داشته باشین.
به اندازهی کافی روی مشق کلاس وقت گذاشتم، فرستادمش. سه ساعت بعد، وسط کندو، توی یه دقیقه استراحت، به نظرم رسید بهتر بود به جای «بدون سایهی سنگین مدالها» مینوشتم: «بدون اون چیزایی که یه روز درخشان بودن ولی الان فقط سنگینن.» تازه از اول که فارسی نیومد، انگلیسیش اومد، بعد موقع ترجمه کموزیاد شد و رسید به اون. مغزم همونجا نگهش داشت و برگشت سر تمرین کندو.
فرداش، یعنی امروز، بعد از صبحونه دوباره یادم اومد. یه دور با خودم چونه زدم که دیگه نمیشه ایمیل بدی و ویرایشش کنی؛ فوقش توی فایل خودت عوضش کن. ولی داشتم سینک رو میسابیدم. تمیزکاری که تموم شد، زدیم بیرون که با مامان اینا بریم خرید لوازم خونه. وسط رانندگی یاد اتفاقی که موقع نوشتن تمرین افتادم. داشتم توی ذهنم یه ذره به هم وصلش میکردم و تئوری میساختم که همون جملهی کذایی دوباره اومد بالا. به خودم پریدم: چرا پروندهش رو نمیبندی بره؟ تموم شد. تمرین رو فرستادی رفت.
خودش کم بود، کلوژر نداشتن هم بهش اضافه شد و تمام بعدازظهر که داشتیم تخت و دراور ایکیا سرهم میکردیم، هر دوتاشون از دور برام دست تکون میدادن.
الان هم اومدم بنویسم: امروز چاغاله نوبر کردم. به بهانهی دکتر بابا، برای اولین بار رفتیم محلهای که اکثریتش با آشوریهای عراقیه. انگار رفته باشم یه کشور دیگه. شاورما تو نون عراقی خوردیم. همون جا تنور داشت میپخت. توی میوهفروشیشون چاغاله میفروختن. نه از اون چاغالههای ریز سبز و لطیف؛ درشت و سفت.
ولی مغزم دوباره گیر داده که اول برو اون جملهی آخر رو آپدیت کن.
اصلاً چرا از فقدان کلوژر نمینویسی؟
بنویسش که تموم بشه دیگه.
ذهن مشوش
۱
هروقت حسابم در کمترین مبلغ خود قرار دارد، کارهای عجیب غریب میکنم مثلاً امروز رفتم بیعانه دادم که هفتهی دیگه موهامو هایلایت بلوند کنم. چرا؟ چون از قیافهی خودم خسته شدم و برای ادامهی زندگی احتیاج به تغییر دارم.
۲
مریضهای امروزم دو تا برادر دوقلو بودند. ۶ ساله. اسم اولی حیدر بود، اسم دومی آراد. بعد حیدر گفت من یه اسم دیگه دارم تو خونه. اسمم بهراد است. مامانش گفت پدر بچهها میخواسته اسم یکی از بچهها رو اسم پدر خودش بگذاره. برای همین تو شناسنامه گذاشتیم حیدر و بهراد صداش میکنیم.
۳
بچهها جالبترین موجودات کرهی زمینن. برخلاف تصور خیلیها، خیلی بیشتر از سنشان میفهمن. لزوماً اون معصومیت و راستگویی در همهشان نیست. گاهی دروغ میگویند. گاهی بلدند خودشان رو به مریضی بزنند. گاهی خودشان رو به نفهمی. با این حال کار کردن با این موجودات قشنگ، لذتبخشترین بخش زندگیمه. مخصوصاً بچههایی که از نوزادی پیش من آمدند و الان وقت پیشدبستانی رفتنشان است. انگار که بخشی از آنها در وجودم هست برای همیشه.
۴
امروز رعد و برق بزرگی تو تهران شنیده شد. خیلیها ترسیده بودند که جنگ شده. پسرک تعریف میکرد که نصف بچهها با خوشحالی! دست میزندند که زد بالاخره. مفهوم جنگ برای بچههای نورس، هنوز همون تعطیلی مدرسه و آموزش آنلاینه. مفهومش برای ما چیزی به معنای از بین رفتن بخشی از هویتمان و نابود شدن زندگیها.
۵
چند شب پیش با دوستی در مورد اومدن بیژن مرتضوی و نامجو حرف میزدم. گفت هنوز آب پاتو هم خیس نکرده که حتی راجعبه اومدن و نیومدن اینا فکر میکنی. کجای هرم ایستادهام من؟
سوم اکتبر
داستان رو که بازنویسی کردم، برای خیلیها فرستادم. اما برای دوست فیلمسازم نفرستادم چون داستانم غمگین بود و دوستم مامانش از ایران اومده بود. بعد از چند روز برای خودش و دوست پسرش فرستادم، باز سرشون شلوغ بود. اونروز گفتم این داستان منو کی میخونید؟ گفتن آخ یادمون رفت شب میخونیم. فرداش برام ویس گذاشت و بعد از چند تا تعریف، دست گذاشت همونجا که پیچونده بودم! گفت این برای من در نیومده، نمیفهمم شخصیت رو. بهش گفتم اول تو ذهنم شخصیتی بود که این ارتباط رو با مادرش نداره، برای این موضوع باید فلش بک میزدم و یکم خاطره میگفتم اما سختم بود. برا همین داستان رو کردم یک خداحافظی ساده و اصلا اشاره نکردم که این مشکل رو شخصیت با مادرش داشته.. رفیق فیلمسازم گفت همینه حلقهی گمشده که من نمیبینم و باعث میشه با شخصیت ارتباط نگیرم… هم نکتههاش بسیار به جا بود، هم خیلی غمگین شدم. از اینکه «نوشتن» رو که به زعم خودم انقدر دوستش دارم رو هم دارم میپیچونم و کار معمولی تحویل میدم… سین دیشب میگفت با دوست روانشناست صحبت کن بگو در این مورد بهت هینت بده، بهش نگفتم که عزیزم دوست روانشناس چیه من خاطرات بچگیم پره ازین ماجراها دو تاش رو بردارم دست بکشم بهش بذارم تو داستان احتمالا در میاد، فقط سختم بوده دیگه… احتمالا خیلی سختم بوده که برگردم و از خاطره های بچهای که نتونسته با مامانش ارتباط سالم بگیره رو بردارم و ایده بگیرم و بنویسم ازشون… همین سخت بودنه هم غمگینم کرده. فکر میکردم عبور کردم ازشون…
کوه
تو ماشین نشستیم داریم میریم کوه.
