ساعت نه و نیم صبحه. ناقوس کلیسا داره میزنه. لای در تراس بازه و صداش میاد. پسرکم هنوز خوابه، چون دیشب بعد از ساعت دوازده برگشته.
پسرم مثل پدرش سحرخیزه و تا امروز بهندرت پیش اومده دیرتر از هفت بیدار بشه. دیشب برنامهی هالووین تا دیروقت بود. با چهار تا از دوستاش و مادر یکی از اونها رفته بودن شهربازی. این شبها به مناسبت هالووین شهربازی از ساعت چهار تا دوازده شب برنامهی مخصوص داره. از بچگی همیشه این موقع سال به چراغها و نورهایی که از شهربازی دیده میشد با حسرت نگاه میکرد و سن و قدش بهش اجازه نمیداد بره. عاشق نور و چراغه. امسال اولین بار بود. از هفتهی پیش داشتن برنامهریزی و ذوق میکردن و کیفهاشون رو پک میکردن.
من از مادر ترویا که اینهمه ساعت اونجا با بچهها بوده سپاسگزارم، چون من و ریحانه، مادر بچهی دیگه، واقعاً حوصله نداشتیم. اصلاً ایتالیاییها خیلی باحالن و من از وجودشون در دنیا خوشحالم. دیشب توی نور کم هی چکش میکردم و از مکانش توی Find My میفهمیدم الان سوار کدوم وسیلهست. یک در میون بچه رو چک میکردم و پستهای وبلاگ رو. غم و آه و جگری که برای بچهها و مادرهای هموطن خودم میسوزه، و همزمان بچهی من اون طرف، در امنیت، تا ساعت دوازده شب کیلومترها دور از من داره بازی میکنه. کنتراست عجیبیه.
مرد هم مسیج زد که میتونم یواشکی بیام یه سر بهت بزنم. نوشته بود: «sneak out کنم.» گفتم نه، ترجیح میدم بدون عجله همو ببینیم. دختر بزرگه اردو بود و تنها گذاشتن دختر کوچیکهاش توی اون خونهی سوتوکور و دور از آدم بهم استرس میده.
ساعت شد نه و چهلوپنج دوباره ناقوس بصدا دراومد.
پیازها رو خرد کردهام و پوست رانهای مرغ رو کندهام. اینکه با دستمال کاغذی این کار رو بکنم، از یه زن بنگلادشی توی خانهی امن یاد گرفتم. اون خونه ی امن هم که برای کار داوطلبی میرفتم ماجراهای جالبی داشت یکی از کلاینت هام یه مرد جوون ایرانی بود که از خشونت زن ایرانیش به اونجا پناه اورده بود.
یادم نمیاد ایران که بودم چجوری پوست مرغ رو میکندم. آیا پوستکنده میخریدم؟ فکر میکنم همهی کارهاش و پاک کردن کامل مرغ رو خودم میکردم.از وقتی پام رو از اونجا گذاشتم بیرون، خیلی چیزها رو عمداً یا سهواً فراموش کردم. حتی شیوهی خرد کردن پیاز رو اخیراً دوباره یاد گرفتم.
وقتی میاومدم، به مادرم گفتم بهم زنگ نزنید و فکر کنید من مردهام. انگار خودم رو مرده کرده بودم. حتی قرمهسبزی معروفم رو چند سال اول اینجا از روی دفتر آشپزیم درست میکردم.
اصلاً وقتی پام به اینجا رسید، یه آدم خالی از همهچیز، بیریشه و سرگردان بودم. همهچیز اینقدر متفاوت و عجیب بود که انگار من هم یکی دیگه بودم، توی یه سیارهی دیگه، با سه تا زبان که هیچکدوم رو بلد نبودم. از اول باید همهچیز رو، لیترالی همهچیز رو، یاد میگرفتم. هویت خانوادگیام رو خیلی قبلتر از دست داده بودم و چیز جدیدی هم جاش نیومده بود. با یه مغز له شده ی خالی اومده بودم که دوباره همهچیز رو از اول شروع کنم.
برای پسرک خوشحالم که کیف کرده.
پاسخ دادنحذفخودت رو هم بغل میکنم و میبوسم از راه دور. دوست قشنگم ❤️
دمت گرم نیلی که به فکر دختر کوچیک مرد بودی.
قربونت برم. اره دزیره شک دارم که مرد بخواد از زیر بار مسئولیتش در قبال دختراش به بهانه ی من در بره و نمیذارم . هنوز شناخت کافی ندارم ازش،
حذفزمانت را دزدیده بودند
پاسخ دادنحذفتاریکی و ترس را برایت گذاشته بودند
یک هیچی خالی و مجروح گذاشته بودن
حذفنیلی چقدر عجیب بود نوشتهت در مورد وقتی که رفتی. بغل.
پاسخ دادنحذفباورت میشه که الان تازه دارم پی میبرم چقدر غیرعادی بوده. اون زمان تنها راه نجاتم بوده و عادی ترین حال ممکن. اینقدر در مشکلات غرق بودم که این حال جزو خوب هاش بوده. حس رهایی ومردن .
حذفخوشحالم که گذشته
حذفچه مهاجرتی کردهای! چه حس عمیقی رو با نوشتنات منتقل میکنی 🌿
پاسخ دادنحذفآه که چه مهاجرتی! هیچ کارم مث آدم نبوده شهاب
حذفنیلی اول اینکه هر روز به خودت افتخار کن 🫂🥰 دومم من خیلی دلم میخواد ببینمت یه روزی😘😘
پاسخ دادنحذفمنم همینطور 😍 فکر میکنم شدنیه حداقل با ویدئو انلاین
حذفکاش به ماهم بگی چطور پوست مرغ رو میگیری؟
پاسخ دادنحذفرون های مرغ که کامل نیستن خب؟ دوتیکه ان، هر تیکه اش لبه ی پوستش جدا میشه ولی جون لیزه کندنش سخته . یا دستمال کاغذی پوست رو بگیری میچسبه ، گیر میکنه و غلفتی جدا میشه. یه دستمال اشپزخونه هایی یک روز مصرف ، شبیه دستمال کاغذی محکمی دارم که حالت پارچه داره و با اونا راحت تر هم جدا میشه.
حذفوای چه مهاجرت سخت و راه پر و پیچ و خمی داشتی. آفرین بهت نیلی و به خودت افتخار کن ❤️
پاسخ دادنحذفنیلی خود مهاجرت به اندازه ی کافی سخت هست برای تو تلخی هم همراهش بوده 🫂تن و جانت سلامت 🤍
پاسخ دادنحذفدمت گرررم نیلی با این همه سختی و روزهای تاریکی که گذروندی از پسش براومدی. خودت و نوشتههات بوی زندگی میدن. خیلی حس سرزندگی داری. آفرین بهت بغل محکم دخترجان.
پاسخ دادنحذفبچه طفلی اسمش واقعا ترویاعه و مامانش ایتالیاییه؟ خوبه ایتالیا زندگی نمیکنن :دی
پاسخ دادنحذفhttps://www.garzantilinguistica.it/it/troia/68914908d53226fa46084a98
چه چیزها از سر نگذروندی نیلی جان🫂🫂🫂