۱۲ مهر ۱۴۰۵

روز ۱۳۵_ آپدیت آخر

 دخترکم مرخص  می‌شه و میاد خونه تا بعد‌از‌ظهر و من خوشحال‌ترین‌م. دکترا اومدن دوباره همه‌چی رو چک کردن و گفتن ظهر کارهای ترخیص انجام بشه. 

اوضاع روحی‌ش خوبه از این‌که میاد خونه و راحت حموم می‌کنه و موهاش خوشگل می‌‌شه خوشحاله. از این‌که ده روز مدرسه نمی‌ره، خوشحال‌تر!
فقط این‌که از ملاقات خوشش نمیاد. از الان ناراحته که فامیل بیان خونه و ببینن‌ش. احساس می‌کنه بهش ترحم می‌شه. براش گفتم که این‌طور نیست و اون آدما کسانی هستن که همیشه تو رو دوست‌داشتن نه فقط الان که مریض شده بودی؛ اما مجبور نیستی خودت رو اذیت کنی. من همه‌چی رو هندل می‌کنم. امیدوارم موفق بشم.
امروز خوشحال‌ترین‌م اما برای چندمین‌بار تو این چند روز دل‌شکسته و غمگین شدم. به‌زور بغضم رو فرو دادم. از برچسب‌زدن آدم‌ها، از قضاوت، از زبون تیز زشت و زننده‌شون که با یه لبخند گشاد سعی می‌کنن به اسم شوخی حواله‌ی روح زخمی‌ت کنن خسته شدم. چرا به‌راحتی درباره‌ی آدمی که خودش هم خودش رو کامل نمی‌شناسه، با یه بار سوال پرسیدن این‌طوری قضاوت می‌شه کرد. برام‌ عجیبه.
تو ccu اول که یه دکترش شروع‌کرد به مسخره‌کردن من و به بقیه‌ی پرستارها هم گفت که این یه مامان خیلی حساسه و اضطراب بالا داره. برو خودت رو درمان کن هه هه هه! آسنترا بخور! هه هه هه و خلاصه کلی انگ چسبوند به من. بعدش هم که بعضی از پرستارها با کوچک‌ترین سوال عادی که می‌کردم، همین رو تحویلم می‌دادن. که ای بابا چرا استرس داری؟! دکتر فلانی هم گفت که تو استرس داریا. چرا نگرانی چیزی نشده که خوبه!
می‌شینم رو صندلی و با خودم فکر می‌کنم که چی از نظر این آدم‌ها چیزی نشدنه؟! یعنی این لخته و خطر آمبولی ریه و بستری ccu با مونیتور و اون عددهای بالای لعنتی، به‌قدر کافی وحشتناک نیست برای یه مادر؟! برای مادری که محکم‌ترین نخ‌قرمز‌ زتدگی‌ش ، همین دختره. برای مادری که از شیش سالگی از دست‌دادن‌های زیادی رو تجربه‌کرده و از طرح‌واره‌ی رها‌شدگی نتونسته هنوز کاملاً رها بشه؟!
این دکترها و پرستارها نمی‌دونن کسی که از دست‌دادن‌های زیادی تجربه می‌کنه، ممکنه تمام اون تروماها براش زنده بشه؟!  نه نمی‌دونن. اگر می‌دونستن، با اون خنده‌ی زشت و اون برچسب‌ها، ان‌قدر آدم‌ها رو تحقیر نمی‌کردن. البته که منظورم همه نیستن و تعداد زیادی‌شون دل‌جویی هم می‌کردن و با مهر هوای هردومون رو داشتن.
ولیرمی‌دونین الان مهم اینه که می‌ریم خونه. مهم اینه که همین لحظه که این حرف‌ها از تو مغز و قلب خسته و بی‌خوابم، بیرون میاد و برای شماها نوشته می‌شه، دیگه اون بغض و غم نیم ‌ساعت پیش رو ندارم. مهم اینه که سبک می‌شم دوباره.
پریشب هم که پیام رفیق امن‌م رو دیدم، سبک‌شدم‌ و آروم گرفتم. پیام پرمهری که فقط من می‌دونم چه‌جوری و با چه سختی، خودش رو راضی‌کرده که اراده‌ش رو بشکنه و بعد از سه ماه سکوت، به‌خاطر من و غم‌های من، دوباره برام بنویسه.
خوبی رفیق داشتن همینه دیگه. رفیق راه دوری که همیشه هست حتی اگه با سکوت‌ش حضور داشته باشه.