دوست پاریسیمون تعریف میکرد که روز چهارشنبه باید صبح آمادهباش باشه تا بتونه بلیط قطار برای برینسون بخره. جایی که کلاسای اسکی بچشون برگزار میشه. تعریف میکرد برای بچهها خیلی مهمه که اون تعطیلات زمستون برن اسکی و دوستاشونو هرسال ببینن و این روتین تو زندگیشون به عنوان خاطرهی خوب ثبت میشه و دوستیاشونو تا بزرگسالی نگه میداره.
من خیلی کوه رفتن رو دوست دارم. خیلی دوست دارم وقتی صبحونه میخوری و با گروهی یه مسیری رو بین درختا و رودخونهها و حیوونا و منظرههای بلند میبینی و میری و وسط راه ساندویچ میخوری یا تو پناهگاهها پولنتا و خورشت میخوری و بعد برمیگردی پایین، خونه و میری حموم.
ایو تو خانوادهای بزرگ شده که شیش هفت ماه از سال لب دریاهای جنوب ایتالیا یا جزیرههای یونانی سپری میکردن. مسابقهی ماهی و هشتپا گیری با دست برگزار میکردن و از کوه هیچ سررشتهای ندارن. منم که فقط بلدم با گروه صبح برم کوه و شب برگردم، از اون چیزاییه که با بچه احتمالا سخته، یا باید برای برنامه داشت و دونست کجا میری چیکار میکنی. خلاصه، اینم احتمالا از دست خواهیم داد.
پ.ن. این سیستم کامنت واقعا *انجام بدون اجازه کارهای منجر به نینیدارشدن در صورت عدم استفاده از کاندوم* مارو.
داستان نیلی قسمت سوم
از آرشیو وبلاگ، تابستان ۸۸
۲۱ تیر ۸۸ ـ روز واقعه
به آینه نگاه کردم.
زنی دیدم:
قوی
بااراده
مصمم
توانا
به من تبریک بگویید!!!
۲۵ تیر ۸۸ ـ برگشتن به خانه
داشتم باهاش میرقصیدم.
یههو تنگ بغلم کرد و گفت:
«تو یه جوری شدی.
ماه شدی.
انگار دوباره متولد شدی!!!!»
روایتی از روز واقعه، نوشتهشده به تاریخ ۳۰ مرداد ۸۸
شیب کوچه را لخلخکشان، با چمدانی که دنبال خودش میکشد، بالا میرود؛ توی کوچهای که نمیداند کجاست. گرمای ظهر تابستان کلافهاش نمیکند. هیچچیز نمیتواند آن لحظهها را تلخ کند.
میپیچد توی کوچهای دیگر که نمیداند کجاست. کمی بالاتر... حالا باید کجا برود؟ نمیداند.
میایستد.
به خانهای که روبهرویش ایستاده نگاه میکند؛ خانهای با نمای سنگی. عکس پیرمردی پشت پنجره چسبانده شده.
نگاهی به آپارتمان میکند و توی دلش میگوید: حتماً حاجآقا صاحب این ملک بوده. روحش شاد.
بعد باز یادش میآید که نباید به این چیزهای حاشیهای فکر کند. او باید به چیزهای مهمتری فکر کند، توی مغزش تثبیتشان کند و منتظر بماند.
همانطور، چمدان در دست، منتظر کسی که بیاید و بار سنگینش را بگیرد؛ کسی که بتواند بارهای سنگین را تحمل کند.
کسی که بیاید...
و همانجا منتظر میایستد و به پیچ کوچه خیره میشود. فکر میکند: شاید هیچکس وجود ندارد! اینجا کجاست؟ من اینجا چه میکنم؟ احساس میکند به هیچچیز تعلق ندارد و هیچچیز به او...
حس خلأ و بیحسی مطلق.
همهچیز گذشته و او آنجا، زیر آفتاب داغ، ایستاده است؛ در کوچهی خلوتی که نمیداند کجاست، در یک شهر غریب، تا کسی پیدا شود و بار سنگینش را بگیرد. و همچنان که به پیچ کوچه مینگرد، میاندیشد:
شاید هیچکسی وجود ندارد.
شاید...
✷✷✷✷
«او» چمدان را برداشت.
چمدان سبک شده بود.
و او داشت پرواز میکرد.
روز ۱۲۴ _ بهدنبال مقصر
دیگه خورشید، چهرهتو نمیسوزونه
از آرشیو جنگ ۴۰ روزه
خبر کوتاه بود.
