امروز عصر زودتر را افتادم گه به کلاسم برسم و توی ترافیک هوای بارونی تهران نمونم .
خوشبختانه با اینکه شنبه روز دوست داشتنی ام نیست ولی امروز باهام یار بود و خیلی خوب رسیدم خونه.
همین که رسیدم دم خونه بارون خیای شدید سد ، خیلی زیاد.
توی ۱۰ قدمی که از سر کوچه اومدم تا در خونه ،خیس شده بودم کل موهام ،کیفم ،شلوار و کت .
لحظات نابی بود به نظرم.
یهویی پرت شدم به ۱۸ سال پیش حدودا گه محل کارم خیابان ویلا بود، بارون که می یومد ماشین گیرم نمی یومد ، آنموقع هم گه تاکسی اینترنتی و اسنپ اکو پلاس و اینها نبود که.
منم می انداختم توی خیابان کریمخان و وصلش میکردم به بلوار کشاورز و می یومدم سمت خونه.
و خیس از بارون به مثابه یک انسان آب کشیده می رسیدم خونه.
دهه های زندگی آدم چقدر قشنگ اند و متفاوت.
وقتی برمی گردی و به راهی که اومدی نگاه می کنی اون لحظه هایی که برات موندن رو واقعا زندگی کردی،حالا چه لحظات شاد چه لحظات غم.
فردا می خوام برم برای یک جلسه کاری، شاید شروع یک کار جدید.
اما ج.ن.گ و اتفاقات از سرگذرونده بسیار محافظه کارم کرده.
انگار قدرت تصمیم گیری ام مثل قبل نیست و توان ریسک کردن ندارم.
امروز عصری کلاس یوگا داشتم آخرش با پسرک با هم شاواسانا کردیم و کلی چسبید با اینکه کل دقایق شاواسانا داشت با صدای یواش سوال می پرسید ، خیلی بامزه بود حس و حالش.
رفتم توی ایوان و بوی نم رو به جان سپردم و امیدوارم امشب با این خستگی خواب بهتری از دیشب داشته باشم.
بوی بارون و کلاس یوگا و خیسی موها.. چقدر هوس پیادهروی کردم توی اون حوالی.
پاسخ دادنحذفوقت به عقب برمیگردیم و مسیری که اومدیم و مرور میکنیم باورمون نمیشه این همه اومدیم و یه جاهاییش سربالایی نفسگیر بوده یه جاهاییش کفی و حتی یه قسمتهاییش شیب زیاد رو به پایین. الان که دارم مینویسم بیشتر به چشمم اومد. چقدر شبیه کوهنوردی و پیمایشه
پاسخ دادنحذفوقتی بچهها زیرزبونی یکریز حرف خودشون رو میزنند و در عین حال، در یک کاری مشارکت میکنند.
پاسخ دادنحذف