یه جا این رو نوشته‌بودم تو نوت گوشیم که:
جز تو همه می‌خواهند با من حرف‌بزنند، من به سکوت تو گوش می‌دهم.

۳۳ نظر:

  1. اول که چه خوب برای ترخیص و به‌تر شدن
    و بعد،
    بخشی از قضاوت‌های کادر درمان ناخودآگاه به خاطر تفاوت موقعیت و عادت‌شون به درد دیگران‌ه.

    یک بار شکوه تصادف بدی کرد و به خیر گذشت که خیلی اتفاق بدی نیافتاد. وقتی تو بیمارستان متخصص ارتوپدی معاینه‌اش می‌کرد و عکس‌ها رو می‌دید، گفت: «تا یک ماه گردن‌بند طبی ببند. کار دیگه‌یی نمی‌شه کرد. دنده‌هات هم شکسته، که خوب! تحمل کن و به‌اش فشار نیار تا جوش بخوره و خوب بشه.»
    وقتی معترض شدم که «همین؟! هیچ کار اساسی‌یی نمی‌کنید؟» در نهایت خون‌سردی گفت: «برو بابا! تصادفی ندیده‌ای! آدم‌ها آن و پاره می‌شن، خانم‌ات که طوری‌ش نشده» و الخ... همین!

    پاسخ دادنحذف
    پاسخ‌ها
    1. کادر درمان هم بد نیس یکم حال ما رو درک کنن بعضیا با دیدن خون بیهوش میشن. عجبا. شهاب تو هم چه روز سختی داشتی اون روز با این دکترا

      حذف
  2. یه پادکستی گوش میدادم که مبگفت دکترها و پرستارها یاد میگیرن مریضی و سختی بقیه رو مثل رودخونه‌ای ببینن که داره رد میشه..درنتیجه درگیرش نمیشن(good for them واقعن) ولی اینکه برچسب بزنی به یه مادر مضطرب اون واقعن یه لیگ دیگه‌س.

    پاسخ دادنحذف
    پاسخ‌ها
    1. چه تشبیح جالبی لونما :)
      آره دقیقاً .

      حذف
    2. ما هم در رشته مددکاری اجتماعی یاد گرفتیم دور خودمون حفاظ بکشیم و خودمون رو از secondary trauma محافظت کنیم. این درسته ولی در ایران بعضی ادمها بی ملاحظه هر چی بدهنشون میاد میگن و بنظرم این اخلاق ربطی به اموزش هاشون نداره. اصلا به اثر حرفی که میزنن توجه نمیکنن

      حذف
  3. ممنونم شهاب 🌱
    عجب! می‌‌فهمم چی می‌گی ولی واسه اطرافیان مریض سخته! البته که خونسردی‌شون خوبه فقط اون بخش تحقیر و برچسبش اذیتم کرد.

    پاسخ دادنحذف
    پاسخ‌ها
    1. کاملا متوجه‌ام. میزان نگرانی‌ی هم‌راه بیمار انکار براشون بی‌معنی‌ه و متأسفانه گاهی اوقات اون رو داوری می‌کنند.
      ناگفته نمونه، بعضی از معلم‌ها همین‌طوری‌اند و نمی‌فهمن که یک دانش‌آموز چرا موضوعی را مثل اون‌ها نمی‌فهمه و مسخره‌ش می‌کنند.

      حذف
    2. آخ آره اینم هست شهاب.‌و من خیلی ناراحت اون دانش‌آموزها می‌شم .