امیرحسین حاتمی ۱۸ ساله اعدام شد. صبح روز ۱۳ فروردین.
امیر حسین وقتی دنیا اومد، من هنوز دانشجو بودم. وقتی سال ۸۸ تظاهرات سکوت برگزار شد، فقط دو سال داشت.
امیرحسین نزدیک مطب من زندگی میکرد. تو همون کوچههای قدیمی که این روزها برای من آشناست، حتماً فوتبال بازی می کرده. می دویده و دست توی دست مادرش خرید میرفته. به مادرش فکر میکنم و اشکهام میریزه پایین.
موهای فرفری و گیتار زدنش من رو یاد پسرک میندازه. دوباره گریه میکنم.
پرزیدنت آمریکا گفته شما رو به عصر حجر برمیگردانیم.
آقای پرزیدنت! ما در زمانی عقبتر از عصر حجر زندگی میکنیم که جوان نورس را به خاطر آتش زدن خیابان بدون وکیل و دادگاه و بعد از ۴۰ روز قرنطینه روز ۱۳ بهار حلق آویز میکنن.
لطفاً ما را به عصر حجر برگردانید.
ممنونم!
سیزدهم فروردین ۰۵
روز سوم یا هنوزم زور زندگی بیشتره
۱۲۲ از ۱۶۰
یه وقتایی که دارم با بچههام حرف میزنم، چند ثانیه مکث میکنم و به مغزم استراحت میدم و تو دلم میگم تو از کی اینقدر بامزه و باشعور و دانا شدی فرزند؟
با این کانسپت که دوتا بچهی بزرگ دارم خیلی بهم خوش میگذره. جوری با هم حرف میزنیم و در جریان زندگی همیم که انگار بیشتر رفیقیم با هم، تا مادر و فرزند. منظورم این نیست که رفاقت مادرفرزندی داریمها، نه. اینکه اون دوتا جوری با من حرف میزنن که انگار دارن با دوستای خودشون حرف میزنن، و منم جوری براشون آدما و اتفاقهای زندگیمو تعریف میکنم که انگار دارم واسه دوستای صمیمی و قدیمیم تعریف میکنم، اینجاش خیلی خوش میگذره. و این خیلی مکالماتمون رو بامزه میکنه. زوایایی از هم رو میبینیم که بعیده والد-فرزندهای عادی از هم ببینن. اینکه من میتونم بیسانسور پشت پردهی ذهن یه آدم سیساله رو ببینم و اون میتونه پشتپردهی ذهن یه آدم پنجاهساله رو ببینه واسه هر سهتامون لرنینگ داره.
امروز من و مامانم و دخترک سهتایی توی ویدئوکال بودیم. مامانم که مکالمات ما رو میشنید کلی میخندید که «من آرزوم بود همچین رابطهای با بچهم داشته باشم». حالا بچهی مامانم کیه؟ بله، من! گفتم مادر منم آرزوم بود بچه که بودم همچین رابطهای با مامانم داشته باشم. ولی جرأت نداشتم، چون هرچی میگفتم و نمیگفتم علیه خودم استفاده میشد و همهچی هم از نظرت ممنوع بود. گفت آره بابا، خر بودم اون موقعها. جو اول انقلاب اصلاً ماها رو یهجور دیگه کرده بود. حق داری از ما فراری باشی. اومدم بهش یادآوری کنم تا همین اواخر -مخصوصاً تا قبل از اینکه بیام کانادا- هم همین بودیها. حالا رو دوستپسر دیگه گیر نبودی، ولی یه سری گیرهای دیگه داشتی. بعد فکر کردم چه کاریه. حالا دو دیقه داریم میگیم میخندیم، نمیخواد روی زخمهای قدیمیتو بکَنی آیداجون.
مامانم که خداحافظی کرد رفت، دختره موند تو کال و گفت مامان خوب جلوی زبونتو گرفتیا؛ قیافهت تابلو بود که دلت میخواد مثل اژدها از دهنت آتیش بیاد بیرون. گفتم نه اتفاقاً. این چندسالی که اینجا بودم اژدهای درونم خاموش شده و بودای درونم بیدار شده. اگه همین لحظه برم ایران، از سطح نرمی و صبوریم همه ترک خواهند خورد. گفت برو سه ماه بمون اونجا، قول میدم با جدیدترین شعلهها بهروز شی.
