دیشب ننوشتم ،انگار ذهنم کلمات رو درست نمی چیند کنار هم.
شایدم از خستگی بود .
امروز از صبح آسمون ابری بود ، باد شدیدی می یومد و نم بارون زد.
اولین بارون پاییز تهران.
چقدر بوی خاک خیس خورده حال منو جا میاره..
امسال یکم پاییز انگار غمگینه.
به خاطر اوضاع بهم ریخته ی پشت سر گذاشته و پیش رو است .
یعنی پاییز غمگین نیست ها، همون غم شروع بهار و سال نو در جنگ با ما داره حرکت می کنه ،حالا رسیده به نیمه ی سال.
صبح جایی کار داشتم و بعدش رفتیم کافه و توی این هوای بارونی ،که البته کمی بلاتکلیف می بارید ،بیشتر نممی زد ،خودمون رو به یک قهوه مهمون کردیم و نفس کشیدیم همین لحظه رو .
کت کتون گذاشتم برای فردا که بپوشم.
هوا داره شکل لباسای پاییزی میشه.
فردا شنبه است و به نظرم میتونه عنوان سخت ترین روز هفته بهش تعلق بگیره .
به قول سپهر کاش جمعه ها که می شد یک سفر می رفتیم بیرون ایران که شنبه و یکشنبه هم در ادامه تعطیل باشیم.
اینجا هنور کم و بیش گرمه، فقط نیمهشبها خنکه.
پاسخ دادنحذفایدهی سفر کشدار آخر هفته هم بامزهست.
سپهر دهه ۹۰ دی است و این نسل ایده های خوبی برای استراحت و تعطیلات دارن .:))
حذف