      حذف
  4. عزیزم همه فهمیدن تو یک قلب بزرگی و هر کسی مدل خودش خواسته ارومت کنه. خیلی بی ادبن که همچین چیزایی میگن. اگه بداخلاق بودی روشون‌نمیشد بگن. یکم بداخلاق شو ( میدونم که نمیتونی) ❤️

    پاسخ دادنحذف
    پاسخ‌ها
    1. قربونت برم نیلی جون مهربون ❤️
      آره باید تمرین بداخلاقی کنم زین پس ؛))

      حذف
  5. خداروشکر که خطر رفع شده و میرید خونه. خوشحالم برای دوتاتون و امیدوارم دیگه سر و کارتون با بیمارستان نباشه. همدلی چیزیه که داره فراموش میشه انگار، برای هر قشری به یه دلیلی و حیف

    پاسخ دادنحذف
    پاسخ‌ها
    1. مرسی جیران‌. امیدوارم پای هیچ‌کس به بیمارستان باز نشه :*
      حیف...

      حذف
  6. دزیره خیلی خوشحال شدم که دارین می رین خونه ❤️

    پاسخ دادنحذف
  7. واقعاً ناراحت شدم که کادر درمان اینطور برخورد کردن باهات. خیلی خوشحالم که میاین خونه عزیزم. بازم معذرت بابت دیر دیدن ایمیل. بوس و بغل فراوان ❤️❤️❤️❤️❤️

    پاسخ دادنحذف
    پاسخ‌ها
    1. خواهش می‌کنم قشنگن. عزیزمی سایه. کاش همه‌ی دکترا مثل تو خوشگل و مهربون و کاردرست بودن 🤗❤️❤️😘

      حذف
  8. چقدر خوشحالم دزیره که داره مرخص میشه..
    این قضاوت بعضی از اهالی کادر درمان گاهی باعث میشه ادم یادش بره بقیه‌شون چقدر مهربون و همدل و درک‌کننده‌اند.
    ماه‌های اخر زندگی پدرم یه جراحی داشت. وقتی بستری بود بعد از جراحی دوتا پرستار موقع رد شدن از اتاق با هم حرف می‌زدن. یکی به اون یکی گفت اینو دیگه برا چی اوردن عمل کردن؟ ۸۵ سالشه...
    نه انگار اون ادم ۸۵ ساله عزیز و نور چشم یه خانواده بود.

    پاسخ دادنحذف
    پاسخ‌ها
    1. مرسی مهتاب جونم.
      متاسفم عزیزم. روح پدر عزیزت شاد 🤍🫂
      متاسفانه بعضی‌هاشون این‌طوری می‌گن منم امروز شنیدم همچین چیزی :(
      اما در کل واقعاً تعداد پرستارها و کادر خوب‌شون بیش‌تر از این مدلی‌ها بود خداروشکر 😊

      حذف
  9. کاش بودم و بغلت میکردم و میگفتم حق داری بابت همه احوالی که تجربه میکنی. خداروشکر که میاد خونه. دوتاییتون رو میبوسم

    پاسخ دادنحذف
  10. به سلامتی هر‌دوتون.

    پاسخ دادنحذف
  11. اخیش اخیش چه خووب که مرخص شده دخترک دزیره جانم🫂

    پاسخ دادنحذف
  12. آخی پرستوک عزیزم بغلت از راه دور هم رسید و چسبید . منم می‌بوسمت 🥰😘😘

    پاسخ دادنحذف
  13. دزیره رفتین خونه؟

    پاسخ دادنحذف
    پاسخ‌ها
    1. آره قربونت برم. خونه‌ایم فکر کردم گفتم باور کن !

      حذف
  14. خدا رو شکر واقعا!!! ❤️❤️❤️ الان حالش چطوره؟

    پاسخ دادنحذف
    پاسخ‌ها
    1. مرسی یوکو جونم. حال عمومی‌ش خوبه خدادوشکر فقط به سری رعایت‌کردنای دوره نقاهت سخته براش. ایشالا درست می‌شه ❤️❤️😘

      حذف