داشتم فکر میکردم به جز دوستپسر، نود درصد دعواهای من و مامانم سر آداب خانوادگی بود. همین گیری که من روی هکسره و نقطهویرگول دارم، مامانم روی زنگ زدن و معاشرت کردن و تبریک و تسلیت گفتن به خانواده داره. به خاله زنگ زدی حالشو بپرسی؟ به عمه زنگ زدی فلانو بگی؟ فلانی دعوتت کرده نکنه نیایها. زنگ زدی به پسر دخترعموی بابات تسلیت بگی؟
حالا من؟اصلاً خوشم نمیاد الکی و بر حسب وظیفه زنگ بزنم به فامیل احوالپرسی کنم. هروقت دلم تنگ شه زنگ میزنم؛ مشکلم اما اینه که دلم تنگ نمیشه. این ساعتها پای تلفن بودنهای خانوادگی رو هرگز برنتابیدم. اوایل به خاطر مامانم انجام میدادم. بعد دیدم چهقدر ریاکارنهست و چه دارم لذت نمیبرم و چه وقتم تلف میشه و اصلاً چرا. مثلاً من از عروسی رفتن بیزارم. چرا وقتی بیزارم باید پاشم برم عروسی دخترخاله و پسرعمو؟ بهشون میگم من از عروسی رفتن خوشم نمیاد و نمیرم. ولی مامانم معتقده نه خیلی زشته، بهشون برمیخوره، و قامیل چی میگن، و چه آدم غیرمعاشرتی و ضد خانوادهای هستم. خب هستم! اصلاً از معاشرت با خانواده لذت نمیبرم. حرفها و بحثهاشون مثل سریالهای ایرانی عصبیم میکنه. اغلب پره از شوخیهای بیمزه و حرفهای زنستیزانه و تفکر مردسالار و بادی شیم و انواع و اقسام این مسائل. وقتی در معرض این مکالمات قرار میگیرم، نمیتونم در سکوت رد شم و تا نَرَم روی منبر و شوهرخاله رو متقاعد نکنم این حرفی که در مورد تهدیگ چرب خوردن به خالهم زده، بادیشیم بوده و حق نداره این حرفو بزنه و باید یاد بگیره دیگه اینجوری حرف نزنه، سانس چای و دسر و معاشرت آخر شب به بحث گذشته و بحث و بحث. تا بحث تموم میشه، یههو بابام یه شوخی ایجیستی با مامانبزرگم میکنه و باز روز از نو روزی از نو. همه میگن چه حوصلهای داری که به تمام این چیزا گیر میدی. من میگم فرهنگسازی از همین بحثای کوچیک تو نهادهای بسیار سمی و کوچکی مثل خانواده اتفاق میفته. من اگه اینا رو به بابام و شوهرخالهم نگم، کجا ممکنه به گوششون بخوره؟ هیچجا. چرا همیشه به خاطر ملاحظهی جمع، خاله و مامانبزرگم باید خجالت بکشن؟ بسه. وظیفهی خودم میدونم به اون مردای غرق در تفکر یا ادبیات مردسالار، اینا رو یاد بدم و وظیفهمتره به خاله و مامان و مامانبزرگم بگم لازم نیست تحمل کنید و خجالت بکشید. حقتونه اعتراض کنید و جلوی همون جمع بزنید توی دهن اون مردی که داره باهاتون اون شوخی رو میکنه (زدن فیزیکی منظورم نیستها). مامانم میگه ای بابا، اینا که دیگه عوضبشو نیستن. درست هم میگه. من اما معتقدم عوضبشو هم نباشن، باید توی همون جمع بهشون اعتراض کرد و بدبودن کارشون رو بهشون فهموند، ولو هزار بار. تفکر زنستیز و مردسالار باید چهجوری از بین بره؟ منتظر باشیم همهشون بمیرن؟ بچههای همون آدمها هم لازم دارن تو جمع این حرفا رو بشنون. به حقوق خودشون واقف شن. اونا هم جلوی خانوادهشون بایستن و در جمع دربارهی این چیزها صحبت کنن تا کمکم جا بیفته، حتی اگه پنجاهسال بخواد طول بکشه. معالأسف از هر ده نفر، نه نفر معتقدن ای بابا، تو هم دلت خوشهها.
این روزها میتونم راجع به تمام این چیزا با مامانم حرف بزنم، ولی خستهش میکنم. یه وقتایی واقعاً به این ایمان میارم که حق دادنی نیست، گرفتنیه. تا وقتی این آدمها خودشون به حقوق خودشون آگاه نیستن، چهجوری میتونم وادارشون کنم بزنن تو دهن اون تفکر مردسالار؟ باید اول بزنم تو دهن اون تفکر «مادر، همهی مردا همینن؛ حرص نخور.» و من هر بار از زنهایی که با دست خودشون این نظام مردسالار رو بازتولید میکنن عصبانی و عصبانیتر میشم.
گاهی فکر میکنم نکنه الان دخترم داره تو وبلاگش مینویسه که اه، این مامان منم زیادی گیره و همهجا مته به خشخاش میذاره و اصلاً همون بهتر که سال تا سال نمیاد توی جمعهای خانوادگی؟ همینو به کیمیا میگم. میخنده میگه نه بابا، همین سری که رفتم ایران و تو نبودی، خودم با شمشیر سامورایی با تکتک این حرفها جنگیدم و از روی ملت رد شدم و با اقتدار جای اژدهای درون تو رو پر کردم. گفت ایندفعه تازه فهمیدم چهقدر حق داشتی حرص بخوری و چهقدر حق داشتی فامیل رو سالی یکبار بیشتر نبینی. و تازه فهمیدم چه صبری داشتی تمام اون سالها.
فکر میکنم عوضش چه خوبه که میتونم دربارهی همهی این چیزا، و بسیار چیزهای دیگه با دختره و پسره حرف بزنم. و اونا باهام حرف بزنن. و به این فکر کنم چهجوری میشه این امکان رو، مثل یک ویروس، به خانوادههای تیپیکال سمی و سنتی ایرانی تزریق کرد و شیوع داد.
خسروان گاهی خیلی کندند
ی همبازی بچگیهای من و دو سال از من بزرگتر بود. مثل همه افراد خانواده پدریاش بور بود و چشمهای عسلی داشت. نسبت فامیلیمان دور نبود، اما مهمانیهایی که خانواده ما، خانواده ی و دوست خانوادگی دیگری پای ثابتش بودند -و دوستان دیگری فقط در دورههایی به آن اضافه میشدند- شبیه مهمانیهای فامیلی نبود. زوجهای جوانی بودند که مردهایش دوست دوران جبهه و جنگ بودند و بعد از ازدواج و بچهدار شدن جمع، خانوادگی شده بود. پنجتا بچه بودیم: من، ی و برادر کوچکترش، میم (که همسن ی بود)و برادر کوچک میم. تا قبل از دبیرستان آبمان با هم خوب توی یک جوب میرفت.
همیشه از ی خوشم میآمد، حتی قبل از سن بلوغ و هورمونهاش. هم خوشگل بود، هم بذلهگو و شوخطبع. از همان بچگی بلد بود طوری ماجرا تعریف کند که بزرگترها هم خوششان بیاید. اما ی حسی بروز نمیداد؛ نمیدانستم حسش چیست و قصد نداشتم تلاشی بکنم. تا اینکه مامان من و بابای ی تلاش کردند ما را به سمت هم هل بدهند. یادم نیست دقیقا کِی بود. میدانم تا روز آخر امتحانات سوم دبیرستان دوستپسر داشتم که مامان هم میدانست و عجیب است اگر سال کنکور همچین فکری را در کلهام انداخته باشد. به هر حال، یادم هست که مامان گفته بود اگر میخواهی دوستپسر داشتن را تجربه کنی، خب همین ی هست، پسر خوبی هم هست. پدر ی هم در تماسهایی که میگرفت و باهام حرف میزد -باید یکبار از آن تماسها بنویسم!- هم حرف مشابهی میزد.شبیه آن خانوادههایی که میخواهند ادای روشنفکری دربیاورند، اما نمیتوانند به بچههایشان اعتماد کنند و آزادی عمل بدهند پس میگویند دوستپسرت را بردار بیار خانه هرکاری میخواهید بکنید همینجا بکنید، ما که با شما کاری نداریم! همان حرف بود، طور دیگری. مشکل این بود که من قبول کردم. آن موقع تازه گوشی موبایل آمده بود. من و ی هردو نوکیا 1100 داشتیم. مدتی اساماس رد و بدل کردیم. یادم نیست چی گفتیم و چقدر پیش رفت، قطعا به دوستت دارم گفتن یا بیرون رفتن نرسید. ی علاقهای به من نداشت یا مغرور بود یا هردو. یادم هست در جواب آخرین پیامم که لابد گفته بودم دیگر کاری باهاش ندارم، نوشته بود «صلاح مملکت خویش خسروان دانند».
یک روز سیما، یکی از همکلاسیهای مدرسهم ازم پرسید تو ی میشناسی؟ گفتم آره، چطور؟ گفت من با یکی از دوستهاش چت میکنم، میخواهد باهات حرف بزند. من فرزانگان میرفتم و ی علامه حلی. دخترها و پسرهای این دو مدرسه هرچقدر با هم در المپیاد و کنکور و روبوتیک و الخ رقیب بودند، همانقدر به هم میل داشتند. فکر کنم در آن سیستمی که مارا از بقیه جدا کرده بود و در گوشمان میخواند از بقیه یک سر و گردن بالاتریم، بچههای فرزانگان و حلی خودشان را در یک طبقه میدیدند و برای همین کنجکاوی عجیبی برای آشنایی و ارتباط با هم داشتند. این شد که وقتی سیما گفت هوراد دوست ی را میشناسد تعجب نکردم. اسم هوراد را قبلا در خاطرههای بامزهای که ی از مدرسه تعریف میکرد و جمع خانوادگی را دست میگرفت شنیده بودم. سیما گفت هوراد میگوید ی از تو خوشش میآید ولی نمیتواند بگوید. دوره یاهو مسنجر و یاهو 360 بود. به سیما گفتم آیدی یاهوم را به هوراد بدهد. هوراد پیام داد و شروع کرد قصه بافتن که ی خیلی از تو خوشش میآید و دلباخته تو شده ولی نمیتواند بگوید و تو برو سمتش و چه و چه. دلم میخواست حرفهاش واقعی باشد ولی یک جای کار میلنگید. نمیفهمیدم این وسط هوراد چه کاره حسن بود؟ این همه اصرار و سنگ ما را به سینه زدن برای چی بود؟ اصلا اینکه پسرها اینطوری از احساساتشان با هم حرف بزنند هم جور در نمیآمد. داشتم بالا و پایین میکردم که چه کنم. عید شد و هوراد هنوز پیام میداد و همان حرفها را میزد.
تنها کسی که ماجرا را برایش تعریف کردم، کاف بود. سیزدهبدر با خانواده ی و یکی دو فامیل دیگر رفته بودیم پارکی حوالی کوهسار. با اینکه کاف عمه ی بود میتوانستم بهش اعتماد کنم. کاف همسن من بود و ما داشتیم تحولات بلوغ را با هم پشت سر میگذاشتیم. از عاشق شدنهایمان به هم میگفتیم، پستانهای در حال تغییرمان را به هم نشان میدادیم و شکل و رشدشان را مقایسه میکردیم، ویدیوکلیپهای آلبوم جدید کامران هومن را می دیدیم و دوباره کراش میزدیم. آن روز هم بین درختها راه رفتیم، ماجراهای عشقی تعریف کردیم و در حالی که ی کمی آنطرفتر در دیدرسمان بود، من همه حرفهای هوراد را براش تعریف کردم. کاف هم نتوانست حرفهای هوراد را به طور قوی تأیید یا رد کند و من هنوز مردد بودم چه کنم.
چند هفته بعدش، خانواده ی آمدند خانه ما. رفته بودم آشپزخانه چیزی برای پذیرایی بیاورم. مامان ی هم با بهانهای آمد توی آشپزخانه. نزدیکم شد و طوری که انگار دارد آبروداری میکند که بلند نمیگوید، گفت هوراد گفته که من گفتهام خیلی ی را دوست دارم و این را به چند نفر دیگر هم گفتهام و خوب است آدم خوددار باشد و این حرکت قشنگی نیست و این صحبتها. خشکم زد و نتوانستم بگویم که هوراد عین همین حرفها را از قول ی به من هم زده است. مامان ی مغرورتر از قبل خرامان از آشپزخانه رفت بیرون و من با آمیختهای از حس تحقیر و خجالت ماندم همانجا و نه به او، نه به کس دیگری چیزی از این موضوع نگفتم.
شبنشینیهای خانوادگی ما، حدود ده دوازده سال پیش برای دورهای دوباره رونق گرفت و بعد از هم پاشید. مامان ی از آن آدمهایی است که میتواند ادب را قورت بدهد و با همان پررویی همیشگی های و هوی حسابی راه بیندازد. حالا به هرکدام از افراد آن جمع به بهانهای پریده و دیگر نه با آنها ارتباطی دارد، نه کسی جای خالیاش را حس میکند. دوهفته پیش عروسی ی بود و مادرش با همان زبان بعضیها را طوری با بیادبی دعوت کرده که کاش نمیکرد و من از وقتی شنیدهام، ماجرای حرفهای هوراد و اینکه چرا چیزی نگفتم دوباره یادم افتاده.
پ.ن. فیدبکهاتون برای اینکه بتونم بهتر بنویسم خوشحالم میکنه.
پروژه ی ۲۴ساعت
هفت سال پیش هم تجربه ش کردم. اون روزا میتونم بگم دوران اوجم بود. اعتماد به نفسی که داشتم رو از تجربه هایی که خودمو مینداختم توشون گرفته بودم. یکیش همین پروژه عکاسی بود. خب عکاسی هم یکی از شاخه هایی بود که همیشه دوسش داشتم اما هیچوقت توش خوب نمیشدم. یا فکر میکردم که خوب نیستم. جدی یاد نمیگرفتم تا بهونه واسه ناکامیاش داشته باشم. اما خب این پروژه خصوصیتش این بود که هیچ پیش نیازی نداشت. میتونستی هرجایی هستی با هر دوربینی که داری از هر چیزی که دوست داری عکس بگیری. زمان محدودی داشت پس وقتی برای ادیت و انتخاب نمیموند. تو همون یک ساعت باید میگرفتی و پست میکردی. تقریبا آخرین پست های مرتب اینستاگرامم همین عکسهای پروژه ۲۴ ساعت بود.
امسال هم میخوام شرکت کنم. درسته اون اعتماد به نفس. توان بدنی یا شاید آمادگی ذهنیش رو نداشته باشم. اما دوست دارم خودمو به چالش بکشم. تو شهر و کشور جدید. اینجا که حتی یک نفر رو ندیدم با هشتگ کانادا ثبت نام کرده باشه. سخت گرفتنامو اینجاها دوست دارم. اینکه وقتی تصمیم میگیرم کاری رو انجام بدم. میرم و بدون کم و کاست تجربه ش میکنم. میتونم بهانه بیارمو میتونم یه ساعتایی رو برم امانمیخوام از الان شل بگیرم. اینجوری نگاه میکنم که امشب و فردا ۳م اکتبر تنها پروژه زندگی من همین پروژه عکاسیه . میخوام آزاد و رها تجربه ش کنم. حال نتیجه هرچی شد؛ شد.
حالا چی بپوشم؟!
قراره ۲۴ ساعت رو تو کوچه و خیابون بگذرونم 👀
۱۰ مهر ۱۴۰۵
روابط من و دنیا
از کشتن حشرات پرندهی غیر سوسک به درد نخور خیلی خوشم میاد. از کشتنشون تو هوا و با اولین کف، حتی بیشتر. از کشتنشون رو پنجره و دیوار یکم کمتر. از نجات دادن حشرههای خوشگل و به درد بخور هم خوشم میاد، خیلی موفق نیستم، دستو پاشونو میشکونم یا بالشون کنده میشه.
از سوسک و ملخ و وجودشون خوشم نمیاد.
۱۲۰پریم
عجالتن لعنت به اون کسی که این مردک بیژن م رو اورد تو اکسپلور اینستاگرام من. لعنت بعدی هم اون لحظه ای که تو نت تصمیمگرفتند چیدمان اشرافی و مجلل خونه رضاگلزار رو بکنند تو چشم و چارم
پ ن: اون پریم کنار ۱۲۰ هم مال روزاییه که دوبار مینویسم
غم در حرکت
دیشب ننوشتم ،انگار ذهنم کلمات رو درست نمی چیند کنار هم.
فردا روز جیشه
هفتهی پیش رفتم فیزیوتراپی مخصوص عضلات کف لگن. جلسه با فیزیوتراپ اینطوری نیست که اونها با وسیله کاری انجام بدن، بلکه به منظور آموزش و راهنماییه.
خانمه خیلی باحیا بود. صغریکبری چید که من دورهی تخصصی بهداشت زنان دیدم و دستکش دستم میکنم و مراقبم... میتونم انگشتم رو بکنم اون تو؟ بعد که جواب مثبت بود، حوله داده بهم و یه پرده کشیده که برم پشت پرده لخت بشم، حوله دورم بپیچم و بیام دراز بکشم.
دکترها معمولا اینقدر ملاحظه نمیکنن.
علت اینکه وقت گرفتم این بود که روش صحیح تمرینهای کگل رو یاد بگیرم و بفهمم دارم درست انجام میدم یا نه. نه، درست انجام نمیدادم و خوب شد رفتم.
بهم آموزش داد که چجوری کل سیستم رو هنگام بازدم جمع کنم، بکشم بالا و زمان دم رها کنم. بهم یاد داد که چجوری انگشتش رو که داخله با عضلاتم فشار بدم و گفت خودت هم برو حموم و انگشتت رو بکن تو و با عضلات کف لگنت فشار بده و موقع سکس هم چه بهتر که همین تمرینو کنی.
خیلی مفصل توضیح داد و منم با دقت گوش میکردم که بیام برای شما بنویسم، ولی تا از در رفتم بیرون، رفیقم از نروژ زنگ زد و به اون توضیح دادم و حس روایتگریم ارضا شد. سر شما بیکلاه موند. فکر میکنم همتون استاد هستین خودتون.
قرار شد دو روز همهی جیشهامو ثبت کنم. دو تا برگه داد که ردیف باید از صبح که بیدار میشم، مقدار جیش، مقدار مایعات مصرفی و ساعتهاش رو، بهعلاوهی کیفیت اون جیش، مثلاً با عجله رفتم یا با فشار اومد یا قطرهقطره، یادداشت کنم. فردا میخوام روز اولش رو به حول و قوه الهی انجام بدم . یه ظرف درجه دسی لیتر دار گذاشتم توی دستشویی که یادم نره.
برای نوامبر بهم وقت داد که بررسیش کنیم. ازش خواستم جلسهی بعدی با وسیلهی الکترونیک TENS داخل واژنی امتحان کنیم، ببینیم کمک میکنه یا نه. بس که تنبلم همیشه دنبال راه میون بر میگردم و فکر میکنم شوک الکتریکی برای اون قسمت شاید جالب هم باشه !
برنامهی ناهار خونهی دوستم آیا منتقل شد به یکشنبه، چون شوهرش بدون توجه به برنامهی ما روز شنبه رو پر کرده بود. آیا هم خیلی حرصش میگیره از بیخیالیهاش.
بعد هم گفت پسرت خیلی مراقب باشه که پیانو رو میبینه عکسالعمل نشون نده، چون بچههای ما، حتی بزرگه، فکر میکنن واقعاً سانتا این پیانو رو براشون آورده.
زمان اسبابکشی به این خونه، پیانوی پسرک رو دادیم بهشون. جا نداشتیم و پسرم هم یهویی بهشدت از پیانو زده شده بود. اون هم برای کریسمس بچهها رو سورپرایز کرد.
خیلی بانمکه که بچهی نهساله هنوز فکر کنه سانتا وجود داره. به مامانش گفته: «سانتا پارسال برامون هدیهی گرون آورد، امسال دیگه چی میخواد بیاره!؟»
قابل توجه دوستان: مرد امشب باز با همکاراش، بعد مدتها!!، دورهمی دارن. هفتهی پیش در اسپا وسط حرفاش گفت: «عکستو نشون دادم به همکارم.» نپرسیدم کدوم عکس. بهتر که ندونم کدوم عکس، چون همش از نظر من آبروبری و خاکبرسریه.
امشب هم معلوم نیس به کی چی نشون بده. دندون به جگر میگیرم، هیچی نمیگم و نخواهم گفت.
بیست و دو از سی: خاکستری/ از یک خواب.
مادرش پرسید نمیخوابی؟
نگاهش رفت سمت چراغ خفهی توی حیاط.
"نه. بستنی داری؟"
لوسین، فرار کن
امشب، لوسینام. آنت، دختر محبوبم، روزهاست که با من قهر است و پاهای اسب چوبیام شکسته. امشب انگار لوزرم. در شهری که زندگی میکنم، انگار همه من رو مقصر میدانند، در حالیکه من جز عشق و آشتی و دوستی چیزی نمیخواستم.
امشب لوسینام. حوصله ندارم. بیقرارم. خستهام. صدایی در گوشم میخواند: لوسین فرار کن. به جنگل، فرار کن. آنقدر دور شو که آدمها قضاوتت نکنند. خیلی دور شو. خیلی دوور.
ر عزیزم سلام
من خانواده بسیار تاچ کننده ای (کلمه بهتری توی ذهنم ندارم) دارم. اینو اولین بار بیست سال پیش که چند روز اومدم خونتون فهمیدم. توی اون چند روز ندیدم که کسی روی پای اونیکی دراز بکشه یا همدیگه رو بغل کنید. بعد انقدر برام عجیب بود که ازت پرسیدم و تو گفتی ما اینکارارو نمی کنیم. سال ها بعد که خونه ی ح رفتم دیدم اصلا بدشون میاد از تاچ. توی خونه ی ما اما معمولا آدم ها همدیگه رو با ماساژ بیدار می کنن. مثلا من خوابیدم و خواهرم به محض ورود به اتاق میاد بدون مقدمه کتفمو ماساژ می ده تا بیدار شم. برادرم همیشه بچشو با ماساژ بیدار می کنه و می فرسته مدرسه. با اینکه می دونی مامانم چقدر ساکت و درونگراست اما اگه جلوی تلویزیون دراز کشیده باشه سریع یکیمون می ره در سکوت کنارش دراز می کشه. وتوی اکثر عکسای خانوادگیمون یکی نشسته و اونیکی سرشو گذاشته روی پای اون و دراز کشیده. و بیشترین خاطرات رو از بچگی الف دارم که توی دو سه سالگیش، انقدر مامانمو ناز می کرد تا خوابش می برد. شاید این ربطی به صمیمیت هم نداشته باشه. چون می دونی که چقدر دعوا هم زیاد داشتیم و سال ها از صحبت های عمیق خانوادگی فرار می کردیم. انگار بعد از اینکه زندگیمون از هم پاشید، یه راهی داشتیم که به هم وصل بمونیم و خوبیش این بود که برای انجام دادنش نیاز به توضیح نبود. و این بیشترین چیزی از خانوادم هست که دلم براش تنگ می شه.
با مهر و ماچ و به امید دیدار
آنتونی بوردین
بلاخره نشستم فیلم تونی رو دیدم که دربارهی جوونیای آنتونی بوردینه. چندان چیز خاصی هم نبود. به من که نچسبید اصلا. داشتم فکر میکردم اگه زنده بود نظرش درباره فیلم چی بود.
مردک خر! هنوز که هنوزه از خودکشیش عصبانیام. چرا سگ سیاه افسردگی باید پاچه این آدم رو چنان محکم میگرفت که بخواد همه چی رو تموم کنه!!!
دلم میخواد برم همه کتاباشو بخونم، برنامهها و مستندهاشو ببینم، هرچی مصاحبه داره گوش بدم و بخونم.
شمارهی دو - واسه پامکین اسپایس لته هنوز زوده
پاییز این شهر هنوز شروع نشده، فقط آفتابش یکم کم رمق شده و خبری از بارونهای وحشتناکش نیست. درست همون قسمتی از شروع فصله که حجم لباس پوشیدن آدمها از زمین تا آسمون باهم فرق داره؛ چون اسماً وارد پاییز شدیم، دیگه رسماً بعضیا هودی و بوت رو نرمالایز کردند. اما اون سالی که ما به این شهر رسیدیم، پاییز خیلی زود شروع شده بود و از زمین و آسمون بارون میاومد. من و میم دور از مرکز شهر زندگی میکردیم درواقع نانت، کوچه اول. هر روز صبح از وسط جنگل رد میشدیم تا به دانشگاه برسیم. تصویر ما که زیر اون بارون شدید با چراغ قوه گوشی مسیر رو روشن میکردیم، میتونست یک سکانس از یک فیلم ترسناک باشه. وقتی هم که میرسیدیمِ، آب به درونیترین لایه لباسمون رسیده بود. هنوز هم با گرگ و میش اول صبح روزهای بارونی خصومت دارم و با دیدن لبه چینخورده کتابی که اون روزها میخوندم دلچرکین میشم.
از همون روزها قرار بود یک روز بارونی که مناسب خوردن نوشیدنی گرمه با میم بریم مرکز شهر و پامکین اسپایس لته بخوریم و موفق نشدیم. هر سال تایمش رد شد تا اینکه میم گفت راستی ریحون تو نبودی ما تو بوداپست اسپایس لته خوردیم. من خیلی دوسش نداشتم اما فکر کنم تو از عطر و طعم دارچین و میخکش خوشت بیاد. امروز که رفتم بستهامو از پست بگیرم به سرم زد خودم برم و تیکش رو بزنم. اما دیدم هوا هنوز اونقدر گرم هست که من تیشرت بپوشم و پشیمون بشم که چرا شلوارک نپوشیدم. توی همچین هوایی هنوز ترجیح میدم توی لیوان نوشیدنیام پر از یخ باشه تا قهوه گرم. جدا ازین یادم اومد ممکنه الف که باریستا کافه نزدیک پسته امروز سرکار باشه و فعلا نمیخوام ببینمش. درنتیجه اومدم خونه. خنکترین لباسمو پوشیدم و چایی رو دم کردم.
این چایی خوردن من هم در شرایطی که تمام آدمهای نزدیکم قهوه رو با با فاصله زیادی به چایی ترجیح میدهند، برای خودش معضلیست. همیشه تلاش کردم سلیقه و عادت غذاییام جوری باشه که مثلا دوستانم رو برای انتخاب کافه و رستوران به دردسر ندازم یا زحمت اضافهای برای میزبان درست نکنم. اما تغییر این عادت فعلا در توانم نیست و همیشه درک کردم که شاید همه جا چایی در دسترس نباشد تا صبح همین شنبه پیش خونه الف. شب رو به فیلم دیدن گذرونده بودیم اما صبحش برخلاف همیشه با یک سوال شروع شد: ترجیح میدی بیشتر توی تخت بمونی یا صبحونه بخوری؟ توی ذهنم داشتم فکر میکردم که در هر صورت ما باید باهم از خونه خارج بشیم که بتونه بره سرکار. پس عملا بیشتر موندن من تو تخت بیفایده بود. توی ذهنم بهش دهن کجی کردم و گفتم نه زودتر میرم خونه. توی راه سعی کردم که درکش کنم تو اون فرصت کم آماده شدن برای کار، درست کردن قهوه برای خودش با وسواسی که ازش سراغ دارم و دم کردن چایی برای من که جزو جدانشدنی صبحونه منه، کار سختی براش بود. ولی تهش سر خودم هوار کشیدم که بس کن دیگه داری به خودت توهین میکنی و به بقیه هم این اجازه رو میدی. درنتیجه این درگیری درونی امروز قدمهامو موقع رد شدن از جلوی کافه تندتر کردم، توی تلگرام میوتش کردم بعد هم آرشیو که کلا چشمم به پیامهای جدیدش نیفته. فعلا اونجا باش بالامجان تا صبح دولتت بدمد، شاید هم اصلا ندمد.